شیرازه - کتابخانه قرن (۳۲): همسایهها

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.


سلام.
امیر احمدی آریان: اهواز یک شهر خیلی تکه تکهای است. یعنی گروههای مختلف آدمها تجربه خیلی مختلفی از آن دارند. و دوره تاریخی هم هست خب. میدانی اهوازِ دهه هفتادی که من تویش بزرگ شدم، واقعا هیچ ربطی ندارد به اهواز دهه ۱۰ و ۲۰ که دارد توی این کتاب روایت میشود.
امیر احمدی آریان، نویسنده و استاد ادبیات و نویسندگی خلاق در سیتیکالج نیویورک است، و این کتاب که از آن صحبت میکند، رمان «همسایهها» نوشتهی «احمد محمود» است.
امیر احمدی آریان: شما دهه ۶۰ و ۷۰ رابطهتان با جهان، یک تلویزیون جمهوری اسلامی بود. اگر خوششانس بودید، مثلا نزدیک یک جایی بودید که نمیدانم کتاب و روزنامه هم بود، به آن واسطه هم حالا شاید یک ارتباطی میتوانستید با دنیای بیرون برقرار کنید. مثل همه کسانی که - همنسلان من که - توی ایران دوران جنگ و بعد از جنگ بزرگ شدند، من واقعا سرگرمی دیگری جز کتاب نداشتم.
بیشتر از همه هم مشتری کتابخانهی محل بود.
امیر احمدی آریان: و توی این کتابخانه محل ما هم همان کتابهایی بود که آن دوره بود دیگر. یک خروار کتاب ذبیحالله منصوری بود، و عرض کنم رمانهای بالزاک و دیکنز و غیره بود؛ یک مقدار رمان روسی بود - فرض کن تولستوی و داستایوسکی و اینها…؛ همین چیزهایی که همهجا بود. تا سالها دنیایم همینها بود. من میرفتم مثلا توی کتابخانه یک رمان دیکنز میآوردم خانه میخواندم میبردم، بعد یک تولستوی میآوردم خانه آن را میخواندم.
رمان و داستان ایرانی چی؟
امیر احمدی آریان: من کاملا توی ذهنم این بود که رمان را یک کسانی مینویسند که ما نیستند. رمان جولانگاه مثلا کسانی است که اسمشان نمیدانم جان و دیوید و نمیدانم ایوان و اینهاست. به مخیله من خطور نمیکرد که شما هم میتوانی رمان بنویسی که مثلا اسم قهرمانش عباس باشد؛ خب؟
کتابخانهی محل، چندتایی کار از نویسندگان ایرانی هم داشت، اما نه کارهایی که برای پسری در آن سن و سال جالب باشد.
امیر احمدی آریان: شاید یک چیزهایی از گلشیری بود یا چند تا آدم دیگر، که آنها [را] هم خب من نمیفهمیدم واقعا. یعنی چون آن شکل مدرنیسم ادبی، من هنوز باهاش ارتباط برقرار نمیکردم. من تصوری واقعا نداشتم که مثلا زندگی واقعی یک آدمی که در ایران زندگی میکند میتواند دستمایه یک رمان شود. میدانید؟ اصلا برای من قابل هضم نبود؛ خب؟
تا اینکه از قضا رمان «همسایهها» را میخرد و به یاد هم ندارد که چه کسی آن را توصیه کرده بود.
امیر احمدی آریان: آوردم خانه خواندم، واقعا من برق از سرم پرید؛ میدانی؟ یعنی این نه تنها زندگی یک آدم ایرانی بود، بلکه آدرسهایی که تویش میداد من همه اینها را رفته بودم خودم. مثلا اینها میروند کنار کارون شعارنویسی میکنند، خب من دقیقا میدانستم کجا را دارد میگوید. یا میروند مثلا زیر پل معلق کنار کارون مینشینند حرف میزنند، خب مثلا من هفته قبلش خودم آنجا بودم؛ میدانی؟ خالد با این دختره میرود باشگاه شرکت نفت، مثلا من چهمیدانم سه روز قبلش خودم آنجا بودم؛ خب؟ و من برای اولین بار توی زندگیام بعد از خواندن این کتاب متوجه شدم که من هم میتوانم نویسنده بشوم. یعنی اصلا اینجوری نیست که باید توی انگلیس و فرانسه و روسیه بزرگ شوی که بتوانی رمان بنویسی. این زندگی که ما کردیم هم میتواند مثلا دستمایه قصهگویی شود. تاثیر این کتاب توی زندگی من در این حد است. یعنی واقعا در حد یک زلزله است. این کتابی است که به من این جسارت نویسنده شدن را داد. این جسارت را داد که زندگی شخصی خودم و اطرافیانم را به عنوان ماده خام داستاننویسی جدی بگیرم. و میگویم برای من مهم بود که این داستان توی اهواز اتفاق میافتد، نه توی مثلا شهر دیگری که من نمیشناختم، و از این نظر شاید خوششانس هم بودم واقعا که اهواز بزرگ شدم. رابطه محمود با اهواز - خیلی - میدانید پرتتر از رابطه فرض کنید دیکنز با لندن یا بالزاک با پاریس نیست. میدانید یک نویسندهای است که واقعا یک حیات ادبی برای یک شهر خلق کرده.
بیشتر رمانها و داستانهای احمد محمود در جنوب ایران میگذرد. او در فیلم «احمد محمود؛ نویسنده انسانگرا»، ساختهی «بهمن مقصودلو»، از نوشتن درباره زادگاهش گفته.

