شیرازه - کتابخانه قرن (۱۵): با من به شهرنو بیایید

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.


سلام. دو دهه پیش از آنکه کامران شیردل، مستندِ قلعه را درباره شهر نو بسازد، پیش از آنکه محمود زند مقدم کتابی درباره محله روسپیان تهران بنویسد، قبل از اینکه کاوه گلستان از آنجا و آنها عکاسی کند و پیش از آنکه دیگر فیلمسازان و نویسندگان ایرانی، مثل زکریا هاشمی در رمان و فیلم طوطی، این مکان و آدمهایش را به شیوههای گوناگون در آثارشان نشان دهند، هدایتالله حکیم الهی، در مجموعه گزارشهایی که از جامعه ایران بین سالهای ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۷ منتشر کرد، درباره شهر نو و زندگی زنان و مردان و کودکانی نوشت که در آن تباه شد.
مهدی گنجوی: هدایتالله حکیم الهی جزو جنجالیترین، پرکارترین و در زمینههای متعددی پیشگام است در نقد اجتماعی در دهه ۲۰ شمسی.
با مهدی گنجوی، پژوهشگر تاریخ فرهنگ و آموزش در دانشگاه نورت وسترن، درباره «با من به شهر نو بیایید» و نویسندهاش هدایتالله حکیمالهی صحبت کردم.
مهدی گنجوی: «با من به شهر نو بیایید» اولین بار به صورت پاورقی شروع به چاپ میکند در ۱۳ آذر ۱۳۲۴. در روزنامهای که اسمش «صدای وطن» است و مدیرش هم علی بشارت. اما اگر بخواهم دقیقتر بگویم و این از نظر تاریخ روزنامهنگاری شاید جالب باشد، در آن دورهای که اولین بار پاورقیهای «با من به شهر نو بیایید» شروع میشوند، اسم این روزنامه «روستا» بوده آن هم به این دلیل که روزنامه صدای وطن بارها توقیف میشود و پس از هر توقیفی با یک نام جدید دوباره شروع به چاپ میکند. اول نامش میشود «روستا». دوباره روستا توقیف میشود با اسم «ایران نو»، بعدها با اسم «فروهر» و نهایتاً «نهضت» و اسامی دیگری خیلی متعددی در دهه بیست این روزنامه صدای وطن منتشر میشود.
این روزنامه، حالا به هر اسمی که منتشر میشد، در نقد و نظر بیپروا بود. در روزگاری که هنوز خاطره اعدام میرزا جهانگیر خان سوراصرافیل در زمان محمدعلی شاه قاجار و قتل میرزاده عشقی و فرخی یزدی به دست عوامل رضاشاه و ترور احمد کسروی به دست تندروهای مذهبی از خاطر نرفته بود و خفه کردن صدای مخالف به همراه خود مخالف، از نظر سرکوبگران قباحتی نداشت، هدایتالله حکیم الهی بدون لکنت و با شهامتی شگفت هیئت حاکمه را در آثارش به زیر تازیانه نقد میکشید.
مهدی گنجوی: جسارت این کتاب شاید از همان صفحه اولش آغاز میشود، وقتی حکیم الهی کتاب خودش را به حسن، یک پسر ده سالهای که در واقع یکی از بردههای جنسی شهر نو است تقدیم میکند و حسن را فدایی میخواند. یک فدایی شهوات و غفلتها و لاابالیگریها و تظاهرات زعمای ایران.

ای حسن معصوم، این هدیه ناقابل را از من بپذیر و قول بده اگر روزی طبق معمولِ کشور زمامدار شدی، برخلاف اَسْلافِ خود، راه چاره و نجات ما را یافته و بر آن به دیدهی عبرت و بصیرت بنگری و مثل رجال ما، رجالی که دیروز آنها مانند امروز تو است فراموشکار نباشی. به امید قول تو ای حسنِ کوچهگردِ شهرنوی!

