شیرازه - کتابخانه قرن (۴۶): کیمیاگر

کیمیاگر
    • نویسنده, سام فرزانه
    • شغل, تهیه‌کننده شیرازه

شیرازه، پادکستی از بی‌بی‌سی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه از سال ۱۴۰۱ کتاب‌های تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی می‌کند. آنچه در پی‌ می‌آید، متن کامل برنامه است که نسخه‌ شنیداری آن در سرویس‌های ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخش‌هایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمی‌شنود شاید آسان نباشد این‌ها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیم‌تر (سیاه) مشخص شده‌اند. در پادکست، این بخش‌ها در لحن افراد روشن‌تر هستند.

خط
خط

سلام، خانم اُپرا وینفری را می‌شناسید؟ دست کم نامش به گوشتان خورده ولی من بابِ معرفی عرض کنم که خانمی است که با بازیگری شروع کرده و حالا بیشتر به اجراهای تلویزیونی شهرت دارد. خیلی هم در آمریکا، و البته احتمالا در سرتاسر جهان مشهور، است. خلاصه آنقدر مهم است که اگر در انتخاباتی از کسی حمایت کند، حتما عده‌ای به پیروی از او می‌روند و رای می‌دهند.

یکی از درونمایه‌های رایج و پرطرفدار برنامه‌هایش، تزریق نوعی معنویت به مخاطبان و خلایق است. کلا هم چون میلیاردری است که از فقر برخاسته، حرفش پیش مخاطب برو دارد. می‌گویند خب لابد یک چیزی می‌فهمد که به اینجاها رسیده. 

یکی از برنامه‌هایی که خانم اُپرا در شبکه تلویزیونی‌اش اجرا می‌کرد، برنامه‌ی «سوپر سول ساندی» بود که ده سالی پخش می‌شد. ترجمه‌ عنوانش‌ مثلا می‌شود: «یکشنبه‌های فوق‌العاده معنوی». حالا این جور برنامه‌ها تبلیغ مسیحیت نمی‌کنند اما خب برنامه‌‌ای با درونمایه‌ی معنوی را یکشنبه‌ها روی آنتن می‌برند که روز کلیسا رفتن است. غرض از این حرف‌ها اینکه یک بار هم پائولو کوئیلو، نویسنده کتاب کیمیاگر، مهمان برنامه‌ی خانم اُپرا بود. 

(پخش صدای مصاحبه)

این هم خود آقای کوئیلو است که می‌گوید در کتابش نوشته: «وقتی تو چیزی را می‌خواهی، همه جهان دست به یکی می‌کند تا تو آرزویت را متحقق کنی.» بعد تعریف می‌کند که کتاب کیمیاگر را ناشری در برزیل - کشور خود کوئیلو - چاپ کرده بود اما مخاطبان از آن چندان استقبال‌ نکرده بودند. پس‌ خودش با الهام از آنچه خودش در کتابش نوشته، رفته پیش دفتر ناشری بزرگی و گفته شما بیا این را چاپ کن. او هم بی‌وفایی نکرده و اثر جناب پائولو را منتشر کرده و بعدش بومب! کتاب ترکونده. سه سال بعد که کیمیاگر نیم میلیون نسخه، آن‌ هم فقط توی برزیل، فروخته، نویسنده‌ از ناشر پرسیده تو چطور قبول کردی کتابی که در چاپ اول شکست خورده را چاپ کنی؟ 

جواب ناشر چه بوده؟

(صدای کوئیلو که به انگلیسی می‌گوید: نمی‌دانم!)

گفته نمی‌دانم! 

چه معجزه‌ای! ناشر معتبر سرمایه‌گذاری کرده و گفته نمی‌دانم چرا سرمایه‌گذاری کردم. 

مورمورتان شد؟ مال من که نشد - راستش بیشتر انگار بی‌حس شدم - اما گویا خانم اُپرا خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و گفت: واو! 

اگر اون واو را نشنیدید دوباره پخشش می‌کنم که بشنوید:

واو! بعد هر دو - مصاحبه‌کننده و مصاحبه‌شونده - نتیجه گرفتند که این چیزی نبود جز اثر «ایمان» - لابد ایمان نویسنده به اثرش‌ و یا سرنوشت‌. و باری دست سرنوشت ناشر را دستخوش‌ حال‌وهوایی‌ کرده‌ که بدون دلیل، برای چاپ این کتاب سرمایه‌گذاری کند. گفته «نمی‌دانم» دیگر!

(موسیقی)

پائولو کوئیلو، کیمیاگر را به پرتغالی نوشته است. البته این کتاب‌ به بیش از هشتاد زبان دیگر هم ترجمه و چاپ شده و به نقل از مقاله‌ای از روزنامه «واشنگتن پست» به تاریخ‌ِ‌ هشت سال پیش‌، تا آن زمان سیصد و پنجاه میلیون نسخه از این کتاب در سرتاسر جهان به فروش رفته بوده.

در ایران هم کیمیاگر برای خودش کیا و بیایی داشته و همچنان هم دارد. آنقدر که چندین و چند ترجمه از آن در بازار موجود است.

بایگانی صوتی

منصور ضابطیان: در فاصله سی کیلومتری شهر همدان، یک روستایی هست که بهش می‌گویند روستای رسول‌آباد سفلی. قبلا اسمش تاج‌آباد بوده و مردم هم به هنوز به اسم تاج‌آباد می‌شناسندش.

