شیرازه - کتابخانه قرن (۲۵): سَووشون

سَووشون
    • نویسنده, سام فرزانه
    • شغل, تهیه‌کننده شیرازه

شیرازه، پادکستی از بی‌بی‌سی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتاب‌های تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی می‌کند. آنچه در پی‌ می‌آید، متن کامل برنامه است که نسخه‌ شنیداری آن در سرویس‌های ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخش‌هایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمی‌شنود شاید آسان نباشد این‌ها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیم‌تر (سیاه) مشخص شده‌اند. در پادکست، این بخش‌ها در لحن افراد روشن‌تر هستند.

خط
خط

(تلفیقیاز صدای اعتراض‌ها و موسیقی)

سلام. الان که در آبان ۱۴۰۱ این متن را می‌نویسم این‌ها زنده‌‌ترین و پرطنین‌ترین صداهایی است که از ایران به گوش می‌رسد. خروش اعتراض‌هایی که پس‌ از کشته شدن مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد در سرتاسر ایران پیچید. و این‌ها مردم شیراز هستند که فریاد آزادی سر داده‌اند.

فاطمه کشاورز: توی این روزهای سرنوشت‌سازی که داریم، من واقعا بیشتر از همیشه به سَووشون دانشور، به قهرمان اصلی‌اش زری و به شیراز فکر می‌کنم. به شکلی احساس می‌کنم که این نوای «زن، زندگی، آزادی»، که الان زنان و مردان شجاع شیراز و سراسر ایران سر داده‌اند، - در واقع اگر دقت کنیم - به شکلی جان‌مایه اصلی رمان سَووشون است. چه نقشی که زری بازی می‌کند تویش، چه جزئیات فوق‌العاده مهمی که به ما از زندگی نشان می‌دهد، و اینکه هدف اصلی واقعا، ایده‌آل اصلی، آزادی است. 

این صدای فاطمه کشاورز است؛ شاعر، نویسنده، استاد دانشگاه و رییس موسسه مطالعات ایرانی روشن در دانشگاه مریلند آمریکا. 

(تلفیقیاز صدای اعتراض‌ها و موسیقی)

فاطمه کشاورز: من این زن‌ها را می‌بینم که می‌گویند من دیگر حاضر نیستم بدنم محل قدرت‌نمایی سیاست باشد. من دیگر حاضر نیستم بازیچه باشم از هر طرف. دیگر حاضر نیستم که ساکت بمانم. من یک انسان کامل و واقعی هستم و صدای من را باید بشنوید و مسائلی را که به عنوان یک زن من با آن رودرو هستم، باید از زبان خود من بشنوید و درک کنید. از این نظر من رابطه‌ها را می‌بینم آنجا واقعا. 

(موسیقی)

زری، شخصیت اصلی رمان سَووشون، تازه بعد از صد و هفتاد صفحه توانست دهان‌ باز کند و نه بگوید. او دیگر نمی‌خواست بازیچه باشد. 

از لابه لای متون

 زری پاکت‌ها و جعبه‌ی مرکب را گذاشت جلوی عزت‌الدوله و گفت: «نه، نمی‌کنم. عذر می‌خواهم.»

خط

 عزت‌الدوله، زنی است که برای سود شخصی از دور زدن قانون، قاچاق، چاپلوسی و غیره فروگذار نمی‌کند. اینجا که زری به او نه می‌گوید آنجاست که در رمان به بلوغ سیاسی می‌رسد و زیر فشار خم نمی‌شود. حالا درباره ترس‌های زری بعدا بیشتر صحبت خواهیم کرد اما عجالتا بگذارید از اینجا شروع کنیم.

فاطمه کشاورز: حوالی سال‌های ۱۳۲۰ و در پنج - شش سال بعد از آن اتفاق افتاده.

جنگ جهانی دوم بود.

فاطمه کشاورز: در عین حال ایران تحت فشار شدید است، برای اینکه در شمال ایران روس‌ها وارد شده‌اند، از جنوب انگلیس‌ها و خلاصه ایران صحنه برخورد قدرت‌های بزرگ است.

