شیرازه - کتابخانه قرن (۹): بوف کور

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.


سلام. برای صحبت درباره بوف کور، با یک دوست قدیمی تماس گرفتم. مهرک کمالی، مدرس ادبیات فارسی در دانشگاه ایالتی اوهایوئه.
سام فرزانه: خب آقای کمالی عزیز خیلی متشکر از وقتی که به ما میدهید. برویم به سراغ… آدم سخت است به دوستش بگوید آقای کمالی ها…
مهرک کمالی: [میخندد]
سام فرزانه: خانم کمالی بهت میگفتم انقدر برایم سخت نبود. اتفاقاً جالب است که از این اسمهای دوتایی است، هم مرد است هم زن است.
مهرک کمالی: اخیراً همهاش شده زن. اصلاً من مرد ندیدهام غیر از خودم.
سام فرزانه: ببینم یعنی واقعاً تو خودت هیچوقت با مهرک مرد دیگری آشنا نشدهای؟
مهرک کمالی: نه نه همهشان زن هستند. بعد از انقلاب. اخیراً زیاد مهرک میبینم. مثلاً آدمهای ۲۰ ۳۰ ساله.
(موسیقی)
بوف کورِ صادق هدایت - که در ۱۳۱۵ چاپ شده - کتاب پیچیدهای است که بعضی میگویند رمان کوتاه ی است و دیگرانی میگویند داستان بلندی است. حتی سر اینکه موضوع آن دقیقا درباره چیست، هم اختلاف نظر زیاد است. حالا مهرک کمالی جنسیتِ راوی را هم به سیاههی آن چیزها که نمیدانیم اضافه کرد.
مهرک کمالی: حتی ببین مرز بین زن و مرد هم شکسته میشود یعنی یکی از تمهای مهم بوف کور همان داستان انیما و انیموس، و یکی شدن و جدا شدن زن و مرد از همدیگر است.
انیما و انیموس، مفاهیمی کلیدی در نظریههای روانشناس مشهور، کارل گوستاو یونگ است. انیما یا آنیما را «نفس مادینه»، انیموس یا آنیموس را «نفس نرینه» ترجمه کردهاند.
حالا مفهوم اینها چیست؟ سیروس شمیسا، استاد پیشین دانشگاه علامه طباطبایی، که دو کتاب درباره یونگ ترجمه کرده در کتاب «داستان یک روح»، بوف کور را بیشتر از دیدگاه نظریات یونگ بررسی کرده و درباره انیما و انیموس هم مفصل توضیح داده است.

آنیما تشخص طبیعت زنانهی ناخودآگاه مرد و آنیموس تشخص طبیعت مردانهی ناخودآگاه زن است. یعنی هرچند بخش کلانی از یک مرد، مرد است اما جز کوچکی از او به هر حال زن است و همین مطلب در مورد زنان نیز صادق است. این جز کوچک، ناخودآگاه است و مردم معمولا به آن مُشعَر نیستند.

آقای شمیسا در ادامه، به ماجرای عشق و عاشقی راوی در بخش اول بوفِ کور اشاره میکند.

در «بوفِ کور»هرچند میتوان پنداشت که عشق مطرح شده مبتنی بر تجربهای عینی بوده است، اما به هر حال خواننده با زنی درونی شده که در باطن نویسنده پنهان است، مواجه است.

خب این از راوی داستان که طبق بعضی تحلیلها چندان روشن نیست که در آرزوی وصال با زنی بیرون از خودش است، یا با بخش زنانه روانش کشمکش دارد. در واقع این جا زن و مرد گاهی چنان درهم تنیده میشوند که انگار تازه در آن مرحلهای هستیم که براساس افسانه آفرینش، مرد و زن میخواهند از یکدیگر جدا بشوند و دو وجود مستقل تشکیل بدهند.
حالا بگذارید یک کم بیشتر از موضوع بوف کور بگوییم، گرچه خودتان احتمالا داستانش را میدانید. ما سعی میکنیم فقط خلاصه داستان را بدون تفسیر بیان کنیم.

در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.

بخش اول بوف کور که با این جملهی مشهور شروع میشود درباره مردی است که شغلش، نقاشی روی قلمدان است. همیشه هم یک چیز را روی قلمدانها نقاشی میکند.

