شیرازه - کتابخانه قرن (۳۶): قصه‌های مجید

قصه‌های مجید
    • نویسنده, سام فرزانه
    • شغل, تهیه‌کننده شیرازه

شیرازه، پادکستی از بی‌بی‌سی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتاب‌های تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی می‌کند. آنچه در پی‌ می‌آید، متن کامل برنامه است که نسخه‌ شنیداری آن در سرویس‌های ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخش‌هایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمی‌شنود شاید آسان نباشد این‌ها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیم‌تر (سیاه) مشخص شده‌اند. در پادکست، این بخش‌ها در لحن افراد روشن‌تر هستند.

خط
خط

ماندانا خضرایی: این دفتر… این دفتر خیلی برای من عزیز بود. من هرجایی که می‌رفتم این را می‌بردم.

سلام.

این صدای ماندانا خضرایی، شاعر و خواننده است. او دفتری دارد که در نوجوانی و جوانی، شعرهایش را در آن می‌نوشت؛ درست مثل مجیدِ هوشنگ مرادی کرمانی.

ماندانا خضرایی: همه شعرهام چیز دارد… تاریخ دارد…

حالا تا ماندانا شعرش را پیدا کند، برایتان از داستان «شهرت» و شاعری مجید بگویم. در این داستان مجیدِ بلبل‌زبان، چند قطعه شعری را که سروده با عکسی از خودش برای تعدادی مجله می‌فرستد و لحظه‌شماری می‌کند تا بلکه یکی از آنها اثرش‌ را چاپ کند. برای انداختن‌ عکس تمهیدات لازم را پیش‌بینی کرده بود که مناسب حرفه و حال و روز یک شاعر از کار در بیاید.

از لابه لای متون

پالتوی پدربزرگم تنم بود.

خط

این لهجه شیرینی که می‌شنوید لهجه‌ کرمانی است.

از لابه لای متون

یقه‌اش را زده بودم بالا، که گردن دراز و لاغرم را بپوشاند. سرم را انداخته بودم پایین. کجکی نشسته بودم رو چهارپایه. نور تند و داغ نورافکن افتاده بود رو صورتم، جوری که داشت کبابم می‌کرد. به چیزهای غمگین دنیا فکر می‌کردم. غم و غصه‌های حال و آینده را آورده بودم پیش چشمم. دلم می‌خواست فلاکت از چشم و چار و پیشانی‌ و لب و لوچه‌ام بزند بیرون، و چه بهتر که قطره‌ی اشکی بنشیند گوشه چشمم، و همه این حال و اوضاع بیفتد تو عکس.

مرتضی عکاس، که از لب و لوچه ناجور و غم زورکی‌ام خنده‌اش گرفته بود، گفت:

- اخم‌هات رو واکن. درست بشین. عکست خراب می‌شه‌ها.

بلند شدم و گفتم:

- می‌خوام تو عکس غمگین باشم. اگر نمی‌تونی عکس آدم غمگین بگیری، برم جای دیگه.

خط

بالاخره یکی از مجله‌ها در ستون نامه‌های خوانندگان عکس و شعرهای «مجید باغبانی» را چاپ می‌کند. پسرک از شوق دیگر روی پای خودش بند نیست. همه‌ی نسخه‌های مجله‌‌ی‌ِ دکه‌یِ روزنامه‌فروشی را می‌خرد و بین دوستان و آشنایان پخش می‌کند. یکی را هم برای شاعر مشهور کرمان می‌برد تا از او بخواهد وقتی بالاخره دفتر شعرش را منتشر کرد، جناب شاعر مقدمه‌ای پرطمطراق در ستایش‌ شعرهای او بنویسد که خلق‌الله به وجد آمده، کتاب را بخرند.

ماندانا خضرایی: هاهاها… پیداش کردم.

الا ای همنشین جان، که جایی در وطن داری

به کرمان و به خوزستان، به فردوس و ری و ساری

تو که از ملک شیراز و تو که از خطه‌یِ‌ گیلان

هزاران پهلوان نامدار بر اسب و زین داری

بیا تا گل بر افشانیم و می‌ در ساغر اندازیم.

ماندانا البته‌ از مجید بخت و اقبال بلندتری داشت و وقتی در عروسی یکی از آشنایان با دفترچه‌اش جلوی نویسنده محبوبش ظاهر شد، تشویق‌ها دید.

ماندانا خضرایی: زمانی که فهمیدم آقای مرادی کرمانی در اون عروسی در واقع حضور دارند، با عشق تمام، دفترم را زدم زیر بغلم. زیر یک بغلم دفتر شعرم، یک دستم سنتورم، رفتم که همه هنرهایم را آنجا به آقای مرادی کرمانی نشان بدهم و به هرحال از ایشان نظرشان را بپرسم.

سام فرزانه: و شعر را خواندی؟

ماندانا خضرایی: شعر را خواندم براشان. آره.

سام فرزانه: بعد آقای مرادی چه گفت؟

ماندانا خضرایی: خیلی تشویق کردند من را. چون فقط شعر نبود. من شعر را خواندم و بعد خب پدرم که همیشه مشوق من بود، گفتش که آقای کرمانی، ماندانا ساز هم می‌زند. و من خب سنتورم را هم همراهم برده بودم. گفتند: اِ! خب چی می‌زنی؟ و من خاطرم هست آن موقع زرد ملیجه را خوب می‌زدم. ساز را در آوردم و یک مقداری کوک‌هایش را درست کردم و زرد ملیجه را براشان زدم. بعد پدر من صدای خوبی داشتند و آواز می‌خواندند. بعد دوستی آنجا گفتند: چه شد صدایش به شما نرفته؟ گفت: اتفاقا چرا، آواز هم می‌خواند.