تازه اینها به کنار، آلمانی‌ها هم بودند که سعی می‌کردند ایران را با خود همراه کنند و نگذارند که این کشور پل‌ پیروزی متفقین شود. ماجراهای این رمان از دیدگاه زری روایت می‌‌شود؛ زنی که در مدرسه‌ی مبلغان مسیحی تحصیل کرده بود، انگلیسی خوب می‌دانست‌ و به اصطلاح دستی هم در کار خیر داشت.

فاطمه کشاورز: و زری همسر یوسف است که یک زمین‌دار است و از آن فئودال‌های قدیم شیراز، ولی در عین حال انسان خیلی خوش‌فکری است. خیلی آرام است. خیلی معتقد است به ایران و به کار کردن با آن به اصطلاح رعیت‌های ساده‌ای که با او کار می‌کنند، و حق و حقوق اینها را می‌خواهد خیلی جدی بگیرد. 

اما در آن دوران‌ خان‌ها نمی‌توانستند با محصولات کشاورزی‌شان، هر کاری می‌خواستند بکنند. نیروهای انگلیسی که در جنوب ایران بودند به آذوقه نیاز داشتند. 

از لابه لای متون

خان کاکا، به یوسف رو آورد و گفت: «جانم، عزیزم، تو جوانی و نمی‌فهمی. با این کله‌شقی با جان خودت بازی می‌کنی و برای همه‌مان دردسر می‌تراشی. آخر آنها هم باید قشون به این بزرگی را نان بدهند. خودت که می‌دانی نمی‌شود قشون به این بزرگی را گرسنه نگه داشت…»

یوسف به تلخی گفت: «اما رعیت مرا می‌شود… همشهری‌های مرا می‌شود گرسنه نگه‌داشت…»

خان کاکا گفت: «ببین جانم، پارسال و پیرارسال را طفره رفتی و ندادی، ما جوری رفع و رجوعش کردیم. اما امسال نمی‌شود. فعلا آذوقه و بنزین برای آنها از توپ و تفنگ هم واجب‌تر است.»

خط

فاطمه کشاورز: قحطی، یک مسئله عمده‌ای است. حتی من از پدر و مادر خودم شنیدم که مدت‌های طولانی کسی قند برای اینکه با چای بخورد نداشت. و در ضمن قند چای هم آنقدر حیاتی نیست به اندازه گندم. شما می‌توانید از این مسئله نتیجه بگیرید که واقعا چه مشکلات زیادی در زندگی مردم بوده.

تازه همان مواد غذایی موجود را هم انگلیسی‌ها برای خود می‌خواستند و کسانی در میان ایرانی‌ها هم بودند که برای سود شخصی به آنها کمک می‌کردند. مثلا خان کاکا، برادر بزرگ‌تر یوسف، که می‌خواست نماینده مجلس شود و می‌دانست که بدون زد و بند با انگلیسی‌ها نمی‌تواند به خواسته خود برسد. آخرش هم بست و رسید.

فاطمه کشاورز: خب در اثر همین فضای سیاسی که به شما گفتم، از یوسف می‌خواهند که از حاصل گندمی که از مزرعه‌اش می‌آید، از دهکده‌اش می‌آید، این غذاها و این امکانات را در اختیار سربازهای خارجی بگذارد و او هم مایل نیست این کار را بکند. خب درگیری پیش می‌آید و نهایتا در آخر داستان ما می‌بینیم که یوسف کشته می‌شود.

اما این رمان درباره یوسف نیست. از همان اول داستان مشخص است که این یوسف در نهایت کشته می‌شود یا به قول خواهرش شهید می‌شود. سَووشون، داستان زندگی زری است.

فاطمه کشاورز: زری، در طول این دوران، اول خیلی سعی می‌کند که یوسف را هرچه ممکن است بیرون از این ماجرا نگه دارد و به او بگوید که تو یک نفر نمی‌توانی همه مسائل را حل کنی.

از لابه لای متون

یوسف گفت: «یک نفر باید کاری بکند…»

زری گفت: «اگر که به تو التماس کنم که این یک نفر تو نباشی، قبول می‌کنی؟»

یوسف گفت: «ببین جانم اگر تو کلافگی نشان بدهی، حواسم پرت می‌شود.»

زری خود را در آغوش شوهرش انداخت و گفت: «سه تا بچه داریم، یکی هم در راه است، خیلی می‌ترسم.»

