شیرازه: جای شما خالی

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.


پردهی اول: جای شما خالی
سلام. چند ماه پیش، وقتی هنوز مهسا (ژینا) امینی و برادرش برای گردش به تهران نرفته بودند، در یک سفر تفریحی بودم. یکی از روزها همه همسفران به یک کتابفروشی رفتیم تا هم از کولر و هوای خنک بهره ببریم و هم گشتی در میان کتابها بزنیم. یک راست به سراغ قفسه کتابهای شعر رفتم. راستش من شعر کم میخوانم. شعر انگلیسی هم اصلا نمیخوانم. برای همین وقتی در کتابفروشی بیکار باشم، حتما سراغ کتابهای شعر میروم که ببینم بالاخره از شعر انگلیسی سر در میآورم یا نه.
یک کتاب مجموعه شعر از شاعران آمریکایی برداشتم و رفتم سر میزی نشستم تا ورق بزنم. بعد هم شروع کردم به فال گرفتن با کتاب. الابختکی یک جای کتاب را باز میکردم و میخواندم. تا اینکه به شعری رسیدم از شاعری مشهور به نام «فرانک بیدارت». آقای بیدارت برنده جایزه پولیتزر در شعر شده. اما چیزی که توجه من را به آن شعر به خصوص در آن مجموعه جلب کرد، اصطلاحی فارسی بود که آن را با حروف انگلیسی نوشته بود. به اصطلاح فینگلیش یا فینگلیشی. اصطلاح این بود: «جای شما خالی». کمی از شعر را با صدای خود شاعر بشنوید که در گفتوگویی با کتابفروشی هاروارد آن را دکلمه کرده و همینطور ترجمه شعر را.

در هفتاد و هشت سالگیام
سر این میز امشب فقط
دو نفر مینشینند هر چند
برای گرامیداشت آنان که چنان
مهم بودند و
چنان مهم هستند در حیات ما همچنان، این میز
بسیار طویل باید باشد
هر چند خالی. به تو میگویم:
جای شما خالی!* جایت بالای میز
محفوظ است.
کوشیدم در جانم گورت را
حفر کنم به ناچار (چون تو مرده بودی/ چون تو
بینقص نبودی/ ذهنت مشغول بود دائم، مشغول روانت، و بسیار میشد که
بیرحم بودی -- ) اما
با بیل که بر تنت خاک میریختم خاک
به بیل نمیچسبید. آنها که عذاب میکشند چون
میدانی که دوستشان داشتی
خفته در گور نمیمانند. هیچ چیز فراموش نمیشود،
بخشیده نمیشود.
بیل در دست، درمییابم
که چه اندک میشناختمت.
امشب طرد میکنم خرد را، توهم فراموشی را.
بیا و سکوت را رها کن. تحملناپذیر است این خیال
این آرمیدن
در سكوت. برای زندگان، برای مردگان
جایت خالیست.
* در متن اصلی به فارسی آمده

(موسیقی)
آقای بیدارت در آن گفتوگو میگوید وقتی که این شعر را نوشته، از صمیم قلب آرزو داشته که ای کاش عزیزانش، آنها که مردهاند، زنده بودند. و البته میگوید که عبارت «جای شما خالی» را از شاعری ایرانی - آمریکایی به نام «کاوه اکبر» وام گرفته.
یکی دو ماهی که از سفر مهسا امینی به تهران و بعد سفر نهاییاش گذشت یاد این شعر افتادم. یاد کسانی که هر روز و هر لحظه جایشان کنار عزیزانشان خالی است. جای خالیِ آواز خواندنهایشان، رقصیدنهایشان، دغدغهها و دلنگرانیها و عاشقشدنها و حتی سکوتهایشان. از خودم میپرسم بازماندگان با جای خالی این عزیزان در نوروز چه میکنند؟
(موسیقی)
آتش شاکرمی: یک سال پیش از فوت پدر نیکا بود. تعطیلات نوروز ۹۱. ما یکم فروردین رفتیم خرمآباد.
آتش شاکرمی، نقاش و خالهی نیکا شاکرمی است که در اعتراضهای بعد از جان باختن مهسا امینی کشته شد. او در یک پست چند رسانهای که در حساب اینستاگرامی خود منتشر کرده، خاطرهی نوروزی را تعریف میکند که تازه بعد از چهارشنبه سوری، خانواده دور هم جمع شدند.
آتش شاکرمی: فکر میکنم روز دوم یا سوم فروردین بود که ما برای در واقع تفریح رفتیم به املاک پدریمان که یک جایی در دل کوههای زاگرس در جنوب خرمآباد است. نزدیک همانجایی که نیکا دفن شده.
پس تصمیم میگیرند حالا که همه دور هم هستند یک چهارشنبه سوریِ با تاخیر برگزار کنند.
آتش شاکرمی: و جالب اینجاست که بچههای کوچولو با اشتیاق هرچه تمامتر میرفتند زیر درختهای بلوط میگشتند و شاخههای کوچولوموچولو پیدا میکردند که آنها هم سهم خودشان را توی این درست کردن آتش داشته باشند.
آتشی بزرگ علم میکنند.
آتش شاکرمی: نیکا آن موقع هفت ساله بود و خیلی کوچک بود برای اینکه از روی آتش بزرگ بپرد و آتش ما هم بزرگ بود. و اصرار زیادی داشت به اینکه از روی آتش بپرد. در نهایت ما به او گفتیم که صبر کن که یک کمی آتش در واقع شعلههایش کمتر شود، آنوقت تو امتحان کن از رویش بپر.
آتش کمی فروکش میکند. نیکا از روی آتش میپرد. خاله عکس میگیرد و دخترک از دیدن تصویر رویاروییاش با خطر، ذوقزده میشود.
آتش شاکرمی: عکسها را که دید خیلی خوشحال شد، هیجانش بالاتر رفت و بعد از آنجایی که از بچگی خیلی علاقه زیادی به ریسک کردن داشت و پا در خطر گذاشتن، این خیلی دوست داشت هی از روی آتش بپرد و خسته نمیشد.