جلد اولِ مقالات حکیمالهی درباره شهر نو اولین بار در ۱۳۲۴ منتشر میشود. و خیلی زود کتاب به چاپهای بعدی میرسد. در پایان چاپ پنجم کتاب، حکیم الهی تعدادی از نامهها و مقالههای جراید درباره کتابش را چاپ کرده که نشان از توجه خوانندگان به کتاب دارد.
در روزگاری که او کتابش را چاپ کرد، تازه چندسالی از شروع پادشاهی محمدرضا پهلوی میگذشت. با پایان دوره رضاشاهی، فضا در ایران بازتر شده بود. اروپا، آخرین روزهای جنگ جهانی دوم را پشت سر میگذاشت. ایران پل پیروزی متفقین شده بود و حکومت مرکزی آنقدر مشکلات داشت که سرشاخ شدن با روزنامهنویس و نویسنده در اولویت نبود.
حکیمالهی، آموزگار و روزنامهنویسی بود که با مجموعه کتابهایش درباره نهادهای مدنی ایران، شناخته میشد؛ آثاری مانند «با من به زندان بیایید»، «با من به دارالمجانین بیایید» و «با من به مدرسه دخترانه بیایید». از زندگی او بعدتر بیشتر خواهیم گفت، فعلا بپردازیم به یکی از جنجالیترین آثارش که موضوع این برنامه است: «با من به شهر نو بیایید.»
داستان زندگی حسن و خواهران هشت و یازده سالهاش، نخستین گزارش کتاب است. مادرشان یکی از روسپیان شهر نو است و فرزندانش هم به بردگی جنسی گرفته شدهاند. حکیم الهی عکسی از حسن را چاپ کرده که پا برهنه با لباسهای کهنه، کنار مردی کت و شلوار به تن ایستاده.

مردی میخواهد که حسن را بلند کند. با حسن مشغول مذاکره است ولی این طفل روی خود را برگردانیده و نمیخواهد چهره مشتری خود را ببیند.

نویسنده سپس سوال و جوابی ساده اما تکاندهنده با حسن آورده.

او فقط اسم خود را میداند، آنچه از نام پدر و فامیلش میپرسم، اظهار بیاطلاعی میکند و میگوید من فامیل ندارم. آری او راست میگوید. او نه تنها فامیل ندارد بلکه او وطن هم ندارد، او شاه و وزیر و وکیل هم ندارد! او در این مملکت هیچ ندارد! اما از من تعجب میکند که این چه سوالاتی است که از او مینمایم! مراجعین او از این مقولهها با او صحبت نمیکردند. اسم پدر! چه لغت و اسم بیمسمایی! برای حسن اسم پدر به همان اندازه غربت دارد که برای من عدالت اجتماعی و آن همه لاطائلات که در کتابهای اخلاقی و اجتماعی خواندهام.
حسن گردن کج کرده تا من اگر به او تمایل پیدا کردم چند ریال نیز برای بیچارگی و بدبختی او اضافه دهم.

حکیمالهی از حسن میخواهد سخن بگوید تا صدایش را زمامدارن بشنوند.

حسن! ای طفلک ناکام! ای قربانی اجتماع حرف بزن. این آقایان وکلا و وزرا، با من به شهر نو آمدهاند، بیا جلو با آنها سخن بگو!

اما صدای حسن دیگر شنیده نمیشود. او در باقی متن خاموش است. حکیم الهی از او میخواهد که با ما خوانندگان حرف بزند و از رنجهایش بگوید.

بیا با این جوان، با این دوشیزه، با این آقایان، با این خانمها که این کتاب را میخوانند سخن بگو!
تو در این اجتماع گناه نداری. تو نباید خجل باشی. تو نباید با پای برهنه و ترک خورده و با این البسه کثیف در خیابانهای شهر نو مشغول ارتزاق گردی. ای حسن! ما باید خجل و سرافکنده باشیم.

(موسیقی)
حکیم الهی جلوتر درباره خواهرهای حسن هم مینویسد. از عفت که از حسن بزرگتر است و از مهین که هشت یا نه سال سن دارد.
طفلک مهین خیلی کوچک است و به اصطلاح هنوز بوی شیر از دهانش میآید.

این بدبخت تازه یک ماه میباشد که از بخیه زدن موضع مخصوصش میگذرد. او برای امرار معاش مجبور بود که تسلیم یک نفر خرْگردنِ دیو سیرت بشود.