یوسف پرسید: «می‌خواهی برایت فال حافظ بگیرم ببینیم پیشامد احوالمان چیست؟»

زری جواب داد: «نه!»

خط

زری، نگران است. از همان نخستین سطرها و صفحه‌های رمان دلواپسی‌اش را می‌شود فهمید. جا‌به‌جا از شوهرش می‌خواهد که هر کاری می‌کند بکند، اما آن‌قدری سر به سر حاکم و انگلیسی‌ها نگذارد که به جانش بیافتند.

از لابه لای متون

زری گریه کنان گفت: «هرکاری می‌خواهند بکنند اما جنگ را به لانه‌ی من نیاورند. به من چه مربوط که شهر شده عین محله‌ی مردستان… شهر من، مملکت من همین خانه است، اما آنها جنگ را به خانه‌ی من هم می‌کشانند…»

خط

فاطمه کشاورز: ولی هرچه می‌رود جلوتر، چون می‌بیند که دور و بر خودش، بعضی از خانواده‌های اشرافی مثلا- مثل خانواده‌ای که می‌خواهد خودش را نزدیک کند به خانواده حاکم- اینها همه دارند جهت‌گیری می‌کنند، دارند تملق می‌گویند، دارند هدیه می‌برند، و خودش به یک شکلی می‌بیند که نمی‌شود ساکت نشست. 

در خانواده‌ای که می‌خواهد با حاکم نرد رفاقت ببازد، زنی است به نام عزت‌الدوله. او برای خودشیرینی زری را وادار می‌کند که گوشواره‌های زمردش، یادگارهای مادر شوهرش، را در شب عروسی به دختر حاکم هدیه کند. یا مثلا زیر گوش خانواده حاکم می‌خواند که خسرو، پسر زری و یوسف، کره اسب سفید زیبایی به نام سحر دارد. حاکم هم از طریق برادر یوسف، که می‌خواهد نماینده مجلس شود، زری را در تنگنا می‌گذارد تا اسب را به آنها بدهد. 

فاطمه کشاورز: پسر خودش را تماشا می‌کند و می‌بیند که این پسر دارد در یک فضایی بزرگ می‌شود که خب از یک طرف ایده‌آل‌های پدرش را دارد می‌بیند و دنبال می‌کند. از یک طرف تمام این خانواده که در یک باغ جمع شده، و به یک شکلی این باغ خانه امن زندگی زری هست، اینها همه در خطر از هم پاشیدن است. خب خیلی حواشی اتفاق می‌افتد. گوشواره‌اش را می‌خواهند از او بگیرند. کره ‌اسب پسرش را می‌خواهند بگیرند. تمام اینها حالت سمبولیک پیدا می‌کند. و چیزهایی که زری می‌خواهد دفاع کند و از دست نرود. نهایتا موقعی که با مرگ شوهرش روبرو می‌شود، آن‌وقت ما یک زری دیگری می‌بینیم، که دیگر پذیرفته که سکوت و آرام بودن و گوشه‌نشینی مسائل را حل نمی‌کند.

زری که نخستین هدفش‌ حفظ ثبات زندگی خانوادگی است، در برابر دست‌درازی‌های زورمندان ایرانی و لشکریان انگلیسی جانش به لب رسیده. او می‌خواهد، از هر راه‌ که شده، جلوی این دگرگونی‌ها را بگیرد، اما نمی‌شود. شوهرش را که گفتیم. پسرش هم برای خودش یک پا چپی شده و هرچند کارهایش گاه خام‌ و خنده‌دار به نظر می‌رسند، اما فکرهای بزرگی در سر دارد. با چندتایی از همسن و سال‌ها، گرد آموزگاری‌ جمع می‌شوند که عقاید کمونیستی دارد.

