شیرازه - کتابخانه قرن (۴۴): بامداد خمار

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه از سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.


سلام. کارلهاینتز اشتوکهاوزن، موسیقیدانآوانگارد آلمانی، نامی برجسته در تاریخِ موسیقی معاصر است. او نوای سازها را با آواهایِ الکترونیک ترکیب کرد و نوآوریهایِ بسیار به کاربست تا شیوهی بیانی جدیدی پدید آورد. اشتوکهاوزن را از تاثیرگذارترین آهنگسازان بر موسیقی تکنو میدانند، که حالا ژانرعالمگیری شده. البته شنیدن آثار این هنرمند تجربهگرا برای مخاطبِ ناآشنا به کارهایش دشوار است. نه هارمونیاش چندان گوش را همراه میکند و نه ملودیهایش در ذهن مینشیند. برای شنوندگانِ ناآزموده، موسیقیاش انگار ملغمهای است از صداهایِ ناآشنا و ناهنجار.
(موسیقی اشتوکهاوزن)

فتانه حاج سیدجوادی: مثلا ما میگوییم اشتوکهاوزن. نمیدانم آهنگهایش را شنیدید یا نه. خیلی جالب است اگر این را… حالا هم مثل اینکه دیگر در دنیا دیگر صحبتش نیست. این زمان تاجگذاری این را آورده بودند که در ایران موسیقی اجرا کند. موسیقیاش هم مثل این است که کاسه را میزنند به کوزه یک صداهای عجیب و غریبی در میآید. یا مثلا بالهی مدرن. برای ایران که اصلا باله نداشته، این خیلی غلط است که یک دفعه بالهی مدرن یا آن موسیقی را بگذاریم. ولی ایرانی چرا از خوابهای طلایی لذت میبرد؟ مال جواد معروفی است دیگر. برای اینکه سبک ایرانی ساخته این را.

(موسیقی خوابهای طلایی از جواد معروفی)
بخشی از «خوابهای طلایی» را شنیدید و پیش از آن صدای فتانه حاج سیدجوادی، نویسنده کتاب «بامداد خمار»، را در گفتوگو با مهراوه فیروز.
حاج سیدجوادی میگوید بامدادِ خمارش را منطبق با طبع ایرانی نوشته، پس مانند رسیتالِ پیانویِ جواد معروفی پرمخاطب شده است. او خواسته چیزی بنویسد که مخاطبان بیشتری بخوانندش و به روایت شمارگان کتابش موفق هم شده.
(موسیقی)
سام فرزانه: تو واقعا یک پایاننامه نوشتهای درباره بامداد خمار، درست است؟
مهرک کمالی: آره، من پایاننامه فوق لیسانسم درباره بامداد خمار بود. آره، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران؛ بله.
مهرک کمالی، که حالا مدرس ادبیات فارسی در دانشگاه ایالتی اوهایو است، علاقه خاصی به ادبیات معاصر ایران دارد. پایاننامهی دکترایش را هم درباره آثار نویسنده دیگری، شهریار مندنیپور نوشته که به پسندهای ادبی او نزدیکتر است.
مهرک کمالی: ببین من استاد راهنمایم دکتر اباذری بود. بعد من رفتم پیش دکتر اباذری، گفت که میخواهی چکار کنی؟ اتفاقا من گفتم که من میخواهم «آینههای دردار» گلشیری را کار کنم. گفت آینههای دردار چه کار جامعهشناسی دارد؟ سال ۸۰ بود، ۱۳۸۰. گفت به جای آن بیا بامداد خمار را بردار که همه دارند میخوانندش. آن موقع، تا سال ۸۰ که من چیز کردم، ۱۸ بار تجدید چاپ شده بود. خلاصه اباذری گفت که بیا بامداد خمار [را] کار کن؛ ببین چرا بامداد خمار این همه محبوب شده و این همه خوانده میشود.
خب حالا ببینیم که چرا این کتاب این قدر محبوب شده.
البته من یک محبوب میگویم و شما یک محبوب میشنوید، کار این کتاب از این حرفها گذشته و خیلی بالا گرفته. «بامداد خمار» حتی اگر پرفروشترین کتاب داستانی ایران نباشد، حتما یکی از چند اثر در صدرِ این فهرست است. ناشر رسمی کتاب تا به حال ۷۲ بار این کتاب را منتشر کرده و بعضی از نوبتهای چاپ آن بالای ده هزار نسخه بوده. در بازار کتاب ایران - خودتان بهتر میدانید - این ارقام نجومی هستند. تازه مخاطبانِ کتاب باز هم از اینها بیشتر است. بسیاری کتاب را به امانت برده و خواندهاند؛ گروهی دانسته یا نادانسته، چاپهای غیرقانونی آن را به دست گرفتهاند؛ کسانی نسخه الکترونیکش را خواندهاند؛ و مخاطبانی هم نسخهی صوتیاش را شنیدهاند. و البته تا امروز که قلم در دست گرفته و این کلمات را به رشتهی تحریر در میآورم، فقط در یوتیوب حدود صدهزار نفر به این اثر - که در کانالهای گوناگون به رایگان اشتراکگذاری شده - گوش کردهاند.