سام فرزانه: و یک دهن هم آواز بخوانید…

ماندانا خضرایی: آره. و اتفاقا خاطرم هست که کار پروین را خواندم. کار زنده‌یاد همایون خرم، «امشب در سر شوری دارم» را خواندم و می‌گویم، ایشان بسیار بسیار به من لطف کردند و خیلی من را تشویق کردند. و توی آن عالم نوجوانی، خب خیلی برای من بزرگ بود. خیلی برای من مهم بود.

سام فرزانه: و خواهش کردی برایت هم چیزی بنویسد؟

ماندانا خضرایی: آره.

سام فرزانه: مثل مجید که می‌خواست چیزی برایش بنویسند…

ماندانا خضرایی: آره دیگر. این دفتر واقعا یکی از عزیزترین چیزهایی است که من دارم و تو فکر کن که من سال‌های سال است که هرجا رفتم… هر جای دنیا که رفتم این دفتر را با خودم آوردم.

سام فرزانه: چی نوشته بود آقای مرادی؟

ماندانا خضرایی: آقای مرادی نوشتند که «همشهری گرامی و با استعداد خانم ماندانا خضرایی، امید دارم در کار هنر، هنرمند بمانی و لذت هنر خود را بچشانی به همه. موفق باشید. مرادی کرمانی.»

سام فرزانه: آخی! چه قشنگ!خیلی ممنون! توی این برنامه شیرازه، ماندانا خضرایی متن نوشته‌های آقای مرادی کرمانی را به لهجه کرمانی برای ما می‌خوانند. معمولا بیشتری‌ها وقتی صحبت از قصه‌های مجید می‌شود لهجه‌ی اصفهانی توی ذهنشان می‌آید و فکر می‌کنم الان دیگر وقتش است که مجید را برگردانیم به کرمان.

ماندانا خضرایی: وقتش است که اصل جنس را بشنوید.

(موسیقی)

رد شدن از پست Instagram
اجازه نشان دادن محتوای Instagram را می دهید؟

این مطلب شامل محتوایی از Instagram است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Instagram را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"‌کلیک کنید.

توضیح: محتوای مربوط به طرف ثالث ممکن است شامل آگهی باشد

پایان پست Instagram

مجیدی که هوشنگ مرادی کرمانی خلق کرده، از آن شخصیت‌های داستانی است که هر کس ذره‌ای از خودش را در آن می‌بیند: از رقابت و رو کم‌کنی مجید با بچه‌های مدرسه گرفته تا شیطنت‌ها و خالی‌بندی‌هایش، مهربانی‌ها و ملاحظه‌کاری‌هایش، خود‌خواهی‌ها و پشیمانی‌هاش، ذوق و شوق‌ها و بی‌تابی‌هاش و حق‌طلبی‌ها و عدالت‌جویی‌هاش.

مجید، پدر و مادرش را از دست داده و با مادربزرگش، بی‌بی، زندگی می‌کند. زندگی‌شان به سختی، با نسیه، وصله‌پینه و گله از چرخِ فلک می‌گذرد. در هر قصه ما با مجیدی روبه‌رو می‌شویم که در موقعیتی جدید، بین انجام کار خوب یا برآورده‌کردن آرزوهایش‌ گیر کرده و با هر جان‌کندنی شده، می‌خواهد خودش را از مخمصه نجات دهد.

محمد هادی محمدی: موضوع قصه‌های مجید زندگی است بدون شاخ و برگ، بدون فلسفه و ایدئولوژی آشکار.

محمد هادی محمدی، نویسنده و پژوهشگر ادبیات کودکان.

محمد هادی محمدی: موضوع قصه‌های مجید انسان است؛ سالمند مثل بی‌بی، کودک و نوجوان مانند مجید. مناسباتی که به آن فرهنگ انسانی می‌گوییم. خوراک، پوشاک، آموزش و در یک کلام تجربه‌اندوزی کردن. برای اینکه معنای زندگی و فرهنگ از درون روایت‌ها کشف می‌شود. موضوع قصه‌های مجید کتک خوردن مرادی از زندگی و زندگان مسلط است. صفر تا صد این داستان‌ها همه روایت‌های کتک خوردن پسرکی به نام مجید است؛ کتک خوردن از بی‌بی، در مدرسه و آموزشگاه.

گاهی این کتک خوردن به معنای واقعی کلمه تنبیه بدنی است و گاهی هم فشاری است که جامعه به این نوجوان می‌آورد. یا شاید بهتر بگوییم فشاری است که جامعه و حکومت به مردم می‌آورند. بگذارید از کتک خوردن‌های فیزیکی بگوییم. هوشنگ مرادی کرمانی که شخصیت مجید را از زندگی واقعی خودش الهام گرفته، در مصاحبه با «کریم فیضی» در کتاب «هوشنگ دوم» گفته که مادربزرگش او را کتک می‌زده. آقای محمدی می‌گوید در این مورد باید به یک پرسش و پاسخ مشخص در این کتاب توجه کرد. مصاحبه کننده از مرادی کرمانی می‌پرسد آیا کتک‌خوردن در او تولید نفرت می‌کرده؟ مرادی در پاسخ می‌گوید که خیر، کتک بخشی از زندگی بود. مدرسه می‌رفتند و کتک می‌خوردند و باز می‌گشتند؛ همین‌قدر معمولی.