خط

این ویدیوی سفرنامه‌ی منصور ضابطیان به این روستا در استان همدان است. 

بایگانی صوتی

منصور ضابطیان: اسم بسیاری از محله‌ها و کوچه و خیابان‌های روستا به اسم آثار ادبی مهم است.

خط

اسم‌ها هم با ذوق انتخاب شدند. محله‌ی کنار گورستان را «صد سال تنهایی» نام گذاشتند و خیابان کنار مسجد را «مناجات‌نامه».

بایگانی صوتی

منصور ضابطیان: خیابان بالایی هم اسمش هست «کیمیاگر» اسم کتاب معروف «پائولو کوئیلو». اتفاقا خود پائولو کوئیلو در صفحه اختصاصی‌اش در اینستاگرام درباره روستای تاج‌آباد و این خیابان نوشته.

خط

قبل از اینکه کتابش صاحب خیابانی در ایران شود، خود کوئیلو هم به ایران سفر کرد و استقبال عجیبی هم از او شد. عکسی از نویسنده با عزت‌الله انتظامی، بازیگر فقید ایرانی، هست و در عکسی دیگر، که احتمالا در روستایی گرفته شده، جناب پائولو در حال دست به دست کردن مقادیری آلبالو با مردی سوار بر الاغ است.

گزارش‌های رسانه‌ای از آن زمان هم از استقبال بسیار گسترده‌ ازنویسنده‌ی کیمیاگر حکایت دارد که اکسیرش در همه جای جهان خریدار دارد. 

خب، برویم سر وقت کتاب. 

(موسیقی)

علیرضا دوستدار: «کیمیاگر» یک رمان تمثیلی است. یک داستانی است که المان‌های جادویی دارد و در کنار اینها، یک سری آموزه‌های معنوی دارد بیان می‌شود یا آموزه‌های اخلاقی دارد بیان می‌کند. و انگار اصل مطلب این کتاب، این آموزه‌ها - و شاید حتی بشود گفت پندهای حکمت‌آمیز است - که در قالب داستان بیان شده. 

علیرضا دوستدار، استاد دین‌پژوهی در دانشگاه شیکاگو است. به پندها و آموزه‌های معنوی و غیره هم که ایشان گفتند بر می‌گردیم، اما اول بگذارید ببینم ماجرای کتاب چیست؟

علیرضا دوستدار: به طور خلاصه، داستانش حکایت یک چوپان اندلسی است به نام سانتیاگو که یک خوابی می‌بیند که توی این خواب، انگار یک پیامی بهش داده می‌شود که اگر برود مصر، در نزدیکی اهرام ثلاثه، یک گنجی پیدا می‌کند.

اندلس، جنوبی‌ترین منطقه‌ی اسپانیاست که مسلمانان در سال ۹۷ هجری قمری، آغاز به فتح این منطقه کردند و تا قرن‌ها، حکمران بخش‌هایی از اسپانیا - به خصوص همین منطقه جنوبی اندلس - بودند. 

از لابه لای متون

صدای زنانه‌ای را شنید که می‌گفت: «نمی‌دانستم چوپان‌ها هم می‌توانند کتاب بخوانند.» 

دختر جوانی بود که نمونه‌ی دختران منطقه اندلس بود، با موهای بلند سیاه و چشمانی که شباهتی گنگ به چشمان فاتحان مغربی داشت. 

چوپان جوان پاسخ داد: «چون میش‌ها بیش از کتاب‌ها آموزنده هستند.»

خط

شوخی هم نداشت. چند خط جلو‌تر می‌گوید که بخش‌های جالب کتاب‌هایش را برای گوسفندهایش می‌خوانده. 

سانتیاگو دلش پیش این دختر گیر کرد اما همان خوابی که درباره گنجی در نزدیکی اهرام دیده بود، به او مهلت عاشقی نداد و رفت‌ پیش یک پیش‌گو.

از لابه لای متون

شروع به تعریف کرد: «دوبار پشت سر هم این رویا را دیدم: با میش‌ها در چراگاه بودم که ناگهان کودکی ظاهر شد و شروع کرد با حیوانات بازی کردن.»

(صدای ورق خوردن کاغذ)

«کودک مدتی با میش‌های من بازی کرد و بعد ناگهان دستم را گرفت و مرا به اهرام مصر برد.»

خط

کودک به سانتیاگو می‌گفته‌ که اگر تا آنجا برود، گنج پنهانی را خواهد یافت اما تا می‌خواسته جای دقیق گنج را نشان بدهد، چوپان از خواب می‌پریده. زنِ پیش‌گو اول او را به عیسی مسیح سوگند‌ داد که وقتی گنج را پیدا کرد، یک دهم آن را به او ببخشد. سانتیاگو پذیرفت‌.

از لابه لای متون

تعبیرش این است که تو باید تا اهرام مصر بروی. من قبلا چیزی درباره آنها نشنیده‌ بودم ولی وقتی یک بچه آنها را به تو نشان داده یعنی اینکه حتما وجود دارد. در آنجا تو گنجینه‌ای خواهی یافت که با آن ثروتمند خواهی شد. 

خط

تا یادم نرفته بگویم که در این برنامه، ما از ترجمه «دل‌آرا قهرمان» استفاده می‌کنیم که نخستین ترجمه‌ی این اثر است و در ۱۳۷۴ منتشر شده.