«مگر از روی نعش من رد بشوی.»
«این طور حرف نزنین مامان، خیلی سبک است. از شما بعید است. شما که میدانید من تصمیم خودم را گرفتهام و زن او میشوم.»
«پدرت ناراضی است سودابه. خیلی از دستت ناراحت است.»
«آخر چرا؟ من که نمیفهمم. خیلی عجیب است ها! یک دختر تحصیلکرده به سن و سال من هنوز نمیتواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد؟ نباید خودش مرد زندگی خودش را انتخاب کند؟»
«چرا میتواند. یک دختر تحصیلکرده امروزی میتواند خودش انتخاب کند. باید خودش انتخاب کند. ولی نباید با پسری ازدواج کند که خیلی راحت دانشکده را ول میکند و میرود دنبال کار پدرش. نباید زنِ پسر مردی شود که با این ثروت و امکاناتی که دارد، که میتواند پسرش را به بهترین دانشگاهها بفرستد، به او میگوید بیا با خودم کار کن، پول توی گچ و سیمان است. نباید زن مردی بشوی که پدرش اسم خودش را هم بلد نیست امضا کند. سودابه، در زندگی فقط چشم و ابرو که شرط نیست. پدر تو شبها تا یکی دو ساعت مطالعه نکند خوابش نمیبرد. تو چطور میتوانی با این خانواده زندگی کنی؟»

اینکه شنیدید مخلوطی از صدای شش نفر از کسانی بود که «بامداد خمار» را خوانده ویدیویش را در یوتیوب گذاشتهاند. هفتمیای را هم پیدا کردم، اما این هفتمی از روی متن نمیخواند، بلکه ماجراها را صفحه به صفحه تعریف میکند - از زبان خودش!
(موسیقی)
خطاب بهآنها، که از داستان«بامداد خمار» خبر ندارند، بگویم که کل ماجرا را کمابیش از همین چند خطی که شنیدند میتوانید حدس بزنید.
خانواده سودابه با مردی که او به همسری انتخاب کرده مخالفند و برای اینکه کاری کنند به اشتباهش پی ببرد، میخواهند دختر پای قصهی زندگی عمهاش بنشیند. در واقع ما در این رمان بیشتر شنونده ماجرای عمه هستیم تا سودابه که «دخترِ تحصیلکردهی امروزی» است. عمه که محبوبه نام دارد و از خانوادهای به اصطلاح اشرافی است، در جوانی عاشق نجار محل شده و پاها را در یک کفش کرده که به جز رحیم کسی را نمیخواهد. و لابد حدس زدهاید که آن ازدواج پایان خوشی نداشته .
مهرک کمالی: داستان بیشتر بر سر سبک زندگی است. یعنی اختلافی که پیش میآید بر سر سبک زندگی است و شکلی که زندگی میکردند.
محبوبه از خانوادهای برخاسته با انواع و اقسام خَدَم و حَشَم، در اوایل قرن چهاردهم شمسی، در آغاز جوانی است. دخترها در خانه مشق پیانو میکنند و زبان فرانسه فرا میگیرند. حالا این محبوبه، عروس خانوادهای شده که به سختی لقمهای نان به دست میآورند.
مهرک کمالی: روی زمین مینشستند، چهمیدانم غذا که میخوردند دهانشان صدا میداده. یا مادرش مجبور بوده باهاشان زندگی کند. یعنی مادرشان را میخواسته بیاورد باهاشان زندگی کند. و حتی توی اسمگذاری بچهها با هم دیگر دچار اختلاف میشوند. مثلا رحیم و مادرش میخواستند اسم پسر را بگذارند الماس که اسم پدرِ پسر بوده - پدر رحیم. و الماس خب اسم نوکرها و اسم …
سام فرزانه: بردهها بوده. یعنی نه هر نوکری…
مهرک کمالی: آره و بعد خب مسائل دیگر پیش میآید. رابطهشان سرد میشود و آن مرد میرود سراغ زنهای دیگر رحیم، و محبوبه میفهمد که اشتباه کرده.
بر اثر غفلت مادربزرگ، الماس، پسرِ محبوبه، در حوضِ خانهی یکی از اهل محل غرق میشود. این اتفاق آخرین حلقهی پیوند محبوبه با همسر و خانوادهاش را پاره میکند و او یک روز با کتک زدن مادر شوهرش - که زندانبانش هم بوده - از خانه بیرون میزند و به پدرش پناه میبرد. محبوبه از این پس زندگی خوبی را آغاز میکند که هرچند عشق در آن موج نمیزند، اما دستِ کم با روش و منشی که با آن بزرگ شده همخوان است.
پدر محبوبه پیش از ازدواج دختر، او را دعا کرده بود که «هیچگاه گرفتار و اسیر» شوهرش نشود و در ضمن از نفرین هم مضایقه نکرده بود که «صد سال عمر» کند و هر روز بگوید «عجب غلطی کردم.» از قضا، پدر محبوبه به جز خون اشرافیتی که در رگها داشته و جیب پرپول و هوش سرشار و درایت بیمانندش، مستجابالدعوه هم بوده و دعاهای خیر و شرش - همه - را پروردگار اجابت میکرده.

