شیرازه - کتابخانه قرن (۳۰): ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.



سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون…

سلام. سرود «آفتابکاران» که حالا بیشتر به نام «سراومد زمستون» شناخته میشود، چکامهای است شکوهمند درباره چریکهایی که برای آزادی یکی از همرزمانشان به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کردند. این یورش با دستگیری و کشته شدن چریکها به پایان رسید.

توی سینهاش جان جان جان
توی سینهاش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره
جان جان
یه جنگل ستاره داره

این سرود که حالا دیگر تنها به «سازمان چریکهای فدایی خلق ایران» مختص و منحصر نیست و نوایش در هر جنبش و خیزشی در ایران شنیده میشود، اولین بار در آلبوم «شرارههای آفتاب» در آذر ۱۳۵۷ - روزهای اوج انقلاب ایران - منتشر شد. بر جلد این اثر نشان «گروه هنری بهرنگ»، که نامش را از «صمد بهرنگی» وام گرفته، نقش شده با ستاره و داس و چکش معروف گروههای کمونیستی.
«صمد بهرنگی» که ««ماهی سیاه کوچولو»یش خنجر به کمر به جنگ دشمنان رفته بود، پیش از تشکیل «سازمان چریکهای فدایی خلق» درگذشت، اما یادش با رفقای قدیمی ماند که فرصت میجستند تا نامش را زنده نگه دارند.
«ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» نوشته «امیرپرویز پویان»، از بنیانگذاران «چریکهای فدایی» است؛ مقالهای که مبارزه مسلحانه در مقابل حکومت پهلوی را تجویز میکرد. نویسنده پیش از ۲۵ سالگی در درگیری با ماموران حکومتی کشته میشود. این مقاله را پویان در بهار ۱۳۴۹ نوشت، که بعدها با چند پیشگفتار و افزودههایی دیگر در قالب جزوه یا کتابی کوچک چاپ شد.
پیش از اینکه به این اثر بپردازیم ببینیم در آن دوره در ایران چه خبر بوده که دانشجوی علوم اجتماعی ِ دانشگاه تهران را به تئوریپردازی برای مبارزات چریکی وا میدارد.
مازیار بهروز: گروههای مارکسیستی به کلی از هم پاشیده بودند در نیمه دوم دهه چهل خورشیدی.
مازیار بهروز، دانشیار گروه تاریخِ دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو، نویسنده کتاب «شورشیان آرمانخواه» است. او در این کتاب به تفصیل درباره سازمانها و احزاب چپ ایران نوشته است و از جمله به «ضرورت مبارزه مسلحانه» و نویسنده آن امیرپرویز پویان پرداخته.
مازیار بهروز: اینها داشتند دوباره کارشان را از اول، از نقطه صفر شروع میکردند. چه اسلحه جمع کردن، چه تعلیم دیدن، چه نظریهپردازی کردن و غیره.
منظور از اینها، محفلها و گروههای مارکسیستی کوچکی است که داشتند در آن زمان پا میگرفتند و اثر پویان، از جمله تلاشهای اعضای این گروهها برای نظریهپردازی برای مبارزه است. نویسنده اثرش را با جمعبندی شرایط آن روز ایران شروع میکند.

ببينيم دشمن دقيقاً چه شيوههايی را برای جدا نگاهداشتن ما از مردم به کار می گيرد. او همه مراکز کارگری و دهقانی را تحت کنترل خود درآورده است. موسسات نظامی و غيرنظامی رفتوآمد شهریها را به دهات ايران کنترل میکنند. در بسياری نقاط دهقانان را به نوعی موظف کردهاند که ورود هر شهری را که از جانب موسسات دولتی ماموريت نداشته باشد، اطلاع دهند. در کارخانههای کوچک و بزرگ، شعبهای از سازمان امنيت به کار مدام مشغول است. استخدام هر کارگر،[و] هر کارمند پس از تحقيق درباره سوابق و روابطش صورت میگيرد و پس از استخدام نيز ماموران ساواک اگر بتوانند، هر حرکت او را زير نظر میگيرند. به اين ترتيب ورود عناصر مبارز به کارخانهها به اندازه کافی دشوار است و دشوارتر از آن کار تبليغی و سازمانی آنها در آنجاست. وحشت و اختناقِ موجود، حتی استفاده تبليغاتی از مراکز فرعی تجمع کارگران و خرده بورژوازی مثلاً قهوهخانهها را نيز بسيار دشوار میکند.

