شیرازه - کتابخانه قرن (۲۴): ماهی سیاه کوچولو

ماهی سیاه کوچولو
    • نویسنده, سام فرزانه
    • شغل, تهیه‌کننده شیرازه

شیرازه، پادکستی از بی‌بی‌سی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتاب‌های تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی می‌کند. آنچه در پی‌ می‌آید، متن کامل برنامه است که نسخه‌ شنیداری آن در سرویس‌های ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخش‌هایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمی‌شنود شاید آسان نباشد این‌ها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیم‌تر (سیاه) مشخص شده‌اند. در پادکست، این بخش‌ها در لحن افراد روشن‌تر هستند.

خط
خط

سلام. ماهی سیاه کوچولویی که فرشید مثقالی برای داستان صمد بهرنگی تصویر کرد، به جز در خود کتاب‌، خیلی جاهای دیگر هم دیده می‌شود. آویخته از گوش‌ها - به شکل گوشواره، پشت قاب گوشی تلفن همراه، عروسکی در آغوش کودکی خردسال، طرح خالکوبی بر پوست تن‌، و صد البته نقشی بر شال و روسری‌های رقصان و چرخان در دستان زنان.

این ماهیِ سلحشور که دلیرانه به مبارزه با بی‌عدالتی‌ها برخواست و حاضر نشد تن به وضع موجود بدهد، از محبوب‌ترین‌ و خاطره‌انگیزترین‌ شخصیت‌های داستانی‌ در میان ایرانیان‌ است.

محمد هادی محمدی:«ماهی سیاه کوچولو» نماد انسانی پویا است.

محمد هادی محمدی، نویسنده و پژوهشگر ادبیات کودکان است.

محمد هادی محمدی: همیشه این جنس از آدم‌ها هستند که مقاومت را در جامعه خود معنا می‌بخشند. اگر دقیق‌تر بگویم، «ماهی سیاه کوچولو» می‌تواند نماد همان جوا‌ن‌های از جان گذشته‌ای باشد که در دهه چهل و پنجاه جانشان را دادند تا جامعه به تغییر برسد.

مشهور است که ماهی سیاه کوچولو، یکی از آثاری بود که مشوق بسیاری در پیوستن به جریان‌های چپ شد. اما آیا کودکان می‌توانند متوجه این نمادها و معنایشان بشوند؟ آقای محمدی شک دارد.

محمد هادی محمدی: در خواندن این کتاب ما همیشه نقش یک عامل بزرگ‌تر را می‌بینیم که داستان را برای کودک تفسیر می‌کند. گاهی این عامل بزرگ‌تر خود شخص می‌شود، یعنی کودک دیروز که جوان شده بود، برمی گشت به کتاب و از آنچه روزگاری خوانده و نفهمیده بود، با حسرت یاد می‌کرد که چرا در روزگار کودکی نشانه‌های نمادین این کتاب را درک نکرده بود.

شاید همین حسرت‌هاست که باعث می‌شود کودک دیروز دستبندی با نقش «ماهی سیاه کوچولو» به دست کند و عروسک ماهی جسور را برای فرزند خواهر و برادر یا رفیقش بخرد.

(موسیقی)

محمد هادی محمدی: این کار در ایران تا مقطع انقلاب جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد که کمتر اثری به این جایگاه رسید. با این تأکید که تا دوره پیروزی انقلاب نقش «ماهی سیاه کوچولو» در جایگاه تحسین و گاهی حتی پرستش بود. اما از دهه شصت هرچه که به امروز نزدیکتر می‌شویم «ماهی سیاه کوچولو» در دو جبهه انکار و تأیید پیش می‌رود.

محمد هادی محمدی و علی عباسی در کتاب «صمد: ساختار یک اسطوره» به نقل از مقاله‌ای در روزنامه کیهان، نوشته‌اند که «ماهی سیاه کوچولو» تا شهریور ۵۷، بیست بار تجدید چاپ شده و تیراژ آن به ششصدهزار نسخه رسیده بود. تیراژی که در میان کتاب‌های غیرمذهبی، بی‌همتا بود.

هرچند مطمئنم که شما از ماجراهای «ماهی سیاه کوچولو» خبر دارید، اما بگذارید مرور کوتاهی بکنیم بر این اثر و ببینیم اصلا قصه و ماجرای این کتاب چیست.

از لابه لای متون

شب چله بود.

ته دریا ماهیِ پیر، دوازده هزار تا از بچه‌ها و نوه‌هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می‌گفت:

یکی بود، یکی نبود.