همیشه یک درخت سرو میکشیدم که زیرش پیرمردی قوز کرده، شبیه جوکیان هندوستان عبا به خودش پیچیده، چُنباتْمِه نشسته و دور سرش شالْمِه بسته بود و انگشت سبابهی دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته بود- روبهروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده به او گل نیلوفر تعارف میکرد، چون میان آنها یک جوی آب فاصله داشت.

مهرک کمالی: یک روز ۱۳بهدری هست. ۱۳ نوروز است. عموی راوی وارد خانه میشود و این میخواهد به عمویش چیزی بدهد. میرود توی پستوی خانه دنبال شراب، میخواهد شراب را بردارد، از توی پنجرهی آنجا همان تصویری را که همیشه میکشیده میبیند. یعنی پیرمرد و دختر و نیلوفر و همان چیزهایی که همیشه میدیده و ناگهان عاشقِ … ظاهراً عاشق آن زن سیاهپوش میشود.
(موسیقی)

آسایش به من حرام شده بود، چطور میتوانستم آسایش داشته باشم؟ هر روز تنگ غروب عادت کرده بودم که به گردش بروم- نمیدانم چرا میخواستم و اصرار داشتم که جوی آب، درخت سرو، و بته گل نیلوفر را پیدا بکنم- همانطوری که به تریاک عادت کرده بودم، همانطور به این گردش عادت داشتم. مثل این که نیروئی مرا به این کار وادار میکرد- در تمام راه همهاش به فکر او بودم، به یاد اولین دیداری که از او کرده بودم و میخواستم محلی که روز سیزده به در او را در آنجا دیده بودم پیدا بکنم- اگر آنجا را پیدا میکردم، اگر میتوانستم زیر آن درخت سرو بنشینم حتماً در زندگی من آرامشی تولید میشد- ولی افسوس، به جز خاشاک و شن داغ و استخوانِ دنده اسب، و سگی که روی خاکروبهها بو میکشید چیز دیگری نبود- آیا من حقیقتاً با او ملاقات کرده بودم؟

مهرک کمالی: بعد از آن میبینیم که آن زن که شبیه زنهای معمولی و جسمی و عادی نیست. یک زن اثیری به قول معروف است. میآید این زن اثیری وارد خانهاش میشود و میرود توی رختخواب او میخوابد و میمیرد و راوی فکر میکند که خب چه کنم؟ این را تکهتکه میکند میگذارد توی چمدان میبرد و آن را خاک میکند. وقتی برمیگردد به خانه بعد از دفن آن زن تریاک میکشد و به خواب میرود. حالا بعد از آن توی یک دنیای دیگر بیدار میشود.
(موسیقی وهمآلود)
زن اثیری، یعنی زنی که مثل انسانهای عادی، مادی و زمینی نیست.
این دنیای دیگر، بخش دوم و طولانیتر «بوف کور» است. که خب… هولناکتر هم هست.

هر کس دیروز مرا دیده، جوان شکسته و ناخوشی دیده است ولی امروز پیرمرد قوزی میبیند که موهای سفید، چشمهای واسوخته و لب شکری دارد. من میترسم از پنجره اتاقم به بیرون نگاه بکنم، در آینه به خودم نگاه بکنم، چون همه جا سایههای مضاعف خودم را میبینم- اما برای اینکه بتوانم زندگی خودم را برای سایه خمیدهام شرح بدهم باید یک حکایت نقل بکنم.

راوی در این بخش سرگذشت عجیبش را روایت میکند. اینکه نمیداند بین پدر و عمویش، کدامیکی پدر واقعی او هستند. اینکه مادرش رقاصهای هندی بوده و اینکه همسری دارد که با نفرت از او یاد کرده و «لکاته» خطابش میکند؛ زنی که راوی میگوید با مردان زیادی از جمله دستفروش پیری رابطه دارد و حتی حاضر به نزدیکی با او نیست.
مهرک کمالی: ولی بالاخره یک روزی راوی به خاطر اینکه بتواند با زنش همخوابگی کند به شکل پیرمرد خنزر پنزری خودش را درمیآورد، وارد اتاق خواب میشود ولی با آن گزلیک یا با آن چاقوی قصابی که همراهش است میزند و زن را میکشد و خودش را وقتی در آینه نگاه میکند میبیند پیرمرد خنزرپنزری است در واقع.
(موسیقی)

همینطورکه دستم را جلوی صورتم گرفته بودم بیاختیار زدم زیر خنده، یک خندهی سختتر از اول که وجود مرا به لرزه انداخت. خندهی عمیقی که معلوم نبود از کدام چالهی گمشدهی بدنم بیرون میآمد. من پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.