نفس میگیرد. از آن کتابهایی است که نمیشود نشست پای آن و یکنفس تا ته خواندش. نویسنده، خوانندهاش را غافلگیر میکند و میکشاند و میبرد به گوشه و کنار شهر نو و همه چیزهایی را نشانت میدهد که آرزو میکنی وجود نداشت و نبود و نباید میبود و اگر هم بود نباید جلوی چشمت میآمد.
مهدی گنجوی: بعد از این میآید یک آدمی را تعریف میکند که چه جور مردی حالا میآید با یک دختر سن پایین در شهر نو میخوابد. میآید از زبان آن مرد حرف میزند. کمی جلوتر میآید حالا داستان زندگی یکی از سردستههای شهر نو که تعدادی افراد زیر دستش کار میکنند را تعریف میکند. بعد میآید یک جسد را میگذارد وسط ثقل تصویری که خودش ارائه میدهد که جسد یک زنی است به نام عزت که بعد از ۴۰ سال بردگی جنسی افتاده آنجا. میآید و تصویری از زندگی ۴۰ ساله این زن را در این وضعیت توصیف میکند. از آنجا در واقع تصویر خودش را به گروهها و اشکال دیگری از افراد که گذرانشان و زندگیشان و فلاکتشان آنها را به اینجا رسانده بسط میدهد روایت خودش را.
شهر نو محلهای خارج از تهران، بیرون دروازه قزوین بوده. بنا به آنچه محمود زند مقدم در کتاب «شهر نو» نوشته و گزارشی از آن را سپیده زرینپناه در مقالهای در وبسایت بیبیسی آورده، رضاخان سردار سپه، دستور داده که روسپیان را از تهران آن روزگار بیرون کنند و در این محله جای بدهند.
شهر نو تا انقلاب ۱۳۵۷ پابرجا بود، که گروهی از انقلابیون این محله را به آتش کشیدند. رسانههای آن زمان گزارش کرده بودند که چند نفری در آن حادثه کشته شدند. بعدا با عوض شدن رژیم، چند نفری از سردستهها و دلالان شهر نو اعدام شدند.
اما پیش از اینها، در آن سالها که شهر نویی بود ولی از ماموران اداره بهداشت خبری نبود، و نه پلیس کاری به کار پااندازان و خانمرییسها داشت و نه مشتریان از روزنامهنگار و دوربینش حساب میبردند، حکیم الهی روزها و ساعتها در شهر نو بوده. چیزهایی را به چشم خود دیده و عکسشان را ثبت کرده. مثلا از نزدیک شاهد ورود دختربچهای به خرابآباد شهر نو بوده است.

دخترکی است بلند و باریک با قیافه معصوم و مغموم. یک جفت دمپایی مستعمل به پا کرده و وصلههای ناجور کف جورابش - که عدم آشنایی او را به استعمال جوراب نشان میدهد - پیداست.

حکیم الهی از طریق علی، دوستش، دلال را متقاعد میکند که برای گفتوگو با دخترک و نوشتن مقالهاش، در یکی از اتاقها شب را با او به صبح برساند.

دعوا میان علی و دلال درگرفت. زیرا دلال قیمت عجیبی گفت و علی به او توپید که مگر هالو گیر آوردهاید! این میخواهد با او صحبت کند و چیز بنویسد.

اسم دختر حبیبه است و چندان نمیداند که در شهر نو چه میگذرد. مادرش که میخواسته یک نانخور کمتر داشته باشد، دخترش را با خواهر روانه تهران کرده.

خاله دختر نیز وجه مورد معامله را دریافت داشته حرکت کرد. من ماندم و یک دختر ده سالهی ژندهپوش که فارسی را نیز به خوبی نمیتواند حرف بزند و من نیز از فهم ترکی قاصرم.

چیزی از با هم بودنشان در اتاق نمیگذرد که کسی میآید و حبیبه را با خود میبرد و بعد از پانزده دقیقه دختر برمیگردد.

علاوه بر آن پیراهن کذا یک پالتوی نیمدار پوستی نیز بر او پوشانیدهاند. و به اضافه جورابهایش را نیز از پایش در آورده و او را با پای لخت برگردانیدهاند. پرسیدم کجا رفتی؟ گفت خاله خانم این را داد که بپوشم. پرسیدم دیگر چه داد؟ گفت یک چیز دیگر هم داد. گفتم آن چه بود؟ معلوم شد که یک تُنِکِه هم به او دادهاند. یعنی در وهله اول تنکه نداشته است و به اضافه برای اولین بار در زندگانی به او تعلیماتی هم داده میشود.

