شیرازه - کتابخانه قرن (۳۴): خداوند الموت

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.


سام فرزانه: درباره کتاب خداوند الموت اولین سوالی که میخواهم بپرسم از تو این است که آیا با خواندن این کتاب آدمها با اسماعیلیان مثلا یا سرگذشت حسن صباح آشنا میشوند؟
داریوش محمدپور: جواب خیلی سرراستش این است که یک شناخت خیلی سطحی و افسانهای و تخیلآمیز از اسماعیلیه و حسن صباح پیدا میکنند که کم و بیش هیچ ارتباطی به زندگی واقعی هیچکدام از اینها ندارد.
سلام. داریوش محمدپور بود که همین اول کاری آبِ پاکی را ریخت روی دست ما و تکلیفمان را روشن کرد که از خداوند الموت هر انتظاری میخواهیم داشته باشیم به جز اینکه ما را با این گروه از مسلمانان به درستی آشنا کند و نوری بر تاریخشان بتاباند.
داریوش محمدپور: شما ممکن است حیرت کنید که منبع شناخت خیلی از کسان درباره اسماعیلیه در ایران همین کتاب ذبیحالله منصوری است. یعنی مثلا من دو تا مثال مشخص بزنم از کسانی که با من دوست بودند و زمانی که فهمیدند من اسماعیلیام، اولین چیزی که از دهانشان آمد بیرون همین کتاب خداوند الموت ذبیحالله منصوری بود. یکی از اینها زندهیاد پرویز مشکاتیان بود. فرد دیگر هم که خب هوشنگ ابتهاج بود، سایه بود. سایه هم وقتی درباره اسماعیلیه صحبت میکرد، یکی از ارجاعات طبعا همین خداوند الموت بود، به خاطر اینکه کتاب رایجی بود دیگر.
داریوش محمدپور، عضو هیئت علمی و پژوهشگر ارشد موسسه مطالعات اسماعیلی است. او در نوجوانی «خداوند الموت» را خوانده و از آن لذت برده، اما حالا که به آن نگاه میکند میگوید یکی از مشکلات کتاب درهمآمیختن شخصیتهای تاریخی است. از همه مهمتر شخصیت حسن صباح است که در این کتاب با شخصیت «حسن دوم»، از امامان اسماعیلی، یکی فرض شده است. آنقدر این مشکل بزرگ بوده که خود ذبیحالله منصوری و یا خود ناشر تصمیم گرفته در مقدمهای که سالها بعد بر کتاب نوشته، توضیحی درباره آن بدهد.

در کتاب روایتی مربوط به اعلام قیامت القیامه از طرف حسن صباح وجود دارد که صحیح نمیباشد و قیامت القیامه بعد از حسن صباح از طرف داعی، حسن دوم اعلام شده است.