خط

ماهیِ پیر، قصه‌ی ماهی سیاه کوچولویی را تعریف می‌کند که با مادرش در جویباری زندگی می‌کرد و زندگی‌اش در پرسه‌زدن‌های تکراری در همان حوالی خلاصه می‌شد.

از لابه لای متون

ماهی سیاه کوچولو گفت: «می‌خواهم بروم ببینم آخرِ جویبار کجاست. می‌دانی مادر! من ماه‌هاست توی این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است، نتوانسته‌ام چیزی سر در بیاورم.»

خط

مادرش هیچ از این تصمیم فرزند خوشش نمی‌آید. جر و بحثشان که بالا گرفت‌، ماهی‌های دیگر هم سر رسیدند و کار آنقدر بالا گرفت‌ که بقیه‌ی ماهی‌ها خواستند جان ماهی سیاه را بگیرند. اما مادر به یاری فرزند یکی یک دانه‌اش شتافت و او را در برد. مادر اشک می‌ریخت‌، ولی «ماهی سیاه کوچولو» تصمیمش را گرفته بود و می‌خواست برود و دنیا را بگردد. او با دوستانش تا پای آبشار رفت و از آنجا با یک شیرجه خود را به برکه‌ای رساند.

او در مسیرش با جانوران دیگری هم آشنا شد که مانند ماهی‌های جویبار، فکر می‌کردند دنیا همان است که آنها می‌شناختند. ماهی قصه‌ی بهرنگی از آنها داناتر بود و رفت و رفت تا به مارمولکی رسید که به نظر می‌رسید چیزفهم است.

از لابه لای متون

مارمولک گفت: «ارّه‌ماهی و پرنده ماهی‌خوار، این طرف‌ها پیدایشان نمی‌شود، مخصوصا ارّه ماهی که توی دریا زندگی می‌کند. اما سقائک، همین پایین‌ها هم ممکن است باشد؛ مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه‌اش بروی.»

خط

سقائک، یا مرغ سقا همان پلیکان است. پرنده‌ای که با کیسه‌ی زیر منقارش مثل تور ماهیگیری همه ماهی‌ها را می‌کشد درون منقارش و شکار می‌کند.

از لابه لای متون

ماهی گفت: «حالا اگر ماهی وارد کیسه شد، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»

مارمولک گفت: «هیچ راهی نیست، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می‌دهم که اگر گرفتار مرغ سقّا شدی، این کار را بکنی.»

خط

و به این ترتیب، ماهی سیاه ما که می‌خواست دنیایش را گسترده کند و از قید و بندهای جامعه سنتی خود رها شده بود، مسلح شد.

او در مسیرش همراه با گروهی از ماهی‌هایی که به دنباله‌روی از او می‌خواستند تا آخر رودخانه بروند، در دام سقائک گرفتار شد. آن ماهی‌ها قربانی ترس خود شدند، اما قهرمان قصه ما با خنجرش کیسه پلیکان را پاره کرد و گریخت‌ و به جایی رسید که آب زیاد بود و گله‌ای از ماهی‌ها در رفت و آمد بودند.

از لابه لای متون

از یکی‌شان پرسید: «رفیق! من غریبه‌ام، از راه‌های دور می‌آیم، اینجا کجاست؟»

ماهی، دوستانش را صدا زد و گفت: «نگاه کنید! یکی دیگر…»

بعد به ماهی سیاه گفت: «رفیق، به دریا خوش آمدی!»

یکی دیگر از ماهی‌ها گفت: «همه‌ی رودخانه‌ها و جویبارها به اینجا می‌ریزند، البته بعضی از آنها هم به باتلاق فرو می‌روند.»

یکی دیگر گفت: «هروقت دلت خواست، می‌توانی داخل دسته‌ی ما بشوی.»

خط

ماهی سیاه کوچولو ترجیح داد اول گشتی در دریا بزند و بعد به آن گروه بپیوندد، اما در حین گشت و گذارش، طعمه‌ی مرغ ماهی‌خوار شد. در شکم آن پرنده، ماهی کوچکی را دید که خیلی ترسیده. پس نقشه کشید که مرغ را قلقلک بدهد و تا مرغ خندید، ماهی ریزه از منقار او بپرد بیرون و بعد هم خودش‌ به حساب مرغ ماهی‌خوار برسد و او را بکشد.

از لابه لای متون

تا مرغ ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه‌قاه خندیدن، ماهی‌ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد؛ اما هرچه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد.