احمد محمود: من خوزستان را دوست دارم. خوزستان را خیلی خوب میشناسم. خوزستان یک سرزمین رنگین است. به گمان من برای داستاننویسی خیلی عالی است خوزستان. نگاه کنید، خوزستانی است که کارهای مهم درش صورت پذیرفته: نفت کشف شده؛ پالایشگاه درست شده؛ جنگها به آن تحمیل شده؛ عرض شود خیلی چیزهای دیگر. من میتوانم یک سری برایتان بشمرم: مهاجرت شده به آنجا؛ بله! مدرنیسم آنجا شروع شده.

(موسیقی)
امیر احمدی آریان: همسایهها، مثل باقی رمانهای احمد محمود، خلاصه کردن داستانش واقعا دشوار است، چون خط اصلی داستان وجود دارد، ولی خب آنقدر در واقع حواشی و داستانهای فرعی و شخصیتهای فرعی توی کتاب زیاد است، که هر جور شما بخواهی خلاصهاش کنی یک بخش عظیمی از داستان از دست میرود.
در هر حال ما سعی خودمان را میکنیم.
امیر احمدی آریان: هسته اصلی کتاب، ماجرای سیاسی شدن یک نوجوانی است به اسم خالد. سال ۱۳۱۰ تقریبا تا مثلا ۳۰ ۳۲ اینها را رمان پوشش میدهد و ما در شروع کتاب، خالد [را] باهاش ملاقات میکنیم، باهاش آشنا میشویم.

باز فریاد بلورخانم تو حیاط دنگال میپیچد. امانآقا، کمربند پهن چرمی را کشیده است به جانش. هنوز آفتاب سرنزده است. با شتاب از تو رختخواب میپرم و از اتاق میزنم بیرون. مادرم تازه کتری را گذاشته است رو چراغ. تاریک روشن است. هوا سرد است.

بلورخانم، زنِ امانآقاست. آنها از همسایههایی هستند که هر کدام اتاقی در این خانهی بزرگ دارند. اتاقها دورتادور حیاط است و حوضی هم آن وسط نشسته. محله فقیرنشین است و به آن «آخرِ آسفالت» میگویند.
امیر احمدی آریان: آن زمان، آن خیابان سی متری اهواز که تمام میشد - یعنی آنجا در واقع آسفالت تمام میشد - بهش میگفتند آخر آسفالت، به آن محله. به هر حال توی خانواده فقیری بزرگ میشود خالد. مادرش خب خانهدار است. پدرش هم یک مغازهدار است که کسب و کار خیلی کسادی دارد و به خاطر شدت فقر و کسادی کسب و کار به خرافات روی آورده. به دعا خواندن و بسط نشستن که مگر اینکه فرجی بشود، از آسمانها یک کمکی بیاید اینها را از این وضع دربیاورد. و آن کمک که نمیرسد دیگر میرود کویت، آنجا، برای کارگری، که برای خانواده پول بفرستد، که آن زمان هم خیلی رایج بود توی خوزستان؛ خیلیها میرفتند کویت برای کار.
از خلال روایت خالد، با زندگی همسایههای دیگر هم آشنا میشویم. از همسالانش برادران دوقلویی هستند به نامهای ابراهیم و حسنی. ابراهیم شر است و همان اوایل کتاب با تیرکمان شیشه خانهای را میشکند؛ آن هم چه کسی! غلامعلی خان که در شهربانی کار میکند.

نگاهم به درشکه است که صدای شکستن شیشه میشنوم، بعد میبینم که ابراهیم دارد میدود و تیرکمان را به گردن میاندازد. تا بخواهم پا بگذارم به فرار، غلامعلی خان لای لتههای پنجره را - که یکی از شیشههایش شکسته است - باز میکند و چندتا فحش آبدار نثار خواهر و مادرم میکند. دلم میخواهد بایستم و جوابش بدهم ولی من که شیشه نشکستهام چرا بیخود بایستم که به گردن من بیفتد.