داریوش محمدپور: ذبیحالله منصوری کاری که میکند، کل داستان را حول شخصیت حسن صباح میسازد - که بعدا البته آن ماجرای اعلام قیامت وارد میشود که هیچ ربطی به دوره حسن صباح ندارد. هفتاد - هشتاد سال بعد از مرگ حسن صباح به وجود میآید این ماجرا.
مهمترین معنای قیامت در مذهب اسماعیلیان یعنی برداشتن قید زمان و مکان از عبادت. یعنی به تشخیص امام اگر فرد یا افرادی به مرتبهی بالای روحانی برسند از انجام مناسک مذهبی معاف هستند.
حالا بیایید قبل از این که سراغ خود کتاب «خداوند الموت» برویم، شمهای کوتاه از اسماعیلیان بگوییم و اینکه از کجا و چگونه راه آنها از شیعیان دوازده امامی جدا شد.
داریوش محمدپور: امام جعفر صادق چهار تا پسر داشت و درباره هر چهار تا پسر امام جعفر صادق دعوی امامت مطرح شده. یعنی آنچه که ما بنا به روایتهای تاریخی میدانیم - که کمابیش علیالاتفاق همه به آن معتقدند - این است که امام جعفر صادق به پسر ارشدش اسماعیل نص کرد. یعنی گفت که بعد از وفات من اسماعیل جانشین من است. منتها روایتهای تاریخی میگویند که اسماعیل پیش از وفات پدرش از دنیا میرود.
اما شیعیان دوازده امامی معتقد هستند که امام ششم - یعنی جعفر صادق- فرزند سومش به نام موسی را به جانشینی خویش برگزید. همان که به امام موسی کاظم شهرت دارد و پسرش رضا در مشهد دفن شده.
داریوش محمدپور: اسماعیل چون در دوره حیات پدرش از دنیا میرود، اسماعیلیان میگویند که نص به قهقرا برنمیگردد. یعنی وقتی که امام به یک کسی نص کرده خب شوخی شوخی نیست که، الکی نیست که، آن به علم الهی مربوط میشود. در نتیجه اگر اسماعیل شده امام، یعنی چه؟ یعنی امامت در ذریه اسماعیلی امتداد پیدا میکند. پس امامت میرسد به پسرش که محمدبناسماعیل باشد.
پس شیعیان به دو دسته بزرگ تقسیم شدند؛ یک دسته شیعیان دوازده امامی و دسته دیگر اسماعیلیها. البته انشعابات مذهبی به همینجا ختم نشد و در خود شاخهها هم زیر شاخههای جدید پدید آمدند.
داریوش محمدپور: در دوره فاطمی هم این انشقاقها به وجود میآید. یعنی شما از زمان محمدبناسماعیل تا سه چهار تا امام بعدی - که میرسیم به امام دوازدهم اسماعیلی، محمد مهدی که اولین امام خلیفه فاطمیست، که بنیانگذار خلافت فاطمی شیعی در شمال آفریقاست - باز هم انشعابات دیگری رخ میدهد. مشهورترینشان همان قرمطیان که از بدنه اصلی جدا شدند. بعد در دوره حاکم بامرالله یک شاخه دیگری از اسماعیلیان جدا شدند که موسوم شدند به دروزیان. به خاطر اینکه اینها قائل بودند به اینکه حاکم بامرالله نمرده، به آسمان رفته. معراج رفته مثل مسیح و یک زمانی در آینده بر خواهد گشت و ظهور خواهد کرد و دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد. یعنی همان ایده قائم و مهدی و نمیدانم مسیح آخرالزمان و این حرفها.
دروزیان هماکنون در لبنان، سوریه، اردن و سرزمینهای فلسطینی و اسرائیل به سر میبرند. بقیهی اسماعیلیان هم در دوره المستنصر بالله، خلیفه فاطمی و از امامان اسماعیلی، به دو شاخه تقسیم شدند؛ یک گروه اسماعیلیان مستعلوی و گروه دیگر اسماعیلیان نزاری.
داریوش محمدپور: آن اسماعیلیان مستعلوی باز چند تا شاخه کوچکتر دارند؛ اسماعیلیان داوودی و اسماعیلیان علوی و اسماعیلیان سلیمانی که عمدتا الان در هند و یمن امروزی و عربستان سعودی امروزی ، این اسماعیلیان متمرکزند. و شاخه بزرگ که میشود شاخه نزاریان، که امتداد و استمرار آن شاخه نزاری شیعه اسماعیلی میرسد به اسماعیلیان نزاری امروزکه امام چهل و نهمشان میشود کریم آقا خان - که در واقع نسبش میرسد به اسماعیل بن جعفر صادق.
حسن صباح، در زمان خلافت و امامت المستنصر بالله، به مذهب اسماعیلی در آمد. او رهبر گروهی بود که میگفتند نزار، پسر بزرگ المستنصر، امام است. حسن صباح از مصر به ایران باز میگردد و شاخهی اسماعیلیان نزاری از این زمان در ایران پا میگیرد.
حسن صباح، نخستین فرمانروای الموت بود. بعد از او دو نفر دیگر رهبری اسماعیلیان را بر عهده میگیرند تا زمانی که حسن دوم خود را امام اسماعیلی میخواند و اعلام میکند که قیامتالقیامه فرا رسیده است.
(موسیقی)

بازار حشاشین که در تمام شهرهای بزرگ ایران وجود داشت بازار داروفروشان بود.