محمد هادی محمدی: این کلام را چگونه می‌شود تفسیر کرد؟ مجید ریاضی دوست ندارد. اصلا نمی‌تواند با ریاضی ارتباط برقرار کند. نگاه مسلط توی سر او می‌زند که تو باید ریاضی یاد بگیری، در حالی که او عاشق نوشتن انشا و ادبیات و کتاب‌خواندن است.

داستان تسبیح در همین موضوع است. مجید باید جدول ضرب حفظ می‌کرد، اما هر کار می‌کند نمی‌تواند. معلم برای‌ او ضرب‌الاجل تعیین می‌کند. روز موعود فرا می‌رسد و معلم مجید را می‌آورد جلوی کلاس.

از لابه لای متون

دست کرد تو جیبش، تسبیح دانه‌درشت و زردرنگی در آورد، منگوله را گرفت میان دو انگشتش و آن را عینهو طنابِ دار، جلوی چشم‌های من گرفت و گفت: «مجید، ازت می‌پرسم. هر کدومشو جواب ندی، یا غلط جواب بدی، یه دونه تسبیح می‌اندازم، بعد می شمرم و به اندازه اون دونه‌ها با این خط‌کش…»

خط

مجید که تهدید معلم بیشتر دست‌پاچه‌اش کرده وامانده و نمی‌تواند جواب درست بدهد و کتک می‌خورد. چند روزی این ماجرا تکرار می‌شود و مجید - بهترین انشا‌نویس کلاس و حتی شهر - هر بار سر کلاس ریاضی آزار جسمی و روحی می‌بیند. بار سوم برای اینکه فشار روانی را کم کند با بدبختی می‌گردد و تسبیحی با دانه‌های زرد، شبیه به همان که معلم داشت، پیدا می‌کند تا در شرایطی شبیه به موقعیت واقعی تمرین کند، بلکه از تشویش و هراسش‌ کاسته شود. روز واقعه، معلم با دیدن تسبیحی مشابه در دست مجید از خشم به مرز جنون می‌رسد.

از لابه لای متون

پاشد ایستاد. بند دلم پاره شد. بلند شد. بلندبالا بود، من کوتاه، طوری که اگر سرم را جلو می‌بردم پیشانیم به شکمش می‌خورد. حرص خورد و نفسش را با فشار از دماغش بیرون داد و مثل پلنگ غرش کرد که: «منو دست‌انداختی؟… احمق… گوساله» و بعد با همان تسبیح افتاد به جانم، چهار - پنج‌تا، به ضرب، قایم زد تو صورتم. نخ تسبیح پاره شد. دانه‌هاش پخش و پلا شد تو کلاس، و هرکدام از دانه‌ها رفت گوشه و کنار دیوار و زیر نیمکت‌ها و تو دست و پای بچه‌ها گم و گور شد.

خط

(موسیقی)

هر چند در انتهای این داستان بی‌بی موفق می‌شود تسبیح معلم را گرفته و به جای آن تسبیحی که پاره شد به صاحبش برگرداند، اما این هیچ از تراژدی اثر کم نمی‌کند.

محمد هادی محمدی: همیشه کتک فیزیکی نیست. کتک در شکل پنهان آن پیچیده‌تر است. کتک در شکل روانی و فرهنگی آن بازتولید قدرت مسلط در ذهن مردم یک جامعه است.

معلم و تسبیحش انگار نمادهایی هستند از جامعه‌ای که هی به ما فشار می‌آورد تا جور دیگری باشیم. هر تمردی با تنبیه مواجهه می‌شود که هیچ، جور دیگر بودن و چیز دیگر دوست داشتن هم تحمل نمی‌شود.

محمد هادی محمدی: به نظر من قصه‌های مجید یک اثر کلاسیک در ادبیات کودک و نوجوان ایران است. هیچ اثری در این زمینه به پای او نمی‌رسد. یکی از ویژگی‌های کلاسیک شدن اثر این است که در چرخش بین نسلی بتواند به زندگی خود ادامه دهد و همان‌گونه با اشتیاق خوانده شود که نسل‌های گذشته آن را می‌خواندند. کودکان و نوجوانان امروز که سه چهار نسل با خود مرادی فاصله دارند، همین حالا هم می‌توانند خودشان را در چهره مجید یا بی‌بی و آموزگاران و مناسبات خانوادگی ببینند.

حالا شاید دیگر از تنبیه بدنی در بیشتر مدرسه‌ها خبری نباشد اما فشاری که سیستم آموزشی به دانش‌آموز می‌آورد یا روابطی که در مدارس برقرار است همچنان آشناست.

پاره‌هایی که مرادی کرمانی با استادی و ظرافت به هم دوخته تصویری از جامعه ایران ساخته‌ است. حالا شاید کسی بگوید که مثلا صمد بهرنگی هم این طور می‌نوشته و جامعه ایران را تصویر می‌کرده، اما محمدهادی محمدی می‌گوید تفاوت بهرنگی و مرادی این است که مرادی بدون پیرایه‌های ایدئولوژیک سراغ ثبت حال و روز جامعه ایران می‌رود.