برگردیم به قصه. پدر سانتیاگو دوست داشت پسرش کشیش شود اما او مدرسه را ترک کرد و در سودای سفر و سیر و سیاحت به چوپانی روی آورد. هرچه هم پدر می‌گفت‌ که‌ هرجا بروی آسمان همین رنگ است، این حرف‌ها به خرج سانتیاگو نرفت‌. رویاهایی‌ که می‌دید او را به فکر انداخت‌ که پا در راهِ سفرهایی دور و درازتر از مرغزار‌های اسپانیا بگذارد‌.

علیرضا دوستدار: یک سفر طولانی و سختی است که ماه‌ها طول می‌کشد و نهایت می‌رسد به اهرام ثلاثه، و آنجا شروع می‌کند به کندن دنبال گنج و به گنجی نمی‌رسد. آن‌وقت، یک سری دزدها می‌آیند می‌ریزند سرش کتکش می‌زنند. بهش می‌گویند دنبال چه هستی اینجا؟ گنج است اینجا یا چه هست که دنبالشی؟ و این سانتیاگو بهشان می‌گوید که من یک خوابی دیده‌ام که در نزدیکی اهرام یک گنجی هست. 

رئیس گروه دزدان که دار و ندار سانتیاگوی بیچاره را گرفته و وصفِ حال و روزگارش‌ را هم شنیده بود، یک «احمق» بارش کرد و خاطره‌ای برایش گفت.

از لابه لای متون

در همین جایی که تو افتاده‌ای دقیقا دو سال پیش، من رویایی دیدم که تکرار شد. خواب دیدم که باید به اسپانیا بروم و کلیسایی روستایی و ویران را که محل اتراق چوپان‌ها و گوسفندانشان است و یک درخت سپیدار تنومندی در صندوق‌خانه‌ی آن روییده است، پیدا کنم و آنجا پای سپیدار را حفر کنم تا گنجی که زیر آن پنهان شده است پیدا کنم. اما من آنقدر احمق نیستم که فقط به خاطر این که یک خواب را دو بار دیده‌ام، صحرای به این بزرگی را زیر پا بگذارم.

خط

سانتیاگو خان هم که تن و بدنش از کتک دزدان حسابی به درد آمده بود، با شنیدن این جمله از خوشحالی لبخند زد، چون حالا دقیقا می‌دانست‌ که گنج کجاست. پس دوباره از صحرا گذشت‌ و به اسپانیا رفت‌ و گنج را در همان شهر و دیار خودشان پیدا کرد.

(موسیقی)

علیرضا دوستدار: این خلاصه داستان است. منتها در حین بیان این داستان و تعریف کردن این داستان، یک سری ایده‌ها و یک سری آموزه‌ها دارد کتاب، که اصلی‌ترینش به نظر من یک جمله‌ای است که چندین بار تکرار می‌شود توی داستان. به طور خیلی گل‌درشت در واقع بیان می‌شود این ایده و آن این است که هرکسی، هر شخصی باید در جستجوی افسانه شخصی خودش باشد. یعنی آن چیزی که به زندگی شخص یک معنای ویژه می‌بخشد و آن را منحصر به فرد می‌کند. کوئیلو توی داستان می‌گوید که هرکسی باید این کار را انجام بدهد. زندگی فقط در حالتی معنا پیدا می‌کند که فرد، افسانه شخصی خودش را در پی‌اش باشد. حتی اگر که منجر به مرگش بشود.

مثلا در همان اوایل داستان، سانتیاگو با پیرمردی مرموز آشنا شد. پیرمرد، که می‌گفت پادشاه جایی است، کوشید چوپان را متقاعد کند که اگر دوست دارد به مصر برود، دیگر دست دست نکند و زودتر بار سفر را ببندد.

از لابه لای متون

- چرا این مطلب را به من می‌گویید؟

- چون تو می‌کوشی که «افسانه شخصی‌»ات را متحقق کنی ولی چیزی نمانده که از آن چشم‌پوشی کنی.

سانتیاگو هم وقتی به دیگران بر می‌خورده‌ یا از «افسانه شخصی» آنها حرف می‌زند یا از مال خودش.‌

علیرضا دوستدار: و در کنار این، یک دو سه تا آموزه‌یِ دیگر هم دارد. یکی این است که اگر که شخص یک چیزی را با تمام وجودش بخواهد، تمام اجزای کائنات دست به دست می‌دهند تا اینکه او را به مطلوبش برسانند.

که البته این دقیقه، پیش‌تر هم خدمت‌تان عرض شد. سانتیاگو با راهنمایی‌ و همراهی کیمیاگر از صحرا عبور کرده‌ به مصر رفت‌. در حین سفر، آنان اسیر مردان جنگی شدند و برای رهایی، کیمیاگر خردمند ادعا کرد که سانتیاگو نیروی باد را در اختیار دارد و می‌تواند لشکرگاه آنها را ویران کند. جنگجویان‌ هم گفتند نشانمان بده. اینجا سانتیاگو با صحرا و باد و خورشید به گفت‌وگو پرداخت‌. خلاصه یک جوری انگار «ابر و باد و مه و خورشید و فلک» دست به‌ دست هم دادند و توفانی در گرفت‌. سانتیاگو شروع کرد به نیایش‌‌ … 

از لابه لای متون

و مرد جوان در «روح جهان» غرق شد و دید که روح جهان جزیی از روح خداست و دید که روح خدا، روح خود اوست. 