ناگهان دید ماهیخوار همین‌طور پیچ و تاب می‌خورد و فریاد می‌کشد، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین‌ آمدن و بعد شَلَپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد؛ اما از «ماهی سیاه کوچولو» هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده…

خط

به این ترتیب، ماهی سیاه کوچولوی قصه که به خنجر مسلح بود، توانست دشمن مشترک ماهی‌های دریا را شکست دهد، هرچند خود فدایی این راه شد.

داستان ماهی پیر در اینجا به پایان رسید. یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو بعد از این قصه خوابیدند.

از لابه لای متون

اما ماهیِ سرخِ کوچولویی هرچقدر کرد، خوابش نبرد، شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود…

خط

(موسیقی)

این داستان کوتاه سرراست ، موافقان و مخالفان سرسختی دارد.

محمد هادی محمدی: اکنون برای داوری «ماهی سیاه کوچولو» باید که از نسبت شیفتگی و نفرت دور شد. آنکه شیفته این اثر است و نمی‌خواهد آن را در بستر تاریخی خود ببیند ذهنی قالب‌گرفته و سنگواره شده دارد. تصور می‌کند که «ماهی سیاه کوچولو» شاهکاری ادبی است. آن کسی هم که به هر سبب از آن نفرت دارد خیال می‌کند وضعیت آشوبناک این دوره را کسانی مانند صمد بهرنگی ساختند. می‌خواهم بگویم باید برای درک این مطلب به دهه ۱۹۶۰ و ۷۰ میلادی برگردیم، یا کمی باز پس‌تر. بعد از جنگ جهانی دوم، یک دنیای دو قطبی شکل گرفت که معروف است به جنگ سرد.

(موسیقی)

سام فرزانه: «ماهی سیاه کوچولو» سال ۴۶ نوشته می‌شود، چند ماه بعد از آن سال ۴۷ منتشر می‌شود. این زمان احساس می‌کنم من بین دو واقعه مهم است. یعنی اینکه همان‌قدر مثلا ۱۴ سال گذشته از کودتای ۲۸ مرداد، ده - یازده سال مانده به انقلاب اسلامی و آدم می‌تواند فکر کند که شاید یک جایی ما هستیم بین آرامش بعد از طوفان و آرامش قبل از طوفان. چه خبر است توی ایران آن زمان که یک چنین اثری نوشته می‌شود که این همه هم خشونت دارد، هم تهییج تویش دارد و آن‌قدر حماسی است؟

مازیار بهروز: بله ولی خب سال ۴۶، پنج سال بعد از اصلاحات ارزی هم هست انقلاب سفید.

مازیار بهروز، دانشیار گروه تاریخِ دانشگاه ایالتی سان‌فرانسیسکو در آمریکاست.

مازیار بهروز: شاه همان سال تاج‌گذاری می‌کند و در اوج قدرت است. در اوج قدرت است. تمام دشمنانش را شکست داده موقعی که تاج‌گذاری می‌کند. تمام احزاب را در واقع عقیم کرده و در اوج قدرت خودش است.

دهه‌ی چهل شمسی با دهه شصت میلادی همزمان است. دهه‌ای که خیلی از مردم جهان در فاز انقلابی بودند.

مازیار بهروز: یک مسئله جهانی است. فقط توی ایران نیست. آن نسل اصولا یک نسل عاصی است که شوریده بر علیه آن نسلی که در جنگ جهانی دوم شرکت کرده بود. این شورش را شما در چندین جا می‌بینید. مثلا فقط ایران نیست. در فلسطین هست، در ویتنام هست، در اروپا هست، جنبش ضد جنگ در آمریکا هست. انقلاب الجزایر به نظر من خیلی مهم بود به خصوص برای مجاهدین، سال‌های ۱۹۶۲ که بالاخره به پیروزی رسید. اینها همه با هم‌دیگر دست به دست هم می‌دادند و این تاثیرش را توی ایران می‌گذاشت و حکومت ایران هم حتی وقتی بهش اخطار می‌دادند می‌گفتند آقا مواظب باش، همان کاری که آقای بازرگان می‌کرد و اینها، زیاد توجه نکرد. در اوج قدرت بود، ساواک فکر می‌کرد در کنترل است و نتیجه‌اش این شد که شد.

جهانی که صمد بهرنگی در کتابش توصیف می‌کند، جهانی است که در آن مرغ ماهی‌خوار در صید ماهی افراط می‌کند، سقائک هم. شکارچی هم در پی صید آهو است و جماعتی که تعدادشان کم نیست و قربانیان صیادان هستند، در خواب غفلت و نادانی‌اند، مثل بیشترِ ماهی‌ها، قورباغه‌ها و خرچنگ‌‌ها. مازیار بهروز می‌گوید جهان واقعی ایرانی‌ها هم در خشونت هیچ کم نداشت.