نویسنده با این جملات در همان نخستین سطرهای کتاب یکی از افسانههای بر سر هر کوی و بازار درباره اسماعیلیان را نفی میکند و جای آن افسانه دیگری بدعت میگذارد. مینویسد اگر به پیروان مذهب اسماعیلی حشاشین میگویند نه به خاطر آن بوده که از صبح تا شام گرم دود کردن حشیش بودهاند، بلکه کار و بارشان داروفروشی بوده است. خب البته که قسمت دوم راست نیست؛ دلیلتراشی است در توجیه اسمی که اسماعیلیان به آن معروف بودند.

در دامنه کوههای الموت آبادیهایی بود که زارعین در آن به سر میبردند و زنها و اطفال روستایی هنگامی که فرصت داشتند در دامنههای اطراف گیاهان طبی را جستوجو میکردند و بعضی از آنها گیاههای اهلی را در باغچهها یا کشتزارهای خود میکاشتند. روستاییان گیاهها و گلها و ریشههای گیاهی را که خاصیت طبی داشت به محمود سجستانی که یکی از مباشرین خداوند بود میفروختند و او هم آنها را به شهرهای نزدیک و دور صادر میکرد و حساب خرید و فروش گیاهان طبی را در دستکهای مخصوص نگاه میداشت و به نظرِ خداوند میرساند.

جنابِ خداوند اینجا یعنی «حسن صباح». ذبیحالله منصوری بنا را بر این میگذارد که اسماعیلیان سیستم اقتصادی متمرکزی همچون کشورهای کمونیستی داشتند و همه تلاش میکردند و درنهایت پولها برای پروژههای خداوند الموت یک جا گرد میآمد و بقیه هم از آن بینیاز بودند.
همین آقای سجستانی، که پیشتر ذکرش گذشت و انگار مدیر بخش خرید و فروش گیاهان دارویی بوده، یک بار که با حسن صباح به حساب و کتاب نشسته بودند درباره بالا بردن نرخ دارو و کسب سود بیشتر با رهبرشان به گفتوگو مینشیند که هم فرصتی برای بروز جنبههای انساندوستانهی رهبرشان است و هم مجالی برای جلوهگری از سیستم اقتصاد مرکزیشان:

«آیا خداوند موافقت میکند که بر بهای داروهای شیمیایی که به خراسان حمل میگردد افزوده شود؟» حسن صباح گفت: «نه ای محمود سجستانی، ما از تهیه داروهای گیاهی و شیمیایی و حمل آنها به شهرهای مختلف، قصد استفاده کلان نداریم و مقصود ما معالجه شدن بیماران و تسکین آلام دردمندان است. البته اگر ما میتوانستیم دارو را به رایگان بین مردم تقسیم میکردیم ولی بضاعت ما اجازه نمیدهد.»

منصوری البته بارها افسانههای رایج درباره اسماعیلیان نزاری را رد میکند. مثلا مینویسد که در تبلیغ و جذب مردم به مذهب نزاری، پای زنان زیبا و حشیش در میان نبوده. البته روایت او هم بر پایه این شکل گرفته که اسماعیلیان گروهی بودند با رازهای بسیار و سیستم تشکیلاتی منظم که همه حاضر بودند برای فرمانده خود جان فدا کنند.
فرهاد دفتری، مورخی که چندین اثر درباره اسماعیلیان دارد، در کتاب «افسانههای حشاشین» به تبارشناسی این قصهها پرداخته و نشان داده که چطور این افسانهها را افراد و گروههای مختلف، پرورانده از آنها روایتهایی هیجانانگیز پدید آوردند. دفتری نوشته که جنگجویان صلیبی و مورخانشان در قرن دوازدهم واژه «حشاشین» را برای اشاره به اسماعیلیان نزاری به کار بردند و با قصهسرایی درباره مسلمانان، این نام بر سر زبانها افتاد.

با گذشت زمان، این افسانههای حشاشین که در روایت مارکو پولو به اوج خود رسید، زندگی مستقلی از آنِ خود یافت؛ و واژهی اساسین (حشاشین) که ریشهی آن فراموش شده بود، به عنوان واژهای معمولی به معنای «آدمکش» وارد زبانهای اروپایی شد.