پس او هم حالا قادر بود که معجزه کند.

خط

کیمیاگران کسانی بودند که می‌خواستند فلز کم‌بهایی چون سرب را به طلا بدل کنند. کیمیاگر این قصه اما به جز آن، کار دیگری هم بلد بود. اینکه جوانی خام را به آنجایی برساند که بتواند در طبیعت هم دست برده، باد را به وزیدن وادارد.

علیرضا دوستدار: آن‌وقت این، یک موضوع دیگری است که مرتبط است با اینکه کائنات، در واقع، به یاری انسان می‌شتابند تا اینکه به مطلوبش برسانندش و آن، این است که دنیا یک روح واحدی دارد که این روح واحد است که امکان اتحاد اجزایش و، در واقع، امکان برآورده کردن آرزوی افراد را میسر می‌کند و این روح واحد هم با انسان از طریق نشانه‌هایش ارتباط برقرار می‌کند. 

علیرضا دوستدار می‌گوید که در کیمیاگر این «روح جهان»، جایگزین «خدا» شده است‌. 

حالا از یک طرف می‌دانیم که سانتیاگو مسیحی است و پدرش می‌خواسته او کشیش شود. در وسط راه هم عاشق دختری مسلمان به نام «فاطمه» شده‌ که قرار می‌گذارند سانتیاگو برود و گنج را پیدا کند و با جیب پر پول بازگردد و بیاید به خواستگاری. فقط برای شفاف‌سازی خدمت‌تان عارضم که این همان دختر اندلسی نیست؛ اشتباه نشود!

اینجاست که مهمان برنامه ما می‌گوید هرچند انگار نویسنده می‌خواهد اسلام و مسیحیت را از طریق فاطمه و سانتیاگو، با هم آشتی دهد اما انگار اسلام و مسیحیتی که در کتابش می‌آورد، چندان شبیه به خوانش‌های متداول از این ادیان نیست. مثلا کجا؟ مثلا همان جا که صحرا و شن و باد و خورشید دست به دست می‌دهند تا سانتیاگو، شبان جهانگرد، بتواند جلوی جنگ‌جویان سربلند بیرون بیاید.

علیرضا دوستدار: این مثال باد، خیلی مثال خوبی بود و شن. شن هم باز توی کتاب، این نقش را بازی می‌کند. این که روح جهان، یک جور روح مادی است؛ حالا نه اینکه بگوییم مادی به این معنای حالا فیزیکی صرفا ولی مادی به این معنا که قابل لمس است؛ ملموس است. و خب از این جهت، اقلا توی کلام اسلامی، توی الهیات اسلامی - توی کلام اسلامی و توی الهیات اسلامی - این نگاه که خدا خدای فیزیکی است؛ خدای مادی است؛ خب این را ما نداریم. این بیشتر باز شبیه می‌شود مثلا به چی؟ مثلا به ادیان بومی آمریکایی. مثلا اینکه خدا را در واقع در ارواح جنگل ببینند - در ارواح درختان، در ارواح رودخانه، کوه، باد، این‌جور چیزها. یعنی باز به نظرم آن معنویتی که کتاب دارد بیان می‌کند، صرفا نباید به صورت اسلامی و مسیحی بهش نگاه بشود.

(موسیقی)

کوئیلو در توصیف‌های رویایی از صحراهای آفریقا و زندگی صحرانشینان هیچ کم نگذاشته و افزون بر این‌ها، جملات حکیمانه‌ی بسیاری بر زبان شخصیت‌های محلی جاری می‌کند. مثلا اینجا که فاطمه در گفت‌وگو با سانتیاگو او را تشویق می‌کند از پیش او و واحه‌ی آنها، رود به جست‌وجوی سرنوشت…

از لابه لای متون

تو با من از رویاهایت حرف زدی، از پادشاه پیر و گنج. تو از نشانه‌ها سخن گفتی، برای همین من از هیچ‌چیز نمی‌ترسم، چون همان نشانه‌ها تو را به سوی من آوردند. من خودم جزیی از رویای تو، از افسانه‌ی شخصی تو که این همه درباره‌اش حرف می‌زنی، هستم. به همین دلیل مایلم که تو راهت را به سوی آنچه که به جست‌وجویش آمده بودی ادامه دهی. اگر مجبوری منتظر پایان جنگ بمانی چه بهتر، ولی اگر باید زودتر حرکت کنی، پس به سوی «افسانه شخصی‌»ات حرکت کن. تپه‌ها با حرکت باد شکل عوض می‌کنند ولی صحرا همیشه همان که بوده می‌ماند. عشق ما هم همین‌طور است. 

خط

علیرضا دوستدار: در ادبیات غربی - و خب حالا جای ادبیات برزیلی و اینها تویش پیچیده است، من یک ذره دارم کلی‌گویی می‌کنم اینجا- یک نگاهی ما داریم در قرن‌های اخیر نسبت به شرق، به عنوان یک سرزمین اعجاب‌آور و پر از رمز و راز و حکمت. یعنی اینکه حکمت و عرفان و اینها را ما باید که انگار در شرق جست‌وجو کنیم.

رازآلودگی شرق هم منحصر به صحرا و بیابان نیست و شامل کشورهایی مثل هند و چین هم، که جنگل و دار و درخت نیز دارند، می‌شود. 