محمد هادی محمدی: نکته مهم این است که قصه‌های مجید سرشار است از تکه‌پاره‌هایی که زندگی هریک از مردم ایران را در یک دوره تاریخی به هم می‌دوخته. این تکه پاره‌ها می‌تواند از رابطه بزرگسال با کودک باشد، کودک با حیوان یا پرنده باشد، رابطه کودک با افزار یا شی باشد؛ مانند رابطه کودک با توپ و دوچرخه، رابطه کودک در نظام آموزشی باشد و همین‌طور همه اینها زندگی کودک و بزرگسال را می‌ساخته. پس بنابراین موضوع قصه‌های مجید وصله‌پینه‌های یک زندگی است که دیگر سر جای خودش نیست. سنت هست، اما مدرن هم دارد می‌آید. رادیو، سینما، فقر، ناداری، نامهربانی، مهربانی، پازل‌های زندگی اینها هستند، اما در جای خودشان دیگر نیستند. روی هم ریخته شده‌اند و یک وضعیت آشوب‌ناکی را به نمایش می‌گذارند.

از این تصاویر آشوبناک‌ زندگی‌ در مجموعه قصه‌های مجید، یکی هم داستان «ناف بچه» است.

از لابه لای متون

بندِ نافِ افتاده‌ی بچه را گذاشته بودند توی قوطی کبریت و داده بودند دست من که ببرم و بندازم جایی، تا بخت بچه گُل کند، سرنوشت و زندگیش از این رو به آن رو شود و آخر و عاقبتش با آخر و عاقبت باباش تومانی هفت‌صنار توفیر کند.

خط

مجید آقا که پسر مسئولیت‌پذیری است‌، می‌خواهد بند ناف خشک‌شده را در خانه آدم خوشبخت و صاحب قدرتی بیندازد، بلکه بچه‌ به پدرش نرود. این طور می‌شود که ما را در کرمان می‌گرداند و زندگی مردم را نشانمان دهد.

از لابه لای متون

باباش، آدم بی‌چیزِ زحمت‌کشی بود که عینهو مرغابی همیشه‌ی خدا تو آب بود.

خط

مربیِ شنا، ماهی‌گیر یا چه‌می‌دانم صیاد مروارید نبود، بابای بچه، کارش لایروبی قنات بود.

از لابه لای متون

به لهجه محلی به‌اش «کَش‌کِشو» می‌گفتیم. برای اینکه هفت - هشت من گونی پاره و کهنه‌ی شندره پندره و ترکه نازک انار گَلِ هم می‌کرد و می‌بست به سر ریسمانی و سر دیگر ریسمان را می‌بست به کمرش، و تو جوی‌هایی که از زیر زمین، از این قنات به آن قنات می‌رفتند، دنبالش می‌کشید، تا آب گِل شود، سوراخ سنبه‌های زمین را بگیرد، نایستد و اگر چیزی سرِ راهش را گرفته، پاک کند و تند برود تو باغ‌ها و کشت و کارهای دور و بر شهر.

خط

از بس توی آب بود، مدام پا و کمرش درد می‌کرد.

از لابه لای متون

هرچند قدم یک بار خم می‌شد و زالوهای چاق و چله و درشت و ریز و نازک و بلند را از ساق و زانوهاش می‌کند و می‌رفت. موقع رفتن، برای خودش دوبیتی روستایی می‌خواند و صداش تو قنات‌ها می‌پیچید:

الا، مرغ سفید خونه‌ی من

حلالت باد آب و دونه‌ی من

به هر سرچشمه‌ای آبی بنوشی

بکن یاد از دل دیوونه‌ی من

خط

حالا لابد شما هم حق می‌دهید که شهربانو، مادرِ بچه، به هر خرافات و اوهامی‌ چنگ بزند شاید که‌ آخر و عاقبت فرزند از بابایش بهتر باشد.

مجید اول از همه تصمیم می‌گیرد که ناف را به خانه «سرکار محمودی» ببرد و آنجا بگذارد. این سرکار از آنها بود که نگاهش، لرزه بر اندام هر مجرم و بی‌گناهی می‌انداخت.

از لابه لای متون

لنگه‌ی در خانه باز بود، سرک کشیدم و حال و روز خانه را دیدم. از دم در می‌شد ایوان را دید. سرکار محمودی تو ایوان نشسته بود، زیرپوشِ پاره و پوره و سوراخ سوراخی تنش بود و روی منقل خم شده بود و داشت تریاک می‌کشید. قوزش در آمده بود و زانوی لختش از پارگی شلوار دیده می‌شد. از «سرکار محمودی» فقط سبیل‌هاش مانده بود. نه قدش بلند بود و نه چهارشانه بود و نه لباس‌های شق و رق پاسبانی داشت. آدمی شیره‌ای مافنگی بود و وقتی بچه‌هاش خبر کردند که کسی سراغ خانه‌اش را می‌گیرد، تا خواست خودش را جمع و جور کند، وافور را روی منقل بگذارد، بلند شود، تنبان گشاد و پاره و پروصله‌اش را بالا بکشد و دمِ در بیاید، کلی طول کشید.

خط

این که آینده‌ی چشم‌گیری نبود. پس مجید ‌‌می‌رود سراغ یکی از پهلوان‌های شهر که در گوشه‌ای معرکه گرفته بود و یک قلم از شیرین‌کاری‌هایش این بود که با دندان، خری را از زمین بلند می‌کرد. مردم با اینکه کلی با کارهای پهلوان سرگرم‌ شده بودند، هیچ حاضر نمی‌شوند دست در جیب کنند و پولی در کاسه‌ی او بیندازند.