حکیم الهی هرچند فقط برای گفتوگو به آنجا رفته، باز هم بر خود سخت گرفته و شرمگین است.

خب من مبلغی دادهام و در ازای آن مبلغ این دختر زبان بسته را مالک شدهام. او را خریداری کردهام. او دیگر آزاد نیست، او دیگر از خودش نیست، او دیگر مال خودش نیست، او دیگر حق خودداری ندارد زیرا من پول دادهام. شوخی نیست، پول. آری پول. با پول من او را خریداری کردهام.
او از دریچه چشم ساکنین شهر نو خیلی خوششانس به شمار آمده که با آن ریخت، من او را پذیرفتهام و از دیگران صرفنظر کردهام.
منِ آقا؛ منِ جوان و خوشلباس.

آن شب با حبیبه درباره زندگی و خانوادهاش صحبت میکند. بعد که دختر میخوابد، حکیمالهی از پنجرهی رو به ایوان چاقوکشان و روسپیانی را که در حیاط مشغول نوشیدن و گپ زدن هستند زیر نظر میگیرد. صبح به حبیبه قول میدهد که میرود و پولی برای آزادی او از دست سردسته پیدا میکند و بر میگردد. از او قول میگیرد که خود را تسلیم هیچ مردی نکند.

هنگامی که از او جدا میشوم و در تدارک پول بر میآیم، جندهها او را مسخره کرده، میگویند ما همان موقعی که تو را انتخاب کرد فهمیدیم یارو خل شده است.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
حبیبه را خواه و ناخواه به حمام برده و او را مانیکور نموده و سرش را فر میزنند، صورتش را بزک کرده، سرخاب و سفیداب میکنند. از اتفاق، شبِ همان روز یک مردِ کوچکپسندِ چهل ساله وارد آن خانه میشود و حبیبه کوچولو را میبیند و میپسندد.
حبیبه میخواهد سر باز زند ولیکن نهیب خاله و سردسته او را به خود میآورد. حبیبهی بدبخت میگفت من در دلم الهام شده بود که شما به سراغ من خواهید آمد اما آنچه تقلا زدم نتوانستم مهلتی برای خود دست و پا کنم.

حبیبه، تسلیم آن مرد میشود و حکیمالهی هم بی آنکه توضیحی دهد، دیگر برای نجات دختر کاری نمیکند. درباره آخرین دیدارشان میگوید حبیبه گریان بوده. نویسنده مینویسد بدون آنکه دخترک را ملامت کند از آنجا میرود.
(موسیقی)
در جلد دوم کتاب، حکیم الهی ماجراهایی از نجات دخترکی به نام پروین تعریف و عکسهایی را از او در پرورشگاه منتشر میکند. اما راستش را بخواهید، تا چند هفته بعد از آنکه کتاب را خواندم، همچنان در این فکر بودم که چرا حکیم الهی فکر میکرده حق دارد حبیبه را ملامت کند. چطورخیال کرده چون آن مرد چهل ساله با آن دختربچه خوابیده یا به بیان دیگر به او تجاز کرده، دیگر نباید نجات پیدا کند؟ چرا فکر کرده مثل آدم و حوا که با اولین گناه - خوردن میوه ممنوعه - از بهشت رانده شدهاند، حبیبه هم دیگر راهی به رهایی ندارد؟ تازه آن دو که تا حدودی به انتخاب خودشان میوه ممنوع را گاز زدند، حبیبه که انتخابی نداشته. چطور درباره حسن، معتقد است که ممکن است روزی به وکالت و وزارت برسد اما حبیبه، نه وکیل و وزیر میشود، نه مدیرکل، نه معلم و نه خانهدار و نه حتی امیدی به زنده ماندش هست؟

اگر در این دو سه هفته از چنگال مرگ رهایی یابد، به طور حتم تا قبل از بیست سالگی به امراض لرزهآور سر به بالین خواهد نهاد.