دفتری همچنین آورده که نسخه اولیه از کتاب مارکو پولو را قصهپردازی نگاشته که همراه این جهانگرد در زندان بوده. تاجر ونیزی تقریر میکرده و نویسنده هم قصه میپرداخته. از آنجا که مارکو پولو پس از آنکه مغولان دستگاه حکومتی اسماعیلیان را در ایران شکستند به آنجا سفر کرد، دفتری توجهها را جلب میکند که احتمالا مرد ونیزی نقلکننده قصص و افسانههای محلی ایران درباره نزاریان بوده و آن را با روایتپردازی اروپاییان نیز در آمیخته است.
افسانهای که مارکو پولو بر جای گذاشت و بسیاری از نویسندگان ِ پس از او بازپرداختند، این بود که اسماعیلیان معجونی ساخته با حشیش را به جوانان میدادند و پس از بیهوشی آنها را به باغی میبردند که در آن بساط خوشگذرانی فراهم بود. بعد دوباره چند جرعه از همان معجون به جوان مدهوش از آن همه نعمت میدادند و بیرونش میبردند. بعد به طرف میگفتند آن باغِ هوا و هوس همانا بهشت بوده، برو فلانی را ترور کن و بدو برگرد و به بهشت بشتاب، که حوریان در کنار جویهای شیر و عسل و شراب منتظرند.
داریوش محمدپور: شما یک تصویر وهمآلود خیالی دارید از یک عدهای که به خاطر اعتقاداتشان چشم و گوش بسته میروند دشمنانشان را میکشند. یعنی تصویری است کاملا مثل یک عده زامبی، که دکمهشان را میزنند و بعد میروند یک دستوراتی را اجرا میکنند.
داریوش محمدپور میگوید این تصویر از اسماعیلیان که از هفت - هشت قرن پیش در اروپا پر و بال داده میشده هنوز هم هواخواهانی دارد.
داریوش محمدپور: و شما اگر یک خردهای دقت کنید و وارد این ماجرا بشوید، این مضمون اساسی و بنمایه کلیدی خیلی از سریالهایی است که در همین دوره ما تولید میشود. سریالهای هالیوودی که درباره تروریستها تولید میکنند. بهشان میگویند sleeping cells و این حرفها. این سلولهای خفتهای که ناگهان بیدار میشوند بعد میروند در جاهای مختلف دنیا کشتار میکنند.
(موسیقی)
«خداوند الموت» یک خط داستان اصلی دارد، ولی در کنارش چندین و چند داستان دیگر هم روایت میشود. خط اصلی ماجرای «حسن صباح»، فرمانروای قلعه الموت، را میپردازد. رهبر پیروان مذهب اسماعیلی که در این کتاب خود را «اهل باطن» یا «باطنیان» میخوانند. و دشمنانشان به آنها مَلاحِده(جمع مُلحِد) میگویند. بعد از قتل خواجه نظامالملک، وزیر قدرتمند ملکشاه سلجوقی، و مرگ زودهنگام خود سلطان، در سرزمینهای زیر سلطهی سلجوقیان خلا قدرتی پدید میآید. حسن صباح فرصت را غنیمت میشمرد و پای اسماعیلیان را در سیاست محکم میکند. او با کمک به این شاهزاده و یاری به آن مدعی سلطنت میکوشد کسی را در ایران بر تخت بنشاند که با اسماعیلیان راه آمده دین آنها را آزاد کند. حسن صباح در پایان ، در حالی از دنیا میرود که اسماعیلیها قدرت برتر سرزمینهای ایرانی هستند و دشمنان اصلیشان از سر راه برداشته شدهاند.
اما کتاب به تمامی بر کارهای حسن صباح متمرکز نیست و حتی بیشتر مواقع رهبر قدرتمند اسماعیلیها را در الموت تنها میگذارد تا در شهرهای دیگر، با شخصیتهای جذابتری سرگرممان کند. مثلا یکی از داستانهای جانبی، حول زندگی جوانی میگذرد که برای فدایی شدن در راه دین و مذهب بیتابی میکند. عاقبت او را برای اینکه به اصطلاح «فدایی مطلق» شود میفرستند به قلعهی طبس. فداییان مطلق یک چیزهایی تو مایههای جیمز باند یا تکاوران و نیروهای ویژه امروزی بودند که یکه و تنها مخفیانه به دل دشمن میزدند و فرماندهان دشمن را میکشتند.