مازیار بهروز: ببینید بعد از اصلاحات ارضی، انقلاب سفید، شاه تمام نیروهای سیاسی را قلع و قمع کرده بود دیگر. و مطبوعات را هم مصادره کرده بود. یعنی جامعه مدنی تقریبا مصادره شده بود توسط حکومت.
اصلاحات ارضی، برنامهای برای واگذاری زمینهای کشاورزی زمینداران بزرگ به کشاورزان بود. «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و ملت» همهپرسیای بود که در سال ۱۳۴۱ انجام شد و طی آن شش برنامه اصلاحی عمدهی شاه به رای گذاشته شد. به جز اصلاحات ارضی که پیشتر انجام شده بود، برخورداری زنان از حق رای از مهمترین دگرگونیهایی بود که انقلاب سفید پدید آورد.
مازیار بهروز: پاسخ حکومت دو وجه داشت برای مسائل ایران. از یک طرف اصلاحات زیربنایی، اصلاحات ارضی، برنامه صنعتی کردن، دانشگاه ها، غیره و ذلک، ولی از طرف دیگر خشونت حکومتی، ساواک، خفه بشوید؛ صحبت نکنید؛ این راهی است که ما میگوییم راه درست است؛ که آقای بازرگان جمله معروفش را به رئیس دادگاه میگوید که ما آخرین نسلی هستیم که صلحجویانه داریم مبارزه میکنیم. یعنی او هم فهمیده بود که نسل بعد دارد دست به اسلحه میبرد. شما اگر دفاعیات جزنی را هم بخوانید، بازپرسیهایش، خیلی مشخص میگوید که اگر آزادی بود، دموکراسی بود، ما دست به اسلحه نمیبردیم. دست به اسلحه داریم میبریم به خاطر اینکه آزادی نیست؛ به خاطر اینکه اختناق هست؛ به خاطر اینکه حکومت خشونت میکند؛ به خاطر اینکه حکومت جامعه مدنی را مصادره کرده.
سام فرزانه: وقتی که شما صحبت از اختناق میکنید خیلیها امروز توی شبکههای اجتماعی تصویرهایی از زمان شاه را به اشتراک میگذارند - وقتی که زنها حجاب ندارند. خیلیها میگویند مثلا نگاه بکنید فلان فرد، بهمان فرد اینها تودهای بودند و اینها توانستند کتابهای خودشان را چاپ کنند، و میگویند این اختناقی که شما دارید صحبتش را میکنید این کجا بروز داشته؟ حتی یک شخصی مثل آقای مطهری که معمم هست، توی زن روز دارد مطلب مینویسد، توی دانشگاه دارد تدریس میکند. این خفقان چه نمودی داشته؟ کجا بوده که اینها را آنقدر به ستوه آورده بود؟
مازیار بهروز: خب خفقان سیاسی بود، ولی فرهنگی نبود. آن چیزهایی که شما دارید میگویید چیزهای فرهنگی است. به یاد داشته باشید، اینها کمونیستها و جبهه ملی و احزاب دیگر را - مطبوعات مستقل را - میکوبیدند، ولی دست اسلامیها را خوب باز گذاشته بودند؛ که آقای مطهری را شما دارید میگویید یا آقای شریعتی که میآید دانشگاه درس میدهد. کجا کمونیستها، کجا ملیگراها دسترسی به یک چیزی مثل حسینیه ارشاد داشتند؟ ولی آن یک تفکری توی حکومت بود آن زمان - که مثلا آمریکاییها هم در مورد مجاهدین افغان داشتند - که ما از دین استفاده میکنیم جلوی کمونیسم را میگیریم. فراموش نکنید این دوران جنگ سرد است و اینها برایشان مسئله عمده جلوگیریکردن از نفوذ کمونیسم بود و بنابراین برای اینکه نفوذ کمونیسم را جلویش را بگیرند اینها آمدند دست اسلامیها را باز گذاشتند؛ نه اسلامیهایی که باهاشان مقابله میکردند - مثل مجاهدین یا آقای خمینی - بلکه اسلامیهایی که در سکوت کارشان را انجام میدادند؛ مثل آقای مطهری که با آقای خمینی بود، ولی به چالش نمیکشید حکومت را مستقیم.
این را هم در نظر بگیرید که اختناق، اختناق سیاسی بود. بله فرهنگی آزاد بود. همین آزادی خیلیها را ناراحت هم میکرد - بهخصوص اقشار سنتی را. من خوب یادم است آن موقعها مثلا میرفتیم متل قو، خانمهایی که با بیکینی میآمدند توی مغازه اصلا آنجا، آن مذهبیهایی که محلی بودند و اینها، دیوانه میشدند از دست اینها. میگفتند شما… اصلا آنجا زده بود که با لباس باید بیایید تو. من همیشه معتقد بودم که انقلاب ایران یک بخش مهمیاش یک شورش فرهنگی طبقات سنتی و مذهبی بوده.
مازیار بهروز در کتابش - شورشیان آرمانخواه - نشان داده که چطور حکومت محمدرضا شاه پهلوی، حزب توده - مهمترین حزب مارکسیستی ایران - را بعد از کودتای ۲۸ مرداد قلع و قمع کرد. جز آن به سرکوبی ملیگراها پرداخت و اعتراضهای اسلامگراها - به رهبری آیتالله خمینی - را نیز سرکوب کرد و اینگونه شاه توانست حکومتش را «تثبیت» کند.