مثل همه بچهها، آنقدر نیکا به پریدن از روی آتش اصرار میکند که بزرگترها نگران میشوند: نکند کار دست خودش دهد. تا اینکه بابای نیکا به دخترش پیشنهاد میکند که با هم از روی آتش بپرند.
آتش شاکرمی: به این ترتیب بابایش کولش کرد و گفت من کولت میکنم. من و تو دختر و بابا با هم اینقدر از روی آتش میپریم تا تو بگویی بس است دیگر.و بابایش به تعداد دفعات خیلی زیادی جوری که دیگر خسته شد با هم دیگر اینها از روی آتش پریدند. این بچه را کول کرده بود.من همیشه میگویم که نیکا توی آغوش و در قلمدوش میرعباس بزرگ شد تا زمانی که مرگ او را از نیکا گرفت.
توی یکی از عکسها، نیکا، دستش را دور گردن پدر حلقه کرده. پدر با دست چپ دستهای دختر را دور گردنش محکم کرده و با هم دارند از روی آتش میپرند.
آتش شاکرمی: این قشنگترین خاطره من از نوروز با نیکا است و یک چهارشنبهسوریای که خودمان در واقع تاریخش را تغییر داده بودیم به خاطر اینکه بتوانیم برگزارش کنیم کنار همدیگر.
(موسیقی)
حالا اولین چهارشنبه سوری و اولین نوروزی میآید که نیکا پیش عزیزانش نیست و جایش خالی است.
آتش شاکرمی: از وقتی نیکا را از دست دادم خب طبیعتا زمانهای زیادی دلتنگش میشوم، جای خالیاش را حس میکنم. مثلا من از وقتی که نیکا را از دست دادم دیگر پیتزا درست نکردم. چون که نیکا خیلی دوست داشت. دیگر کشک بادمجان درست نکردم چون که نیکا خیلی دوست داشت. دیگر بستنی شکلاتی نخریدم. آخرین بستنی شکلاتیهایی که توی فریزر داشتم و مال نیکا بودند را هفته پیش دور ریختم دیگر. چون نمیتوانستم در واقع خودم بهشان لب بزنم و هرچیزی من را یاد جای خالی نیکا میاندازد.
هر چیزی… این هرچیزی دقیقا قسمت سخت ماجراست. شاید بتوان در خانه پیتزا و کشکبادمجان نپخت. شاید بتوان با بستنی زعفرانی سر کرد. اما مطمئنیم توی خیابان هیچ وقت دختری را در حال خوردن پیتزا و بستنی شکلاتی نمیبینیم؟
آتش شاکرمی: جای خالیاش را بیشتر با نوشتن پر میکنم. گاهی هم گریه میکنم و بیشتر اوقات در خفقان هستم و حتی توان گریه کردن بهخصوص با صدای بلند را ندارم. فرصت این را پیدا نکردم در مراسم ختمش که در واقع مراسمی هم در کار نبود و توی مراسم چهلمش حضور داشته باشم. اما این روزها به این فکر میکنم که در مراسم پنجشنبه آخر سالش باشم. از طرفی احتیاج دارم که در یک چیز رسمی، یک مراسم رسمی از نیکا باشم. چون وقتی که توی هیچکدام از آن مراسم نبودم، وقتی بعد از صد روز، توی صدمین روزش بالاخره خودم تنها رفتم سر خاکش، احساسات خیلی خیلی عنانگسیخته هولناکی بهم هجوم آوردند و من تا یک ماه بیمار بودم و توان زندگی را از دست داده بودم.
آتش شاکرمی در مقالهی صوتی خودش گفته که بعد از مرگ خواهرزادهاش کوشیده معناهای جدیدی در زندگیاش ایجاد کند. معناهایی که او را سرپا نگه دارند.
آتش شاکرمی: از زمانی که شروع کردم در واقع به بازگو کردن این حقیقت نیکا و معرفیاش به ملتش، آن معنا شروع کرد به آفریده شدن و من را پیش برد. آن زیستن در تمرکز مطلق. که من تویش بودم و همچنان هستم به من کمک میکرد که به آن حقایق دسترسی داشته باشم و دسترسی زیادی داشته باشم و بتوانم به آن شکلی که شایسته است آنها را بیان کنم؛ در حد وسع خودم. شیوه مواجهه من با دلتنگیهایم برای نیکا و جای خالیاش و شیوه مواجهه من با امید و ناامیدی که همزمان در هردوتایشان دارد زندگی میکنم این است.
(موسیقی)
آتش شاکرمی: نیکای ما موجود شگفتانگیزی بود. هر بار که نگاهش میکردم احساس میکردم نه یک آدم، که چندین دختر جسور پر شر و شور پر از زندگی، اما غمگین و عمیق توی این بچه دارد زندگی میکند. این اواخر هر بار که نگاهش میکردم، با خودم میگفتم چقدر هر روز زیباتر میشود این بچه. چقدر هر روز زیباتر میشد جوجو. در آستانه بلوغ و شکوفاییاش بود. وقتی که به جنگ رفت. برای من آن جنگیدنش درست مثل آن پریدنش از سر آتش توی آن چهارشنبهسوری بود که بیوقفه میپرید، میپرید، و هر پریدنش انگار او را بیشتر به سمت آن مواجهه با خطر سوق میداد، ازش نیرو میگرفت.او شگفتانگیز بود. او اصلا در درون خودش نگاهش به خودش این بود که او یک ستاره است. ستارهای که گرفتار ظلمت و ناامیدی است.
(موسیقی)
پرده دوم: تکالیف سوگ
امسال اولین عیدی است که خیلی از خانوادهها در کنار عزیزانشان نیستند. عزیزانی که به یکباره رفتند و رفتنشان بسیاری را هم غمگین کرد و هم بهتزده. آدم در این شرایط باید چه کند؟ چطور باید نوروز یا هر سالگردی را بگذراند؟ کتابهای بسیاری درباره این موضوع به فارسی نوشته یا ترجمه شدهاند. در پرده دوم از این برنامه به دو تا از این کتابها میپردازیم.