مازیار بهروز: اولا که خرداد ۴۲ بود دیگر آقای خمینی را گرفتند و بیرون کردند و اینها. خب آن خشونت بود دیگر. و اینکه انتخاب فرامایشی بود. خب آن خشونت است دیگر. قانون اساسی را زیر پا می‌گذاشت دیگر. نخست‌وزیرش، منصور را جلوی مجلس کشتند. خودش را توی کاخ مرمر نزدیک بود بکشند. اینها همه تبلور آن خشونتی بود که حکومت اعلام می‌کرد و با ۲۸ مرداد شروع شده بود. ولی بیشتر از این مسئله خشونت به نظر من این بی‌قانونی است. یعنی ایران به هر حال یک انقلاب مشروطه داشته. پدران ما کلی هزینه پرداختند برای آن قانون اساسی که نه رضا شاه قبول داشت نه محمدرضا شاه قبول داشت. و هر دویشان هم به آن قسم خورده بودند. آخر جالبی‌اش این است. خود تشکیل ساواک! ساواک کارش چه بود؟ یک مقدار ضد جاسوسی بود ولی یک بخشی‌اش هم سرکوب داخلی بود دیگر. جلوی افراد را می‌گرفتند، حرف نزنند، بازداشت می‌کردند می‌بردند.

(موسیقی)

در جویبار، رود، خشکی و دریای‌ داستان «ماهی سیاه کوچولو»، خشونت در جریان است و در نهایت «ماهی سیاه کوچولو» را به عصیان وامی‌دارد. اما محمد هادی محمدی می‌گوید موضوع آنقدرها برای مخاطب کودک اثر واضح و روشن نیست. برای مثال از خودش شروع می‌کند که حضور در کتاب‌خانه‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای او کلید حل معمای این کتاب شد. کتاب‌خانه‌های کانون در نقاط مختلف ایران، مرکزی بود برای انجام کارهای هنری و فرهنگی، با هدف رشد و کمال کودکان و نوجوانان ایرانی‌.

محمد هادی محمدی: اما بعدتر در کانون گروهی از جوانان کتابدار آرمانخواه بودند که قصدشان مطابق برنامه‌ای که از سازمان چریک‌های فدایی خلق به طور رسمی یا غیررسمی می‌گرفتند، اثرگذاری در روند رشد اجتماعی کودکان به سمت نیروی انقلاب بود، آن وقت من هم مثل بسیاری از آن کودکان و نوجوانان سویه‌های نمادین اثر برایم برجسته شد. یعنی اینکه چرا هر انسان نباید یک «ماهی سیاه کوچولو» باشد.

یعنی هر انسان سلاحی به دست بگیرد و بر ناملایمات زندگی بشورد؟ یا مقصود چیز دیگری هم می‌تواند باشد. برای پاسخ به این پرسش، اول این توضیح را از آقای محمدی بشنوید که «ماهی سیاه کوچولو» را فارغ از چارچوب‌های مبارزاتی در نظر گرفته است.

محمد هادی محمدی: اگر نقش این تفسیرها و بت‌شدگی را از روی این کتاب برداریم، می‌توانم بگویم داستان ماهی سیاه کوچولو، یک داستان معمولی است. نه از نظر بافت زبانی و نه از نظر بافت روایتی و چینش عناصر روایت کاری خارق‌العاده نیست.

ماهی سیاه کوچولو اثری استعاری است که گرفتار تفسیرهای افراطی شد.

محمد هادی محمدی: من در ایران امروز کسانی را می‌بینم که «ماهی سیاه کوچولو» را می‌کوبند و می‌گویند با این کتاب زندگی ما به تباهی کشیده شده. در حالی که «ماهی سیاه کوچولو» چون یک اثر استعاری است، هیچ چیزی ندارد که خودبخود بخواهد بدآموزی ایجاد کند. اگر مرغ ماهیخوار «ماهی سیاه کوچولو» را می‌بلعد و او از خنجری که دارد برای رهایی استفاده می‌کند، این از قوانین طبیعت خیلی دور نیست. مشکل در آن ذهن‌های مفسری بود که بعد از صمد آثار او را و به ویژه «ماهی سیاه کوچولو» را پرچم مبارزه با رژیم پهلوی کردند.