شیرزاد گفت: «تو از دیروز صبح تا کنون در این قلعه فرصت داشتی که وضع اینجا را ببینی و تا آنجا که مجاز بودی با محیط این قلعه آشنا شوی.» موسی گفت: «ای زبردست من با محیط قلعه آشنا شدم.» شیرزاد گفت: «خوب… آیا اکنون میل داری که هوی و هوس را در خود بکشی؟» جوان نیشابوری گفت: «بلی ای زبردست».
شیرزاد اظهار کرد: «در این صورت باید خود را آماده کنی که مقطوعالنسل شوی.»

موسای ِ قصه با اینکه در قلعه گشته بود و اتفاقا جوانانی دیده بود که ریش نداشتند، تازه متوجه شد که بله! در راه «فدایی مطلق» شدن اول قدم آن است که اسباب و آلات را فدا کرده و خواجه شوند. بالاخره بعد از صفحهها مجادله و بحث میان موسی نیشابوری و شیرزاد قُهستانی بر سر ازالهی اسافل اعضایِ آقا، تصمیم میگیرند که فعلا او را سرحال نگه دارند و دستِ آخر هم - از بخت موافق - سرفرمانده که خودش هم خواجه بود هم حکم میدهد که فعلا از سرِ اخته کردن جناب موسی بگذرند. اینها را تا اینجا داشته باشید که ناگهان در یک شرایط اضطراری، قُهستانی موسی را پی قتل کسی میفرستد، اما جوانِ از اختگی رسته، یک دل نه صد دل عاشقِ رودبه، دختر کاروانسرادار، میشود و تصمیم میگیرد پیش از عملیات تروریستی او را به وصال خویش درآورد. داماد که دلشوره داشت قتل سفارشی دیر شود، اصرار میکند که او و دختر بدون مراسم، عقد کنند و بروند پی کارشان، اما پدر عروس از او میخواهد تا رسیدن اقوام از دیگر شهرها صبر کند. دلیلی هم میتراشد که به وسواسهای مبتذل معاصر بیشباهت نیست.

من در موقع عروسی پسران و دخترانی که از اقوام من هستند، به همه چشم روشنی دادم و آنها باید در موقع عروسی دختر من، چشم روشنی بدهند و اگر من دخترم را بیصدا به خانه تو بفرستم کسی به او چشم روشنی نخواهد داد و این موضوع خیلی به ضرر تو که داماد من خواهی بود تمام خواهد شد و دل من هم میسوزد.

الغرض یکی از فداییان ِ خواجهشده، که به دستور شیرزاد قُهستانی موسی را میپایید، داماد را پای سفره عقد کارد میزند و خودش هم با جوهر تریاک خودکشی میکند و سرانجام، شخص دیگری برای انجام ماموریت موسیِ ناکام فرستاده میشود.
اما ماموریت چه بود؟ کشتن استادی از استادان نظامیه که با مکر و حیله یکی از دانشمندان اسماعیلی را مجبور به اعتراف به دین واقعی خود کرده موجب اعدام او شده بود. به جزییات قتل و اینها کاری ندارم، اما بگذارید از این قصه فرعی استفاده کنم و یکی از تکنیکهای نویسنده را برایتان شرح دهم. ذهن قصهگوی منصوری همه چیز را تصویری میبیند؛ درست انگار که دارد نمایشنامه یا فیلمنامه مینویسد. مثلا این کسی که قرار بود به قتل برسد اسمش در کتاب هست شیخ یوسف بن صباغ - بگذریم از اینکه شخصیتی تاریخی به همیننام یکی از فقهای شافعی بوده که در مدرسه نظامیه درس میداده.
نویسنده برای توصیف استاد اسماعیلی و شیخ یوسفِ مکار صحنه را این طور چیده که همه استادان برای خیر مقدم به حاکم جدید شهر رفته بودند. در این جا دوربین به جای چشمهای حاکم گذاشته شده و این توصیفات از نگاه او میآید:

چشمش به مردی بلند قامت افتاد که چهرهای دلنشین و ریش سفید و سیاه و چشمهایی درشت و روشن داشت و انسان وقتی او را مینگریست فکر میکرد کسی که داران آن قیافه میباشد دارای صفای باطنی نیز هست.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
متولی مدرسه نظامیه استادان آن مدرسه را به حکمران معرفی کرد تا به شیخ یوسف بن صباغ رسید. یوسف بن صباغ میانه بالا و چشمهایی ریز و زِنَخی باریک و مثلث شکل داشت.