از لابه لای متون

خسرو اعتراف کرد که رفقا حتی ضد شلوار اتوکشیده‌ی شق و رق‌اند و گفت که او و هرمز با هم قرار گذاشته‌اند که در موقع رفتن به جلسه‌ها، شلوارهایشان را خاک مال و مچاله کنند و کراوات که اصلا و ابدا… بعد اعتراف کرد که با قیچی، سر زانوی راست شلوارِ نوی خاکستری‌اش را چیده و نخ‌های اطراف جایی را که چیده، کشیده تا شلوارش پاره به نظر بیاید. بعد بروز داد که به رفقا پز داده که پدربزرگ مادری‌اش خیلی خیلی فقیر بوده… گفت: «مادر، بهشان گفتم مادر مادرم هر روز صبح نان خشک خالی می‌خورده و نان خشک خالی دندان جلوش را شکسته. گفتم حالا مادرم هر هفته برای زندانی‌ها و دیوانه‌ها نان می‌برد. گفتم به یاد نان خشک خالی که دندان مادرش را شکسته…»

زری گفت: «تو هم یاد گرفتی دروغ بگویی.»

خط

زری نذر داشت که هر هفته برای زندانیان و آنها که در بیمارستان روانی بودند نان و خرما ببرد، ولی نه به خاطر دندان شکسته‌ مادرش، بلکه برای زایمان‌های سختی که از سر گذرانده بود و برای سلامت خودش و بچه‌ها.

او برای ادای نذر یک هفته به زندان می‌رود و هفته بعد به بیمارستان روانی. در این موقعیت‌هاست که او از باغ مینوی‌اش، همان خانه-باغشان، بیرون می‌رود و مردم و مشکلاتشان را می‌بیند.

از لابه لای متون

و آخر سر رفت سراغ خانم فتوحی که تختش مشرف به پنجره بود و همیشه چشم به باغچه داشت، به امید اینکه کسانش بیایند و به باغ صد و بیست و چهار هزار متری ببرندش.

خط

خانم فتوحی، خواهرِ همان معلمِ کمونیستِ خسرو و از زنان پیشروی شیرازاست که روزگاری در نشریات محلی درباره حقوق زنان می‌نوشت.

از لابه لای متون

خانم فتوحی را نمی‌شد دست کم گرفت. در شهر اولین زنی که چادر آبی کِلوش سر کرد و به قول خودش کفن سیاه را کنار گذاشت، او بود. و هنوز کشف حجاب رسما اعلام نشده بود که او چادر آبی ِ کِلوش را هم مرخص کرد. وقتی حالش خوب بود برای زری درد دل می‌کرد که حیف، کسی قدرم را ندانست، که مردها آمادگی برای پذیرفتن زنی مثل مرا نداشتند، که اولش خیال کردند عسلم و خواستند انگشت به عسل فروکنند و من که گفتم دست خر کوتاه، شروع کردند به مسخره کردنم، یا ندیده گرفتنم.

خط

فاطمه کشاورز: بعضی‌ها می‌گویند که آن بیمارستان روانی را که خانم فتوحی را درش گذاشته، یک سمبلی از آن فضای ناامن و ناآرامی است که ایران هست. حالا این یک دیدی است. به هرحال درست است یا غلط است، بسته به تعبیر ما دارد. ولی در این فضای ناامن یا در این بیمارستان روانی بزرگ، اگر که بدبین باشیم و با آن دیدگاه برویم، آن باغی را که خودش و فرزندانش و یوسف درش زندگی می‌کنند به یک خانه امن تبدیل می‌کند. 

اما این خانه امن، این باغ مینوی، همیشه در امان‌ نمی‌ماند و یک روز، آن خبری که انگار از همان آغازمنتظرش بودیم، به گوش زری می‌رسد؛ زری که فرزندی در رحم دارد.

یوسف را در ییلاق کشته بودند؛ سر زمین‌هایش، وقتی که با پیشکارش سید محمد بود. دلالی از طرف زینگر، فرمانده انگلیسی‌ها، به دیدار یوسف می‌رود.

باقی ماجرا از زبان سید محمد:

از لابه لای متون

«آمد بالا. گفت سرجنت زینگر سلام رساندند و احوال‌پرسی کردند. آقا فرمود: التفات کردند. دلال گفت: فرمودند به آقا عرض کن، از خر شیطان بیایند پایین. چه فایده که گندم‌ها را میان رعیت تقسیم می‌کنند؟»

خط

یوسف جوابی سربالا به دلال می‌دهد. 