محمدی می‌گوید این کتاب از منظر دیگری هم بر زندگی خوانندگان تاثیر گذاشته که منتقدان کتاب از آن غافل مانده‌اند. منتقدانی که «ماهی سیاه کوچولو» را فقط مانیفیسیت چریک‌ها و توجیه‌کننده مبارزه مسلحانه با رژیم شاه می‌دانستند.

محمد هادی محمدی: بسیار بسیار بیشتر از آن جوانانی که با «ماهی سیاه کوچولو» به مبارزه مسلحانه کشیده شدند جوانانی بودند که این اثر را خواندند و در زندگیشان تحول عمیق فرهنگی رخ داد. یعنی اگر معلم بودند، دیگر یک آموزگار معمولی و بی‌اختیار نبودند، اگر کتابدار شدند، سرشار از پویایی بودند. اگر پزشک شدند، به پزشکی انسان‌گرا گرایش پیدا کردند. پزشکی که دلسوز کودکان بود. اینها هیچ کدام این بخش‌ها را ندیدند.

یادمان باشد که «ماهی سیاه کوچولو» برای کمک به هم‌نوعانش جان خود را از دست داد. او وظیفه خود می‌دانست که راهی برای حل مشکلات و بهتر شدن وضع زندگی ماهی‌های گرفتار در منقار این مرغ و آن پرنده پیدا کند.

صمد بهرنگی، نویسنده ماهی سیاه کوچولو، متولد سال ۱۳۱۸ در شهر تبریز، پیش از هرچیز آموزگار بود.

محمد هادی محمدی: صمد واقعی معلمی دلسوز کودکان روستایی است و استعداد شگفتی در نوشتن دارد.

دلسوز بود چون به نمایندگی از همین کودکان روستایی با سیستم رسمی آموزش درافتاد و به دقت نادیده گرفته شدن دانش‌آموزانی از اقلیت‌های زبانی را گوشزد کرد و بر تجدد وارداتی دولت تاخت.

محمد هادی محمدی: در گردآوری ادبیات عامیانه آذربایجان در همین عمر کوتاه کارهای بسیار با ارزشی را گردآوری می‌کند مانند افسانه‌های آذربایجان که به راستی درخشان هستند.

کار دیگر صمد داستان نویسی بود. آن هم برای کودکان که از نزدیک با فکر و زبان و دغدغه‌هایشان آشنا بود.

محمد هادی محمدی: در ارتباط با کتاب‌های مربوط به ادبیات کودکان که به احتمال از انتشارات پروگرس اتحاد شوروی و بعد کتاب‌هایی که از ترکیه می‌رسند و بعد هم شناخت خود ادبیات نوپای کودکان ایران شروع می‌کند به نوشتن.

«اولدوز و کلاغ‌ها»، «اولدوز و عروسک سخن‌گو»، «تلخون»، «بیست و چهارساعت در خواب و بیداری» و «یک هلو، هزار هلو» از مجموعه‌های معروف اوست.

محمد هادی محمدی: او در نوشتن میان دو تیغه یک قیچی گیر می‌کند. یک تیغه کسانی هستند که در کانون فعالیت می‌کنند، اما اگر گرایش چپ هم داشتند، نسبتی با چریک‌های فدایی خلق ندارند، کسانی مانند شیروانلو، میم آزاد و دیگران. در کنار آن کسانی دیگر مانند لیلی ایمن و توران میرهادی‌اند که به سبب تدوین کتاب فارسی اول دبستان برای کودکان ترک زبان، که صمد این کار را انجام داده بود، در ارتباط با او قرار می‌گیرند.

صمد بهرنگی برای آموزش زبان فارسی به کودکانی که زبان مادری آنها ترکی است، کتابی به نام «الفبای آذر» نوشته بود که بعد پژوهش‌های بیشتری درباره آن کرد. در حین نوشتن این کارها بود که با لیلی ایمن و توران میرهادی آشنا شد؛ کسانی که از همان سال‌ها شیوه‌های نوین آموزش در مدارس را تدریس می‌کردند و بر تالیف کتاب‌های درسی و کمک‌درسی نظارت داشتند.

محمد هادی محمدی: تیغه دیگر قیچی که در رأس آن جلال آل احمد و منوچهر هزارخانی و در بستر آن خود جوانانی هستند که یا هوادار سازمان چریک‌های فدایی خلق هستند یا دیگر، [از] نیروهای کادر این سازمان شده‌اند. کمی دقت در زندگی صمد نشان می‌دهد که ذهن پویای او در میان این دو تیغه در حال جهش بوده است. هم می‌خواسته کار ادبی کند، هم برای ادبیات رسالت اجتماعی قائل بوده است. در همین دوره کوتاه، صمد داستان‌هایی می‌نویسند که یکی از آنها ماهی سیاه کوچولواست.