عمه جان گفت: «روزگاری فکر میکردم هنوز یک دعای پدرم مستجاب نشده. اینکه دعا کرد عبرت دیگران بشوم. امشب فهمیدم که اشتباه کردهام. من عبرت دیگران شدم سودابه، عبرت تو شدم که عزیز دلم هستی. شبیه خودم هستی. انگار اصلا خود من هستی. دلم میخواهد خیلی مواظب باشی سودابه جان. دلم میخواهد بدانی که شب سراب نیرزد به به بامداد خمار.»
عمه جان ساکت شد به فکر فرو رفت. ناگهان به یاد درد پای خود افتاد و نالید: «مُردم از این درد.» سپس سر بر آسمان برداشت: «خداوندا بس است دیگر. نخواه که صد ساله بشوم. خدایا بیامرز و ببر.»

بگوییم و بگذریم که شیخِ اجل، جناب سعدی شیرازی، بر خلاف آن چیزی که در کتاب آمده، میفرماید: شبِ شراب نیرزد به بامدادِ خمار. البته که حضرت شیخ خیلی جاها هم به بادهنوشی و مستی توصیه کرده است.
این بخش آخری که شنیدید از آخرین صفحات کتاب انتخاب شده بود. تقریبا بین این دو بخش ما تمام و کمال شنونده قصهی زندگی عبرتآموز عمهخانم یا همان محبوبه هستیم.
مهرک کمالی: به نوعی ما این را داریم توی ادبیات کهن ایران. این را افسانه نجمآبادی در یک مقالهای که در مورد بامداد خمار دارد، اشاره میکند که این به یک شکلی داستان عبرت است. مشابهش را البته ما توی مجلههای زمان شاه هم داشتیم: بر سر دوراهی زندگی، یا شما بگویید چه کنم؟. اینها چیزهایی بود که معمولا نوشته میشد برای اینکه مثلا - مخصوصا- دختر خانمها عبرت بگیرند و حواسشان باشد که گول مردهای ناجور و ناپسند را نخورند.
جنبهی آیینهعبرتیِ غلیظ و شدیدِ این اثر چنان هواخواه یافت، که بسیاری از مدارس و خانوادهها این کتاب را به دختران نوجوان هدیه میدادند. لابد به این امید که جفت پاهایشان را در یک کفش نکرده و نگویند فلانی را میخواهیم ولاغیر، که در انتخاب راه و فردی برای آیندهشان «صلاحدید» اولیا را بر خواست خودشان مقدم بشمارند.
مهرک کمالی: یک جورهایی اینجا نفی عشق رمانتیک است. میدانید عشق رمانتیک، یک بحث مدرن است. یک چیز جدید است. قبل از آن نه در اروپا، نه در جاهای دیگر هم نداشتیم. همیشه طبق یک قاعدهای ازدواج تعیینشده انجام میدادند، پدر و مادر تصمیم میگرفتند، ولی عشق رمانتیک که به میان میآید، آن موقع دیگر موضوع مشکلتر میشود. این داستان در واقع نفی عشق رمانتیک است.
ازدواجهایی که پدر و مادرها برای فرزندانشان پیشبینی میکنند از شرق تا غرب عالم رواج داشته و هنوز هم - بهرغم جهانیشدن ارزشهایی مانند آزادی فردی و حق انتخاب سرنوشت - در بسیاری جاها جاری است. صرف نظر از اهدافی مانند پاسداری از ثروت خانوادگی یا برقراری صلح بین دو طایفه، در نهایت در این دیدگاه، فرد و آزادیهای فردی در برابر جمع و مصالح جمعی نادیده گرفته میشود. سلطه سنت و بویژه مردان بر دیگران هم از راه نظارت شدید بر پیوندها و ازدواجها تداوم مییابد. پس اصلا عجیب نیست که نسل قدیمی عزم جزم کند که حتی خیال تمرد و ازدواج با شخصی که شایسته نمیدانند، به خاطر جوانان خطور نکند.

انگار مادرم کمکم متوجه میشد. ولی هنوز هم نمیخواست باور کند: «منصور را نمیخواهد؟ منصور را که نمیخواهد. پسر عطاالدوله را که نمیخواهد. پس که را میخواهد؟»

این جا آن تکه از رمان است که خواهر محبوبه دارد نرمنرمک گوشی را دست مادر میدهد که دلیل رد کردن یک به یکِ خواستگارها چیست.

«خانم جان ناراحت نشویدها! راستش… راستش محبوبه خاطرخواه شده…»

اما مادر محبوبه چنان ناراحت شده که دیگر رنگ به چهره ندارد. از محبوبه میپرسد پسری که دوست دارد کیست. محبوبه دلِ حرف زدن ندارد، پس خواهرش زبان باز میکند.