از لابه لای متون

دلال گفت سرجنت زینگر فرمودند، ما می‌توانیم قفل انبارها را بشکنیم و گندم‌ها را ببریم. نه فقط گندم و جو، بُنشَن و خرما را هم لازم داریم. دستور کتبی از حاکم هم داریم.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

دوباره دلال سر به گوش آقا گذاشت و دو سه دقیقه‌ای یواش یواش حرف زد. حرفش که تمام شد، آقا به فکر فرو رفت، منقلب شده بود اما تغییر نکرد. فقط گفت: برو به زینگر بگو من به سهراب آذوقه می‌دهم نه اسلحه… راهم را کشیده بودم که بروم. هنوز پایم را در آستانه در نگذاشته بودم که صدای تیر بلند شد. برگشتم، دیدم قلیان افتاده و آقا هم یله شد و خون راه افتاد. 

خط

(موسیقی)

یوسف در روز بیست و نهم مرداد کشته می‌شود. سیمین دانشور در گفت‌وگویی با هوشنگ گلشیری که در کتاب «جدال نقش با نقاش» آمده، گفته که از قصد و به یاد مصدق و کودتای بیست و هشتم مرداد است که این روز مرگ را برای شخصیت یوسف رقم زده.

از لابه لای متون

و صدای خان کاکا: «آدم وکیل شهر باشد و نتواند ختم برادرش را در مسجد وکیل بگیرد… خب خسرو بنویس… پسان فردا چه روزی می‌شود؟»

و صدای خسرو: «سی و یکم مرداد.»

خط

مرگ یوسف، نقطه‌ی عطفی در زندگی زری می‌شود. او که تا آن زمان تمام هم و غمش این بود که خانه‌اش آرام باشد؛ کلاهش با کلاه حاکم و نزدیکانش در هم نرود؛ که پسرش را به اصطلاح شر و شور جوانی نگیرد؛ که شوهرش دست از لجاجت برداشته و به فکر بچه‌ها باشد، حالا باید با انقلاب زمانه مواجه شود.

فاطمه کشاورز: کاری که خانم دانشور می‌کند این است که این زری را متحول می‌کند. یعنی این زری‌ای که درباره کارهایی که شوهرش می‌خواهد بکند، یا ممکن است بکند، فقط حس ترس دارد، حس خطر دارد؛شیشه آب از دستش می‌افتد، یا تنگ آب از دستش می‌افتد. این آدم را می‌رساند به یک جایی که تفنگ برمی‌دارد آخر کار. یعنی دستش را به تفنگ می‌زند. 

از این هم فراتر، در فکر است که تفنگی در دستان‌ پسرش بگذارد.

همین تغییر و تحول است که زری را به شخصیتی تمام عیار تبدیل می‌کند. 

فاطمه کشاورز: شما در طول یک رمان بلند، این آدم‌هایی که می‌سازید، باید برایشان یک تحولاتی اتفاق بیفتد. اگر نتوانید این را بسازید، این آدم‌ها کاریکاتور می‌شوند، مسخره می‌شوند. ولی اینجوری نیست، ما زری را می‌بینیم که از یک زری به یک زری دیگر تبدیل می‌شود.

زری دگرگون می‌شود. می‌فهمد که اگر تغییر می‌خواهد باید به جنگِ ناراستی‌ها برود و در این میان شاید یوسفش را هم از دست بدهد. با این همه‌ رمان در نهایت با امیدِ آینده‌ای روشن برای ایران به پایان می‌رسد. خود سیمین دانشور هم در همان گفت‌وگوی با هوشنگ گلشیری می‌گوید: «من می‌خواهم هر وقت همه ناامیدند، من امیدوار باشم.»

از لابه لای متون

به خانه که آمدند، چند نامه‌ی تسلاآمیز رسیده بود. از میان آنها تسلیت مک‌ماهون به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد:

«گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.»

«و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

خط

در سووَشون، مک‌ماهون روزنامه‌نگار و نویسنده و شاعری ایرلندی است که به دلیل جنگ‌های خونین، دل پردردی از انگلیسی‌ها دارد. او تنها شخصیت مثبت غیرایرانی رمان سَووشون است.

(موسیقی)

سیمین دانشور، سَووشون را در سال ۱۳۴۸، وقتی که ۴۸ سال سن داشت، منتشر کرد. 

فاطمه کشاورز: خانم دانشور در یک خانواده اهل علم و ادب به دنیا می‌آید.