امیر احمدی آریان: یکی از چرخشهای اول روایت کتاب، جایی است که خالد را به جرم شکستن شیشه میبرند کلانتری و آنجا یک کسی که تازه دستگیر شده از او میخواهد که یک پیامی را برساند به یک کتابفروشی در مرکز شهر اهواز. خالد هم نمیداند چی به چی است، فقط همان بر اثر هیجان نوجوانی، از اینکه این ماموریت را بر دوشش گذاشتهاند خوشحال میشود و میرود. از توصیفهایی که ما میشنویم به نظر میآید که کتابفروشی را کسانی اداره میکنند که به هر حال وابستگی به حزب توده دارند، و اینها علیه - عرض کنم - شاه دارند مبارزه میکنند و اعلامیه پخش میکنند و عرض کنم کتاب پخش میکنند و الی آخر.
آدمهای حزبی همه انگار اسم مستعار دارند: شفق، پیمان و پندار. این آخری، پندار، همان است که در کلانتری محبوس بوده و توانسته با خالد حرف بزند و او را متقاعد کند که پیامش را به رفقایش برساند.

مرد سیهچرده به سیگار پک غلیظ میزند و میپرسد: پندار چطور آدمیه؟
خیلی راحت جوابش میدهم: من اونو ندیدم.
- ندیدیش؟
- نه، خودشو ندیدم. فقط چشماشو دیدم. پشتِ اون سوراخِ گردِ درِ یک لنگهایِ تو کلونتری رو میگم.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
شفق دست میگذارد رو شانهام.
- خیلی ممنونم. میریم براش یه کاری میکنیم. خیالت راحت باشه.
تکان میخورم که از کتابفروشی بزنم بیرون. شفق دستم را میگیرد: نگفتی اسمت چیه؟
- خالد.
- خونهات کجاس؟
- پایین خیابون حکومتی… اونجا که سنگچین آسفالت تموم میشه.
- تو اگه فرصت کردی بازم اینجا سر بزن، خیلی خوشحال میشم.
و دستم را تو پنجهی بزرگش میفشارد.

خالد کم کم با اینها بُر خرده، یکپا سیاسی میشود؛ کتاب و روزنامه میخواند؛ اعلامیه پخش میکند و از این کارها… یا مثلا شعارنویسی میکند.
امیر احمدی آریان: و چون بچه خیلی شجاعی هم هست، این طوری که در کتاب روایت شده، کم کم ماموریتهای دشوارتری را به او میدهند. توی همان محل یک کسی که به نظر میآید با پلیس کار میکند به اسم «علی شیطون» که در واقع سلف ساواکیهاست - قبل از اینکه ساواک شکل بگیرد ولی مثل همانها ساخته شده، خلق شده این شخصیت - متوجه خالد میشود و تلاش میکند که خالد را به عنوان - حالا - جاسوس بفرستد توی این جمع کسانی که کتابفروشی را میچرخانند تا برایشان خبرچینی کند.

بیهیچ مقاومتی مچم را که تو دستبند است در اختیارش میگذارم و میگویم:
- اگر به میل شما رفتار کنم چی؟
نرم میشود. دستبند را باز میکند. میرود عقب و مینشیند رو صندلی. نگاهش میکنم. همان لبخند مُحیل به لبش نشسته است.
- انگار خیال عاقل شدن داری؟
(صدای ورق خوردن کاغذ)
- پس حاضری؟
نمیدانم برای چه کاری باید حاضر باشم. به ساعت نگاه میکنم. اگر پیاده راه بیفتم درست سر وقت میرسم.
- چیکار باید بکنم؟
بیاینکه حرف را دندان بزند، میگوید:
- با من همکاری کن.

خالد البته به همکاری با علی شیطون و دستگاه حکومت تن نمیدهد.
امیر احمدی آریان: بعدا علی شیطون گیرش میآورد و دستبند بهش میزنند و میبرندش توی پاسگاه، و دیگر از آنجا برایش پرونده درست میکنند و دیگر وارد زندان میشود. و حدودا فکر میکنم یک سوم آخر کتاب توی زندان میگذرد توی اهواز، که باز آن هم ماجراهای خودش را دارد؛ از آشنایی با همبندیها و اعتصاب غذا و شورش و الی آخر…