«همان پسره… همان پسره که توی دکان… همان دکانِ نجاری… توی دکان نجاری سرِ گذر شاگرد است. میگوید اسمش رحیم است. نجار»
(صدای ورق خوردن کاغذ)
مادرم به خواهرم نگاه میکرد، دستش از کمرش افتاد. اگر گلویش را هم فشار داده بودند، باز چشمانش با این حالت وحشتناک بیرون نمیزد. ناگهان، بیهیچ حرفی، روی دو زانو افتاد. صدای برخورد زانوانش روی قالی در اتاق پیچید.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
«بلایی به سرت بیاورم که دل مرغان هوا به حالت بسوزد. حالا برای من عاشق میشوی؟ آن هم عاشق شاگرد نجار سر گذر! ای خاک بر آن سر بیلیاقتت بکنند دختر بصیرالملک. ای خاک بر سرم با این دختر بار آوردنم!»

حالا تازه این مادر بود. نمیدانید پدر از شنیدن اینکه دخترش با آدمی جز اشراف خیالِ وصلت دارد، به چه حال و روزی میافتد و چه گرد و خاکی به پا میکند. اول بیاختیار سبیلهایش را میجود، بعد لبهایش رنگ گچ میشود، داد و قال میکند و لگد میزند زیر سینی پلو. اوووه چه محشری! بعد هم اتاق به اتاق دنبال دختر میگردد که خدا میداند چه بلایی به سرش بیاورد. بخت ما بلند بود که محبوبه رفت و در مطبخ پنهان شد.
سرانجام بصیرالملک خشمگین، گرچه به دلش نیست، به ازدواج محبوبه و رحیم رضا میدهد. حال بشنوید از محبوبه که از همان روز اول ازدواج و از همان وقت که به خانهیِ بخت میرود، شستش خبردار میشود که این زندگی کجا و خانهی پدری کجا. اینجا هم باید خودش بخرد و بپزد و بروبد و هم باید در زمهریر زمستان و چلهی تابستان لبِ حوض ظرف بشوید. تا اینجایش البته برای محبوبه تحملپذیر است، اما از وقتی که شوهرش سر ناسازگاری گذاشته دنبال کیف و حال خودش میرود، دختر بصیرالملک، تازه به عواقب تصمیمش پی میبرد. نقطهی اوج ماجرا هم آن بزنگاهی است که رحیم در اتاق مجاور، با دخترِ پسرخالهاش همبستر میشود.

چطور توانست؟ آن هم با این زن. سراپا چرک، آلوده، حقیر، بیسر و پا. چگونه او را به من ترجیح داد؟
(صدای ورق خوردن کاغذ)
چطور شوهر من این زن را به دختر بصیرالملک ترجیح میدهد؟ به دختر بصیرالملک با این چشم و ابرو، با این عطر و پودر! آخ، ای کاش مرده بودم. کلفت خانه مادرم از این زن تمیزتر و محترمتر بود.

محبوبه که بارها درباره تفاوت جایگاه طبقاتی خود و همسرش شنیده بود، حالا خودش هم باورش میشود که این چیزها مهم است و باید موقع خاطرخواهی به جایگاه طبقاتی طرفش هم فکر میکرد.
بعدتر که محبوبه از رحیم جدا شده و زنِ دومِ منصور- پسرعمویش - میشود، گرچه عشق سوزانی به شوهر جدیدش ندارد، دست کم خوشحال است که به جایگاه راستین خویش بازگشته و مردش هم بویی از فرهنگ برده و کمِ کمش اینکه تار میزند.
مهرک کمالی: کتاب، متعالی نشان دادن زندگی طبقه متوسط است و اشراف است، و اینکه آنها هم کتابخواناند، هم با ادباند. مثلا وقتی از دعواهای خودش و رحیم حرف میزند، خب رحیم و مادر رحیم خیلی بد دهن هستند و در مورد پدر و مادرش که حرف میزند محبوبه، میگوید حتی دعوا هم که میکردند از گل نازکتر به هم نمیگفتند. خیلی نرم و نازک با هم حرف میزدند. عیبهای همدیگر را به روی همدیگر نمیآوردند و از این حرفها. در حالی که رحیم این کار را میکند؛ مادر رحیم این کار را میکند؛ و اذیت میکنند محبوبه را. یک جورهایی میخواهد اثبات کند که آنها آموزش ندیده و بیتربیت و سطح پایین هستند و ما سطح بالا هستیم.
البته در این رمان بعضی از آدمها از طبقهی ندار هم پیدا میشوند که بد نیستند، مهربانند و برخلاف رحیم و خانوادهاش آداب میدانند. جالب است که آنها - خوبهای طبقهی زیردست - همه به نوعی به طبقهی فرادست خدمت میکنند؛ مثلا دایه، دلاک، آشپز، یا آن زنی که مشخصات دختری را که با رحیم روی هم ریخته به محبوبه میدهد. انگار در جهان این داستان نمیتوان فردی محترم در میان فرودستان یافت که در مواجهه با محبوبه نه پلید باشد و نه خادم.
مهرک کمالی: محبوبه وقتی که از خانه - به اصطلاح از خانهی رحیم - میآید بیرون، میآید خانه زن صیغهای و آنجا توی خانه آن زن صیغهای است که آنجا هم زن - با اینکه هووی مادرش است و زن صیغهای است - خیلی مهربان است و خیلی خوب با این رفتار میکند و ازش مراقبت میکند و الی آخر. یعنی یک جور تضاد عجیب غریب بالاییها خیلی خوباند، ما خیلی خوبیم و بقیه - که اگر با ما رابطهای ندارند یا کنار ما نیستند - اصلا به درد نمیخورند، و هرکسی کنار ما هست اخلاق خوب و متعالی را از ما میگیرد و خود به خود خوب میشود، این را دارد.
بله! بصیرالملک فرهیخته و بزرگزاده، زن صیغهای دارد، و در نگاه نویسنده این از فضل و فرهنگش، از قوت نفرین و تاثیر دعای مستجابش هیچ کم نمیکند.