به جز راوی که در آخر میگوید همان پیرمرد خنزرپنزری شده است، شخصیتهای دیگری هم در این داستان هستند که انگار به دیگری تبدیل میشوند. زن اثیری، همان زن لکاته یا حتی مادر میشود. تشخیص عمو و پدر هم که از اول سخت بود.
در هم تنیدگی شخصیتها و داستانهای این اثر، فضای وهمناک و افیونی آن، که تشخیص و تمیز حقیقت از کابوس را سخت میکند و ارجاعهای متعدد به گوشه-کنارهای فرهنگ و هویت ایرانی و نمادپردازی مثلا با هند و سرو و گل نیلوفر و شهر ری، از جمله دلایلی هستند که راه را برای تفسیرهای مختلف از بوف کور باز میکنند. اما مهرک کمالی باز یک چیز دیگری دارد که به این فهرست اضافه کند: کاستیهای نویسنده.
مهرک کمالی: واقعیتش این است که بعضی وقتها آدم فکر میکند که این گواریده نشده، هضم نشده به خوبی، یعنی این که ما به اسم پیچیدگی بوف کور ازش یاد میکنیم، در واقع ابهامی است که خود نویسنده هم با آن مواجه بوده. خود نویسنده به درستی آن چیزی را که میخواهد بگوید بهش نمیرسد. یعنی پخته نشده. به نظر میآید هضم نشده به اندازهی کافی که بتواند آن را به شکل بسیار روشنتری بیان کند. بنابراین بعضی از بخشهایش حتماً برای خود نویسنده هم مبهم بوده اما همین ابهام است که برای ما وسیلهی تفسیرش و زنده ماندنش را فراهم میکند.
تفسیرپذیری، به گمان مهرک کمالی، یکی از دلایل زنده ماندن بوف کور در میان داستانخوانهای ایرانی است. شاید بشود گفت که به اندازهی شعر حافظ میشود از بوف کور تفسیر ارائه داد. یعنی هر کسی از ظن خود به این اثر نگاه کرده است.
یکی از تحلیلهای مشهور از بوف کور، این است که هدایت به صورت نمادین به فشارها و شرایط دوره رضا شاه اعتراض کرده است.
محمدعلی همایونِ کاتوزیان، استاد ایرانشناسیِ دانشگاه آکسفورد، در کتاب «صادق هدایت از افسانه تا واقعیت» اما، ربط بوفکور به اوضاع سیاسی دوره رضاشاه پهلوی را رد میکند.

احسان طبری در ۱۳۲۶ طی مقالهای باب این تفسیر را گشود. او، در صحبت از هدایت، ضمن آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکیها و تلخکامیهای روحش» و دون شان یک نویسنده مترقی میداند، در عین حال ارزیابیاش از آن، «سند محکومیت جامعه مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقانآور رنج کشیده است. به هر حال بعد از چند سال، و به ویژه بعد از مرگ هدایت، دیگر منتقدان تودهای از استادشان جلو زدند.

حزب توده در سال ۱۳۲۰ و به دنبال خروج رضاشاه از ایران تاسیس شد. احسان طبری یکی از موسسان آن بود. این حزب که با مرام سوسیالیستی تشکیل شده بود به نزدیکی با اتحاد جماهیر شوروی شهرت داشت. با اینکه بسیاری از نویسندگان و روشنفکران همنسلِ صادق هدایت به این حزب پیوستند، هدایت چنین نکرد.
البته همایون کاتوزیان مینویسد که در آن سالها حزب توده تنها حزب سیاسی مدرن ایران بود و آغازگر تحولات ترقیخواهانه. اما با این حال هدایت عضو حزب نشد.