اولین کتاب «رنج و التیام در سوگواری و داغدیدگی» نوشته «ویلیام وُردِن» با ترجمه «محمد قائد» است. نویسنده این کتاب را به گونهای نوشته که اگر با روانشناسی و نظریههایش آشنا نباشید باز هم میتوانید از آن یاد بگیرید تا هم دوران سوگ را بهتر بگذرانید و هم به دیگرانی که دچار سوگ هستند کمک کنید تا از این دوره، آسانتر عبور کنند.
یکی از مشهورترین توصیههای وُردِن این است که فرد سوگوار باید چهار مرحله را پشت سر بگذارد. او از این مراحل به «چهار تکلیف سوگ» یاد میکند.
یک - پذیرش واقعیت فقدان. دو - گذار از درد مصیبت. سه - انطباق با محیطی که شخص فقید در آن وجود ندارد. و چهار - تغییر جای متوفی از نظر عاطفی و ادامه دادن به زندگی.
وردن در بخشهای دیگری از این کتاب به ماتم و افسردگی، نقش مشاوره، سوگواریهای پیچیده و ماتم بر مرگهای خاص هم پرداخته. این آخری شامل مرگهای خودخواسته، سقط جنین و مرگ ناگهانی میشود. در بخشی از کتاب هم او از اهمیت آیینهای خاکسپاری گفته.

چیزهایی که فکر میکنم مراسم تشییع و یادبود میتواند انجام دهد:
۱- میتواند به فقدان واقعیت بخشد. دیدن پیکر متوفی کمک میکند که واقعیت نهایی و بازگشتناپذیر مرگ احساس شود.
۲- مراسم تشییع و یادبود میتواند فرصتی باشد تا افراد فکرها و احساسهای خود را دربارهی متوفی ابراز کنند. پیشتر دیدیم که به زبان آوردنِ فکر و احساس خویش دربارهی متوفی تا چه حد اهمیت دارد.
۳- مراسم ترحیم میتواند تاملی باشد بر زندگی کسی که دنیا را ترک گفته است.
۴- مراسم ترحیم این تاثیر را دارد که، اندک زمانی پس از وقوع ضایعه، شبکهای از حمایت اجتماعی گرداگرد خانوادهی مصیبتدیده ایجاد میکند و چنین حمایتی از جانب اجتماع میتواند در تسهیل ماتم بیاندازه موثر باشد.

متاسفانه کسانی هستند که فرصت مناسب برای به خاکسپاری عزیزانشان را نداشتند و انگار که این مرحله از سوگشان با اختلال مواجه شده. خانواده امیرحسین اویسی، از همکلاسیهای سابق من، در موقعیتی این چنینی بودند. امیرحسین به همراه همسرش، سارا و دخترشان عسل در دی ۱۳۹۸ در پرواز اوکراینی کشته شدند. با ارغوان خواهر امیرحسین صحبت کردم. صحبتمان هم از رمز ورود تلفن همراهش شروع شد. رمزی که برای او خیلی مهم است.
ارغوان اویسی: تقریبا چند سال پیش قبل از این اتفاق، امیر برایم گوشی خرید و خودش باز کرده بود که تست کند بعد بفرستد بعد خودش این رمز را گذاشته بود. از آن به بعد من هروقت گوشیام را عوض کردم، این رمز را انتخاب میکردم برای گوشیام. یک جورهایی - بهخصوص بعد از این اتفاق - احساس میکردم یک ارتباطی است که با امیر قطع نشده.
(موسیقی)
ارغوان اویسی: ما ۱۵ سال اختلاف سنیمان بود و اینکه این شاید باعث شد که امیر برای من بیشتر از یک برادر یک پدر باشد. چون من خیلی شیطان بودم. امیر دقیقا پا به پای من انرژی را داشت. کدام دختری است که انقدر با برادرش رابطه نزدیکی داشته باشد که همه رازهای زندگیاش را اولین نفر او بداند.
سام فرزانه: احساس میکنی که جایش خالی است توی زندگیات؟
ارغوان اویسی: مگر میشود حس نکنم؟ کسی که من توی هر لحظه زندگیام برمیگشتم و میگفتم که ااا زنگ بزنم به امیر بگویم داداش من مثلا دانشگاه قبول شدم. داداش میخواهم مهاجرت کنم. میخواهم بروم کلاس زبان. میخواهم نمیدانم… با فلانی دوست شدهام؛ تو اول باید ببینیاش تاییدش کنی تا من رابطهام جدی شود. میدانید بدترین چیزش چیست؟ این است که من احساس میکردم که همهجا من انقدر به امیر متکی شده بودم که بعد از این اتفاق بدترین چیزی که برای من پیش آمد این بود که احساس میکردم تا وسط یک راهی رفتهام، یک دفعه دستم ول شده و حالا من هیچچیز را بلد نیستم. یک چیزی که خیلی بد است توی این اتفاق، وقتی عزیزت را از دست میدهی هویتت را از دست میدهی. من خودم را گم کردم. نمیدانستم چه آرزوهایی داشتم. برای چه داشتم در زندگیام تلاش میکردم. اصلا چطور میخندیدم. چطور گریه میکردم. و وحشتناکترین بخشش این است که هویتت بمیرد و در واقع برای خودت هم داری انگار سوگواری میکنی. چون نمیتوانی این آدم جدید را بپذیری.