وقتی من ده ساله بودم و مادرم خجسته را زاییده بود، پدرم ابدا اظهار ناراحتی نکرد.

اما پدر غمش را با پیادهروی در اتاق و حیاط خالی میکرده. تا اینکه شبی به خانهی میرزا حسن خان نامی میرود که اهل شعر و ساز بوده. مردها چند جام سر میکشند و بالاخره بصیرالملک سفرهی دل را پیش میرزا میگشاید.

میرزا حسن خان هم نامردی نمیکند و خواهر بیوه و زشت خودش را که مثل چوب کبریت لاغر بوده، شبانه برای پدرم صیغه میکند و میگوید او از شوهر اولش یک پسر دو - سه ساله دارد. شاید برای شما هم یک پسر بیاورد.

که نمیآورد، اما حالا موضوع بحث ما این نیست؛ آقای بصیرالملک زن به صیغه گرفته و دخترش در روایتش گناه را به گردن میرزا حسنخان میاندازد، نه آقا جان خودش. در ضمن هم خواهر میرزا - زنی دیگر- را با واژههای جنسیتزده بیوه و زشت و لاغر توصیف میکند.
مهرک کمالی: فکر، فکر ِ مردسالار است و حق میدهد بهش، ولی اضافه میکند جنبه طبقاتی را به آن مردسالاری اضافه میکند. یعنی اگر شما در موقعیت پدر محبوبه باشی، بصیرالملک باشی و این کارها را بکنی، کسی به تو ایراد نمیگیرد، چون هم پول داری و هم موقعیت داری. زنت هم نادیده میگیرد. و حتی اینکه دنبال پسر هست، برایشان مهم است که این یک فرزند پسر میخواهد. میخواهد این پسر پشتیبان خواهرهایش باشد - نمیدانم از این حرفها.
اما محبوبه همین ازدواج مجدد را از جانب رحیم، که از فرودستان است، تاب نمیآورد. و بعد از طلاق از رحیم، خود همسر دوم پسر عمویش، منصور، میشود.
مهرک کمالی: هم منصور که بعد ازدواج میکند محبوبه باهاش، و هم پدر و هم رحیم، جنبههای پدرسالاری قوی دارند، ولی روایت محبوبه پدر را بالا میبرد و پدر [را] در مقام خیرخواه و صاحب اختیار میگذارد، و رحیم را منکوب میکند به خاطر تفاوت موقعیت طبقاتیشان.
بعضی معتقدند دلیل بسیارخواندهشدن این اثر - به خلاف اقبال به قطعهی جواد معروفی - در سادگی و شیرینی مضمونش نباشد، بلکه تکرار همین معیارها و کلیشههای جامعهای مردسالار و سنتی باشد و تایید اصولی مانند «پذیرفتن بیچون و چرای حرف پدر و مادر» یا احکامی مثل«کبوتر با کبوتر باز با باز» احتمالا بیشتر در موفقیتش نقش داشته است.
(موسیقی)
این مطلب شامل محتوایی از Instagram است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Instagram را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست Instagram
کوبیدن طبقهای که توان مالی چندانی ندارد و به تبعِ آن از امکان آموزش و پرورش مناسب هم برخوردار نیست، چنان بر یکی از خوانندگان «بامداد خمار» سخت آمد که دست به قلم برد و در کمتر از یک ماه رمانی نوشت که به نام «شب سراب» منتشر شد. کتاب را زنی نوشته که فقط اسم مستعارش را میدانیم: «ناهید پژواک».
او در شروع اثرش آورده: «محبوب تنها به قاضی رفته؛ رحیم هم حرفهایی دارد».
انتشار «شب سراب» ماجراها دارد که در اپیزود بعدیِ ِ شیرازه به آنها میپردازیم. همچنین درباره سنت نگارش رمانهایی صحبت میکنیم که شخصیتها و وقایعشان را از رمانی دیگر وام گرفتهاند.
(موسیقی)
مهرک کمالی: مهم این است که چرا این کتاب گل کرد.
خوب بازگشتیم به همان پرسش اساسی.
مهرک کمالی: سال ۷۴ کتاب منتشر شد. ۱۳۷۴ کتاب منتشر شد و خیلی گل کرد، ولی خب آدم فکر میکند که چرا این کتاب با این همه جنبههای تبعیضآمیز و مخالف یک گروهی از بشر، گروهی از انسانها، میتواند مورد توجه آدمها قرار بگیرد.
برای پاسخ به این سوال، مهرک کمالی نخست نگاهی میکند به پیشزمینهی تاریخی دورانی که اثر در آن به چاپ رسید.
مهرک کمالی: موضوع این بود که قبل از انقلاب یک توافق عمومی وجود داشت که ملت، مردم، خلق - هرکدام از اینها را که اسم بگذاریم - یک موجودیت متعالی هستند که یک چیز خارج از وجود خودشان باعث شده به موفقیت نرسند یا نتوانند زندگی خوبی داشته باشند.
این اتفاق نظر هم - به گفتهی مهمان برنامه - فقط مختص گروههای چپ و یا اسلامگرایان نبود که از «خلق محروم»، «ستمدیدگان»، یا «مستضعفین» حرف میزدند.
مهرک کمالی: تمام نیروهای سیاسی، نیروهای اجتماعی توی کشور، حتی خود شاه، مثلا میبینیم گاهی وقتها اشاره که میکند، به پاک بودن و خلوص و به اصطلاح خلوص ملت اشاره میکند. حتی گفته میشد که زندگی واقعی ایرانی یا آن چیزی که واقعا ایرانیها هستند را باید آنجا جستجو کرد، نه در بین گروهی که [به] فکر غربی یا مدرن یا فلان آلوده شدهاند. شهری شدهاند و اینها.
و بعد در سال ۱۳۵۷ انقلابی در ایران رخ داد که هدفش دگرگونی کامل ساختار سیاسی و اجتماعی ایران بود.
مهرک کمالی: جمع داستان به اینجا رسید که یک انقلابی رخ داد که ظاهرا توی این انقلاب آدمهای طبقه پایین آمدند بالا و توانستند در قدرت شریک بشوند و قدرت را به دست بگیرند. خود انقلاب و جنگ، دوتا عامل بسیار مهم بودند که نیروهایی که تا آن موقع توی حاشیه تاریخ بودند، الان وارد تاریخ بشوند.
ستایش فرودستان و نیز نکوهش فرادستان، نمودی برجسته در ادبیات معاصر دارد که احمد کریمی حکاک، در مقالهای درباره «بامداد خمار» به آن اشاره کرده.