پندار سیگاری میگیراند و بعد اتمام حجت را میخواند:
بیست و پنجم خرداد ماه یکهزار و سیصد و سی و یک
از: زندانیان بند سوم
به: ریاست محترم زندان
رونوشت، به منظور اطلاع و اقدام مقتضی، برای جناب آقای دادستان
نظر به اینکه غذای زندان بسیار بد و غیرقابل اَکْل است و نظر به اینکه اغلب زندانیان وضع مالی مناسبی ندارند که بتوانند با هزینهی شخصی غذا تهیه نموده و نیاز به غذای زندان نداشته باشند، ما زندانیان بند سوم تقاضا داریم که:
۱- وضع غذا چنان باشد که هر وعده غذا برای هر فرد کافی و قابل اکل باشد.
۲- منبع آب آشامیدنیِ تمام بندها تعویض و یا رنگآمیزی شود، به طوری که طعم و رنگ و بوی آب در آنها تغییر نکند.
۳- در غیر این صورت از ساعت هشت بامداد روز سیام خرداد ماه از گرفتن و خوردن غذا و نیز از ملاقات با فامیل خود، تا حصول نتیجهی قطعی خودداری خواهیم کرد.

(موسیقی)
امیر احمدی آریان: من حالا خط اصلی داستان را گفتم و خیلی چیزها را کنار گذاشتم. مثلا خیلی ماجرای عاشقانه هست آن وسط، که با یک دختری آشنا میشود. خلاصه خیلی به لحاظ عاطفی درگیر او میشود. بعد داستانهای قهوهخانه امان آقاست، که آنجا خالد یک مدتی کار میکند و دیگر انواع و اقسام آدمها میآیند و میروند، و یک جورهایی مثلا مرکز اخباری است که خالد از مملکت دریافت میکند الی آخر… انواع و اقسام خطوط داستانی و زندگی شخصیتها هستند که اینها میآیند و میروند، ولی اینها همهشان حول این محور زندگی خالد و فرایند سیاسی شدنش شکل میگیرند.
از ماجراهای جانبی رمان رابطهی جنسی خالد با بلور خانم، همسر امانآقا، است.

چند روز قبل که تو پلههای پشت بام نشسته بودم و بادبادکم را درست میکردم، بلور خانم آمد و یک پله بالاتر از من نشست و دامنش را جمع کرد و بالا کشید. رو رانهای چاق بلور خانم جای کبود تسمه بود.

امیر احمدی آریان: رابطه اروتیک خالد با بلور خانم خیلی واقعا از فرازهایِ… از نقاط عطف رمان است، چون میل بلور خانم به خالد هم کاملا جنسی است؛ میدانی؟ هیچ چیز عاطفی به آن معنا نیست در رابطهشان. یعنی زنی است که توی زندگی روزمرهاش سرخورده است به لحاظ جنسی، و حالا این - مثلا - یک پسر جوانی اینجاست و میخواهد از این طریق آن میل را ارضا کند. از این نظرها خیلی قصه پیشرویی است برای زمان خودش. میدانید یک زن شوهردار، که حالا مثلا سی و چند ساله، با یک پسر ۱۵-۱۶ ساله این رابطه را برقرار میکنند.

باز دامنش را بالاتر کشید و من بادبادکم را رها کردم و به رانهاش نگاه کردم که چاق بود و به هم چسبیده بود و جابهجا، به پهنای کمربندِ امانآقا رو رانهاش خطِ کبود نشسته بود.
بلور خانم گفت: به چی نیگا میکنی؟
گفتم: به جای تسمه.
که غش غش خندید.
ازش پرسیدم: درد میکنه؟
گفت: حالا نه.
گفتم: حتی یه ریزه؟
گفت: دس بذا ببین.
قلبم تند میزد. بیخ گلویم خشک شده بود. دستم میلرزید. انگار که رعشه گرفته بودم.
دستم را که کشیدم رو جای تسمه، یکهو تنم داغ شد. دستم را پس کشیدم.