حالا نقطه‌یِ مقابل این شرقِ پررمز و راز چیست؟

علیرضا دوستدار: این نویسنده‌ها نگاهی که به خودشان دارند اینکه غرب سرزمین عقلانیت است؛ سرزمینی است که شهری است؛ سرزمین آشنایی است؛ جایگاه تکنولوژی است و جایگاه حکومت‌های مدرن است.

حالا ممکن است که این نگاه به غرب مثبت یا منفی باشد اما به هر حال توصیه این است که برویم و معنویت گم شده‌مان را از جایی بگیریم که هنوز از این متاع، در آن یافت می‌شود: یعنی شرق.

علیرضا دوستدار: خلاصه این اعجاب‌انگیزیه و رازآلودگیه، این را خب بعضی نویسنده‌ها - از جمله معروف‌ترینشان ادوارد سعید، نویسنده فلسطینی-آمریکایی - اینها ، به عنوان شرق‌شناسی ازش صحبت می‌کنند دیگر؛ «اورینتالیسم». و خب به نظرم این کتاب، کتاب کیمیاگر، یک کتاب خیلی شدیدا «اورینتالیستی» است از این جهت.

(موسیقی)

علیرضا دوستدار کتابی به انگلیسی نوشته که ترجمه عنوان آن به فارسی می‌شود «متافیزیک ایرانی؛ جست‌وجویی در باب علم، اسلام و ماورا». او در این کتاب به نقش امور متافیزیکی (ماورای طبیعی) در سیاست و اجتماع پرداخته و از جمله محبوبیت کتاب‌هایی نظیر کیمیاگر را هم بررسی کرده است. از او خواستم که برای توضیح تاثیری که کیمیاگر بر جامعه ایران داشته، آنچه در کتابش آورده را شرح بیشتری بدهد. دوستدار بحث را از سال انتشار این کتاب در ۱۳۷۴ آغاز می‌کند که جنگ تمام شده و دولت اکبر هاشمی رفسنجانی با شعار سازندگی سر کار بود.

علیرضا دوستدار: این سازندگی به چه معنا بود؟ به این معنی بود که از یک طرف، خب خرابی‌های جنگ بازسازی بشود و از یک طرف، اصلا به صورت اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، یک تغییرهای خیلی اساسی توی جامعه اتفاق افتاد.

در بعد اقتصادی، حکومت کوشید بخش خصوصی را تشویق کند که در جامعه فعال شود و حتی از سرمایه‌گذاری خارجی هم استقبال کرد.

علیرضا دوستدار: و خب یک طبقه متوسطی، که خیلی نحیف شده بود در زمان جنگ و خیلی وابسته به دولت بود، این را تشویق کرد که شکل بگیرد و تا یک حدی هم شکل گرفت که این طبقه متوسط صرفا وابسته به دولت نبود.

شرکت‌های خصوصی زیاد شدند و کم‌کم تنوع کالا در بازار ایران بیشتر شد و زندگی ایرانیان، رنگ و بوی جدیدی گرفت. روزنامه همشهری هم در همین دوره منتشر شد. روزنامه‌ای که هر روز رنگ نام‌واره‌ یا همان لوگویش ‌‌عوض می‌شد و به کل با روزنامه‌های سیاه و سفید و تمام سیاسی پیش از خود متفاوت بود.

علیرضا دوستدار: همراه با این تغییر اقتصادی، یک سری تغییرهای فرهنگی - و می‌شود گفت حتی معنوی - هم رخ داد که آنها به نظرم کمتر با برنامه‌ریزی دولتی بود، بیشتر در پاسخ و در مواجهه با آن تغییرات اقتصادی بود که رخ داد. و آن هم این بود که شما وقتی که می‌آیید و اقتصاد سرمایه‌داری را تشویق می‌کنید، در واقع دارید یک ارزش‌هایی را هم ترویج می‌دهید - حالا خواسته یا نخواسته - مثل رقابت، مثل ثروت‌اندوزی. رقابت و ثروت‌اندوزی چیزهایی بود که در آن دهه‌ی اول جمهوری اسلامی به هیچ وجه تشویق که نمی‌شد، نکوهش هم می‌شد. یعنی اینکه اینها به نوعی به عنوان ضداخلاق محسوب می‌شد.

شاید بعضی از شما یادتان باشد که در اوایل دهه‌ی هفتاد تابلوهای تبلیغاتی مرموزی در تهران سر برآوردند که روی آن نوشته شده بود «او» و «ب». بعد از مدتی که مردم در حدس و گمان بودند که ماجرای این حروف اسرارآمیز چیست، بالاخره روشن‌ شد که این دو، بخش‌هایی از عبارت «کتاب اول» است. «کتاب اول»، دفتر راهنمای مشاغل تهران بود. در روزگار پیشا‌اینترنت، این کتاب‌ها عصای دست مردم و شرکت‌ها بودند. «کتاب اول» و اصلا همان بخش آگهی‌های همشهری، خودشان، نشانه‌ی بارزی از رویکردی جدید به اقتصاد بود.