در آغاز دههی ۱۳۵۰، قدرت سیاسی به نحو فزایندهای در دست شاه متمرکز میشد، هیئت دولت نقشی ثانوی ایفا مینمود و مجلس به مثابه ماشین امضای تصمیمات شاه عمل میکرد.

یعنی هرچه شاه میخواست، مجلس به راحتی به قانون تبدیل میکرد و قوه اجرایی هم در حد تدارکاتچی بود.
(موسیقی)
در اواخر دههی چهل که امکان فعالیت سیاسی کم و کمتر میشد، محفلهایی پا گرفتند که اعضایش درباره مبارزه با استبداد، اختلاف طبقاتی و نیز موضوعهای فرهنگی و ادبی گفتوگو و مطالعه میکردند. آنها که به مارکسیسم گرایش داشتند، اما شیوه حزب توده را نیز نمیپسندیدند، بهتدریج مبارزه مسلحانه را ضروری دانستند و سرانجام تشکیلدهنده گروه «چریکهای فدایی خلق» شدند. محفلها در شهرهای مختلف تشکیل شدند و کمکم با هم ارتباط یافتند.
اول محفل «احمدزاده - پویان»: امیرپرویز پویان از خانوادهای تهرانی و مذهبی بود که به مشهد مهاجرت کرده بودند. به نوشتهی حسن، برادر بزرگترش، او در دبیرستان با مسعود احمدزاده هروی آشنا میشود.

در آغاز جهش فکری و احساس علاقه به «مبارزه در راه عدالت» بود که (به) «کانون نشر حقایق اسلامی» راه یافت. بنابراین نخستین درسهای مبارزات اجتماعی را از کسانی چون مرحوم استاد محمدتقی شریعتی (پدر زندهیاد دکتر علی شریعتی) یا آقای طاهر احمدزاده و همفکران آنان دریافت کرد.

طاهر احمدزاده از اعضای نهضت آزادی ایران بود، که پیش و پس از انقلاب ۱۳۵۷ بارها به زندان افتاد. پسرش مسعود و رفیقش امیرپرویز در تظاهرات پانزده خرداد ۴۲ در مشهد شرکت کردند. آن طور که حسن پویان نوشته، امیرپرویز، که آن زمان هفده ساله بود، در آن روز دستگیر شد و یک هفتهای را در بازداشت گذراند. بعدتر مسعود و امیرپرویز، هر دو، برای تحصیل دانشگاهی به تهران رفتنند.
مازیار بهروز: چه جوری مارکسیست میشوند؟ اینها همه رفته بودند دانشگاه. در دانشگاه تب و تاب ضد سلطنتی بالا بود. دانشگاههای ایران همیشه اینجوری بود و توی آن تب و تاب اینها مارکسیست میشوند.
احمدزاده و پویان سپس محفلی در مشهد تشکیل دادند.
محفلی دیگر در ساری تشکیل شد با پیشگامی عباس مفتاحی که خود اهل آنجا بود. او در تهران با پویان و احمدزاده آشنا شده بود.
در این میان جمع دیگری هم بودند که به گروه «جزنی - ظریفی» شهرت داشتند. بیژن جزنی و حسن ضیاظریفی، دو نفر از اعضای پیشین حزب توده بودند که از آنها جدا شدند. جزنی یکی از تئوریپردازان اصلی چریکهای فدایی بود.
مازیار بهروز: ولی آنها از پیشینه تودهای میآمدند و آنها فعالیت سیاسیشان پختهتر بود و با مارکسیسم آشنایی بیشتری داشتند؛ بهتری داشتند.
مازیار بهروز در کتابش نوشته که جزنی و ضیاظریفی از نیمه دهه چهل به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه مبارزه با حکومت پهلوی، مبارزه مسلحانه است، اما آنها چندان در مخفیکاری - که لازمهی عملیات چریکی است - تخصص نداشتند و خیلی زود ساواک (سازمان امنیت و اطلاعات کشور) شناسایی و دستگیرشانمیکند.