امیر احمدی آریان: و یک نیاز خیلی مشخصی دارد بلور خانم به این پسر جوان، که هروقت هم نیازش برطرف نمیشود خیلی سرخورده میشود، و خلاصه عصبانی میشود و از اتاقش پرتش میکند بیرون.
آره، نمیدانم؛ من هیچ معادل دیگری که از این جنس رابطه جای دیگری نوشته شده باشد، این را سراغ ندارم. با اینکه خیلی حجمی از رمان اشغال نمیکند، یعنی مجموع صفحاتی که این دو تا با هماند شاید - چهمیدانم -۲۰ -۳۰ صفحه هم نشود از ۵۰۰ صفحه، ولی بسیار به یادماندنی است رابطه این دو تا. شاید از بهترین چیزهایی است که محمود نوشته.
خالد با بانو، دختر یکی از همسایهها، هم به هوای آبتنی به حوض میرود و این طور این تجربه را روایت میکند: «همدیگر را بغل میکنیم و میرویم زیر آب و تا نفس یاری کند همانجا، تنگ بغل همدیگر میمانیم.»
پیش از انقلاب، درونمایه سیاسی «همسایهها» سبب توقیفش شد و پس از انقلاب ۵۷ و تغییر حکومت هم باز چاپش را متوقف کردند؛ اینبار درونمایه اروتیک هم بر فهرست اتهامات افزوده شده بود. نسخههای زیراکسی کتاب، در بازار کتاب ایران زیاد است. آنی که من دارم، یکی از صفحاتش هم برعکس چاپ شده. خلاصه همسایهها به رغم توقیفهای مکرر راهش را به درون جامعه گشوده است.
امیر احمدی آریان: ببین احمد محمود شم جامعهشناختی خیلی قویای داشت و این چیز نادری هم هست در ادبیات فارسی، در داستاننویسی فارسی. چون حالا تحت تاثیر هدایت یا هر چیز - ولی - شما سلطه اگزیستانسیالیسم را خیلی به شدت میبینید در شخصیتهایی که خلق شدهاند در مثلا فاصله جمالزاده تا انقلاب؛ حتی تا دهه ۷۰.
یعنی مثلا از ۱۳۱۵، که «بوف کور» صادق هدایت چاپ شد و تاثیر بزرگی بر ادبیات داستانی گذاشت، تا بیش از نیم قرن بعد، بیشتر شخصیتهای داستانی - متاثر از او بودند. حالا این آثار چه ویژگیهایی دارند؟
امیر احمدی آریان: محوریت داستان را روی یک فرد خاص معمولا میبینید که دغدغههای فلسلفی عمیقی دارد. معمولا آدم بدبینی است و تنهاست و زندگی اجتماعی افراد معمولا در پس زمینه داستان روایت میشود. احمد محمود هیچ علاقهای به این شخصیتها ندارد. چیزی که برایش مهم است جمع است. توی تمام رمانهایش، شما اصلا خیلی بعید است هیچ کدام از شخصیتها را تنها گیر بیاوری. همهشان توی یک بستری هستند و معمولا با باقی افراد در تعاملاند و معمولا هم حتی بیشتر از یک نفر. شما مثلا به همین رمان همسایهها دقت کنید، در چند تا مکان مختلف میگذرد.
خانه که پر از آدم است؛ آدمهای جورواجور. قهوهخانه هم که محل آمد و شد رانندههای کامیون است. در کتابفروشی و جلسههای حزبی هم که شخصیتهای دیگری حضور دارند. زندان هم که دیگر جای گفتن ندارد.

نشستهام کنار حوض که دست و رویم را بشویم. خواج توفیق از مستراح زده است بیرون. آفتابه دست راستش است. دست چپش را - انگار که نجس شده باشد - دور نگهداشته است. ایستاده است کنار سایبان و با ملااحمد حرف میزند.
میرویم تو اتاق. بلور خانم بیخ گوش مادرم غر میزند.
- اینجا دیگه شده عینهو کاروانسرا… صب تا شب میباس سروصدای سی - چلتا بچهی فسقلی رو تحمل کنیم.
از بیستتا بیشتر نیستند. هیچکدامشان از ده سال بیشتر ندارند. شش ساله هم دارند. مُفِ بعضیهایشان، پشت لبشان را قرمز کرده است.

امیر احمدی آریان: این خصلت داستاننویسی احمد محمود است. در باقی کارهایش هم - مثلا توی «مدار صفر درجه» به طور مشخص یا توی «داستان یک شهر» هم نگاه کنید، باقی رمانهایش هم - شما همیشه شخصیتها را در محاصره باقی شخصیتها میبینید. خیلی کم مثلا پیش میآید که اینها را تنها در یک گوشهای گیر بیاورید که در حالِ حالا فکر کردن یا حرف زدن؛ یا مونولوگ ذهنی داشته باشند. دلیلش این است که به نظرم محمود یک شم جامعهشناختی خیلی قوی داشت و تصورش از شخصیتها و از افراد این بود که آدمها همیشه در تعامل با دیگران شکل میگیرند و محصول شرایطی هستند که تویش به دنیا میآیند و بزرگ میشوند. و این سوژه منفک از زمینه اجتماعی خیلی برایش محلی از اعراب نداشت.
البته هوشنگ گلشیری در نقد مفصلی بر رمانهای محمود زمینه و شرایط اجتماعی را بر سرنوشت شخصیتهای او تاثیرگذار نمیداند.