از «دختر رعیت» اثر «م.ا. بهآذین» تا «فصل نان» اثر «علیاشرف درویشیان» تا «رقص رنج» اثر «خسرو نسیمی» [،] نمونههایی از رمان عامیانه را میتوان دید که پیام نهایی آنان حاکی از انسانیت، بزرگواری و از خودگذشتگی تهیدستان و در برابر آن پستی گوهرین طبقات بالاست.

داستانهایی از این دست در فیلمها و مجموعههای تلویزیونی ایرانی ِ پیش و پس از انقلاب هم بسیار است. برای مثال یکی از سریالهای مشهور دههی شصت در ایران «پاییز صحرا» نام داشت که ماجرای ازدواج صحرا، دختری از خانوادهای معمولی، با ساسان، پسری از طبقه ثروتمند، بود. در یکی از صحنههای این سریال، مادر ساسان به دلیل سر و وضع معمولی مادر صحرا در روز اسبابکشی داد و قالی چاق میکند که صحرا را به رویارویی وا میدارد. دوبلور صدای صحرا در این سریال ژاله کاظمی است و به جای مادر شوهر، فهیمه راستکار حرف می زند.

صحرا: شما باید برای پسرتان یک مانکن میگرفتید.
ماهرخ (مادرشوهر): شیکی و تر و تمیزی هیچ ربطی به این حرفها ندارد خانم. مادرت حداقل میتواند حفظ ظاهر را بکند، یک دستی به سر و صورتش بکشد، ولی تو نمیگذاری، تو دلت نمیخواهد؛ فهمیدی؟
صحرا: مادر من خانمِ عزیز، فرصت بزک دوزک ندارد. کسی که مجبور است از کلهی سحر تا نصف شب برای چرخاندن زندگیاش هزار جور عرق بریزد، دیگر نمیتواند هر دقیقه جلوی آینه بنشیند و خودش را ورانداز کند؛ آن هم به خاطر آبروی مردم.