هدایت بنا به خوی و سرشت خود، نه تنها فعال سیاسی که روشنفکر سیاسی هم نبود. علائق ادبی او معطوف به کار خلاق و انتقادی بود و ذهنش درگیر آن مسائل فلسفی و هستیشناختی که زمان و مکان نمیشناسند و به همین دلیل به مسائل صرفا ایدئولوژیک علاقهمند نشد.

مهرک کمالی میگوید تفسیرپذیری بوفِ کور و در نتیجه زنده ماندن و توجه به آن، بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ بعد دیگری به خود گرفت.
مهرک کمالی: بعد از انقلاب کلاً هدایت رو میآید. یعنی هدایت توجه بیشتر و بیشتری از طرف خود مردم عادی هم جلب میکند. این ۴۳ سال بعد از انقلاب زمانی است که مردم کمتر از هدایت میترسند. شاید به اصطلاح آنتیتز فضایی است که در ایران وجود دارد. هدایت را بر حق میدانند، محق میدانند در تصویری که داشته میداده. و بیشتر تشنه هستند که آثارش را بخوانند. آن هالهی مرد مریضی که مردم را به طرف خودکشی سوق میداده برداشته شده از دور هدایت. به جایش یک آدم روشنبینی که آینده را میدیده و میفهمیده که چه بر سرمان دارد میآید یا چه اتفاقی برایمان دارد میافتد، جایش را میگیرد. نگاهی که به تاریخ و فرهنگ ایران دارد شاید از معدود روشنفکرهایی است که خیلی فحش نمیخورد بعد از انقلاب و مردم بیشتر میپذیرندش.
صادق هدایت در ۴۸ سالگی در پاریس خودکشی کرد. تصمیمش به پایان دادن به زندگی، باعث شد خودش و آثارش وجههای رمانتیک پیدا کند که توجه خیلیها را به او جلب کرد. در دورههایی عدهای مجذوب این چهره و سرگذشتش شدند و یک عدهای هم او را نویسندهای بیمار و خطرناک تلقی کردند که خواندن آثارش، آدم را به یاس و خودکشی میکشاند.
صادق هدایت، با مردم رودربایستی نداشت. نظرش را هم بیتعارف بیان میکند. در دانشنامه ایرانیکا، درباره هدایت نوشتهاند که همهچیز زندگی ایرانیان آن زمان او را منزجر میکرد. از جمله: موسیقی، غذاها، اعتقادات مذهبی و رسوم، مردم و دستگاه سیاسی. چرا چنین شخصیتی با یک همچین عقاید آتشینی بعد از انقلاب پنجاه و هفت، یک دفعه در کانون توجه قرار میگیرد؟
مهرک کمالی: یک وجهی از انتقاد اجتماعی که پیش از انقلاب غایب بود، به این معنی که ما از مردم هم انتقاد کنیم. یعنی مردم مقدس شناخته میشدند. خلق یا مردم یا مستضعفین، هر اسمی که رویشان گذاشته میشد… مستضعفین یا مردم… خطاکار نبودند. اگر مردم اشتباهی میکردند نتیجهی خیانت رهبران، فضایی که آنها درست میکردند، روابط خارجی، یعنی وجود استعمارگران یا فلان، به ذات و در زندگی خودشان اگر به خودشان وا میگذاشتی مردم را راه درست را پیدا میکردند و به راه درست میرفتند. اینطور بگویم انتقاد به مردم روا نبود. شما نمیتوانستی به مردم انتقاد کنید. در فضای دههی ۴۰ و ۵۰. یک گروه مقدسی بودند، فقط کافی بود شاه را برداریم و امپریالیسم را هم برداریم و مردم خودشان میدانستند چکار کنند.
این تفکر که تودههای مردم گناهکار نیستند و از اشتباه به دور هستند، بعد از انقلاب زیر سوال میرود. آنهایی که از نتیجه انقلاب و روی کار آمدن حکومت اسلامی ناراضی بودند، به دنبال مقصر بودند. یکی انگشت اتهام را رو به چپها گرفت و دیگری رو به اسلامگراها. یکی گفت روشنفکران خیانت کردند و آن یکی گفت بدتر از همه ملیگراها بودند. و بسیاری هم در این بین از جنون جمعی یا اشتباه جمعی گفتند. منتها چیزی که هدایت را در این دوره محبوب جامعه کرد، همین نقدهای بیپروای او بود.
مهرک کمالی: بنابراین بعد از انقلاب وقتی که ما میبینیم آن نیروهای بیرونی برداشته شدند، دیگر شاه نیست، دیگر آمریکا نیست، امپریالیسم نیست، فلان بهمان، حالا ببینیم چه کار میکنیم. بعد میبینیم که هدایت رو میآید. به خاطر اینکه هدایت دارد مردم را شماتت میکند. تصور جامعه یا طبقهی متوسط، آدمهایی که بعد از انقلاب، دچار درگیریهای بعد از انقلاب شدند، این است که نه، خودمان هم باید شماتت بشویم و این هدایت این را دارد. در حالی که فرض کن، که بگویم، فرض کن دولتآبادی این را ندارد. در فضایی که دورهی قبل از انقلاب را میسازد. همه مقهور شرایط اقتصادی اجتماعیشان هستند. مردم را تحسین میکند، به عنوان مردمی که کار میکنند و اینها.
برای نمونه بیایید بخشی از بوفِ کور را بشنویم که در آن راوی، تعریف میکند برای همسرش، معشوقه پیدا میکرده.