دنیای رمانهای احمد محمود دنیای ساده و آسان فهمی است، قطبی شده، خیر و شری؛ آدمهای او نیز بسیط و یکبعدیاند: کافی است تا درجهی فقر و مکنتشان را بدانیم، تا حال و آیندهشان مشخص شود. انگار هرکس هر چه دارد از پر قنداقش دارد.

گلشیری سپس با دستهبندی شخصیتهای داستانی محمود، نوشته که فقط کسانی که کارگرند یا سواد دارند در رمانهای او امکان بالندگی دارند. او میگوید که به جز اینها بقیه تغییر نمیکنند. شخصیتهای احمد محمود به هم شبیه هستند و انگار که از الگوی واحدی سرچشمه میگیرند.

احمد محمود قالبهای مشخصی از رفیقِ حزبی و مثلا رابطهگرفتن؛ از شکنجهچی و نیز شکنجه؛ از کارگر و لمپن و خرده بورژوا؛ از رئیس دولت و کارگزاران حکومت دارد که هرگاه به حضور آنها احتیاجی باشد، همان قالبها را عرضه میکند و هر قالب هم با مسمای مشخص به ناچار یک اسم مشخص میگیرد.

(موسیقی)
احمد محمود در گفتوگوی بلندی، که لیلی گلستان با او انجام داده و در قالب کتابی به نام «حکایت حال» چاپ شده، توضیح داده که شخصیتهایش را چگونه میسازد.

من واقعا الگوی این آدمها را در زندگی واقعی داشتهام. البته اگر عینا آنها را بگیرم و بگذارم در داستان، یک شخصیت داستانی نخواهم داشت و کار هم چیزی بیش از یک گزارش از رفتار و گفتار آدمها نخواهد بود. کار من ترکیبی است از تخیل و واقعیت.

محمود گرچه زندگی شخصیتهایش را گرم میپرداخت، به زندگی خودش که میرسید خیلی سخنش کوتاه و مختصر میشد. در مقدمهای که بر کتاب «حکایت حال» نوشته، بعد از بیان تیتروارِ زندگینامهاش، از سر فروتنی میگوید: «از جمله مشکلاتی که همیشه داشتهام نوشتن زندگینامهی خودم بوده است. شاید علتش این باشد که وقتی به سالهای پشت سرم نگاه میکنم میبینم چیزی برای گفتن ندارد. این است که در میمانم. همچنان که حالا درماندهام.»
امیر احمدی آریان: احمد محمود سال ۱۳۱۰ به دنیا آمد و یکی از ۱۰ تا بچه یک بنا بود و از همان کودکی هم کار میکرد. یک بار یک جایی لیست کرده بود شغلهایی که داشته در زندگیاش، تا قبل از اینکه خودش را بازنشست کند اواخر دهه ۵۰، بیشتر از بیست تا بود.
او نتوانست تحصیلاتش را به پایان ببرد.
امیر احمدی آریان: بعد از آن، شهریور سال ۲۰ مثل خیلی از نوجوانهای دیگر همسن خودش محمود هم سیاسی شد و علیه شاه توی حزب توده شروع کرد به فعالیت. همان سالها هم زندان شد یک بار. آمد بیرون، به فعالیت ادامه داد.
او یک بار دیگر به زندان افتاد و این بار دوره حبسش طولانیتر بود. تجربیات او از زندان و حشر و نشر با آنها که شکنجه و اعدام شدند بر ذهن و جهان داستانهایش تاثیرها گذاشت. با پایان دوره دوم حبس، به لار و بعد به بندر لنگه تبعید شد.
امیر احمدی آریان: این تجربه تبعید حتی به نظر میآید که بیشتر از تجربه زندان رویش تاثیر گذاشت. عبدالعلی دستغیب، آن منتقدی که کتاب هم نوشته بود راجع به محمود، اولین بار محمود را همانجا در بندر لنگه میبیند توی تبعید. و خاطرهای که از او دارد یک آدم بسیار غمگین و گوشهگیر بود که - حالا - به زحمت اصلا با باقی آدمها حرف میزد، و به نظر میاد که بسیار افسرده و منزوی بود توی دوران تبعید. و این گوشهگیری و تکروی از آن خصایلی بود که به نظر میآید تا آخر عمرش هم حفظ کرد. در فضاهای ادبی حضور نداشت و همان بیشتر در گوشه خانه داشت به کار خودش میرسید.
احمد محمود در گفتوگویش با خانم گلستان گفته، حزب توده - که او عضو سازمان جوانان آن بود - اعضا و طرفدارانش را به کتابخوانی تشویق میکرد و او میخواند و میخواند و میخواند تا آنجا که متوجه شد علاقه دارد خودش بنویسد.
در مستند «احمد محمود: نویسنده انسانگرا»، خود نویسنده این طور میگوید:

احمد محمود: نمیشود گفت چطور شد که نویسنده شدم. هدایت یک داستان دارد به نام «فردا». من اولین داستانی که توی زندگیام خواندم، این داستان را خواندم. آن هم در سالِ مثلا ۳۰ فرض کن. توی نشریهای به نام نمیدونم حالا چیِ سرخ…، نمیدانم از این حرفها. از این نشریات زیاد در میآمد. از این داستان خیلی خوشم آمد. خیلی لذت بردم، اما میخواهم بگویم این داستان یکی از آنهایی است که شاید مثلا من را کشاند به طرف نوشتن؛ نمیدانم.

احمد محمود بعد از تبعید ازدواج کرد و بچهدار شد و برای کار به لرستان رفت.
امیر احمدی آریان: و آنجا در استان لرستان کاری میکند بهش میگویند کار عمرانی گویا. به این معنی که این روستا به روستا سفر میکند، مثلا این روستا نمیدانم حمامش - فرض کن - نیاز به تعمیر دارد، انجام میدهند. توی آن روستا فلان خیابان آسفالت میخواهد. آبیاری مزارع به روستاییها کمک میکند. یعنی این کاری بوده که همین روستا به روستا میرفته و شغلش این بوده که مشکلات زندگی روستاییان را حل بکند -که بعد از آن منتقل میشود به جیرفت در جنوب استان کرمان. فکر میکنم حدود یک دهه از زندگیاش این فقط در روستاهای ایران از این روستا به آن روستا میرفته، که این را توی داستان کوتاههایش میبینیم. خیلی از شخصیتها در روستاها و شهرهای کوچک هستند. فضاهای خیلی تاریک و افسردهای دارد واقعا داستان کوتاههای محمود.
بعدتر احمد محمود در اهواز ساکن میشود و سپس تهران. در همان سالهای انقلاب خودش را بازنشسته میکند و میشود نویسندهی تمام وقت.
لیلی گلستان، در شمارهی دی و بهمن مجلهی اندیشه پویا، که در ۱۳۹۳ در ایران چاپ شده، درباره احمد محمود و آثارش چیزی نوشته که این تکه را با صدای خودش میشنویم.
لیلی گلستان: احمد محمود راست بود. خودش بود. بی هیچ شیله پیلهای. بی هیچ محافظهکاری یا احتیاطی. خودش بود. برای همین است که قصههایش باورپذیر، ملموس و صمیمیاند. آنقدر ملموس که حتی اگر در جنوب زندگی نکرده باشی هم انگار آدمها و فضایش را سالها دیدهای و زیستهای.
از تجربهی مصاحبه با احمد محمود هم میگوید:
لیلی گلستان: اتاق کوچکش مرتب و منظم و پاک و پاکیزه بود و درون لیوان روی میزش شانزده مداد تراشیده و قبراق آماده آفریدن.
همیشه شانزده تا. چرا؟ نمیدانم. نپرسیدم.
در آن چهارشنبهها با چه دقت و وسواسی حرف میزد و هفته بعد که گفتگویمان را روی کاغذ برده بودم تا ویرایش کند با چه شوقی نوشتهها را از من میگرفت و وقتی حجم آن را میدید میگفت «ای وای چقدر حرف زدم. چقدر در پیاده کردن حرفها سختی کشیدی.»
سختی نکشیده بودم. لذت برده بودم.
احمد محمود در دوازده مهر ۱۳۸۱ در هفتاد سالگی در تهران درگذشت. اسم شناسنامهای او احمد اعطا بود.
(موسیقی)
برای صحبت از تاثیر احمد محمود بر فرهنگِ ایران، امیر احمدی آریان از یک ویژگی ادبیات داستانی در ایران آغاز میکند.
امیر احمدی آریان: یک ویژگی یک ذره غریبی دارد ادبیات داستانی فارسی نسبت به باقی سنتهای داستاننویسی در جهان، و آن هم این است که رئالیسم اجتماعی تویش یک گرایش حاشیهای است نه محوری؛ خب؟ شما توی غرب که نگاه بکنید، مثلا توی قرن نوزدهم به بعد که نگاه کنید، تقریبا تمام نویسندههای مهمشان و پرفروشترین کتابهایشان محصول شکلی از ادبیات بودند که به آن میگوییم رئالیسم اجتماعی؛ بالزاک یکی از نمونههایش، مثلا دیکنز، تولستوی مثلا. از این منظر رئالیسم اجتماعی است، به این معنا که درباره سفر یک شخصیت یا مجموعهای از شخصیتهاست که در طول تاریخ زندگیشان متحول میشوند. از یک جایی شروع میکنند به یک جای دیگری میرسند و این تحول حالا در بستر یک وضعیت تاریخ اجتماعی رخ میدهد؛ خب؟