سام فرزانه: یک رسمی است در ایران، پنجشنبه آخر سال میروند به دیدن عزیزانی که دیگر نیستند و میروند سر مزار آنها، باهاشان صحبت میکنند، اگر اعتقاد داشته باشند فاتحه میخوانند. میخواستم ببینم اولین پنجشنبه آخر سالی که بعد از رفتن امیرحسین و همسر و دخترش بود، چه کردی؟ آیا رفتی سر مزارشان؟ نرفتی؟
ارغوان اویسی: این را بهتر است بگویم که خب مدلی که بچههای ما خاکسپاری شدند شاید خیلی متفاوت با روال عادی بود. هم نحوه به قتل رسیدنشان و هم نحوه خاکسپاریشان. یعنی سهم ما از خاکسپاری فقط یک تلفن بود به مادرم که گفتند مراسم تمام شده. خواه نا خواه یکی میبیند که عزیزش دارد خاک میشود و میگوید که من باور دارم که او الان اینجا هست. راستش را بخواهید من سر آن مزار رفتم. قبل از اینکه بیایم چندین بار رفتم. شاید بیشتر وقتهایی که احساس کردم که آنها کنار مناند وقتهایی بود که توی خیابان داشتم میرفتم سر کار، یک دفعه با خودم همینجور به آسمان نگاه میکردم، به نظر من الان برای من مقدسترین جاست چون آخرین جایی بوده که عزیزهایم را دیدهام. به آسمان نگاه میکردم، و واقعا با تمام وجودم با امیر دارم حرف میزنم. دارم قربان صدقه عسل میروم. دارم شوخیهایم را با سارا مرور میکنم و به نظر من آن خیلی خالصانهتر بود و حس بهتری به من میداد که احساس کنم آنها انقدر بزرگ هستند که توی زیباییها باشند تا بخواهند صرفا توی یک نمادی، یک جایی که اصلا ما نمیدانیم هستند یا نه… مثلا بگویم آنجا هستند. ولی بهتر است یک چیزی را بگویم.نمیگویم عادی میشود بعد از سال اول ولی هر روزش آن یک سال اول عین آن است که آن خبر را دوباره به تو میدهند و دوباره تو با او میمیری. اولین برفی که میآید… من یادم است سر آن برف من حالم بد شد چون پشت پنجره بودم بعد میگفتم من با عسل وامیستادیم منتظر برف میشدیم. توی هر لحظه آنها نیستند. توی تولدهایشان نیستند و این اولین بار است که تو این را تجربه میکنی. توی عید نیستند که زنگ بزند عسل بگوید نگاه کن عمه ارغوان من petام ماهی قرمزه. هیچ لحظهایش نیستند و من وحشتناکترین چیزی که گذراندم بازه زمانی اسفند و عید آن سال بود چون که تولد عسل بود، سالگرد ازدواج امیر اینها بود، بعد عید بود و دیوانهکننده بود چون هر لحظه منتظر زنگ زدنشانی. اصلا سال اول یکی از وحشتناکترین اتفاقهایی برای هر کسی که عزیز از دست داده میتواند بیفتد.
سام فرزانه: چه آرامت میکرد توی آن سال؟ یادت هست؟
ارغوان اویسی: یکی کار کردن بود یکی اینکه من یکی از پادکستهایی که خیلی دوست داشتم گوش میدادم، پادکستهای کینگرام بود. یک دلایلیاش که پادکست گوش میدادم به خاطر این بود که نمیخواستم که فضای اطرافم سکوت مطلق باشد. چون بلااستثنا وقتی این سکوت مطلق به وجود میآمد من نمیتوانستم خودم را دیگر از آن سیاهی، از آن فکرها نشان بدهم و قشنگ عین یک سیاهچاله بود. یک سختگیری که به خودم کردم و الان پشیمانم این است که الان بعضی وقتها احساس میکنم من هنوز هم سوگواری نکردهام.
سام فرزانه: یک اشاره کردی به اینکه هنوز سوگواری تو انگار تمام نشده. چقدر فکر میکنی برگزاری مراسم و بودن در کنار آدمهایی که این سوگ را با تو شریک هستند میتوانست کمک کند به اینکه زودتر به این مرحله برسی که عادت بکنی به خود جدیدت؟
ارغوان اویسی: یک تجربهای که من داشتم این است که نهایتا یک ماه است. بعد از یک ماه دیگر کسی برایش آنقدر مهم نیست که تو چقدر ناراحتی. همه میروند سراغ زندگی خودشان و برایشان خیلی مسخره است که تو اگر توی آن غم حتی مانده باشی. من احساس میکنم که آن مراسم تنها جایی است که تو حق این را داری که هرجور میخواهی خودت را خالی کنی و کسی به تو هیچ حرفی نمیزند. برای اولین بار انقدر به غم تو احترام میگذارند که نیایند خیلی ایدههای خودشان را برای تو مطرح کنند. یک چیزی که خیلی خیلی به من کمک کرد خانوادههایی بودند که در این اتفاق متاسفانه برای اینکه این همه تعداد این بچهها زیاد بودند ولی برای من تنها چیزی که داشت این بود که بعد از این اتفاق انقدر این تعداد زیاد بود که من وقتی که وارد گروه خانوادهها شدم تا چند ما حرفی نمیزدم آنجا.
سام فرزانه: گروه خانوادههای قربانیان پرواز اکراینی
ارغوان اویسی: بله گروه انجمن پرواز. بعد وقتی که واردش شدم اصلا هیچ حرفی نمیزدم و و فقط سعی میکردم ببینم چه حرفهایی از احساساتشان زده میشود و یک جاهایی میگفتم ااا این هم این احساس را دارد پس من عجیب و غریب نیستم. و حالا میخواهم یک استثنا قائل بشوم. این بحث فقط سر این نیست که بگویم حتما همه باید صد نفر با هم این اتفاق برایشان افتاده باشد تا بگویند همدرد پیدا کنیم. من یک دخترخالهای دارم که همسر خیلی جوانش فوت کرد و او یکی از کسانی بود که قشنگترین حالت همدردی را با من داشت. بعضی وقتها یک پیام به من میداد یا یک کتاب معرفی میکرد که آن برای من بهتر از هزار تا سوره یس و هزار تا چیز دیگری بود که بغل گوشم میخواندند.
سام فرزانه: یادت است چه کتابی بهت معرفی کرد؟
ارغوان اویسی: راستش من کتاب «عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست». واقعیتش را بخواهید وقتی من این کتاب را خواندم، بیشتر آرزو میکردم کاش این کتاب جزو کتابهایی باشد که همه آدمها بخوانند چون بیشتر به نظرم به درد کسانی میخورد که اطرافیان کسیاند که عزیز از دست داده. که این کتاب را بخوانند تا بدانند آن روز باید چکار کنند.
«عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست» یکی از دو ترجمه کتابی نوشته «مگان دیواین» است. ترجمه دیگر با عنوان «اشکال ندارد که حالت خوب نیست» به بازار کتاب ایران عرضه شده است.
نویسنده این کتاب رواندرمانگر است. او این کتاب را بعد از آن نوشته که شریک زندگیاش در حال شنا غرق میشود. خانم دیواین نوشته که بعد از مواجهه با مرگ کسی که دوستش میداشته میخواست تلفن را بردارد و با تکتک مراجعانش تماس بگیرد و از آنها بابت آنکه نمیدانست در موقعیت غم و اندوه چطور باید به آنها کمک میکرده عذرخواهی کند.
مخاطب او در این کتاب هم کسانی هستند که خود با سوگ دست به گریبان هستند و هم آنهایی که کسی از اطرافیانشان در حال سوگواری است.
نویسنده کتاب آمریکایی است و طبیعتا مثالهایی که میزند و موقعیتهایی که تشریح میکند به فرهنگ آمریکایی مربوط است. با این حال نکات آموزندهای هم برای خواننده ایرانی در کتاب پیدا میشود.
یکی از مثالهایی که در کتاب آمده و شاید برای ایرانیها هم آشنا باشد، از پدری است که دخترش را از دست داده است. او سه سال بعد از مرگ دخترش میگوید که از دست دادن دخترش بینظمی در وضع جهان بوده و این طور نیست که حتما آن طور که مردم میگویند، دلیل و منطقی ماورایی در کار بوده:

من خستهام از شنیدن اینکه در پس مرگ تو و شکستن قلب من حتما دلیلی وجود داشته است و اینکه وقتی به آن نقطه برسیم همهچیز با عقل جور درخواهد آمد؛ اما هرگز عاقلانه نخواهد بود، حتی اگر زمانی قلب من از فرط اینهمه درد از تپش بایستد. دلم برایت تنگ شده است، ایکاش هیچوقت تنهایم نمیگذاشتی.

(موسیقی)
پرده سوم: سندروم قلب شکسته
در فارسی - مثل انگلیسی - وقتی صحبت از غم و اندوه میشود ما از قلبمان میگوییم که گرفت، که به درد آمد، که مچاله شد، که شکست و هزار تکه شد و حتی آتش گرفت. اما مرکز احساسات ما مغز ماست و قلب، کارش پمپاژ خون است. پس چطور میشود که موقع صحبت از بزرگی سوگ از قلبمان میگوییم و نه از مغزمان؟
این سوال را با دکتر سام چیتساز فوق تخصص قلب و عروق مطرح کردم.
سام چیتساز: در قرنهای گذشته اعتقاد بر این بود که قلب انسانها مرکز تفکر و مرکزعواطف است. شاید یک علتش این بود که با تغییرات عواطف، با تغییر احساسات ما به صورت فیزیکی این را در قفسه سینهمان، در قلبمان احساس میکنیم. به عنوان مثال وقتی که شما یک کسی را میبینید که واقعا دوستش دارید، عاشقش هستید، قلبتان شروع میکند به تپش کردن. یا وقتی که هیجانزده میشوید. یا وقتی که مثلا سوگوار میشوید یا ناراحت میشوید آن غم را در قلبتان احساس میکنید. خب قلب یک ماهیچهای است که به عواطف بسیار سریع جواب میدهد. شما میتوانید احساس کنید که ضربان قلبتان میرود بالا. نه تنها تعداد ضربانتان میرود بالا، بلکه قلبتان با قدرت بیشتری میزند. آن چیزی که ما اصطلاحاً بهش میگوییم تپش قلب. فکر میکنم که این علت اصلی بوده که همیشه ما فکر میکردیم عواطف مرکزش در قلب است.
سام فرزانه: توی شوکهای عاطفی که برای ما به وجود میآید قلب چه واکنشی نشان میدهد؟ چه اتفاقی میافتد که همین که گفتی، چه از روی محبت، چه از روی عصبانیت، ناراحتی، این قلب ماست که واکنش نشان میدهد.
سام چیتساز: خب قسمتی از این واکنش به احساسات یک پاسخ فیزیولوژیک است. یعنی شما مثلا وقتی که میخواهید یک فعالیت سنگینی را انجام دهید، قلب با تندتر زدن خودش را آماده میکند برای آن فعالیت سنگینتر. یا وقتی که در معرض یک اتفاق عاطفی سنگینی قرار میگیرید، خب به همان منوال قلب دوباره پاسخ میدهد. ولی از طرف دیگر گاهی اوقات این پاسخ قلب به عواطف یک حالت بیمارگونه به خودش میگیرد. به عنوان مثال به صورت مزمن ما میدانیم که تنهایی، افسردگی، غمگینی یکی از فاکتورهای خطر است برای گرفتگی رگهای قلب. همینطور در مواردی حتی به صورت حاد این میتواند خودش را بروز دهد. مثلا ما یک بیماریای داریم به اسم سندروم قلب شکسته یا Takotsubo. چی هست حالا این سندروم قلب شکسته؟ در بعضی افراد وقتی که در معرض یک شوک عاطفی قرار میگیرند، این قلبشان، یک قسمتی از قلبشان شروع میکند از حرکت واایستادن. به قول معروف آن نوک قلبشان ضعیف میشود. دیگر تکان نمیخورد.
سام فرزانه: آن قسمتی که وقتی میخواهند خیلی گرافیکی قلب را بکشند، آن قسمت تیز پایینش. درست است؟
سام چیتساز: آن قسمت تیز پایینش دقیقا. آن نوک قلب در حقیقت. آن قسمت تکان نمیخورد. و من شخصا تجربه درمان این بیماران را هم داشتهام. من میتوانم به عنوان مثال یک موردی را ذکر کنم که خانمی بودند که بعد از تعطیلات کریسمس بستری شدند ظاهرا با یک حمله قلبی. یعنی درد قفسه سینه و تظاهرات دیگری که یک حمله قلبی میتواند داشته باشد. ولی بعد از بررسی، بعد از آنژیوگرافی متوجه شدیم که نه این واقعا این سندروم قلب شکسته است. و بعد از اینکه من رفتم نشستم با این خانم دقایقی را صحبت کردم و همچنین دو نفری که همراه ایشان بودند، مشخص شد که در آن کریسمس دو نفر از بچههای این خانم که همیشه بهشان سر میزدند، برای اولین بار در آن کریسمس نیامدند بهشان سر بزنند و ظاهرا تمام مدت آن تعطیلات را ایشان داشتند گریه میکردند از ناراحتی و این شد که در حقیقت بعد از کریسمس بستری شدند با این سندروم قلب شکسته.