صمد بهرنگی داستان «ماهی سیاه کوچولو» را در ۱۳۴۶ نوشت‌ و آن را برای چاپ به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سپرد.

محمد هادی محمدی: این کتاب وقتی به کانون می‌رسد متنی خام بوده است، کسانی مانند م آزاد و طاهباز روی آن دست می‌برند. یعنی ویرایش می‌کنند تا زبان روایت شسته رُفته تر شود. حاصل کار می‌شود ماهی سیاه کوچولو. این کتاب میراث ادبی و فرهنگی جنبش چپ است. کتابی که شاید از جنبه اجتماعی بیشترین اثر را در تحول ذهن جوانان انقلابی غیرمذهبی و حتا مذهبی که سنت‌گرا نبودند داشت.

جالب اینکه این کتاب را ناشری منتشر می‌کند که به دربار پهلوی نزدیک بود. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال ۱۳۴۴ به ریاست عالی فرح پهلوی، شهبانوی ایران، تاسیس شد و لیلی امیرارجمند، مدیریت آن را تا انقلاب ۵۷ به عهده داشت.

سام فرزانه: در مورد کتاب «ماهی سیاه کوچولو» سوال من این است که آیا آن زمانی که اصلا این کتاب قرار بود چاپ بشود هم مشخص بود این کتاب چه جنبه‌های سیاسی می‌تواند داشته باشد؟

لیلی امیرارجمند: نه وقتی که ماهی سیاه را برای من آوردند فقط از قصه‌اش خیلی خوشم آمده بود. بعد هم من آن موقع انقدر جوان بودم اصلا حواسم به سیاست نبود. به مخالفین نبود. دیدم یک کتاب بسیار خوبی است. حتی به علیاحضرت شهبانو هم نشان دادم کتاب را. بعد که این کتاب چاپ شد، کسانی که مخالفین بودند، چپی بودند، این را علمش کردند که حالا این سمبل مخالفت بشود. وگرنه اولی که این کتاب چاپ شد اصلا این خبرها نبود. این چیزها نبود. بعدا اینها این را کردندش سمبل.

سام فرزانه: اشاره کردید به اینکه شهبانو فرح هم این کتاب را دیده بودند. چه باعث شده بود شما فکر کنید لازم است که قبل از چاپ ایشان هم ببیند؟

لیلی امیرارجمند: برای اینکه از کتاب‌های اولی بود که با انتشارات کانون شروع کرده بودیم، ایشان هم از اول کار کانون به همه چیز می‌خواستند وارد باشند، من همه را می‌رفتم هفته‌ای دو سه دفعه برایشان تعریف می‌کردم. یعنی به خاطر اینکه این کتاب «ماهی سیاه کوچولو» است، نبرده بودم. به عنوان یک کتابی‌ست که می‌خواهیم چاپ کنیم.

در دوره پهلوی دوم، گروهی از مخالفان سیاسی حکومت، از گروه‌های چپ - بیشتر در بخش‌های فرهنگی - در نهادهای دولتی یا نزدیک به حکومت مشغول به کار شدند. چندتایی جذب موسسه فرانکلین شدند که به حکومت نزدیک بود اما سرش به ترجمه آثار عموما آمریکایی و تالیف گرم بود. گروهی به رادیو و تلویزیون ملی ایران پیوستند، مثل هوشنگ ابتهاج که ریاست برنامه گل‌ها را به عهده گرفت. چندتایی در روزنامه‌های نزدیک به حکومت کار می‌کردند، مثل رحمان هاتفی که معاون سردبیر روزنامه کیهان بود. و البته گروهی هم جذب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شدند، مثل فیروز شیروانلو.

لیلی امیرارجمند: خیلی بانمک است این حرفی که شما الان مقایسه کردید. برای اینکه سر کانون من بودم که یکی از نزدیک‌ترین دوست‌های علیاحضرت شهبانو بودم و سر تلویزیون رضای قطبی بود که پسردایی علیاحضرت بود. در نتیجه ما دو نفر کاری نمی‌کردیم که بر علیه رژیم باشد یا اینها. برای اینکه خودمان طرفدار سلطنت بودیم، طرفدار اعلی‌حضرت و علیاحضرت بودیم. حالا اگر یک کسی می‌آید آنجا کار بکند من می‌گفتم عقاید سیاسی‌تان را دم در کانون می‌گذارید، می‌آیید تو برای بچه‌ها کار می‌کنید. این را صد دفعه من تکرار کرده بودم. عقاید سیاسی‌تان را با خودتان نمی‌آورید.اگر این استعداد را دارید که یک قصه برای بچه‌ها بتوانید بنویسید یا نقاشی کنید، بیاورید اینجا کار کنید. اما عقیده سیاسی‌تان را با خودتان نیاورید.