باقیمانده گروه توانستند بگریزند و به کار سازماندهی ادامه دهند. از میان اعضای باقیمانده، علی اکبر صفایی فراهانی و محمد صفاری آشتیانی کشور را ترک گفته به لبنان رفتند و برای گرفتن آموزش و اسلحه به جنبش فلسطین پیوستند. جوانترین عضو گروه، حمید اشرف در ایران باقی ماند تا به تجدید سازمان و عضوگیری مجدد بپردازد تا گروه را زنده نگه دارد.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
در سال ۱۳۴۹، فراهانی و آشتیانی با اسلحه و مهمات از لبنان بازگشتند.

اعضای این گروه بودند که در بهمن ۴۹ به پاسگاه ژاندارمری در سیاهکل حمله کردند. صفایی فراهانی دستگیر و سپس تیرباران شد. آشتیانی اما تا دو سال بعد زنده ماند و در یک درگیری مسلحانه با ماموران حکومتی جان باخت. بیژن جزنی و حسن ضیاظریفی در ۱۳۵۴ در زندان کشته شدند.

(موسیقی «سرود بیژن»)
بگو به میهن
که خون بیژن
ستاره گشت و از آن
چه سان شراره دمید
به سرخی هر ستاره اکنون نشسته در تن شب،
نشان صبح سپید

این هم بخشی از «سرود بیژن» بود که شنیدید از همان آلبوم «شرارههای آفتاب».
محفلی هم در تبریز بود.

شاید برجستهترین شخصیت هسته تبریز، صمد بهرنگی بود که تماسهای ادبیاش با پویان هسته تبریز را به گروه احمدزاده - پویان متصل ساخت.


(موسیقی صمد)
ببین صمد
که راه تو
شد ره هر رودخانه…

صمد بهرنگی در ۱۳۴۷ و پیش از تشکیل چریکهای فدایی خلق و شروع عملیات مسلحانه، در رود ارس غرق شد. پویان در مقالهای با نام مستعار «علی کبیری» در مجله آرش یاد رفیقش را زنده نگه داشت و در همان نخستین سطرها صمد را با چنین اندیشههای برابریخواهانهای توصیف کرد: «میاندیشید که تکامل جامعهی بشری در استقرار نهادهایی است که هرگونه تفاوتِ زادهی روابط اجتماعی را در میان انسانها ناممکن سازد. و چشمانداز جامعهای تهی از نابرابری صمد را همواره به سوی خود میکشید.»

(ادامه موسیقی)
ماهی کوچک
در رهت پویا
دل پر از کینه
جان پر از پیکار
تا که بگشاید
راه دریا را
میستیزد با
مرغ ماهیخوار…