سام فرزانه: خیلی وقتها من دیدهام کسانی که با یک غم بزرگ مثل غم از دست دادن یک عزیز روبرو میشوند، دستشان را مشت میکنند و به جایی که قلب هست، به قفسه سینهشان میکوبند. آیا هیچ ارتباطی هست بین این حرکت و آن اتفاقی که دارد توی قلب میافتد واقعا؟
سام چیتساز: شاید یکی از سنگینترین دردهایی که یک نفر ممکن است تجربه بکند همان درد حمله قلبی و ما توی کتابهای پزشکی داریم کسی که این حمله قلبی را پیدا میکند مشت خودش را میگذارد روی سینهاش. اینقدر که این درد سنگین است و اینقدر که این درد را عمیق میتواند احساس بکند.
سام فرزانه: یعنی در واقع میخواهد با این دست را گذاشتن روی سینه یک جوری آن درد درونی را کم بکند نه؟
سام چیتساز: دقیقا. هم آن و هم ابراز اینکه چقدر این درد برایش سنگین است. انگار که کسی دارد مشت میکوبد به سینهاش. یا انگار که یک فیلی نشسته روی سینهاش از این سنگینی این درد. جالب است بدانید که توی قرنهای گذشته، وقتی که کسی حمله قلبی بهش دست میداد و دچار ایست قلبی میشد، خب آن موقع شاید شوک الکتریکی وجود نداشت. ولی یک تجربهای را داشتند که گاهی اوقات با مشت محکم زدن به قفسه سینه بتوانند آن آدم را از ایست قلبی دربیاورند. در حقیقت مثل این میماند که یک شوکی را به قلب وارد میکند و آن قلبی را که حالا در ریتم نامنظم رفته یا دچار ایست قلبی شده را در حقیقت در میآورد و به ریتم عادی برمیگرداند.
سام فرزانه: چطور میشود این قلبی که … قبلتر هم گفتی. گفتی به صورت خودکار خودش میآید تصمیم میگیرد، حالا چه در آن سندروم قلب شکسته که یک تکهاش از کار انگار میافتد یا اینکه چطور فرمان را مستقیم از مغز میگیرد بدون اینکه ما بخواهیم تاثیری بگذارد رویمان، شروع میکند تندتر زدن، کندتر زدن. چطور میشود مراقب یک چنین عضوی بود؟
سام چیتساز: سوال بسیار خوبی است. ما محور مغزی- قلبی را داریم که میگوید هرآنچه که تو در مغزت میگذرد، ناخودآگاه از طریق آن سیستم خودکار عصبی روی قلب هم اثر میگذارد. بنابراین همانطور که افسردگی، غمگینی، یک فاکتور خطر است برای بیماریهای قلبی، شاد بودن، به غم خیلی فکر نکردن هم میتواند یک فاکتوری باشد برای بهبودی قلب. اگر کسی قلبش مشکل دارد، نارسایی دارد، میتواند کمک کند.
سام فرزانه: خب ولی این میشود یک جور مثل مسکن عمل کردن. در واقع ما غم را میزنیمش کنار برای اینکه شادتر باشیم. آیا تنها راهش همین است که ما فراموش بکنیم؟
سام چیتساز: نه من فکر میکنم فراموش کردن راهش نیست ولی اینکه چطور بتوانیم از این احساس منفی برسیم به یک احساس مثبت؛ یعنی آن کسی که فوت کرده، در بین ما نیست چطور بتوانیم به شادی ازش یاد بکنیم و چطور بتوانیم یک جایگزینی را، حالا ممکن است ما صد در صد نتوانیم این فرد را جایگزین کنیم. ولی چطور بتوانیم یک فاکتوری را وارد زندگیمان کنیم که بتواند آن نبود را یک خرده پر بکند.
(موسیقی)
پرده چهارم: سوگ سیاوش
فیلم انیمیشن کوکو را تماشا کردید؟ فیلم جذابی است. ماجرای جشن مردگان مکزیکیهاست. البته با کلی ادویهی فیلمهای هالیوودی. در این فیلم گفته میشود که فلسفه جشن مردگان مکزیکیها این است که آدمها دو بار میمیرند. یک بار که جسمشان میمیرد و بار بعدی که از یادها میروند. پسرکی که قهرمان داستان است، سعی میکند تا یاد یکی از اجدادش را زنده نگه دارد تا همچنان در مرحله اولیهی مرگ باقی بماند. هرچند این فلسفه با آنچه که واقعا در میان مکزیکیها رواج دارد متفاوت است، اما یک چیز در واقع و داستان مشترک است و آن هم جشنی است که برای مردگان گرفته میشود.
سام فرزانه: خانم زهره بیات ریزی استاد جامعهشناسی در دانشگاه آلبرتای کانادا هستند. و تحقیقات مفصلی انجام دادهاند خانم بیات ریزی درباره جامعهشناسی مرگ. شاید بد نباشد از همین مکزیک شروع کنیم که به نظر میرسد جشن مفصلی هم برای مردگان دارند. آیا منحصر به مکزیک است چنین جشنهایی یا نه جاهای دیگر دنیا هم چنین جشنهایی پیدا میشود؟
زهره بیات ریزی: کلا رابطه بین جهان مردگان و زندگان یک موضوعی است که قدمت بسیار زیادی در جوامع بشری دارد. این جشنهای مردگان را در واقع میشود گفت که در مناطق مختلفی از جهان با فرهنگهای متفاوت میشود پیدا کرد. در خود ایران هم به شیوههای مختلف مثلا، آیین سوگ سیاوش، و بعضی از آیینهای قبل از عید نوروز به همین جشنهای مردگان مربوط میشود.