از هرکسی که شنیده بودم خوشش میآمد، کشیک میکشیدم، میرفتم هزار جور خفت و مذلت بخودم هموار میکردم، با آن شخص آشنا میشدم، تملقش را میگفتم و او را برایش غر میزدم و میآوردم. آن هم چه فاسقهائی: سیرابی فروش، فقیه، جگرکی، رئیس داروغه، مفتی، سوداگر، فیلسوف که اسمها و القابشان فرق میکرد، ولی همه شاگرد کلهپز بودند.

(موسیقی)
مهرک کمالی میگوید که بوفِ کور در چهار حوزه بر جامعهی ایران و روشنفکران اثر گذاشته است. اولین تاثیر، این است که مسئلهی برخورد با خود را مطرح میکند.
مهرک کمالی: این رودررو شدن با خود بعداً میشود یک الگو یا به یک شکلی ما مدام با آن مواجهیم. حتی توی ادبیات غیرداستانی که ما مرتباً میخواهیم بازیابی کنیم هویت خودمان را، میبینیم که بوف کور را شاید به عنوان یکی از نقطههای آغاز این رو در رو شدن با خود و تلاش برای شناسایی دوبارهی خودمان در نظر بگیریم. دومین تاثیری که دارد، چون بحثهای خیلی زیادی دامن زده روی موضوعهایی مثل جنسیت، تاریخ، سنت، از خود بیگانگی و چیزهای دیگر. یک ادبیات بسیار غنی اطراف بوف کور شکل گرفته که به رشد و بلوغ فرهنگی کل جامعه و همچنان روشنفکرها کمک کرده.
یعنی بحث درباره مسئلهی جنسیت در بوف کور، برخورد راوی با زن و نگاهش به زنانگی، یا مثلا موضعگیری او دربرابر سنتها و چیزهایی از این دست موجب شد که ارزشها و معیارهای این دیدگاهها بر جامعه ایران تاثیر بگذارد.
مهرک کمالی: سومین عرصهی تاثیرش آن جایی است که راوی میشود یک آدم بیپناه بی خدا. یعنی هیچ ملجایی ندارد. باید خودش با مسائل خودش کنار بیاید. خودش مسائل خودش را حل کند یا مسائل او را نابود کنند و از بین ببرند اما در اینکه هیچ مرجع بیرونی وجود ندارد که به او کمک کند شکی نیست.
یعنی به نوعی هدایت انسانگرایی و دوری از الهیات را در مرکز فکری کارش قرار میدهد. بعد با فراگیری بوف کور در ایران - حالا چه به واسطه خوانده شدنش و چه به واسطه صحبت از آن در جامعه - این نگاه بر انسان ایرانی تاثیر میگذارد.
مهرک کمالی: چهارمین وجه تاثیرش این است که برخلاف آن چیزهایی که ما قبلاً در ادبیات سنتیمان داشتیم که آموزش میخواستند بدهند یا چیزی را ثبت کنند در تاریخ یا نصیحت میکردند یا حتی فقط روایت میکردند مثلاً مثل جمالزاده، هدایت نمیخواهد آموزش بدهد و اینها نقطهی قوتش است. این بعداً هم سرمشق میشود و توی ادبیات و فرهنگ ما جا میافتد. آموزشی در کار نیست. من فکر میکنم این چهار عرصه، عرصههای مهمی بوده که هدایت تاثیر گذاشته روی فرهنگ و جامعه.
یعنی این اثرش از سنت ادبیات تعلیمی جدا میشود و راه جدیدی برای آفرینش ادبی باز میکند.
(موسیقی)
بوف کور، معروفترین اثر داستانی مدرن فارسی در میان گروهی است که - در نبود عبارت بهتری - میتوان به آنها گفت، خوانندگان روشنفکر. این گروه از مخاطبان ادبیات با افتخار از بوف کور یاد کرده و آن را قلهی ادبیات معاصر میشناسند. اما گروهی از منتقدان ادبی هم هستند که میگویند بوف کور، نمیتواند نقطهی اوج ادبیات مدرن ایران باشد. شهروز رشید، در مقاله «مهلتی بایست تا خون شیر شد» میگوید ادبیات مدرن ایران تازه داشت پا میگرفت که صادق هدایتِ جوان، بوف کور را مینویسد. رشید میگوید هدایت بدون پشتوانهی لازم ادبی میخواست همپای نویسندگان اروپایی رمان خلق کند که خب، عملا ناممکن بود.