علیرضا دوستدار: آن موقعی که شما اقتصاد را به این صورت آمدید تغییر دادید، خب با یک جور تضادی مواجه می‌شوید دیگر که نظام اخلاقی و معنوی غالب جامعه، کنار نیامده با این موضوع که رقابت و ثروت‌اندوزی و فردیت، اینها را ما چه کار می‌توانیم باهاش بکنیم؟ با آن نظام معنوی و اخلاقی و دینی ما، [آن نظام] چطور می‌تواند با اینها مواجه شود؟ یک ادبیاتی شروع کرد آن زمان شکل گرفتن که یک مقدار زیادی‌اش ترجمه بود و در کنارش، سمینارهای مختلف که بعضی از این سمینارها مذهبی و معنوی بودند، بعضی‌هایشان معنوی نبودند به طور خاص اما جنبه معنوی داشتند. مثل چیزی که با عنوان کلاس‌های موفقیت معروف شد. کتاب کیمیاگر در این ساختار در واقع وارد شده.

بایگانی صوتی

برنامه‌ساز یوتیوبی (۱): دنبال این هستی که کارآفرین بشی ولی مشوق نداری؟ بهترین مشوق تو بی‌شک می‌تواند این کتاب باشد.

خط

حالا سال‌ها پس‌ از نخستین‌ چاپ‌های کیمیاگر، ویدیوهایی از این دست همچنان در جهان فارسی‌‌زبان‌ها ساخته می‌شود که برای موفق شدن، توصیه به خواندن این اثر می‌کنند. 

بایگانی صوتی

برنامه‌ساز یوتیوبی (۱): این کتاب معرکه است، و این که گفتم مشوقی است برای کارآفرین‌ها، چیزی که همه منتقدها بهش ایمان آوردند و چیزی نیست که از خودم در آورده باشم. 

برنامه‌ساز یوتیوبی (۲): ما همه‌مان افسانه شخصی‌ای داریم که باید در مسیر زندگی‌مان بدون هیچ برو برگردی دنبالش باشیم. و این ثابت شده که اگر ما تمام تلاشمان را بکنیم برای رسیدن به این افسانه شخصی، دنیا هم باهامان راه می‌آید و به‌ ما کمک می‌کند که بهش برسیم.

برنامه‌ساز یوتیوبی (۳): یک جمله دارد این کتاب، می‌گوید زمانی که تو چیزی را با تمام قلبت می‌خواهی آن لحظه، لحظه‌ای است که تو به روح جهان نزدیک هستی. 

برنامه‌ساز یوتیوبی (۴): در کل، کتاب قرار است به ما بگوید هر انسان در زندگی‌اش یک گنج منحصر به فرد خودش را دارد که می‌تواند تلاش کند و به آن گنج برسد. 

خط

علیرضا دوستدار: کتاب کیمیاگر، کتابی است که از یک طرف معنوی است. یک جور معنویت را دارد ترویج می‌دهد. اما معنویتش چیست؟ دارد می‌گوید که به دنبال فردیت خودت باش در واقع. به دنبال چیزی باش که تو را از دیگران متمایز می‌کند. به دنبال آن چیزی باش که به تو قدرت می‌دهد. آن صحنه‌ای که سانتیاگو می‌آید با باد یکی می‌شود، یک صحنه خب خیلی اعجاب‌انگیز سحرآمیزی است دیگر. تو انقدر می‌توانی قدرتمند شوی که حتی آن کالبد انسانی خودت را ازش فراتر بروی. خب اینها با آن دغدغه‌هایی که در دهه هفتاد مطرح بود و در دهه‌های بعد، با آن به نظرم خیلی جور بود دیگر.

سام فرزانه: جالب است. پس در واقع شما اثرگذاری‌اش را در ادامه تغییراتی می‌بینید که توی آن زمان داشته اتفاق می‌افتاده در ایران و توی این تغییرات، این هم می‌شود یکی از آن عواملی که به فردگرایی، حالا، کمک می‌کند. یعنی آن ملتی که شاید قبل از این برای نگه داشتن مرزهای کشور در جنگ بودند، قبل از این به امت واحد اسلامی فکر می‌کردند، حالا این تغییر دارد انجام می‌شود و این کتاب می‌شود یکی از آن وسایل فرهنگی که کمک می‌کند به این تغییر.

علیرضا دوستدار: دقیقا. حالا کسی که ترجمه کرده کتاب را یا ناشری که چاپ کرده، لزوما این مسائل توی ذهنش نبوده ها! اما به صورت کلی، وقتی که نگاه می‌کنیم که چقدر اقبال نسبت به این کتاب زیاد بوده، من فکر می‌کنم نمی‌شود جدای از این دغدغه‌ها دید. یعنی هرکسی که توی ایران پس از جنگ زندگی می‌کرده، به نوعی داشته با این تضادها و این مسائل و این تغییراتی که پیرامون خودش می‌دیده سر و کله می‌زده. 