مهرک کمالی: «بامداد خمار» یک تغییر جهت است. یک بدیلسازی است در مقابل آن. نه از نظر ادبی، نه از نظر داستانی، نه! از این نظرها واقعا هیچچیز جدیدی ندارد. اما از نظر مضمون، در مقابل جریان مدرن داستاننویسی ایستاده. میآید یک مضمون جدید اضافه میکند که آن مضمون جدید این است که طبقهی متوسط یا اشراف یا هرچیزی که اسمش را بگذاریم، اینها از یک ادبیات یا تربیت والایی برخوردارند که طبقه پایین از آن محروم است و طبقهی پایین بدوی، غریزی و بدون منطق و بدون استدلال رفتار میکند.
این مضمون در چشمانداز سالی که کتاب چاپ شد معنای ویژهای مییابد. در آن دوره دولت اکبر هاشمی رفسنجانی با شعار «سازندگی» بر سر کار بود. کم کم کالاهای لوکس جای خود را در زندگی مردم باز کرده بودند. خودروی خارجی وارد شده بود. چندتایی برج در تهران روییده بود. سریالهایی مثل پاییز صحرا دیگر ساخته نمیشد یا اگر هم میشد استقبال چندانی در پی نداشت. خلاصه اینکه سبک زندگی برخی از مردم داشت دگرگون میشد یا شاید بتوان گفت نشانههای برخورداریِ گروهی از آنان داشت از پسِ پستو بیرون آمده عیان میشد.
مهرک کمالی: بامداد خمار به نظر من بیان یک چیزی است که در جامعه دارد رخ میدهد، اما واضحش میکند؛ روشنش میکند. میگذاردش در آفتاب و میگوید آهان! این است. تعارف هم نمیخواهیم بکنیم. اینها این جوریاند و ما هم این جوری هستیم. ما شازده و اشرافزاده و با ادبیم. مثلا میگوید پدر و مادر من وقتی دعوا هم میکردند، انگار داشتند دکلمه میکردند، ولی مادر رحیم که مثلا دعوا میکند، چیزهای عجیب و غریب میگوید. بعد میبینی که به نظر میآید یک شکاف عمیقی پیدا میشود که اینها برایش مضمون و دیسکورس و ایدئولوژی میسازند.
گویی این کتاب بر حق حیات سیاسی و اجتماعی گروهی از ایرانیها صحه میگذارد که انقلاب و جنگ آنها را مجبور کرده بود در خفا باشند. مهرک کمالی میگوید که به گمان او تاثیرگذاری «بامداد خمار» هم از همین ناشی میشود.
مهرک کمالی: دو وجه دارد: یکی وجه بازنمایی کتاب است؛ یعنی بخشی از تفکر اجتماعی را که در آن زمان وجود داشته بازنمایی میکند؛ یعنی نماینده یک جور فکر است؛ در عین حال خودش آن فکر را تقویت میکند. یعنی هم محصول آن است و هم تولیدکننده است.
مهمان ما بر آن است که این تقابل یا رقابت بین طبقات اجتماعی، که در سالهای انقلاب و جنگ آتش زیرِ خاکستر بود، از همان زمانها دوباره عنصر مهمی در سپهر سیاسی ایران شد.
مهرک کمالی: بعدا شما این را تو ادبیات اصلاحطلبها میبینید. توی ادبیات اصلاحطلبها به شدت روی طبقهی متوسط تاکید میکنند. حتی از حاشیه و متن حرف میزنند تو جامعه، که اینجا متن طبقه متوسط است و حاشیه طبقات دیگر هستند؛ گروههای اجتماعی نادیده گرفته شده درواقع. و بعد الان ما این را به شدت در رقابتهای اپوزیسون در سلطنتطلبها میبینیم، این تاکید بر اصالت. این چیزی بود که توی ادبیات داستانی ایران جایی نداشت.
(موسیقی)
همراهی و همدلی حاج سیدجوادی با طبقهیِ فرادست، از جنبههای دیگر هم توجه منتقدان را برانگیخت. «ولی نصر» در یادداشتی مینویسد که «نخبهگرایی» در ساخت شخصیتهای رمان را میتوان «ضدیت با نهادها و اسطورههای انقلاب شمرد.»

شاید بخشی از محبوبیت «بامداد خمار» هم در همین واقعیت نهفته باشد؛ در عنادی که با قهرمانان انقلابی و عنایتی که به قربانیان آن دارد. چه بسا جابهجایی نقش «مستکبر» و «مستضعف» در آثار ادبی از این گونه، که یکسره از فضای انقلابی و انقلابیگری فاصله گرفتهاند، مقدمهی برخورد تازهای در عرصهی ادبیات نوین ایران، با مسائل طبقاتی، انقلاب و پیامدهای آن باشد.