امیرپرویز پویان در تهران زبان انگلیسی را بیشتر آموخت و آنقدری پیشرفت کرد که توانست در مجله خوشه به سردبیری احمد شاملو مترجم شود. افزون بر این، متنهای مارکسیستی را هم به انگلیسی میخواند و برای دیگران هم ترجمه میکرد؛ کاری که رفقایش هم به آن مشغول بودند.
مازیار بهروز: این جوانهایی که در دهه ۴۰ خورشیدی داشتند آماده میشدند که مبارزه قهرآمیز را شروع بکنند، سعی میکردند که یک بستر نظری هم برای این مسئله درست کنند؛ برای حرکتشان. یعنی چارچوب نظری میخواستند درست کنند و این چارچوب نظری را هم نمیخواستند کپیبرداری از کشورهای دیگر باشد. اینها تجارب کشورهای دیگر را تا یک حدودی مطالعه کرده بودند - مال چین را؛ مال آمریکای لاتین را؛ اینها را - ولی میخواستند در چارچوب مسائل ایران ببینند چه میتوانند بگویند.
تئوریپردازان فداییان مثل پویان، احمدزاده و جزنی برای اینکه از میان مردم کسانی را به جنبش خود جذب کنند و هم برای اینکه جزو اشرار دستهبندی نشوند، باید توضیح میدادند که اصل حرفشان چیست و چه میخواهند بکنند و چرا اصلا تصمیم به مبارزه مسلحانه گرفتند و قس علی هذا.
مازیار بهروز: کوشششان به نظر من برای تطبیق دادن آن چیزهایی که فهمیده بودند با شرایط ایران… حالا یک جوان ۲۴ ساله چقدر آن را فهمیده؛ خب این را هم شما در نظر بگیرید دیگر. آنها تا همان حدی که فهمیده بودند سعی میکردند این را تطبیق بدهند و این جزوهای که شما امروز دارید سرش صحبت میکنید، مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا، یکی از نمونههای این کار تطبیقدادن است.
مازیار بهروز در کتابش نوشته که اثر پویان نخستین اثر تئوریک مارکسیستی ایرانی درباره مبارزه مسلحانه به شمار میآید.
«ضرورت مبارزه مسلحانه»، همانگونه که پیشتر هم شنیدید، با توصیفی از فضای پلیسی ایران آغاز میشود که رابطهی سیاسیون انقلابی با طبقه کارگر را بریده است. بعد میگوید که وضعیت معیشتی قشر کارگر هیچ خوب نیست.

اگر ما رنج آنها را مینویسیم، آنها این رنج را خود به طور مدام تجربه میکنند. با این همه آن را تحمل میکنند، صبورانه میپذیرند و با پناه بردن به تفریحات خرده بورژوایی سعی میکنند بار این رنج را سبک سازند.

پویان مینویسد کارگران درآمد و ساعات فراغت اندک خود را صرف تفریحات مبتذل میکنند. او حتی مینویسد که گروههای کتابخوانی کارگران هم مشغول «منحطترین و کثیف ترین آثار ارتجاعی معاصر» است. او کارگران را البته بیگناه میداند و در شرح «پناه بردن» به چنین سرگرمیهایی مینویسد:

زیرا نیروی دشمن ِ خود را مطلق و ناتوانیِ خود را برای رهایی از سلطه دشمن نیز مطلق میپندارند. چگونه میتوان با ضعف مطلق در برابر نیرویی مطلق در اندیشه رهایی بود؟

این مهمترین استدلال پویان در اثبات ضرورت مبارزه مسلحانه است.
مازیار بهروز: این حکومت بر جامعه مطلقا چیره شده، طبقه کارگر را، خلق را مرعوب کرده. تسلط مطلق حکومتی را ما باید بشکانیمش. تز دو مطلق است که در همان جزوه هم هست. او مطلقا قوی است، اینور مطلقا ضعیف است. آنور مطلقا مسلط است، اینور مطلقا مرعوب است. ما باید این موازنه را بشکانیم، ترک بندازیم. و چریکهای فدایی خلق و گروههای پیشتاز مسلحانه وظیفهشان این است که حمله بکنند و این دو مطلق را بشکانند.یک وجه موفق فعالیتهای مسلحانه - چون اینها توی انقلاب تقریبا تار و مار شده بودند، وقتی انقلاب شد، ولی یک وجه مثبت کارشان اگر بخواهیم ارزیابی داشته باشیم - این است که آن ترکی که این دارد میگوید، یعنی آن وحشتی که از حکومت داشتند، از قدرت مطلق حکومت داشتند، آن ترک را توانستند بزنند به حکومت و آن وحشت را بیاورند پایین.
حالا ببینیم خود نویسنده چطور در کتابش مخدوش کردن تصور قدرت حکومت را توضیح داده:

پس برای اینکه پرولتاریا را از فرهنگ مسلط جدا کنیم، سموم خرده بورژوایی را از اندیشه و زندگی او بزداییم و با پایان بخشیدن به از-خود-بیگانگی او نسبت به بینشهای طبقاتیاش او را برای مبارزهی رهاییبخش به سلاح ایدئولوژیک مجهز سازیم، باز لازم است که تصور او را از ناتوانی مطلقش در نابودی دشمن، در هم شکنیم.