سام فرزانه: و چقدر این با آن سیاست رسمی - حالا اگر فکر کنیم یک سیاست رسمی فرهنگی در جمهوری اسلامی ایران هست؛ چقدر این با آن هم‌خوانی دارد؟ و چطور می‌شود که یک چنین نگاه فردگرایانه‌ای در کشوری که می‌خواهد مردمش یک‌جور بیندیشند، یک جور عمل کنند، پذیرفته می‌شود و منتشر می‌شود و طرفدار هم خب پیدا می‌کند؟

علیرضا دوستدار: من فکر می‌کنم این از نمونه‌هایی است که نشان می‌دهد که ما یک جور سیاست واحد نداریم توی جمهوری اسلامی. یعنی خب تویش تضاد و چند دستگی و حتی یک جور پریشانی شاید، حتی مشخصه‌اش باشد. و به‌خصوص در آن سال‌های اول، در آن دهه‌های اول بعد از جنگ، یک دوره است که خیلی از این جور ادبیات چاپ شده - حالا چه آن قسمت موفقیتش باشد، چه قسمت معنویتش و چه در واقع آن قسمت‌هایی که هم‌پوشانی دارند با اینها. ادبیات موفقیتش که فراوان بوده و همچنان هم هست. از آن طرف کتاب‌هایی که به معنویت مربوط می‌شود، خب این را من توی کتابم بهش اشاره کرده‌ام. شما [ببینید] از بودیسم چقدر کتاب منتشر شده در این دوره‌ها - از ادبیاتی که معمولا به عنوان عصر جدیدی ازش صحبت می‌شود یا یک جور معنویت منهای دین. 

مقصود از دین در اینجا، ادیانی فراگیر و شناخته‌شده مانند یهودیت، مسیحیت، اسلام، بودیسم و هندویسم است. 

علیرضا دوستدار می‌گوید هنگام‌ چاپ کتاب‌هایی از این دست، احتمالا مسئولانِ‌ نظارت بر تولید آثار فرهنگی، نمی‌دانسته‌اند این آثار چه نگرشی‌ را ترویج می‌کنند.

علیرضا دوستدار: بعدها که فهمیدند، یعنی در اواسط دهه هشتاد تقریبا، یک‌دفعه یک نگاه خیلی سلبی و شدیدی نسبت به - اقلا - یک بخشی از این کتاب‌ها شکل گرفت و سمینارها شکل گرفت که همراه با سانسور و سرکوب و اینها بود ولی نه همه‌اش. اما کتاب‌هایی که بیشتر این جنبه معنوی‌شان پررنگ‌تر است و انگار به عنوان یک جایگزینی برای اسلام می‌شود تلقی بشود از بعضی نگاه‌ها- هرچند که در واقع خیلی پیچیده‌تر می‌شود داستان - اینها را خیلی شدید باهاش شروع کردند مقابله کردن.

مقابله‌ای که به بازداشت و زندان و حتی بریدن حکم اعدام هم کشید. 

بگذارید محض نمونه سطرهایی از برخوردهای فکری جناح نزدیک به حکومت ایران را با کیمیاگر برایتان بخوانم.

از لابه لای متون

عرفان آمریکایی پائولو کوئلیو، یکی از عرفان‌های وارداتی به شمار می‌رود. 

خط

این مطلع مقاله‌ای است که در سال ۱۳۹۱ در فصلنامه «علمی - پژوهشی اندیشه نوین دینی» منتشر شده و خبرگزاری فارس هم نسخه‌ای از آن را یک سال بعدتر چاپ‌ کرده. 

از لابه لای متون

باید ایمان کوئلیو را ایمان مارکسیستی و عرفان او را عرفان مارکسیستی نامید؛ چراکه انسان‌گرایی و انسان‌محوری به‌جای خدامحوری و پیروی از خواسته‌های دل و هواهای نفسانی به‌جای پیروی از شریعت الهی، در رأس تفکرات و اندیشه‌های کوئلیو قرار دارد.

خط

مقاله اخیر بالاخره این‌طور نتیجه‌گیری‌ می‌کند که نگاه کوئیلو به ایمان و شریعت در تقابل با ادیان ابراهیمی است و از آن بالاتر، با عقل هم جور در نمی‌آید.

از لابه لای متون

بدون تردید بخش قابل ملاحظه‌ای از آرا و اندیشه‌های کوئیلو را باید معلول دوران متلاطم و پر فراز و نشیب زندگی او دانست؛ به ویژه دورانی که او تحت تاثیر مارکسیسم، به کفر و بی‌دینی روی آورد و با تمام وجود به جادوی سیاه و شیطان پرستی گرایش پیدا کرد.

خط

اما با این مواجهه‌های‌ قلمی و حتی برخوردهای خشن‌تر، آیا مشکل حکومت با آثاری از این دست، که معنویتی سوای اسلام شیعی ِ رسمی ارائه می‌کنند، برطرف شده؟ نه، نشده. 

مهمان برنامه ما می‌گوید حکومت دینی، به‌رغم‌تلاش برای جا انداختن سرمایه‌داری، کوشش‌ها کرده که مردم را یک‌شکل و یک‌دست نگه دارد اما در نهایت، ناکام مانده است. 

علیرضا دوستدار: الان مثلا یکی از واژه‌های کلیدی «سبک زندگی اسلامی» است یا مثلا «تمدن اسلامی» است. مسیری که حکومت دنبال کرده این بوده که ما بیایم و اینها را ترویج بدهیم. اما واقعا موفق نبوده دیگر و الان، بحران‌هایی هم که در سال‌های اخیر جامعه باهاش مواجه بوده و حکومت خودش نقش خیلی پر رنگی داشته در این بحران‌سازی‌ها، نتیجه این است که نتوانسته این تضاد را باهاش، به صورت درستی، کنار بیاید.

(موسیقی)

هسته‌ی اصلی داستان کوئیلو شباهت غریبی‌ به یکی از حکایت‌های‌ دفتر ششم «مثنوی معنوی» دارد. مولانا قصه‌ی مردی را می‌گوید که ثروت هنگفتی به ارث برد و آن را تمام و کمال خرج اَتِینا کرد تا کفگیرش به ته دیگ خورد.