در بخشهای دیگری از اثر حکیم الهی هم این نگاه جنسیتزده و تبعیضآلود را میتوان دید؛ مثلا در شرح زندگی زنی به نام عزت. او مینویسد که عزت دو خواستگار داشت؛ یکی پیر و متمول و یکی هم جوانی با جیب خالی. گویا مادر عزت، که حکیم الهی او را «احمق» خطاب میکند، دختر را به پیرمرد میدهد، اما عزت با علم مادرش، همزمان جوان را میدیده. آخر سر شوهر، عزت را طلاق داده و او زن همان جوان میشود. در اینجا حکیم الهی یکی از آن نتیجهگیریهای اخلاقی سنتی و محافظهکارانهاش را میآورد.

امکان ندارد، دختری را که دو نفر بوسیده باشند، درست از آب در بیاید.

در تایید این حکم، حکیمالهی مینویسد که عزت در ازدواج دوم هم به شوهرش وفادار نبوده با مرد دیگری وارد رابطه میشود و بعد از طلاق دوم، مدتی با این مرد و آن مرد میپرد و در آخر گذارش به شهر نو میافتد. شاید اینجا شما هم شائبه قربانینکوهی احساس کنید. این خط داستانی - که دلیلی نداریم بگوییم درباره عزتی که حکیمالهی نوشته اتفاق نیفتاده - در رمانهای اجتماعی در اوایل قرن چهاردهم در ایران رواج داشته. جیران گاهان، در تحقیق مفصلی که درباره شهر نو کرده نشان می دهد که چطور ماجرای زنانی که سقوط کرده و به تباهی افتادهاند، خط داستانی مشترک دررمانهای اجتماعی سالهای آغازین قرن چهاردهم است.

آثار داستانی عامهپسند که رویکردی اصلاحگرایانه داشتند، داستانهایی بودند با درونمایههای گمگشتگی اخلاقی، از دست دادنِ ایمان و بیسرانجامیِ میل به تغییر و اصلاح. و این همه در داستان زندگی زنی بیان میشد که در شهر از راه راست میلغزید و از فاحشهخانه سردرمیآورد.

حکیم الهی که خود سابقه پاورقینویسی و داستاننویسی هم داشت، در کارش از این خط داستانی و این درونمایههای اخلاقی استفاده میکند.
مهدی گنجوی میگوید حکیم الهی میخواهد از قصه این افراد، آینه عبرت بسازد.
مهدی گنجوی: وقتی به لحن و سیاق این اثر نگاه میکنیم میبینیم مجموعهای از نگرشهای مختلف در این اثر در بخشهای مختلفش پررنگ شدهاند. یعنی از یک طرف یک روحی برای دستگیری از فقرا میخواهد بپروراند در اثر خودش. در عین حال بخشهایی از داستانش قصد دارند عبرتبرانگیز باشند و بسیار از نظر اخلاقی گاهاً محافظهکار میشوند چون قصد عبرتبرانگیزی و تبدیل کردن سرگذشت یک آدم، به عبرتی برای دیگران برای اینکه یک کاری را انجام ندهند، تبدیل بشود. همه اینها را هم در عین حال در سطوری و در پاراگرافهایی میآورد و در یک زمینهای از یک جور بتشکنی سیاسی تا به وسیله آنها یک حمله تندی بکند به کل حکام سیاسی که الهی در واقع با جسارت آنها را فواحش سیاسی میخواند. آن در واقع میآید فواحش شهر نو را شهدای اجتماع معرفی میکند و گناه این شهادت را میآید هم به گردن هیئت حاکمه میاندازد هم به روش حکومت و هم فرد فرد اجتماع.
حکیم الهی در کتابش، حتی خواهر دو قلوی محمدرضا شاه را هدف انتقادهای خود قرار داده است.