از لابه لای متون

کمر پهلوان خم شده بود. کاسه تو دستش می‌لرزید، گره‌های بازوش شل شده بود. گردنش رفته بود تو تنش و التماس می‌کرد، خوار و ذلیل شده بود. گفت: «والله خُمارم. بچه‌هام امشب شام ندارن.»

خط

نه. نه. این هم آینده خوبی برای بچه مردم نبود. مجید سراغ «عبدالله سینمایی» می‌رود که از آن‌عشق‌ ِ فیلم‌های اساسی بود، اما متوجه می‌شود که او از محل کارش در یکی از سینماهای شهر اخراج شده.

فردای آن روز مجید، قوطی کبریتی را که بند ناف خشک‌شده در آن بود انداخت‌ توی جیبش و رفت سراغ «آقای طاهری» معلم حسابش که می‌توانست حساب قضایای سخت ریاضی را برسد و برای خودش مغزی بود و در شهر اعتباری داشت‌. به او که رسید دید با بقال محل در جدل و مرافعه بر سر حساب خریدهای نسیه است. به حساب فروشنده‌، معلم باید پنج تومان بیشتر می‌پرداخت. پس‌ از بگومگوهای بسیار، معلم حساب‌ که نتوانسته بود حسابش را درست نگه دارد و در برابر بقال تحقیر شده بود، پول را با نارضایتی داد و به خانه رفت‌.

از لابه لای متون

حیران و سرگردان بودم که ناف را بندازم تو خانه‌ی معلم، یا نه؟ یک‌هو زن آقای طاهری شیردودکنان، دفتر به دست، از در خانه آمد بیرون. بچه‌ی ریزه‌میزه و نق‌نقویی هم بغلش بود. یک راست رفت دم دکان بقالی، و نرسیده فحش را کشید به‌اش و کفه ترازو را بلند کرد که بزند تو سر بقال، بقال سرش را دزدید و هرچه به دهانش آمد نثار ایل و تبار آقای طاهری کرد. تو یک چشم به هم زدن، دم دکان و تو کوچه، غلغله آدم شد. بقال آبروریزی می‌کرد. آقای طاهری از خانه آمد بیرون. پیش زنش التماس می‌کرد که کوتاه بیاید. زورش به زنش نرسید و رفت یقه بقال را گرفت. بقال هم نامردی نکرد و سنگ کیلو را برداشت و زد تو سر آقای طاهری.

خط

خب تکلیف این یکی هم روشن‌ شد، نوزاد طفلک که قرار نبود معلم سرشکسته‌ی حساب بشود. پس مجید راهش را کشید و رفت سراغ آقایِ سلیمیِ شاعر. در خانه زن اولش‌ که نبود، لاجرم‌ مجید راهی خانه زن دوم شد. از قرار شاعر به عیادت‌ یکی از تاجران رفته بود تا با تقدیم چند بیت شعر پاداشی نقدی بگیرد. متاسفانه «آمیزحسن»، همان تاجر معروف اصلا تو کار شعر و شاعری نبود. مجید با جناب شاعر سرخورده و عصبانی هم‌کلام می‌شود و در فرصتی مناسب قوطی ناف را در جیب کت او می‌اندازد، تا بلکه بخت بلندش شامل حال نوزاد شود. آقای سلیمی دست به جیب می‌برد که سیگاری آتش کند و شگفت زده قوطی را پیدا می‌کند و می‌خواهد دور بیندازد که مجید راستش را می‌گوید و مرد که کفری شده با پسرک دعوا می‌گیرد و می‌رود.

مجید بالاخره به این نتیجه می‌رسد که اصلا نوزاد همان بهتر است که مثل این آمیز حسن بشود. آمیز حسن، گرچه گویا پول و پله‌اش را از راه کلاه‌برداری از زنان پشم‌ریس به دست آورده بود، اما هرچه نباشد ثروتمند بود و در این دنیا بالاخره بهتر است که آدم پولدار باشد. خب لابد حدس زده‌اید که آمیزحسن هم ناف را نمی‌پذیرد.

مجید خسته و وامانده، قوطی کبریت را در خرابه‌ای رها می‌کند و به خانه می‌رود.

از لابه لای متون

بی‌بی نمازش را تمام کرده بود و داشت جانمازش را جمع می‌کرد. چشمش که به من افتاد، گفت: «کجا بودی مجید؟» قصه‌ی سفر و گشت و گذارم را در شهر و حال و روز آدم‌های شهر را براش گفتم. مثل همیشه، پوزخندی زد و سر تکان داد و گفت: «خدا هوشیارت کنه، مادر. خدا بهت عقل بده از همه چیز بهتره.» و ناراحت شد که چرا ناف بچه‌ی مردم را توی خرابه انداخته‌ام. گفت: «کار خوبی نکردی». پشیمان شدم.

خط

روز بعد رفتم و توی خرابه گشتم و ناف را پیدا کردم، آوردم و پیش خودم نگه‌اش داشتم، گذاشتمش لای کتاب‌ها و نوشته‌ها.