از لابه لای متون

خواب دید او هاتفی، گفت، او شنید / که غنای تو به مصر آید پدید

خط

فرشته در خواب بهش گفت که آقا پاشو برو مصر که بلیتت اونجا برنده شده‌.

از لابه لای متون

در فلان موضع یکی گنجی‌ست زَفت / در پی آن بایدت تا مصر رَفت

خط

آن جناب هم تا مصر رفت‌ و در جایی که بنا بود گنج پیدا شود، کتک مفصلی از پاسبانی خورد. مثل سانتیاگو، او هم ماجرای سفرش را تعریف کرد و اینجا آقای داروغه‌ که خیالش بود دزد گرفته، دلش به رحم آمد.

از لابه لای متون

گفت: نه دزدی تو و نه فاسقی / مردِ نیکی، لیک گول و احمقی

خط

گفت آخر کدام آدم گولی از یک جای دور به هوای خوابی که دیده، چنین سفر دور و درازی می‌رود؟ بعد هم برایش از خواب مشابه خودش گفت.

از لابه لای متون

بارها من خواب دیدم مُستمِر / که به بغداد است گنجی مُستَتِر

در فلان سوی و فلان کویی دَفین / بود آن خود نام کوی این حزین!

خط

آقای بغدادی بینوا یا همان «این حزین» دریافت‌ که ای بابا این که می‌شود همان محله خودشان. حالا تازه قسمت جالب‌تر ماجرا را نشنیدید.

از لابه لای متون

هست در خانه‌ی فلانی، رَو بجو / نام خانه و نام او گفت آن عدو

خط

ای دل ناغافل! اصلا گنج تو خانه‌ی خودش بوده. پس بر گشت گنجش را در خانه خودش پیدا کرد.

علیرضا دوستدار: خب این هسته‌ی داستان، عین داستان پائولو کوئیلو است. حالا اینکه کوئیلو مستقیم از مثنوی الهام گرفته باشد را من نمی‌دانم اما از طرفی، این هسته اصلی داستان، اینکه یک کسی دنبال یک گنجی می‌رود و بعد معلوم می‌شود که گنج توی خانه خودش بوده، این یک داستانی بوده که در فولکلور جهان نمودهای مختلفی داشته.

اما آیا معنا و پیامی که مولانا و کوئیلو می‌خواستند به مخاطب برسانند هر دو یکی بوده؟ مهمان برنامه‌ می‌گوید که نخیر!

علیرضا دوستدار: در مثنوی این صحبت در واقع بیان می‌شود که خداوند روزی‌رسان است. یکی‌اش این است و اینکه خداوند آن روزی را از راه‌هایی می‌رساند که ما اصلا تصورش را هم نمی‌کنیم. و گاهی حتی از نقطه مقابل یا ضد یک چیز برای پیش بردن آن چیز استفاده می‌کند. تو را می‌برد به مصر برای اینکه نهایت برساندت به بغداد. یا تو را دچار فلاکت در غربت می‌کند، برای اینکه پی ببری به ارزش خودت و ارزش آن چیزی که در خانه خودت داری - که خب متفاوت است با حرف کوئیلو.

(موسیقی)

سام فرزانه: آیا فکر می‌کنید کیمیاگر از کتاب‌هایی است‌ که در قرن پانزدهم خورشیدی هم در کتابخانه ایرانی‌ها جا داشته باشد؟

علیرضا دوستدار: بعید نمی‌دانم که همچنان اقبال نسبت به این کتاب باشد. الان توی آمریکا همچنان اقبال بهش هست. و من فکر می‌کنم که در ایران هم آن فضا - فضای فرهنگی و آن دغدغه‌های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی که باعث اقبال به این کتاب می‌شود - همچنان پابرجاست و جذابیت ادبیاتی که از یک طرف، ادبیات خود ما نیست، ادبیات غربی است به طور خاص و از طرف دیگر، آن ادبیات ما را با خودمان یک جور انگار آشنا می‌کند؛ می‌دانید؟ اقلا تصورمان این است که دیگر از ما صحبت می‌کند. یک جذابیتی دارد برای خواننده ایرانی. اما این اقبال نسبت به اینکه چطور ما خودمان را می‌توانیم در آینه‌ی بازنمایی‌های غربی ببینیم، به نظرم جزو جذابیت این داستان است که در قرن پانزدهم هم - خوشبختانه یا متاسفانه - فکر می‌کنم این موضوع - فکر کنم که - ادامه خواهد داشت. 

(موسیقی پایانی)

ممنون از اینکه این شیرازه را شنیدید. اگر دوست دارید با ما در تماس باشید تا با هم قصه کنیم، به [email protected] ایمیل بفرستید.

با تشکر از علیرضا دوستدار، استاد دین‌پژوهی در دانشگاه شیکاگو، برای حضور در این برنامه.

این شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:

‌بهراد توکلی، نوازنده سه‌تار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛ 

مهسا خلیفه در اجرای برنامه کمک کرد؛

و روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.

 آیدین صالحی، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیه‌کننده و راوی این پادکست هستم، که امیدوارم اگر قرار است از بیگانه چیزی طلب کنید، حداقل و آنچه خودتان دارید نباشد. (پیچیده شد). نقطه.

قسمت های پیشین