سام فرزانه: یعنی یک جور اعتقاد بر این بوده که مردگان در این روزها برمیگردند و پیش عزیزانشان خواهد بود؟
زهره بیات ریزی: بله کلا وجود مردگان در میان زندگان یک تفکر غالبی بوده و هرچه که تمدن انسانی پیشرفت کرده، به طرف شهرنشینی رفته، این وجود مردگان در میان زندگان محدودتر و محدودتر شده و این مراسمی هم که میبینیم به عنوان مثلا جشنهای مردگان، اینها دیگر باقیماندهای از آن هستند.
سام فرزانه: که برای بخش عمدهای از ایرانیها میتواند همین سر زدن به عزیزان از دست رفته در آخرین پنجشنبه سال باشد.
زهره بیات ریزی: بله. این سر زدن به آرامگاه رفتگان در آستانه نوروز، یک مراسمی است که گفته میشود برمیگردد به آیینهای هزاران سال پیش و بعد همینجوری ادامه پیدا میکند و بعد با گسترش آیینهای یکتاپرستی مثل زرتشتیگری یا اسلام یا حتی در مسیحیت اینها یک جورهایی دچار تحول و تطور میشوند. ولی در واقع اصل این آیینها برمیگردد به این عقیده که یک سری ایزدها، خدایان نباتی وجود دارند و این خدایان نباتی در زمستان در زیر خاک هستند و بعد در آستانه بهار از زیر خاک در میآیند. یعنی چیزی که مرده هست زنده میشود. و یکی از تبلورهای این در شخصیت سیاوش است که به قول استاد مهرداد بهار یکی از ایزدهای شهیدشونده نباتی هست، ما میدانیم که سیاوش کشته میشود و آن جایی که خونش ریخته میشود از آنجا یک گیاهی در میآید و آن گیاه نشانه زندگی است و برای آنکه آن گیاه دربیاید آن ایزد باید کشته شود. قبل از نوروز برای سیاوش یک مراسم بزرگداشتی گرفته میشده به عنوان سیاوشان و این وقتی است که سیاوش در واقع برمیگردد. و مردگان هم با او برمیگردند. رویش زندگی از مرگ و مردم میروند و از این مردگان تشکر میکنند برای برگرداندن زندگی. ما آیین گیسبریدن را داریم برای سیاوش. اگر ما گیس را نشانه برکت بدانیم یعنی برکت از جهان رخت برمیبندد و این دوباره برمیگردد به شکل مثلا خرمن گندم و این جور چیزها. و این گیس بریدن که در شاهنامه هم بهش اشاره شده که وقتی که سیاوش کشته میشود، فرنگیس گیس خودش را میبرد.
به هر حال این آیینها در ایران حداقل پنج هزار سال قدمت دارد و به طور جسته گریخته ممکن است اجرا شود ولی به شکل گسترده از ماوراءالنهر تا بینالنهرین این آیینها وجود داشتهاند.
سام فرزانه: خب این نشان میدهد که اگر یک آیینی پنج هزار سال میماند نشان میدهد که یک کارکردی داشته توی آن جامعه برای همین مانده. چه فایدهای هست در این مراسم ترحیم، در این مراسم گوناگونی که بعد از از دست رفتن یک فرد برگزار میشود در نقاط مختلف جهان و همینطور در ایران؟
زهره بیات ریزی: ببینید آیینها و شعائر این کارکرد را دارند که یک ساختار و فضایی ایجاد میکنند برای احساس کردن و بیان آن احساسات. یعنی که بعد از اینکه مثلا یک کسی فوت کرده یک موقع برای گریه کردن است. یک موقعی برای سور دادن است. که مثلا یک سوری میدادند از طرف مرده، و غذا میدادند به افرادی که میآمدند. و اینها یک ساختاری ایجاد میکند برای اینکه ما احساساتمان را در آن کانال بریزیم و حمایت بشویم از طرف دیگران به خاطر اینکه این ساختار، این آیینها پذیرفته شدهاند از طرف همه و مشخص است چطور میتوانند به طرفی که عزادار است احساساتشان را بیان کنند. چه رفتاری از طرف آن عزادار پذیرفته شده است. مثلا به سر و صورت زدن، کشیدن مو، خاک بر سر ریختن، خودشان را روی جسد انداختن، این فقط در آن آیین پذیرفته شده است. شما مثلا در حالت عادی نمیتوانی بروی این کار را بکنی. به هر حال اینها یک ساختاری از بایدها و نبایدها ایجاد میکنند و به افراد کمک میکنند که در یک لحظه بحرانی بدانند که چه کارهایی میتوانند بکنند یا نکنند.
سام فرزانه: خب اگر این فرصت نباشد برای اینکه یک چنین مراسمی برگزار شود، این چه تاثیری میتواند بگذارد روی کسانی که داغدار هستند؟
زهره بیات ریزی: ببینید سوگ یک تجربه شخصی و فردی نیست. سوگ یک تجربه جمعی و اجتماعی است. به این شکل که اولا ما برای کسی سوگ میگیریم که با او یک رابطهای داشتهایم. همان یک چیز جمعی است. و بعد این سوگ را با دیگران معمولا تقسیم میکنیم. وقتی که کسی فوت میکند معمولا همه به شکل خودجوش وارد صحنه میشوند و برای همین هم شاید هست که وقتی که مثلا کسی خارج از ایران باشد و یکی از عزیزانش فوت کند، یک رسمی هست در میان خیلی از افراد که این را نمیگویند. پنهان میکنند. میگویند که آن فرد نباید در تنهایی این سوگ را تحمل کند و این بیرحمانه است. در نتیجه یک بیرحمی را ما میبینیم در اینکه یک کسی نتواند در جمع دیگران، در آغوش دیگران این سوگش را تجربه کند و بیان کند و حمایت بگیرد. از طرفی این سوگش را ببیند که دیگران هم به آن ارزش میدهند. چون یکی از کارکردهای این آیینهای سوگ این است که یک قالبی ایجاد میکند برای ارزشبخشیدن به آن فردی که فوت کرده و به آن فردی که سوگدار است. یعنی ما داریم میگوییم که بله این سوگ شما واقعا ارزش سوگ را دارد. ارزش اینکه این همه آدم جمع بشود را دارد. و این را در واقع یک مشروعیت اجتماعی ما میدهیم. حالا اگر شما نتوانید این را ازش برخوردار شوید به عنوان یک فردی که سوگ دارد، حالا به هر دلیلی. مثلا بچه شما اعدامی بوده. یا اینکه مثلا بعضی وقتها افرادی که خودکشی کردهاند و خیلی وقتها این افراد احساس میکنند که نمیتوانند این را به شکل اجتماعی ابراز کنند و آن حمایت لازم را بگیرند. برای چه؟ برای اینکه افراد، اطرافیانشان ممکن است که به این سوگ اینها مشروعیت ندهند. و افرادی که از این محروم میشوند ممکن است که بعدا دچار اختلال سوگ بشوند. ممکن است که دچار این موضوع بشوند که هیچوقت نتوانند از آن بگذرند.