پدرش پزشک و مادرش هنرمند بود و مدتی مدیریت هنرستان دخترانه شیراز را بر عهده داشت.

خانم دانشور در دانشگاه تهران تا مقطع دکتری‌ در رشته‌ی ادبیات تحصیل کرد.

فاطمه کشاورز: در جوانی در یک سفری که از - فکر می‌کنم - شیراز به تهران می‌رفتند، در اتوبوس با جلال آل احمد آشنا می‌شوند. یعنی روی صندلی کنار جلال قرار می‌گیرند و این صحبت‌هایی که آنجا با هم می‌کنند، اینها را به هم پیوند می‌دهد و خیلی زود بعد از آن ازدواج می‌کنند.

جلال آل احمد، نویسنده و آموزگار بود. پیش‌تر در شیرازه کتاب «غربزدگی» او را بررسی کرده بودیم. خانم دانشور و آقای آل احمد، تنها همسرانی هستند که در این مجموعه از شیرازه به آثارشان پرداخته‌ایم… بگذریم.

فاطمه کشاورز: برعکس آن که همیشه دنبال این می‌گشتند که جلال چه نقشی در زندگی سیمین داشت، واقعا بدون تردید خانم دانشور روی زندگی جلال آل احمد نقش بسیار عمده داشته، هم از نظر شخصیتی و هم البته از نظر هنری و غیره.

منتقدان ادبی و نویسندگان ایرانی همیشه سَووشون را یکی از مهم‌ترین رمان‌های ایرانی می‌نامند. فرم رمان در ایران به نسبت اروپا، که مهد آن بوده، جوان‌تر است و وقتی که سَووشون بیش از نیم قرن پیش نوشته شد، از این هم نوپاتر بوده. خانم کشاورز می‌گوید که در بررسی این رمان باید چند نکته را درباره نویسنده‌اش در نظر داشت‌.

فاطمه کشاورز: یکی اینکه ایشان با استاد فروزانفر یک [رساله] دکتری نوشت درباره زیبایی و زیبایی‌شناسی در ادبیات فارسی. یعنی ریشه‌ای که دارد آنجا در آن ادبیات، چه شعر و چه نثر، عمیق است و محکم. بعد در دو مورد مختلف به عنوان Fulbright Fellow و به عنوان‌های مختلف، یکی رفته به استنفورد و یکی به هاروارد. حالا من نمی‌خواهم بگویم که ایشان همه هنر و برجستگی‌هایش را رفته تو هاروارد و استنفورد به دست آورده، ولی اتفاقی که در این دو مورد افتاده - مخصوصا در هاروارد که یک سال در آنجا مانده - این است که با یک گروه نویسنده‌های جهانی در ارتباط قرار گرفته. یعنی دقیقا همین نکته‌ای را که شما مطرح می‌کنید، درباره رمان‌نویسی، آنجا حرفش را زده، آنجا بهش فکر کرده، و بعد رمان‌های مختلفی را خوانده. در نتیجه ایشان یک ایرانی شیرازی است که به هزار شکل مختلف با جهان ارتباط دارد.

خانم دانشور از سال ۱۳۳۸ به استخدام دانشگاه تهران درآمد و تا ۱۳۵۸ که خود را بازنشسته کرد، در آنجا تدریس می‌کرد.

(موسیقی)

سَووشون را مخاطبان بسیار خواندند و بسیار پرتیراژ شد. ساختار محکم و داستان جذاب و نثر روان این رمان نیز آن را به یکی از مهم‌ترین آثار داستانی فارسی تبدیل کرده. این رمان همچنین از این جهت مهم است که روایت‌گرنگاه یک زن به جامعه، رسوم، سیاست، فرهنگ و اسطوره‌های ایرانیان است. یکی از بخش‌های جالب‌ رمان برای من این تکه است که زری متوجه می‌شود همسر و دوستانش در حال برنامه‌ریزی برای انجام عملیاتی ضد حکومت هستند.

از لابه لای متون

یوسف لیوانش را رو به زری دراز کرد، اما چنان ترسی از حرف‌های آنها زری را در برگرفته بود که تنگ بلور آب از دستش افتاد و شکست. می‌اندیشید: «خدایا این مردها چه جور آدم‌هایی هستند؟ خودشان می‌دانند فایده ندارد، اما برای آنکه ثابت کنند وجود دارند و مردی و مردانگی در وجودشان نمرده و بعدها بچه‌های‌شان به روی گورهای‌شان تف نیندازند با دست‌های آزاد خود گور… زبانم لال… خدا نکند.» 