اینجانب هنگامی که مشاهده کردم که والاحضرت اشرف پهلوی دست به یک رشته امور تبلیغی و تظاهری زدهاند و خود را همدوش فعالیتکنندگان حزب توده و دموکرات ایران قلمدادند، کمال تاسف برایم حاصل شد چه بر آن دو طبل میانتهی و بلند آوا، صدایی نیز از فرد درباری بر هوا شده.
(صدای ورق خوردن)
تا آنکه شنیده شد بیش از ده میلیون ریال نیز به وسیله والاحضرت به اطفال یتیم شوروی کمک مادی به عمل آمد!
(صدای ورق خوردن)
مثلی است میگویند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

(موسیقی)
با اینکه نقدهای اجتماعی از این دست را معمولا از نویسندگانی با دیدگاه مارکسیستی انتظار داریم که نگاه ویژهای به قربانیان نظام طبقاتی جامعه دارند، اما هدایتالله حکیم الهی نسبتی با چپ نداشت و آن گونه که در مقدمه چاپ پنجم اثرش آورده دست کم برخی از راستها هم با او چندان میانهای نداشتند.

عناصر چپی به من فحاشی کردند، تهمت و افترا زدند. افراد دست راستی به من اهانت نمودند و منحرف و بیپروایم خواندند و بالاخره یک زندگانی خَسَرَ الدنیا و آخرتی پیش گرفتم و واقعا به تمام معنا تنها و تهیدست بودم. معذالک آنقدر کوشیدم که فائق شدم و فاتح گردیدم.