این پرولتاریا که پویان از آن نوشته، همان طبقه کارگر است. خرده بورژوا، در ادبیات مارکسیستی، به طبقهای گفته میشود که شیوهی زندگی طبقات بالای جامعه را بر میگزیند، ولی به اندازهی آنان رفاه ندارد و ناچار است که سر کار برود.

با هر ضربه به دشمن، سلطه مطلق او در اذهان توده انقلابی تجزیه میشود و آنان را یک گام به سوی شرکت در مبارزه به پیش میآورد.

به این ترتیب با هدف ضربهزدن به هیمنهی حکومت، فداییان تصمیم میگیرند دست به سلاح برده، نزدیکان حکومت را بکشند. کمی بعد «سازمان مجاهدین خلق» هم - که اعضایش عقاید مارکسیستی - اسلامی داشتند - عملیات چریکی، ترور و بمبگذاری را شروع میکند. مازیار بهروز در کتابش نوشته که فداییان - به خصوص در دوره رهبری «حمید اشرف» - با دقت و برنامهریزیهای دقیق، اهداف خود را انتخاب میکردند. مثلا برای تامین منابع مالی خود به بانکها حمله میکردند و کسانی را که در دادگاهها و شکنجه فداییان دست داشتند ترور میکردند. دامنهی ترور به صاحبان سرمایه هم میرسید. مثلا کارخانهداری که برای سرکوبی اعتراض کارگرانش به نیروهای امنیتی متوسل شده و موجب کشته و مجروح شدنشان شده بود. از همه مهمتر، ترور یکی از جاسوسهای معروف ساواک در حزب توده و گروههای چپ بود. چندی بعد از این آخری، ضیاظریفی و جزنی در زندان به طرز مشکوکی کشته شدند و دولت تقصیر را به گردن خود زندانیان انداخت که قصد فرار داشتهاند.
آقای بهروز مینویسد که تا زمان زنده بودن حمید اشرف، نوعی «جنگ روانی بین ساواک و فداییان» برقرار بود که هر کشتن را دیگری با کشتن پاسخ میداد، و برای اینکه شبههای باقی نماند، بعد از هر ترور اعلامیههایی پخش میکردند که به مردم توضیح دهند موجبات اقدامشان چه بوده است. از برجستهترین رویاروییهای فداییان و حکومت در واقعه جنگ ظُفار در عمان است.

شهرام میریان، مجری خبر تلویزیون ایران: سلام. اخبار امشب را با پیروزی بزرگ ارتش شاهنشاهی ایران آغاز میکنیم.

این صدای شهرام میریان، مجری پیشین خبر تلویزیون ملی ایران، است که خبر پیروزی ارتش ایران در عملیاتی در جنگ ظُفار را میخواند.

شهرام میریان، مجری خبر تلویزیون ایران: امروز ستاد بزرگ ارتشداران اعلامیهای به این شرح انتشار داد. ساعت هشت بامداد امروز ۵۴/۷/۲۵، نیروهای ارتش شاهنشاهی ایران با پشتیبانی نیروهای هوایی و دریایی شاهنشاهی و نیروی هوایی سلطان عمان، تپهی ۵۸۷ در شابوت را به تصرف در آوردند.

جنگ ظُفار، در پی اقدام گروهی از مخالفان چپگرای حکومت عمان، علیه سلطان قابوس آغاز شد. محمدرضا شاه پهلوی به همتای عمانی خود کمک کرد تا تاج و تخت خود را حفظ کند. از آن طرف گروهی از چریکهای فدایی هم برای کمک به رفقای چپ خود در عمان به این کشور رفتند.
عباس امانت، در کتاب «ایران، تاریخ دوران نوین» نوشته که حضور نظامی ایران در عُمان، «اضطراب شاه از تحرکات کمونیستی در منطقه» را نشان میداد.
این اضطراب کار را بر چپهای ایران سختتر میکرد و آنها را به دشمن درجه یک حکومت بدل کرده بود که از هر راهی در پی سرکوبی آنها بود.
(موسیقی)
بازگردیم به «ضرورت مبارزه مسلحانه»، نوشته پویان. نویسنده بعد از اینکه موضع خود دربارهی «ضرورت مبارزه مسلحانه» را روشن کرد، به شرح بخش دوم نظریهاش میپردازد که «رد تئوری بقا» است.