از لابه لای متون

(موسیقی)

مرادی کرمانی با کمک شخصیت دوست‌داشتنی مجید ما را با کرمان یا شاید بهتر باشد بگویم ایرانی آشنا می‌کند که مشکلاتش یکی دو تا نیست و هرکس به فکر این است که یک طوری گلیمش را از آب بیرون بکشد. برای مجید که نوجوانی از قشر ضعیف جامعه است، بیرون کشیدن گلیم از آب گل‌آلوده کار آسانی نیست اما او راهی پیدا می‌کند.

محمد هادی محمدی: مجید از طرح‌واره «بهلول عاقل» یا «خردمند خنگ‌نما» سرچشمه می‌گیرد.

یعنی خود را به نفهمی می‌زند تا زندگی‌اش بگذرد.

محمد هادی محمدی: مجید در خانه و مدرسه یا در کوچه و خیابان به هر چیزی از آن سو نگاه می‌کند که متعارف نیست. این یعنی به هم زدن قاعده. قاعده‌ای که انسان را چون رمه و گوسفند می‌بیند. مجید نمی‌خواهد بره باشد، اما قدرت جنگیدن با چوپان و گرگ‌ها را هم ندارد. چوپان که می‌تواند آموزگار یا پدر خانواده یا هر مرد دارای قدرتی باشد، به این بره می‌گوید باید پاهایت را همان‌جا بگذاری که من می‌گویم. مجید اما در این میان پاهایش را در جایی می‌گذارد که خودش دوست دارد. این کار را هم با طنز و طنازی انجام می‌دهد. چنین الگویی رایج‌ترین الگو در جامعه پیش و بعد از انقلاب ایران بوده. بچه‌ها به مدرسه می‌روند، اما مدرسه را توی ذهنشان به خانه نمی‌آورند. مدرسه برای کودک ایرانی ممکن است جایی برای رشد علمی باشد، اما جایی برای رشد اجتماعی نیست؛ فضایی منتزع و غیرکاربردی است.

آقای محمدی می‌گوید که یکی از جذابیت‌های این مجموعه داستان‌ برای نسل جدیدی که در دنیایی متفاوت از مجیدِ قصه‌ها زندگی می‌کند همین است که همچنان بین این دو دنیا شباهت‌های بسیار می‌توان یافت‌.

محمد هادی محمدی: پیچیده‌ترین شخصیت این قصه‌ها مجید است که تا حدودی خود مرادی کرمانی است. یعنی هوشو و مجید، به قول مرادی، تا شصت درصد یکی‌اند.

هوشو، صورت کوتاه شده و خودمانی هوشنگ، به لهجه‌ی کرمانی است.

محمد هادی محمدی: شاید اگر زندگی تمام نویسندگان ایرانی و اهل هنر ایران را بررسی کنیم - با استناد به کتاب «شما که غریبه نیستید» می‌گویم - هوشنگ مرادی کرمانی رنج‌دیده‌ترین نویسنده ایرانی است. همتای او را می‌توانیم در یک نسل پیش‌تر از خودش پیدا کنیم، یعنی مهدی آذریزدی که او هم کودک حاشیه کویر بوده. فشارهایی که مرادی کرمانی در کودکی بر تن و روانش کشیده، گاهی باورکردنی نیست.

مرادی کرمانی، چند ماهی بعد از تولد، مادرش را از دست داد. برای این که ببینیم زندگی با چه ناملایماتی برای او شروع شده، آقای محمدی این تکه از کتاب «شما که غریبه نیستید»ِ مرادی را انتخاب کرده. این توضیح را هم بدهم که «ننه‌بابا» یعنی «مادرِ پدر» یا «مادربزرگِ پدری».

از لابه لای متون

ننه‌بابا تعریف می‌کرد که وقتی مادرت از دنیا رفت، هم سکینه بهت شیر داد هم زن‌های دیگر. پدرت بغلت می‌کرد توی آبادی و می‌چرخاند و هر زنی را که می‌دیدید که بچه‌ای شیرخواره دارد می‌گفت یک مِک هم شیرت بده این بچه بخورد. توی هر کوچه یک مادر داشتم گرچه شیر ننو سکینه را بیشتر خورده بودم.

خط

او با مادربزرگ و پدربزرگش زندگی می‌کند. در خانه‌ای که مثل «محله‌ی برو-بیا» اصلا روی آرامش نمی‌دید. در گفت‌وگویی که چند سال پیش همکارم، «عنایت فانی»، با مرادی کرمانی داشت به این موضوع اشاره کرده:

بایگانی صوتی

هوشنگ مرادی کرمانی: مادربزرگم پزشک سنتی روستا بود. حتی خانه ما پر از بچه‌های بیمار، زنان بیمار روستایی بودند. پدربزرگم کدخدا بود و همیشه دعوا و سروصدا سرِ آب و سرِ زمین و سرِ آب و ملک و اینها بود.

[…]

یادم می‌آید که از روستاهای دور و بر مثلا فرض بفرمایید - آن زمان که پزشک‌های مثل پزشک‌های امروز نبود - کول می‌کرد زنش را یا زنی بود که بچه‌اش را بغل می‌کرد و می‌آورد آنجا و من خیلی خیلی دیدم که توی خانه ما بچه‌ها مردند جلوی چشمم. و دیدم که زن‌هایی که حالشان خیلی بد بود… و در هر صورت اینها.