هدایت با بوف کور تمام نمیشود چراکه اساسا با بوف کور شروع نمیشود. هدایت ِ بوف کور در یک آزمایش، شکست میخورد. آزمایش شروع کردن از خوانِ هفتم. او میخواهد ادبیات قرن بیستمی بنویسد، بی آنکه قرن هجدهم و نوزدهم را تجربه کرده باشد؛ زبان فارسی فاقد این دو قرن است. هدایت ِ بوف کور میخواهد میانبر بزند. اما مهلتی بایست تا خون شیر شد.

شهروز رشید، این مقاله را در یکی از بزرگداشتهای صادق هدایت ارائه کرده است. او در سخنان آغازین خود میگوید که در ادبیات ایران «دور زدن او[هدایت] ناممکن است و سکوت درباره او دشوار است.»
بوف کور صادق هدایت نه تنها یکی از کتابهای مهمِ ادبیات فارسی، برای ایرانیان است، بلکه یکی از شاخصهها و شاید بشود گفت مشهورترین اثر ادبیات مدرن فارسی در غرب است.
مایکل بیرد (به فارسی): من مایکل بیرد هستم. موضوع ایران و فرهنگ ایران برای من جالبترین موضوع هست.
مایکل بیرد، استاد بازنشسته ادبیات انگلیسی در دانشگاه داکوتای شمالی است. او در اواخر دهه شصت میلادی چند سالی در رفسنجان معلم بوده و فارسی را در آن دوره یاد گرفته. او نویسنده کتاب «بوفِ کورِ هدایت، رمانی غربی» است که ترجمه فارسی آن را انتشارات نیلوفر منتشر کرده است.
آقای بیرد، میگوید که بوف کور، در جهان انگلیسیزبان بیشتر در کلاسهای درس دانشگاهها خوانده میشود. وقتی که از او میپرسم چه چیز باعث میشود که بوف کور به عنوان کتاب درسی خوانده شود و نه صرفا یک اثر ادبی، اول با ظرافت داستان را خلاصه میکند.
مایکل بیرد (به انگلیسی): بوف کور دو قصه دارد. اولی رازآلود و رویاگونه است. زن زیبایی به طرز مرموزی میمیرد. در بخش دوم، در محیطی شهری، باز هم زن زیبای دیگری هست که درست شبیه همان زنِ قصهی اول است. او هم میمیرد، چون راوی، او را میکشد. اینها دو روایت از یک قصه هستند.
آقای بیرد میگوید که اگر قبول کنیم این خلاصهی بوف کور است، آن وقت متوجه میشویم که چرا بوف کور، برای دست کم دانشجویان او جالب توجه است.
مایکل بیرد: اینکه اینها دو داستان هستند که میتوان بر هم منطبقشان کرد… این طور که یکی صورت اعوجاج یافته دیگری است… تازه آن که اعوجاج دارد همان است که ما را بیشتر تحت تاثیر قرار میدهد… دانشجویان ما به این فضا خیلی علاقهمند بودند. یک تمرین روشنفکرانه بود برایشان. احتمالا یا بگذارید بگویم حتما این مهمتر بود تا مسائلی که در کتاب برای آدمها اتفاق میافتد.
آقای بیرد میگوید که دانشجویان وقتی در حال حل این معما بودند که کدام قسمت از قصهی اول به قصهی دوم راه پیدا کرده و برعکس، درک تازهای از قصه پیدا میکردند.
مایکل بیرد (به انگلیسی): اول برایشان یک جور علاقه ریاضیاتی بود بعد زندگی واقعی و بخش احساسی زندگی واقعی آرام آرام برایشان مهم میشد. و به این ترتیب ابعاد یک معمای فکری، به آهستگی تبدیل می شود به مطالعه روانشناسی انسان.