بیخ گلویش از اشکی که می‌خواست بیاید و او نمی‌گذاشت می‌سوخت»

خط

سام فرزانه: این دنیای مردانه‌ای که خیلی ما با آن آشنا هستیم برای اینکه صدها سال توصیف شده در کتاب‌های مختلف، ولی الان انگار این آمده پشت صحنه‌اش را دارد به ما نشان می‌دهد. می‌گوید خب حالا بیا نگاه بکن، این دنیای مردانه از نگاه یک زن چیست.

فاطمه کشاورز: نه نکته‌ای که می‌گویید نکته بسیار جالبی است. ببینید به نظر من یکی از مسائل بسیار مهم و باارزش درباره آثار ادبی که زن‌ها خلق می‌کنند این است که از دیدگاه زنانه نگاه می‌کنند به مردها. این کار را در شعر ما فروغ فرخزاد می‌کند. و برای قرن‌ها فقط زن‌ها توصیف شده‌اند، ولی فروغ فرخزاد می‌آید و درباره معشوق من، معشوق خودش، حرف می‌زند، و به شکل‌های دیگر در نقش‌های دیگر هم همین‌طور. بنابراین به این دلیل به نظر من بسیار جالب است که ما نگاه می‌کنیم به تمام این اتفاقاتی که می‌افتد، از دریچه چشم زری. اما در عین حال کاری که خانم دانشور می‌کند این است که این زری را متحول می‌کند. 

سام فرزانه: خود زری پسرش نادیده‌اش می‌گیرد؛ شوهرش، برادر شوهرش، اینها همه او را نادیده می‌گیرند، و این یک چیزی است که انگار همیشه ادامه داشته. و این خانم دانشور به نظر من، یکی از کارهایی که می‌کند، این نادیده گرفته شدن آن نگاه زنانه را هم انگار ثبت کرده.

فاطمه کشاورز: من فکر می‌کنم که کسانی که نادیده می‌گیرند، شخصیت‌های اصلی نیستند. یعنی به نظر من یوسف زری را نادیده نمی‌گیرد. ترس زری را به چالش می‌کشد. ولی خب در اینکه زن در آن دوره حاشیه‌نشین است هیچ شکی نیست. و این خیلی از آن نظر که زن‌های مختلفی را اینجا در دیدگاه خواننده قرار می‌دهد و خیلی خوب، خیلی دقیق - حتی در قسمت‌های کوتاه - صدای اینها را به گوش ما می‌رساند، به نظر من نکته مهمی است.

سام فرزانه: تنوعی هم که زن‌ها دارند واقعا جالب است. خود زری که حالا درس خوانده است، حواسش جمع است. عمه یک زن دیگری است که بالاخره یک جاهایی یک ایستادگی‌هایی می‌کند، در ضمن بساط تریاکش هم همیشه به راه است. خانم فتوحی است که زنی که باز دوباره یک مقداری روشنفکر است و کارش به بیمارستان روانی کشیده…

فاطمه کشاورز: خانم فتوحی - خیلی خوشحالم که اسمش را آوردید - چون خانم فتوحی کسی است که در زمانی که حجاب برقرار بوده با چادر آبی بیرون می‌رفته. برای اینکه با چادر سیاه نمی‌خواسته شکل همه باشد. می‌خواسته یک به اصطلاح فردیتی از خود نشان داده باشد. وقتی که کشف حجاب می‌شود، خیلی زود با کمال علاقه این کار را انجام می‌دهد و درباره حقوق زن می‌نوشته. صدای خانم فتوحی به این ترتیب خاموش می‌شود که برادرش - که حالا خیلی هم طرفدار بلشویک‌ها است و می‌خواهد کارگران و ضعفا را برساند به قدرت… - خواهر خودش را ندیده می‌گیرد و می‌برد به بیمارستان روانی. برای اینکه با آن شخصیتی که خانم فتوحی داشته، برای برادر جایی نداشته در بین آدم‌های سالم. 