سام فرزانه: پس هیچ‌وقت سیاست این نبوده که این افراد را به کار بگیریم برای اینکه حالا یک کاری بکنند که کار مفیدی است، در ضمن آن مخالفت‌های سیاسی‌شان را هم این‌طوری می‌گذارند کنار.

لیلی امیرارجمند: یکی دو تا مورد بود که این کسانی که قبلا مثلا ساواک گرفته بودندشان، بعد قسمت انتشارات آمدند به من گفتند این فلان کس خوب است، اگر ما این را برای کانون بگیریم. که من با ثابتی صحبت کردم گفتم که من این را می‌خواهم بیاورم توی کانون و تو آگاه باش یا مخالفت داری نداری. که او هم گفت نه و اینها را من آوردم توی کانون گفتم بهتر است زیر نظر خودم باشند. منی که طرفدار شاهم.

سام فرزانه: این سیاست شخصی شما بود یا یک سیاست کلا رژیم بود؟

لیلی امیرارجمند: نه همه این می‌گویم این responsibility را من به خودم می‌گیرم. من می‌گفتم بگذار بیایند زیر نظر من باشند، تا اینکه آنجا ول باشند هر غلطی رژیم می‌خواهد بخورند [بکنند].

سام فرزانه: متوجه شدم. پس یعنی در واقع یک‌جور شاید مثلا یک آگاهی چندطرفه بوده که این می‌تواند سیاست مناسب و خوبی باشد، سیاست به معنای آن چیزی که ابلاغ می‌شود یا رسمی از شما خواسته می‌شود نبوده. یک جور شاید درک بوده که این روش بهتری برای برخورد با مخالفان است.

لیلی امیرارجمند: بله هیچ‌کس به من نگفت اینجوری رفتار کن. یک تصمیمی بود که خودم گرفتم. حالا اگر خوب بود چه بهتر، اگر بد بود تقصیر من است.

منظور خانم امیرارجمند از ثابتی، پرویز ثابتی است. مدیر امنیت داخلی ساواک، دستگاه اطلاعاتی دوره پهلوی دوم.

(موسیقی)

مازیار بهروز اما معتقد است که چاپ «ماهی سیاه کوچولو» در آن دوره و زمانه از سر اتفاق بوده.

مازیار بهروز: به عقل جور در نمی‌آید یک چنین چیزی را چاپ کنند. ولی خب اتفاق می‌افتد که کشورهایی که سانسور می‌کنند بعضی موقع‌ها… زمان خروشچف هم مثلا کتاب دکتر ژیواگو را چاپ کردند. بعدا جمعش کردند. پیش می‌آید سانسورچی‌ها بعضی موقع‌ها از دستشان در می‌رود.

«ماهی‌ سیاه کوچولو» خیلی زود تبدیل شد به یکی از کتاب‌هایی که گروه‌های چریکی که از آن برای تبلیغ و ترویج‌ اندیشه و عمل‌شان‌ استفاده می‌کردند. مهم‌ترین آنها «چریک‌های فدایی خلق» بود که کمی بعد از مرگ صمد بهرنگی پا گرفت.

مازیار بهروز: سازمانی که چریک‌های فدایی خلق را به وجود آوردند، از چندین شاخه، محفل تشکیل شده بود. یک محفل در مشهد بود که امیرپرویز پویان بود، نمی‌دانم برادرهای احمدزاده بودند. یک محفل شمال بود، مازندران بود. یک محفل تهران بود. یک محفل توی تبریز بود.

صمد بهرنگی به محفل تبریز نزدیک بود.

مازیار بهروز: مثلا یک محفلی بود که بیژن جزنی و افرادی دور و برش بودند که آن را ساواک متلاشی می‌کند، اینها را می‌گیرد، بعد حمید اشرف و اینها این را بازسازی‌اش می‌کنند. آن‌وقت آن محفل با این محفل‌هایی که الان برایتان گفتم پیوند می‌خورند، سیاهکل را اول انجام می‌دهند و بعد سازمان چریک‌های فدایی خلق به وجود می‌آید. بنابراین این محفل‌ها بعضی‌هایشان اصلا جدا از همدیگر، یعنی بدون اینکه با هم تماس داشته باشند به یک نتایج مشترکی رسیده بودند.