یعنی دانشجویان اول شیفتهی معمایی میشوند که در روایت هدایت است و بعد غرق در موضوع و شخصیتها میشوند. آقای بیرد میگوید که او امیدوار و البته خوشبین است که بوف کور خارج از جهان دانشگاهی و در میان کتابخوانها هم جایگاه خود را پیدا کند.
مایکل بیرد: یک زمانی این تصور بود که ممکن است این کتاب نه در مقام نماینده ایران، بلکه به عنوان یک اثر بزرگ ادبیات جهانی محبوب شود. به یک دلیلی این اتفاق روی نداد و به نظرم یک جوری این کافی نیست که بگوییم این اثر باید نماینده ایران باشد. به نظرم آنچه که باید اتفاق بیفتد این است که باید مستقل از اصلش باید شناخته شود. آزمایش اصلی شهرت یک کتاب این است که ببینیم آیا کسانی بدون توجه به ملیت آن را میخوانند. ما وقتی که دانته میخوانیم، ممکن است که فکر کنیم نویسنده ایتالیایی صحبت میکرد اما اهمیتش بیشتر از آن است که نویسنده کجایی بوده.
(موسیقی)
آقای بیرد که امیدوار است این کتاب بتواند جایگاهی مستقل از نمایندگی کردن ادبیات ایران در جهان پیدا کند.
اما در داخل چه؟ آیا بوف کور همچنان یکی از کتابهای محبوب ایرانیها باقی میماند و در قرن پانزدهم هم آن را میخوانند؟
این را از آقای کمالی میپرسم… که همچنان سخت است آدم دوستش را آقا صدا کند.
مهرک کمالی: آره میماند. ماندش را حتماً میماند منتها شاید بتوانم اینجوری بگویم، امیدوارم به عنوان یکی از شاهکارهای ادبیات داستاننویسی ایران باقی بماند. یعنی ما در کنارش شاهکارهای دیگری را هم داشته باشیم که بتوانیم به آن افتخار کنیم و بوف کور هم باشد.
سام فرزانه: دیگر سیاستمدارانهتر از این نمیشد.
مهرک کمالی: (میخندد) چه کار کنم دیگر؟
(موسیقی پایانی)
ممنون از اینکه شنونده این شیرازه بودید. در برنامه بعدی درباره معروفترین لغتنامهی ایران صحبت خواهیم کرد.
اگر شیرازه را دوست دارید، این علاقه را با افزودن این پادکست به فهرست شخصی خود در اپلیکیشنهای پادکستگیر نشان دهید. یعنی به اصطلاح سابسکرایب کنید. برنامه را برای دوستانتان هم بفرستید و فردایش از آنها بپرسید که شنیدند یا نه. چون شیرازه جز شما، تبلیغگری ندارد.
در انتها باید از دو دوست عزیز برای حضور افتخاری در این قسمت تشکر کنم. ماندانا خضرایی، هنر آوازش را در اختیار شیرازه گذاشته و جلال کیمیا، هنرش در نواختن سازهای کوبهای.
همراهان همیشگی شیرازه در بخش موسیقی بهراد توکلی و بهروز شادفر هستند.
مهسا خلیفه، در اجرای برنامه کمک میکند و همکار من در بخش پژوهش روزبه کمالی است.
سیما علینژاد سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه تهیهکننده این برنامه آرزو میکنم که در میان جمع و در انزوا حالتان خوب و تنتان سالم باشد.
نقطه.