سام فرزانه: صحبت که می‌کردید در مورد آقای فتوحی و بعد خانم فتوحی، داشتم فکر می‌کردم در جنبش زنان ایران، خیلی وقت‌ها صحبت از این می‌شده که مثلا با یک چیزی مخالفت می‌کردند می‌گفتند الان وقتش نیست صحبتش بشود، الان وقتش نیست صحبت آن بشود، این بشود. و این همیشه زن‌ها معترض بودند که پس کی وقتش است، ما کی می‌توانیم صحبت بکنیم؟ و این از زمان مشروطه به این طرف هم بوده. چیز جدیدی هم نیست. و داشتم فکر می‌کردم که آقای فتوحی هم آن موقع نماینده یکی از اینهاست. 

فاطمه کشاورز: نه این حرفتان کاملا درست است. من فکر می‌کنم این مسئله تا به امروز ادامه دارد و نه فقط در ایران، در اکثر نقاط جهان زن‌ها جزو کسانی هستند - که حتی خود آمریکایی که تویش زندگی می‌کنیم، اروپا - اولین اتفاقی که می‌افتد در هر بحرانی این است که خانم‌ها باید خواسته‌هایشان را بگذارند کنار. مسائل دیگر حل شود، بعدا خب این هم خودش درست می‌شود، که البته چنین اتفاقی هم نمی‌افتد. یعنی خواسته‌های زن‌ها همیشه به تعویق افتاده.

(موسیقی اول برنامه بدون صدای اعتراض)

سووشون، بارها در ایران تجدید چاپ شده و تقریبا هرکسی که اهل کتاب باشد، این رمان را خوانده. از خانم کشاورز پرسیدم آیا به نظر او سَووشون در قرن پانزدهم هم همچنان یکی از کارهای خواندنی ادبیات ایران خواهد بود؟

فاطمه کشاورز: بله. فکر می‌کنم که برای اینکه یک چیزی ماندگار بشود، باید یک چیز خاصی که محدود بشود به آن زمان نباشد. یک نیرویی آمده می‌خواهد یک بخشی از زندگی تو را تحت کنترلش بگیرد. این یک چیزی است که هر زمانی ما می‌توانیم با آن ارتباط برقرار کنیم. یک جمعی می‌خواهند با این همراهی کنند. جمع دیگری می‌خواهند جلوی این را بگیرند. این حرکت‌ها را خیلی خوب در این قصه ما می‌بینیم که در متن بزرگ‌تر قرار داده شده. شخصیت‌ها هم واقعی هستند، آدم‌هایی نیستند که محدود به زمان خودشان باشند. ترس از خطر، رویارویی با خطر، شکل دادن به استراتژی‌ای که برخورد با خطر لازم دارد، همه اینها چیزهایی هستند که از بین نمی‌روند، کهنه نمی‌شوند. به علاوه اینکه من فکر می‌کنم زبان زیبای این کتاب، فارسی‌زبانان را، نه فقط ایرانی‌ها، فارسی‌زبانان را تا مدت‌های طولانی خواننده‌ی خودش نگاه خواهد داشت.

(موسیقی پایانی)

ممنون از اینکه این شیرازه را هم شنیدید. چندی پیش یکی از شنوندگان نامه‌ای نوشت‌ و از کتابی گفت که این روزها از کتابخانه محل، در شهر ونکوور کانادا، امانت گرفته و مشغول خواندن آن است. شما هم اگر فرصت کردید، چند خطی بنویسید و بگویید که این روزها مشغول خواندن چه کتابی هستید و چرا آن را به دست گرفته‌اید. شاید تجربیات شما به کار ما و دیگران هم آمد. نشانی‌ ما هست: [email protected]

با تشکر از فاطمه کشاورز، رییس موسسه مطالعات ایرانی روشن در دانشگاه مریلند آمریکا، که مهمان ما در این برنامه بود.

این شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:

بهراد توکلی، نوازنده سه‌تار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی است.

مهسا خلیفه در اجرای برنامه کمک می‌کند.

روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.

سیما علینژاد، سردبیر شیرازه است و من سام فرزانه تهیه‌کننده این پادکست هستم که ‌‌برایتان آرزوی زندگی‌ای پر از دگرگونی‌های امیدبخش‌ دارم. نقطه.

قسمت های پیشین