خط

محمد هادی محمدی: هوشو یا مجید در جایی بزرگ شده‌اند که مرگ همسایه زندگی است. این همسایگی معنادار است. هوشو در روستایی زندگی می‌کند که میان خانه و مدرسه، کناره کوه، یک قبرستان است. هربار که مرده‌ای را دفن می‌کنند، بچه‌ها شاهد هم‌زیستی مرگ و زندگی‌اند.

پدربزرگ - که مرادی به او نزدیک بوده - هم از دنیا می‌رود و بعد هم مادربزرگ. توضیح مرگ برای کودکان کار سختی است، چه برسد به اینکه شاهد این همه مرگ باشند.

محمد هادی محمدی: وقتی که مرادی در روستا زندگی می‌کرد و بچه بوده، به او لقب بدپیشانی داده بودند، چون هر اتفاق ناگواری که توی روستا، مثل مرگ کودک و بزرگسال، رخ می‌داده همه او را دخیل می‌دیدند. و این خیلی روی روح و روان مرادی کرمانی تاثیر گذاشته و این تاثیر تا بزرگسالی‌اش هست.

اینها را بگذارید کنار روان‌پریشی‌ پدرش که باعث شده بود هوشنگ بیشتر منزوی شود.

بایگانی صوتی

هوشنگ مرادی کرمانی: بچه‌ها هم دستم می‌انداختند. چون پدرم می‌آمد مدرسه و کارهایی می‌کرد و حرف‌هایی می‌زد. از آن خمره‌ای که [در] داستان خمره نوشتم و بغل مدرسه بود خیلی آب می‌خورد. بچه‌ها دورش جمع می‌شدند. دستش می‌انداختند و معلم به من می‌گفت دست پدرت را بگیر و برو.

عنایت فانی: یعنی در واقع شرمنده می‌شدید شما بیشتر.

هوشنگ مرادی کرمانی: می‌گفت دست پدرت را بگیر و برو. بعد من می‌رفتم و بچه‌ها هو می‌کردند. دنبالمان می‌آمدند و اینها. و در نتیجه هم‌بازی هم نداشتم. این بود که خودم تنها بودم و تخیلم خیلی خیلی بالا بود و خیلی فکر می‌کردم.

خط

پسری تنها که به قول خودش دل‌خوش‌کنکی روی زمین نداشت، به دنیای تخیلاتش پناه برده و شروع می‌کند به قصه‌پردازی و این ذهن قصه‌پرداز یکی از آثار مهم ادبیات کودک و نوجوان ایران را می‌آفریند. در داستان «دعوا»، مجید و مادربزرگ به روستا سری می‌زنند. در این داستان مجید به سراغ مامایی می‌رود که او را به دنیا آورده بود. مجید که مادرش نبود تا درباره کودکی خود از او بپرسد، شروع می‌کند از ماما پرسیدن که وقت تولد چند کیلو وزن داشته؟ چطور گریه می‌کرده و از این سوال‌ها. انگار که می‌خواهد با گذشته خود آشنا شود. در همین داستان است که آینده مجید هم تغییر می‌کند. بی‌بی از دنیا می‌رود و باز مجید تنها می‌شود.

مجید در عین حال می‌خواهد که با گذشته فرهنگی خودش هم آشنا بشود و شروع می‌کند به نوشتن متن شعرها و لالایی‌های محلی. او که حالا بی‌برو برگرد از طرف مرادی کرمانی صحبت می‌کند، درباره قصه‌ها و نقش آنها در زندگی بشر، توجه به فرهنگ بومی و محبت بین اقوام حرف می‌زند. انگار که دارد رو به مردمش از معصومیتی می‌گوید که در خطر از میان رفتن است و او مسئولیت روایتش را پذیرفته و اینکه انگار جای خالی خانواده‌اش را با مخاطبانش پر کرده. یک چیزی بگویم بین خودمان باشد، سخت است این داستان را بخوانید و اشکی در چشمتان حلقه نزند.

محمد هادی محمدی: مرادی کرمانی نویسنده بزرگی است. او شاید در بد زمانه‌ای مجبور به نوشتن شد که جامعه ایران در ایدئولوژیک‌ترین حالت‌ها، گرفتار قطب‌بندی‌های اجتماعی و فرهنگی شد. تو اگر با ما نیستی پس بر ما هستی. چپ‌ها مرادی را از خودشان نمی‌دانند، چون بلد نیست حرف‌های ایدئولوژیک بزند. مذهبی‌ها و راست‌ها او را در هیئت خودشان راه نمی‌دهند ،چون ریش نداشت و بلد نبود تسبیح به دست بگیرد.

به گفته‌ی آقای محمدی، مرادی کرمانی به دلیل نداشتن گرایش سیاسی، نویسنده‌ای تنهاست. حتی در حلقه‌های نویسندگان هم این طور نیست که پیر و مرادی داشته باشد. خود مرادی هم در گفت‌وگوهایش اشاره می‌کند که گرچه از بسیاری از نویسندگان‌چیزها یادگرفته، اما هیچ‌گاه این طور نبوده که کسی بگوید مرادی شاگرد یا رهروی فلان نویسنده است.

محمد هادی محمدی: او گرایش انسانی دارد، اما گرایش سیاسی ندارد. در چنین جامعه‌ای که همه‌چیز ایدئولوژی‌زده و خط‌خطی و سیاست بر انسانیت ترجیح دارد، جای مرادی مشخص است کجاست. او نویسنده بی‌قدرتان و نادیده‌گرفته‌شدگان است.