باید نشان دهیم که نظریهی «تعرض نکنیم تا باقی بمانیم»، در حقیقت چیزی جز این نیست که بگوییم: «به پلیس اجازه دهیم تا بدون برخورد با مانع ما را در نطفه نابود کند.»

مازیار بهروز: یک گروههایی، محفلهایی، بودند که میگفتند ما دست به اسلحه نباید ببریم. ما باید منتظر بمانیم، برای اینکه بقا پیدا کنیم تا موقعی که شرایط جوری بشود که ما بتوانیم فعالیت سیاسی بکنیم و بیاییم بیرون و بتوانیم نظرات خودمان را مطرح کنیم. امیرپرویز پویان، چریکهای فدایی خلق، با رد تئوری بقا میگفتند که بقا بدیل نیست. به خاطر اینکه ما اگر دست روی دست بگذاریم، این حکومت هیچوقت آن آزادیهایی که شما فکر میکنید را نمیدهد.
سام فرزانه: آن کسانی که از بقا حرف میزدند، آنها چه کسانی بودند و دلیل آنها چه بود؟
مازیار بهروز: مثل حزب توده، که در خارج از کشور بود و فعالیت داخل کشور نداشت و با مبارزه مسلحانه هم مخالف بود؛ چون لنین این را گفته، لنین آن را گفته و از زاویه تئوریک لنین حرکت میکردند. چریکهای فدایی خلق میگفتند لنین گفته که گفته، ما داریم وضعیت ایران را بررسی میکنیم. چون لنین که قرآن نیست که. بودند گروههای دیگری هم داخل کشور و آنها هم میگفتند که نه ما باید فعلا دست روی دست بگذاریم و منتظر باشیم. این تفکر امیرپرویز پویان و دیگران، مسعود احمدزاده و دیگران، دارد با یک طیفی از مارکسیستها بحث میکند که هرکدام به دلایل خاص خودشان مبارزه مسلحانه را درست نمیدانند. و یادتان نرود، اینها از میان مردم توانستند یک عده زیادی را جذب خودشان بکنند و برای آن باید چارچوب نظری میداشتند. باید توضیح میدادند که چرا دارند این کار را میکنند، چه مفهومی دارد این کار، چرا نباید دست روی دست گذاشت، چرا نباید منتظر شد؟ خب اینها را همه را باید توضیح میدادند تا بتوانند که یارگیری کنند از خارج از خودشان.

توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی غمگین میبینم…

ترانهی معروف «جمعه» است با صدای «فرهاد مهراد» و آهنگسازی اسفندیار منفردزاده و شعری از شهیار قنبری. جمعه یکی از آثار هنریِ تاثیرگرفته از واقعهی سیاهکل است. مازیار بهروز میگوید جنبش مسلحانهای که در زمان حکومت شاه پدید آمد و نیز آثاری که به این جنبش مشروعیت دادند، بر گروهی از مردم درباره مبارزهی چریکی با حکومت تاثیر گذاشت.
مازیار بهروز: به نظر من روحیه آن کسانی را که با این حکومت مخالف بودند بالا نگه داشتند. شما ببینید شعرهایی که بعد از سیاهکل گفته میشود؛ از شاملو گرفته تا سیاوش کسرایی؛ بعد فرهاد؛ جمعهها؛ موسیقیای که میگذارند؛ موسیقیای که درست میکنند؛ آن فرهنگ قبول نکردن آن نظم آن زمان و جلویش ایستادن؛ خب اینها خیلی ارتباط دارد با اتفاقهایی که توی جنبش مسلحانه افتاد. آن جو را شکاندند. جو خیلی مهم است که شکسته شود.
(موسیقی)
امیرپرویز پویان پس ازدرگیری مسلحانه با ماموران، در سوم خرداد ۱۳۵۰ کشته شد. درباره اینکه چگونه خانهی امن آنها لو رفت، روایتها متعدد است. برادرش میگوید نظامی بازنشستهای که در بنگاه مسکنی کار میکرده او را شناسایی کرده، اما نوشتههای هواداران فداییان حاکی از این است که یکی از اعضا زیر شکنجه وادار به افشای اطلاعات شده. درباره مرگش هم دو روایت آمده؛ گروهی میگویند به تیر ماموران کشته شد و دستهای هم میگویند با آخرین گلولهای که در تفنگ داشت، به زندگی خود پایان داد.