افسانه نجمآبادی، استاد تاریخ در دانشگاه هاروارد، در مقالهاش میگوید فارغ از قصد و نیت نویسنده، «بامداد خمار» متنی است که امکان خوانشهاش مختلف را به خواننده میدهد و همین سبب جذب کرور کرور مخاطب شده است. بعضی از خوانشهایی را که نجمآبادی پیشنهاد داده و درباره آنها توضیح داده در این جا ردیف میکنم: خوانشی که کتاب را ماجرای «ازدواجی شهوانی» میداند؛ خوانشی که قهرمان اصلی داستان را نه شکستخورده در عشق که زنی قهرمان میداند؛ خوانشی که فارغ از همه برداشتها تمام ناکامیهای قصه را به گردن مادر رحیم میاندازد؛ و البته خوانشی که در آن هم ازدواج از روی عشق را جواب نهایی نمیداند و هم ازدواج از روی عقل را.
(موسیقی)
استقبال از «بامداد خمار» به ایران محدود نماند. یکی از زنان افغان، که در اواخر دور نخست از حکومت طالبان مخفیانه به کلاسهای ادبیات و داستاننویسی میرفت، برایم تعریف کرد که مشق یکی از کلاسهایش خواندن این رمان بوده. کتاب را با هزار زور و زحمت مسافری که از سفر مشهد باز میگشته برایش میآورد و او و چند نفر دیگر به نوبت آن را میخوانند و درباره آن بحث میکنند.
مهراوه فیروز: قبل از اینکه این کتاب به انگلیسی ترجمه شود، به زبان آلمانی، زبان کرهای، یونانی و حتی کرهای ترجمه شده و آنجا هم مورد استقبال قرار گرفت.
مهراوه فیروز، ناشر «بامداد خمار» به انگلیسی.
مهراوه فیروز: و علت اینکه [به] زبان انگلیسی دیرتر ترجمه شد، به خاطر حساسیت و سختگیری نویسنده کتاب تو انتخاب مترجم بود که در نهایت خانم نیلوفر مجلسی را انتخاب کردند، و ایشان هم کتاب [را] بسیار عالی ترجمه کردند. و این طور شد که ما هم در فیروزمیدیا تصمیم گرفتیم این کتاب را از خانم حاج سیدجوادی بگیریم و اینکه پابلیش کنیم برای انگلیسیزبانها.
فتانه حاج سیدجوادی، در کارنامهی کاریاش ترجمهی آثاری از انگلیسی هم دارد.
مهراوه فیروز میگوید که پیشتر هم مترجمانی بخشهایی از «بامداد خمار» را به انگلیسی برگردانده بودند، اما کیفیت کارشان نویسنده را راضی نکرده بود.
او بهرغم برخی نقدهای تند و تیز بر کتاب در ایران، هیچ تردیدی برای انتشار کتاب به انگلیسی به دلش راه نداده و فکر نکرده بود که از این کار متضرر خواهد شد.
مهراوه فیروز: داستانهای خاورمیانه، داستانهای شرقی - به خصوص اگر محور اصلی یک زن باشد - همیشه مورد علاقه مخاطبان انگلیسیزبان هستش. حتی اگر شما، خودتان بتوانید آن کامنتهایی که بقیه گذاشتند [را بخوانید]، میگویند که شاید ده بیست صفحه اول کتاب برای ما سخت بود که با کتاب ارتباط برقرار بکنیم، اما هر صفحهاش داریم یک چیزی از زن خاورمیانهای یاد میگیریم. حتما بخوانید، چون هر صفحهاش ما را سورپرایز میکند.
خوانندگان ایتالیایی «بامداد خمار» هم گویا با این نگاه همراهاند. خیلی از مخاطبانی که در یکی از وبسایتهای فروش این کتاب نظر دادهاند، میگویند آن را دوست دارند زیرا با فرهنگی جدید آشنایشان میکند. مثلا این یکی نوشته: «بی نظیره و برای فهمیدن زوایای مختلف فرهنگ اسلامی خوبه، و نگاه یک دختر شانزده ساله به جامعهای که مثل جامعه ما تا چندین دهه قبل بوده.»
(موسیقی)
سام فرزانه: آیا به نظرت بامداد خمار کتابی است که در قرن پانزدهم هم برای ایرانیها جالب باشد و آن را بخوانند؟
مهرک کمالی: بعید میدانم. امیدوارم اینطور نباشد و امیدوارم که ایرانیها این را فقط به عنوان یک بخشی از تاریخ ادبیات نگاه بکنند و بدانند که ادبیات داستانی ایران توی مثلا قرن چهاردهم هجری - خب - خیلی غنی بوده و این کتاب ارزش ادبی به آن معنی ندارد. یک سری ارزشهای جامعهشناختی در واقع دارد که میماند برای محققها و پژوهشگرها که رویش کار کنند.
(موسیقی پایانی)
ممنون از اینکه شنونده این شیرازه بودید. ما منتظر شنیدن نظرهایِ شما درباره این پادکست و مجموعه کتابخانه قرن هستیم. نشانیما:
با سپاس از مهرک کمالی، مدرس ادبیات فارسی در دانشگاه ایالتی اوهایو، و مهراوهی فیروز، مدیر شرکت فیروز میدیا، این برنامه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:
بهراد توکلی، نوازنده سهتار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛
مریم زهدی در اجرای برنامه کمک کرد؛
و روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.
آیدین صالحی، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیهکننده و راوی این پادکست هستم، که آرزو میکنم شبِ شرابتان سراب نشود. نقطه.