سام فرزانه: و وقتی که یک جمع، یک جامعه با یک سوگ روبرو میشود، آنها آن موقع چطور میتوانند با این سوگ کنار بیایند؟ آن موقع آیا شیوه مواجهه سنتیای با آن داریم؟
زهره بیات ریزی: این سوال جالبی است و در موارد زیادی این شده. مثلا وقتی که زلزلههایی شده که یک تعداد زیادی کشته شدهاند. یا در زمان جنگ که مثلا بعضی وقتها در شهرهای بزرگتر دهها یا صدها شهید را با هم میآوردند و تشییع میکردند، یا اینکه این مراسمها توسط حکومتها به گروگان گرفته میشوند و ثبت میشوند به اسم خودشان. آن جامعهای که این را تجربه میکند ممکن است در یک حالت شوک و بهت باشد و نتواند آن فرصت لازم را پیدا کند که این را تجربه کند و این را به شکل سالم در یک ساختار سالم و مشروعیت داده شده این را تجربه کند. خب؟ این از بین نمیرود. این میماند در خیلی از افراد و بعدا خودش را به شکلهای مختلف ممکن است نشان دهد. از جنبه سیاسیاش اگر بخواهیم نگاه کنیم وقتی که جامعهای محروم شود از ابراز عزا، ابراز خشم، آن هم ممکن است که در خاطره جمعی بماند. مثلا بعد از هواپیمای اوکراینی یا بعد از مثلا بعضی از این کشتهشدگان حوادث اخیر که بعضا نتوانستند برایشان مراسم بگیرند یا جسد فرد کشته شده از خانواده گرفته شد و یک جایی نامعلوم یا دورافتادهای به خاک سپرده شده؛ اینها یک جوری در خاطره جمعی باقی میماند به شکل یک خشم فروخوردهای که بعدا ممکن است برگردد.
سام فرزانه: حالا برای کسانی که دوست دارند یک چیزهایی بخوانند، یک مقداری بیشتر آشنا بشوند با این مفاهیم کتابی هست که بتوانید توصیه کنید؟
زهره بیات ریزی: بله یک کتابی که من خودم خواندهام و میتوانم توصیه کنم کتاب سووشون سیمین دانشور است که در همین پادکست هم شما در موردش صحبت کردهاید قبلا ولی این کتاب از این جهت جالب است که در مقاطع مختلف تاریخ ایران این دوباره برمیگردد. یعنی این کتاب بعد از جنگ جهانی دوم و کودتای ۲۸ مرداد، نوشته شده، و دوباره در زمان انقلاب ممکن است یک تفاسیر متفاوتی از آن ایجاد شود و الان هم دوباره این کتاب رابطه دارد و یک تفاسیر متفاوتی میشود ازش انجام داد. این هی برمیگردد متاسفانه به زندگی جمعی ایران برای اینکه ما درگیر این موضوع هستیم.
سام فرزانه: جالب هم هست که بهشان اجازه سوگواری داده نمیشود یعنی از طرف حکومت دارند آن را محدود میکنند.
زهره بیات ریزی: بله
(موسیقی پایانی)
ممنون از اینکه این شیرازه ویژهی پنجشنبه آخر سال را شنیدید. میدانید! راستش را بگویم که ساختن این پادکست با این موضوع در پایان سال رفته اصلا آسان نبود. شاید باید آرزو کنم که این، آخرین باری باشد که چنین میسازیم و شما هم آخرین نوبت باشد که چنین میشنوید. آرزوی محالی است؟ نمیدانم. اما از طرفی با شما که تعارف نداریم، و خب با کسانی که تعارف نداریم، علاوه بر شادیها از اندوهها هم میتوان گفت. رسمی کهن در یادکرد رفتگان بود که خفتگان زیر خاک را به جرعهای مهمان میکردند، همان که جناب حافظ میفرماید: اگر شرابخوری جرعهای فشان بر خاک / از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؛ الغرض این را هم جرعهای شیرازه بدانید به یاد رفتگان و خفتگان، بر خاک.
با تشکر فراوان از مسلم علیپور، نوازنده خوب کمانچه و همینطور از امیر احمدی آریان، برای ترجمهی شعر فرانک بیدارت. همچنین سپاسگزارم از حضور ارغوان اویسی، سام چیتساز و زهره بیات ریزی که با ما صحبت کردند.
موسیقی پایانی شیرازه کاری از بهروز شادفر است.
بهمن کلباسی و مریم زهدی در اجرای برنامه به من کمک کردند.
سردبیر ما سیما علینژاد است.
من تهیهکننده این شیرازه هستم که پیشاپیش نوروز ۱۴۰۲ را به شما تبریک میگویم و امیدوارم سالی داشته باشید و داشته باشیم، بارها به از این سالها: گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن/ چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور. ارادتمند شما، سام فرزانه. نقطه.