مهدی گنجوی: از نقطه نظر سیاسی و نقطه نظر تفکرات اصلاحی خودش به سید ضیاءالدین طباطبایی نزدیک میشود، از او متاثر میشود. و این سید ضیاءالدین طباطبایی دوره دوم هست.
سید ضیاالدین طباطبایی، با همکاری رضاخان - رضاشاه پهلوی - در سوم اسفند ۱۲۹۹ دست به کودتایی علیه دولت و دولتمردان قاجار میزند. دو سه ماه بعد با شکست کودتا، سیدضیا از ایران فرار کرده به سوئیس و سپس فلسطین میرود. دو سال بعد از کنار رفتن و تبعید رضاشاه در ۱۳۲۰، دوباره به ایران بازگشته، به نمایندگی مجلس انتخاب میشود. محمد مصدق، نخستوزیر نامدار ایران، از مخالفان سیدضیاالدین بود.
مهدی گنجوی: یک دورهای هدایت الله حکیم الهی حتی توی حلقه نزدیکان طباطبایی است که هر هفته با او دیداری دارند. خودش روایت میکند در حالی که بین معتقدات و باورهایشان تفاوتهای زیادی بوده، اما گفتار و کردار سید ضیاالدین یک تعدیل و تحولی در حکیم الهی ایجاد میکند.
هدایتالله حکیمالهی، متولد ۱۲۹۶ در یکی از دهات فریدن در استان اصفهان است. در ۹ سالگی با خانواده به تهران مهاجرت میکند و او در مدرسه فیروزبهرام که پدرش در آنجا تدریس میکرد، مشغول تحصیل میشود. جیران گاهان در پژوهشی که درباره شهر نو کرده، با استناد به خبر یکی از جراید آن زمان نوشته که حکیمالهی از دانشگاه آکسفورد مدرک دکترا گرفته است. اما مشخص نیست که او در چه رشتهای تحصیل کرده. حکیم الهی پیش از سفر به بریتانیا در مدرسه فیروز بهرام آموزگاری میکند.
مهدی گنجوی: در عین حال به دلیل تدریس ادبیات در آن مدرسه به یک نقشی که در سازمان دادن به کتابخانه مدرسه فیروزبهرام داشته، خودش هم تاثیرگذار میشود روی تنی چند از شخصیتهای بسیار مهم و برجسته تاریخ فرهنگ ایران؛ که از مهمترینی که میشود نام برد ایرج افشار، ایرانشناس معروف، است که در خاطراتش در تاثیری که از هدایتالله حکیم الهی گرفته ازش یاد میکند. یا بیژن پیرنیا از مجریان برنامه کودک رادیو که به طور خاص از تاثیر حکیم الهی روی خودش صحبت میکند.
حکیمالهی در کنار آموزگاری شروع به روزنامهنویسی میکند و خیلی زود مسیر خود را می یابد.
مهدی گنجوی: اوایل دهه ۲۰ برخی از روسای زندان از روزنامهنگاران و نویسندگان ظاهراً دعوت میکنند تا به زندان بیایند تا از نزدیک یک روایتی را بتوانند از زندان به دست بدهند. در اثر این دعوت حکیم الهی برای اولین بار وارد زندان قصر میشود و این زندان را از نزدیک میبیند. خودش اینطور تعریف میکند که در حالی که بقیه جمع روزنامهنگاران بیشتر دلشان میخواست مصاحبت کنند با تیمساری که رئیس شهربانی بوده، از آن جمع دور میشود و وارد سلولهای زندان میشود. در زندان یکی از زندانیان ازش میخواهد که برو در مورد سرگذشت من تحقیق کن و ببین آیا من استحقاق زندان را داشتم یا نه. و بعد دوباره ازش یک خواسته دومی میکند و میگوید برو و به شهر نو و از زن و دختر من اطلاع پیدا کن و بیا به من خبر بده.
حکیمالهی نوشته که بعد از آن ده بار دیگر به زندان میرود و حاصل کارش میشود کتاب «با من به زندان بیایید» که در سال ۱۳۲۵ منتشر شد. کتاب «با من به شهر نو بیایید» هم نتیجه تلاش او در جستوجوی خانواده آن زندانی است.
سام فرزانه:بالاخره مشخص میشود؟ یعنی واقعاً خانواده این زندانی در شهر نو بودهاند؟
مهدی گنجوی: آره یک ماجرایی را تعریف میکند از اینکه چهجوری آن فرد با یک حادثهای که در واقع خودش مقصر نبوده به زندان افتاده و بعد خانوادهاش که بیپناه مانده بودند ناگزیر سر و کارشان به شهر نو میافتد. این شهر نویی که تعریف میکند حکیم الهی سرشار است از داستان افرادی که در واقع به یک جور بردگی جنسی رفتهاند.در مواردی به بردگی جنسی رفتهاند و در موارد زیادی به دلیل فقر و استیصال هولناکی مسیرشان به شهر نو افتاده یا سرنوشت آنها را به شهر نو آورده.
با همین روحیهی جستوجوگر است که هدایتالله حکیم الهی به سراغ سوژههای بعدی میرود و در چند سال، کتابهای مختلفی از مجموعه مقالات خود در زمینههای گوناگون چاپ میکند.
مهدی گنجوی: به نظرم هدایتالله حکیم الهی جزو جنجالیترین، پرکارترین و در زمینههای متعددی پیشگام است در نقد اجتماعی در دهه ۲۰ شمسی. با این وجود از اوایل دهه ۳۰ شخصیت هدایتالله حکیم الهی کمرنگ میشود و بعدها هم از صحنه حذف میشود. در حالی که میشود واقعاً ادعا کرد که هیچ تحقیق تاریخیای که در زمینه تاریخ نهادهای مختلف در ایران مثل تاریخ آموزش، تاریخ زندان، تاریخ دارالمجانین، تاریخ ارتش و یا تاریخ شهر نو بخواهد نوشته شود، نمیتواند بدون ارجاع و مطالعه دقیق آثار حکیم الهی کامل باشد. اما با همه این اوصاف، با این میراث متکثر و پیچیده، ما حتی از سرگذشت این نویسنده تا حد زیادی بیاطلاعیم.