اما با اینکه این رمانهای اروپایی و امریکایی بسیار در ایران خوانده شدند، گونه دیگری از رمان و داستان در ادبیات ما رواج پیدا کرد.
امیر احمدی آریان: تو ادبیات فارسی گرایشهای اصلی - مثلا نگاه بکنید - بیشتر ناتورالیستی، یک جورهایی مثلا روانشناختی و رمانتیک بوده؛ خب؟ رئالیسم اجتماعی به این معنا که یک کتاب حجیمی که بخواهد مثلا یک جامعه را از خلال یک شخصیت یا مجموعهای از شخصیتها به روایت بکشد خیلی وجود نداشته. یعنی آدم توقع دارد که کتابی مثل همسایهها خیلی قبلتر از دهه ۵۰ وجود داشته باشد، ولی عملا وجود ندارد یا لااقل اگر هم وجود داشته نگرفته؛ میدانید؟ جلب توجه نکرده.
و از این نظر خب یک اتفاق مهمی است. محمود این را میآورد وسط صحنه یک جورهایی. بعدا حالا توی دهه ۸۰ و اینها تا امروز همان گرایش اصلی میشود.
کتابهایی از این دست کار کتابهای تاریخ را نمیکنند. چنین قراری هم با جایی و کسی نگذاشتهاند. شما «همسایهها» را نمیخوانید که بدانید دقیقا طبق مستندات تاریخی حزب توده چطور عضو میگرفته و یا مثلا حکومت چطور آنها را سرکوب میکرده. رمان جور دیگری سر وقت تاریخ میرود.
امیر احمدی آریان: آره این را… ئی ال دُکتروف جواب خوبی داد به این سوال. گفت که تاریخ به شما میگوید که در گذشته چه اتفاقی افتاد، رمان به شما میگوید که کسی که آن اتفاق را تجربه کرد چه بلاهایی سرش آمد، چه حالی بهش دست داد؛ خب؟ یعنی رمان یک جورهایی در نقطه تقاطع تاریخ با تن انسان شکل میگیرد؛ شکل تجربه شدن واقعه تاریخی؛ میدانی؟ یا اینکه تاریخ چطور یک فرد را شکل میدهد یا از شکل میاندازد. روایت این واقعه کار رمان است.
برای همین شاید عجیب نباشد اگر بگوییم این کتاب همراه با ایرانیها به قرن پانزدهم هم میرود.
امیر احمدی آریان: من به نظرم صد در صد؛ یک جنس کتابی است که سفر میکند با خواننده ایرانی در طول سالها. و روایت زندگی خالد، یعنی روایت سیاسی شدن یک نوجوان، داستان خیلی واقعگرایانه و قابل درکی است برای هرکسی که حالا توی شرایطی زندگی کرده باشد که توی سن پایین مجبور شده باشد به سیاست توجه نشان بدهد؛ که خب عملا در زندگی تمام نسلهای ایرانیها همین بوده و به نظر میآید همین خواهد بود.
(موسیقی پایانی)
ممنون از اینکه این شیرازه را هم شنیدید. نامهی پرمهری از یکی از شنوندگان رسید که در بخشی از آن نوشته: «شیرازه دقیقا همون چیزیه که من در این روزها در اوقات فراغتم و ملت ایران در این سالها، در روزهای پرتلاطماشان، بهش نیاز داشتیم؛ بررسی و یادآوری ادبیات قرن. مطالعه اینکه ما، مردم ایران، چه چیزهایی رو روی کاغذ آوردیم و میخواستیم که بقیه و نسلهای آینده بدوننشون و کدومهاش در آینده هم در خاطرمون خواهد موند.» دوست عزیز، خوشحالمان کردید.
شما هم اگر دوست داشتید نظرتان را درباره شیرازه به ما بگویید، دست به کیبورد شوید و به آدرس ما ایمیل کنید: [email protected]
با تشکر از امیر احمدی آریان و لیلی گلستان برای حضور در این پادکست.
این شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:
بهراد توکلی، نوازنده سهتار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛
مهسا خلیفه در اجرای برنامه کمک کرد؛
و روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.
سیما علینژاد، سردبیر شیرازه،
و من، سام فرزانه، تهیهکننده این پادکست هستم، که امیدوارم همسایه دیوار به دیوار شادیها باشید. نقطه.