نتیجه مشترکشان این بود که حکومت اصلاح‌پذیر نیست و باید با آن مبارزه کرد. آن هم مبارزه مسلحانه. درست مثل سقائک و مرغ ماهیخوار در داستان «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی.

(موسیقی)

صمد بهرنگی اما آنقدر زنده نماند که سیاهکل را ببیند و شاهد باشد که چطور داستانش خون‌ها را به جوش می‌آورد و دل‌ها را امیدوار می‌کند. او در روز نهم شهریور ۱۳۴۷ هنگامی که برای آبتنی به رود ارس رفته بود، غرق شد. اما دوست‌دارانش این مرگ را طبیعی ندانستند و آن را قتلی جلوه دادند که به دستور ساواک و رژیم شاه انجام شده است.

مازیار بهروز: جنگی که بین گروه‌های مسلح و حکومت ایران بود این ابعاد متفاوتی داشت. یکی از ابعادش جنگ تبلیغاتی و روانی بود. و خب اینجا مرگ صمد می‌شود بخشی از آن جنگ روانی که اینها دارند با هم‌دیگر می‌کنند. یعنی شما صمد را کشته‌اید. صمد خودش خفه نشد.

محمد هادی محمدی و علی عباسی در کتاب «صمد: ساختار یک اسطوره» نوشته‌اند که جامعه ایران آماده بود تا صمد بهرنگی را بعد از مرگ تبدیل به اسطوره‌ی جهان معاصر کند.

از لابه لای متون

صمد در جامعه ما نقش همان پهلوان افسانه‌ها را بازی می‌کند که از راه می‌رسد و با نیروهای بدکردار به ستیز بر می‌خیزد. او شکست‌ناپذیر است و هنگامی که می‌میرد نیز قهرمانی بی‌مرگ می‌شود که دیگران راهش را ادامه دهند.

خط

نویسندگان در این اثر می‌نویسند که فقط مخالفان رژیم شاه نبودند که با اسطوره‌سازی می‌خواستند مردم را به مقابله با حکومت وادارند، بلکه حکومت هم «برای رویارویی با اسطوره‌های مخالف و برای استوار ساختن پایه‌های خود به اسطوره‌سازی روی آورد.»

از لابه لای متون

سخنان محمدرضا شاه هنگامی که در پیوند با بزرگ‌ترین شاه همه دوران‌های ایران گفت: «کورش تو آسوده بخواب که ما بیداریم!» اگرچه همان زمان از سوی گروه‌های مخالف و برخی مردم به ریشخند گرفته شد، اما درون‌مایه پیچیده‌ای را بیان می‌کرد. در حقیقت، پهلوی دوم به شاهی با سیمای اسطوره‌ای تکیه می‌کرد.

خط

(موسیقی)

ماهی سیاه کوچولو خیلی زود مورد توجه قرار گرفت. در سال ۱۳۴۷ کتاب برگزیده‌ی شورای کتاب کودک شد. و تصویرگری‌های فرشید مثقالی در ۱۳۵۳ برنده جایزه تصویرگری هانس کریستین اندرسون شد.

محمد هادی محمدی: از نگاه من این کتاب می‌تواند به سده پانزدهم برسد به این دلیل که این کتاب نقطه عطفی در تاریخ فرهنگ کوکی این سرزمین است و همچنین در تحولات اجتماعی سیاسی فرهنگی ایران نقش ویژه‌ای داشته. همچنین فکر می‌کنم این کتاب نمادی است از چند نسل که در آینده نسل‌های دیگر شاید بخواهند با مطالعه روی آن بدانند که چرا ایرانیان در این مقطع خاص تاریخی چنین نمادهایی برای زیست خودشان، برای فرهنگ خودشان ساختند.

(موسیقی پایانی)

ممنون از اینکه این شیرازه را هم شنیدید. راستی شما درباره «ماهی سیاه کوچولو» و مسیری که در زندگی برگزید چه فکر می‌کنید؟ نظراتتان را برایم بنویسید و به [email protected] بفرستید.

با تشکر از محمدهادی محمدی، مازیار بهروز و لیلی امیرارجمند برای حضور در این برنامه.

این شیرازه حاصل تلاش و هنرمندی این دوستان است.

بهراد توکلی، نوازنده سه‌تار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی است.

مریم زهدی، در اجرای برنامه کمک کرد.

روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.

سیما علینژاد، سردبیر شیرازه است و من سام فرزانه تهیه‌کننده این پادکست هستم که ‌‌امیدوارم، زیر این گنبد کبود به جز شادی نبینید. نقطه.

قسمت های پیشین