یک بخشی از بیاطلاعی ما شاید به این دلیل باشد که حکیم الهی دوستان زیادی نداشت که درباره او بنویسند، کارش را ارج بگذارند و با نقد و تحلیل آن را زنده نگه دارند. حکیم الهی نه با چپ رابطه داشت، نه با راستها و ملیگراها نزدیک بود و نه با حکومت محمدرضا شاه دوستی میکرد.
مهدی گنجوی: در نهایت از سال ۱۳۲۷ از کشور خارج میشود. یعنی در حالی که امیدوار بود، برخی از حتی جاهطلبی سیاسی خاصی هم در این دوره در سرش پرورانده، میخواسته - در واقع تبلیغی که در کتابهایش میبینیم - حتی میخواسته برود کاندید انتخابات مجلس بشود و یک کتاب هم بنویسد با عنوان «با من به مجلس بیایید». ولی همان سال ۱۳۲۷ از کشور خارج میشود و برای تدریس السنه شرقیه به دانشگاه لندن میرود.
حکیمالهی تا دهه سی در دانشگاهی در لندن معلم «السنه شرقیه» یا همان زبانهای شرقی بود و بعد از ملی شدن صنعت نفت و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به ایران بر میگردد و این بار در روزنامه اطلاعات شروع به مقالهنویسی میکند.
مهدی گنجوی: احتمالاً از اواسط دهه چهل به طور کامل از فضای مطبوعاتی و روزنامهنگاری ایران به نقل از احمد احرار به دلیل مشکلات حقوقی قضایی که نوشتههایش برایش ایجاد کرده بوده و فشاری که بر او وارد میشده به طور کامل فاصله میگیرد و یک پمپ بنزین دایر میکند و در آنجا مشغول به کار میشود. احمد احرار خیلی با یک طنز جالبی مینویسد، در عین حال معناداری، که اگر تاحالا قلم را به کاغذ میزد حالا بنزین را به باک میزند.
احمد احرار، یکی از روزنامهنگاران قدیمی ایران است که سالها سردبیر روزنامه اطلاعات و سرمقالهنویس آن بوده و حالا ساکن پاریس است.
(موسیقی)
اگر هدایتالله حکیم الهی زنده باشد حالا کم و بیش ۱۰۵ سال سن دارد. اگر هم فوت کرده باشد متاسفانه نمیدانیم چه زمانی از دنیا رفته، در سالهای آخر عمرش کجا زندگی میکرده و چه آثار دیگری نوشته است.
خیلی وقت است که کتابهای حکیمالهی به صورت رسمی چاپ نمیشوند. نسخههای دست دوم آنها یا چاپ افستشان را باید پیدا کرد. حتی نسخههای پیدیاف زیادی هم از کارهایش در دسترس نیست. حکیم الهی یکی از پیشگامانی بود که توجه جامعه را به شهرنو برانگیخت و درباره دلایل سوق پیدا کردن آدمها به کارگری جنسی و وظایف دولت و مردم در قبال این گروه نوشت. بعد از او بود که بسیاری درباره شهر نو گفتند و نوشتند و به تصویر کشیدند.
مهدی گنجوی: یک پیشگامیای دارد در نشان دادن اهمیت پرداختن، و پرداختن صریح به این مردودین جامعه و مطرودین جامعه. ما نمیتوانیم انکار کنیم. و اینکه در این پیشگامیاش یک به نظرم فربگی دارد از سنتهای مختلف و امیال اجتماعی سیاسی مختلف که نویسندگان بعدیاش هرکدام به یک معنا بخشی از این سنت را به ارث بردهاند. یعنی در برخیها میبینیم آن جنبهای که این میخواهد وضعیت رقتبار را نشان دهد، غالب شده. در برخیها آن جنبه که میخواهد دعوت کند به اینکه هیئت حاکمه و دولت دست به اقدامات پررنگ اجتماعی بزند در آثارشان پررنگ شده. از این نظر حکیم الهی به خاطر اینکه میراث متکثر و متنوعی داشته در واقع پیشگام میشود برای جریانهای مختلف و شیوههای مختلف مواجه با مسئله شهر نو بعد از خودش.
(موسیقی پایانی)
به پایان این قسمت از شیرازه رسیدیم. اخیرا دوستی میگفت که هر قسمت شیرازه را دو یا سه بار گوش میکند. حالا ما بار سومش را به حساب تعارف میگذاریم، اما اگر شما هم دوست دارید شیرازه را بیش از یک بار گوش کنید، توصیه میکنیم دومینبار را با دوستی عزیز بشنوید و همین طور هی به او بگویید: «اینجاش… اینجاش را گوش کن، خیلی جالبه»! بعد هم فیالمجلس، در رودربایستی بگذاریدش که آبونمان شیرازه در اپلیکیشنهای پادکستگیر شود. قول هم بگیرید قسمتهای قبلی را هم بشنود. شیرازه جز شما، زورگیر و تبلیغگری ندارد.
(موسیقی)
شیرازه با همکاری و همفکری این دوستان ساخته میشود.
بهراد توکلی نوازنده سهتار و سازنده موسیقی پایانی بهروز شادفر است.
مهسا خلیفه، در اجرای برنامه کمک میکند. همکار من در بخش پژوهش روزبه کمالی است.
سیما علینژاد سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه تهیهکننده این برنامه هستم که برایتان بهترینها را آرزو میکنم. نقطه.