(موسیقی)

بررسی یا برآورد اثرگذاری «قصه‌های مجید» بر جامعه و فرهنگ ایرانی، به گمان آقای محمدی، کار آسانی‌ نیست.

محمد هادی محمدی: خب این نیاز به یک پیمایش همه‌جانبه در زمینه روایت و جامعه‌شناسی خواندن و مطالعات پس از خواندن دارد. در ایران چنین بررسی‌هایی نه برای این اثر، نه برای آثار دیگر نشده. شما ببینید برای کتاب‌های کلاسیک در ادبیات کودکان غرب مانند «آلیس در شگفت‌زار» یا «پیتر پن» صدها نقد و مقاله و پیمایش‌های متفاوت وجود دارد. در این چهار دهه‌ای که از انتشار این اثر می‌گذرد، معدود نقدهایی درباره آن نوشته شده. نقدهایی که در نظام دانشگاهی نوشته شده، که فکر کنم دو سه تا هستند، هیچ چیزی از تاثیر این اثر بر جامعه و فرهنگ ایران در خودشان ندارند.

البته‌ شاید بتوان اثرگذاری «قصه‌های مجید» را از منظر ادبی بررسی کرد.

محمد هادی محمدی: به نظرم قصه‌های مجید، ادبیات کودکان ایران را در جایگاه دیگری قرار داده. ما پیش از این قصه‌ها کسانی را داریم که برای بچه‌ها می‌نوشتند، اما بیشتر از اینکه تجربه‌های زیسته کودکان را به تصویر بکشند، می‌خواستند که باورها و ایدئولوژی خودشان را در قالب روایت به بچه‌ها برسانند. قصه‌های مجید از جنبه ادبی فقط خواسته به بچه‌ها ادبیات بدهد. برای همین از این منظر این مجموعه، ادبیات کودکان ایران را در راهی تازه قرار داده.

«قصه‌های مجید» که در دهه پنجاه به صورت هفتگی از رادیو پخش می‌شد، بعدا به صورت مکتوب هم به چاپ رسید و بسیار خواننده داشت. ساخت مجموعه‌ی تلویزیونی‌ای به همین نام به کارگردانی «کیومرث پوراحمد» نیز بر گسترش شهرت و محبوبیت مجید تاثیر گذاشت. این مجموعه در اصفهان ساخته شده و شخصیت‌هایش همه اصفهانی هستند. عنایت فانی در همان مصاحبه‌ی «به عبارت دیگر» از آقای مرادی پرسید که آیا به نظرش این تغییر، به اصالت کارهایش لطمه‌ زده‌ یا نه.

بایگانی صوتی

هوشنگ مرادی کرمانی: مجید همه‌جا می‌تواند باشد. مجید می‌تواند بچه‌ی کرد باشد، می‌تواند بچه‌ی آذری باشد، هرجایی می‌تواند باشد. ایرانی است دیگر. این بیشتر ایرانی است تا کرمانی. گرچه کرمانی‌ها این را بیشتر از خودشان می‌دانند و در حقیقت اثر ملی‌شان می‌دانند. منتها آقای پوراحمد واقعا هم همت کرد و آمد کرمان. همه کارها را کردیم، اما چون سینما هنر گرانی است، مجبور شد در آنجا اجرا کند.

عنایت فانی: البته سریال فوق‌العاده موفقی بوده.

هوشنگ مرادی کرمانی: بله، بسیار.

خط

(موسیقی)

در پایان، مثل همیشه از مهمان برنامه خواستم نظر دهد که آیا «قصه‌های مجید» در قرن پانزدهم هم در کتابخانه‌های فارسی‌زبانان خواهد بود؟

محمد هادی محمدی، اول از همه می‌گوید که این اثر و کاری که مرادی کرمانی می‌کند از سنت دیرپای افسانه‌سرایی و قصه‌گویی می‌آید. دوره‌ای که هنوز بشر خط را اختراع نکرده بود و انسان‌ها قصه‌هایشان را سینه به سینه نقل می‌کردند تا بعد که با اختراع خط آثاری مثل گیلگمش، کلیله و دمنه و هزار و یک شب ساخته شدند.

محمد هادی محمدی: آنچه مرادی روایت کرده، مانند «قصه‌های مجید»، برای نسل‌های بعد از خود خوانده و شنیده خواهد شد، زیرا در این روایت‌ها مانند افسانه‌های پریان با بن‌مایه‌های جاودانی بشری روبه‌رو هستیم؛ ترس، فقر، بی‌عدالتی، کودک والد از دست داده یا یتیم و از این‌جور بن‌مایه‌ها. بنابراین همیشه کودکان و نوجوانان و بزرگسالانی هستند که بخواهند درباره کودک بی‌کس پیش از خود بدانند و بخوانند. بنابراین به نظر من قصه‌های مجید در زمان جاری خواهد بود.

(موسیقی پایانی)

ممنون از اینکه شنونده این شیرازه بودید. اگر خواستید با ما در تماس باشید، آدرس ایمیل ما هست: [email protected]

با تشکر از محمدهادی محمدی و ماندانا خضرایی، این برنامه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:

‌بهراد توکلی، نوازنده سه‌تار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛

و روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.

سیما علینژاد، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیه‌کننده و راوی این پادکست هستم، که برای شما بخت و اقبالی بلند آرزو می‌کنم‌. نقطه.

قسمت های پیشین