(تصنیف «شبنورد»)
شب است و چهره ی میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم

این تصنیف «شبنورد» است که محمدرضا شجریان آن را با موسیقی محمدرضا لطفی خوانده و در ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ از رادیو پخش شده.
شعر این اثر را «اصلان اصلانیان» برای رفیقش، امیر پرویز پویان، سروده.

(ادامه موسیقی)
شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان

این «اندیشههای پاک پویان» که آقای شجریان خواند، اشاره به اندیشههای همین امیرپرویز پویان دارد. در طول تحقیق درباره این برنامه آثار موسیقایی متنوعی از فداییان و هوادارانشان شنیدم که در ایران و خارج از کشور، در خانه و استودیو ضبط شدهاند و به ما رسیدهاند. مثل این یکی به نام «راه تازه»:

(سرود «راه تازه»)
ای که میچکد ز پنجهی تو خون
تخت تو نگون
شیوهی تو قتل عام خلق
بگیر، ببند، بکش
خشم و کین توده کن فزون…

خواننده این سرود، «حمید اشرف» است که با صدای گرم و گیرایش به کشتن و سرکوبکردن اعتراض میکند. صاحب این صدا در دوره رهبریاش بر سازمان چریکهای فدایی خلق، دستور قتل برخی از اعضایشان را صادر کرد که قصد کنارهگیری از زندگی مخفی چریکی داشتند. در سازمان مجاهدین خلق و همینطور حزب توده هم با سابقهی حذف درونگروهی روبهرو میشویم. با خودم فکر میکنم، چه چیز باعث میشود کسی که در راه مبارزه با دیکتاتوری میکوشد، خود تصمیم بگیرد که مثل یک دیکتاتور کوچک، مخالفانش را بکشد. نمیدانم… بگذریم و به سوال پایانی برنامه برسیم: آیا «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا»، در قرن پانزدهم هم در کتابخانه ایرانیها جا دارد؟
مازیار بهروز: هر کشوری، هر نسلی، یک تاریخی لازم دارد که بداند چه اتفاقی افتاده. یک توشه تاریخی که بتواند تصمیمات بعدیاش را دقیقتر بگیرد. شما باید بدانی انقلاب مشروطیت چه بوده؛ ستارخان که بوده؛ میرزاکوچک خان که بوده. این جنبش مسلحانه هم جزو تاریخ ماست. گذشته - شما - تاریخ را یاد میگیرید، و یاد میدهیم به خاطر اینکه خودمان را بهتر بشناسیم. برای اینکه خودمان بدانیم کی هستیم. کجای دنیا ایستادهایم.
سام فرزانه: این کتاب به نظر شما یکی از کارهایی است که بخشی از تاریخ است یا اینکه نه خودش به صورت مجرد هم کتابی هست که بماند؟
مازیار بهروز: نه بخشی از تاریخ است، به صورت مجرد نه. برای اینکه آن جنبش مسلحانه به آن شکل و اینها که تمام شده، ولی شهامت این نسل در آن کاری که انجام دادند منحصر به فرد است در تاریخ ایران.
(موسیقی پایانی)
ممنون از اینکه این شیرازه را هم شنیدید. به تازگی یکی از شنوندگان برنامه که معلم موسیقی است، در نامهای به ما نوشته که بد نیست یادی بکنیم از کتابهای آموزش موسیقی که در این سالها با تیراژهای فراوانی در ایران چاپ شدهاند. مثلا کتاب آموزش سنتور آقای پایور را مثال زده که فقط از سال ۱۳۷۴ به این طرف چهل و دو بار چاپ شده است. کتابهای آموزش موسیقی در یک قرن اخیر کمک کردهاند نه تنها در ایران که در خارج از کشور هم این موسیقی زیبا و دلانگیز حفظ شود. دوست عزیز، ممنون از یادآوری. امیدوارم که شما هم فرصت کنید و چند خطی برایمان از کتابهای تاثیرگذار بگویید. آدرس ما هست: [email protected]
با تشکر از مازیار بهروز، دانشیار گروه تاریخِ دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو، که در این برنامه همراه ما بود.
شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته میشود:
بهراد توکلی، نوازنده سهتار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛
مریم زهدی در اجرای برنامه کمک کرد؛
روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است؛و سیما علینژاد، سردبیر شیرازه.
من، سام فرزانه، تهیهکننده این پادکست هستم، که برایتان آرزوی شبهای پرستاره و صبحهای سپید دارم. نقطه.