یعنی درست مثل فیلمهای بازاری، آدمهای خوب را با سیمایی که به نظرش قشنگ آمده معرفی میکند و آدم بد را با قیافهی کلیشهای آدمهای بد: چشمهای ریز و چانه یا زنخی باریک و مثلثی. بعدتر که شیخ یوسف دسیسهاش علیه آدم خوب میگیرد، اما متوجه میشود حاکم اجری که انتظارش را داشت به او نخواهد داد، نویسنده باز با توصیف چهرهاش تصویری سینمایی - و البته باسمهای - از این شخصیت بد میسازد.

چشمهای کوچک شیخ یوسف از اندوه و ناامیدی کوچکتر شد و زنخ درازش طویلتر گردید.

(موسیقی)
یکی از قصههای جانبی، ماجراهای تَرکان خاتون است. تَرکان خاتون از همسران ملکشاه سلجوقی بود که بعد از مرگ شوهر به هر ترتیبی میخواست پسرش محمود را به تخت بنشاند. او مهمترین شخصیت زن خداوند الموت است. اگر رودبه که سر سفره عقد بیوه شد را کنار بگذاریم و اگر از دو تا دیالوگ کنیز هم چشم بپوشیم، میتوان گفت که تنها نماینده زنان در این داستان همین تَرکان خاتون است. رودبه، جوان بود و خام، کنیز هم فرمانبردار تَرکان خاتون.
تَرکان خاتون اما ملغمهای است از همه باورهای ضد زن ِ رایج در جوامع مختلف؛ یعنی نه فقط ایران ها! مثلا اینکه مکار بوده و از جذابیت زنانهاش استفاده میکرده و مردهای بسیاری را به هوای رسیدن به وصل خود به کار میگرفته، آنها را به جنگ و کشتار میکشانده. تَرکان خاتونِ داستانی از این ترفند آخری به وفور استفاده کرده. چه کسانی را این طوری فریفته؟ مثلا خلیفه عباسی، فرمانده قشونش، شاه ایران و حتی یکی از رهبران اسماعیلی را. اما اجازه بدهید برای مثال، شمّهای بشنویم از دلبری این زنِ فتان از سربازی عرب که در خدمت خاتون بوده.

تَرکان خاتون که متوجه گردید برکَةَالقِیس منظور او را نفهمیده، واضحتر صحبت کرد و گفت ای برکة آیا تو یک زن جوان و بیوه مثل مرا میپسندی؟
(صدای ورق خوردن کاغذ)
این مرتبه، برکةالقیس - با این که عرب بدوی بود - منظور تَرکان خاتون را دریافت و گفت: «ای خاتون من تصور میکنم که تو قصد شوخی داری چون مرتبه و مقام تو آنقدر بزرگ است که با یک اشارهات، بزرگترین مردان این کشور سر در قدمت مینهند.»

تَرکان خاتون شوخی نمیکرد، خیلی هم جدی میخواست سرباز جوان را سرِ شوق بیاورد تا به هوای ازدواج با او، خواستگار دیگری را بکشد که به هوایش کلی لشکرکشی کرده بود.
لابد دقت کردید که نویسنده چگونه مرد عرب را با صفتِ «بدوی» تحقیر کرده. بدوی، که میدانید، در لغت یعنی بادیه نشین. عرب بدوی اشاره دارد به آن دسته از اعراب که زندگی سنتی داشتند و دامپرور و گاه کوچنشین بودند. نویسنده در اینجا بدوی بودن را هم به معنی خام و ساده گرفته و هم به معنای عقبمانده و نیمهوحشی.
نگاه تحقیرآمیز به اعراب و کلا عربستیزی در «خداوند الموت» کم نیست. در جای جای این کتاب از زبان اسماعیلیها گفته میشود که آنان به دلیل مقابله با «سلطه عرب» دست به قیام زدهاند. مثلا این تکه را بشنوید که شخصیت حسن صباح به یکی از پیروان توضیح میدهد که هدف نهایی اسماعیلیها چیست.

حسن صباح گفت: «تو بردهی عقاید و مقرراتی هستی که از پدرانت به تو به میراث رسیده و نمیتوانی خود را از آن عقاید و مقررات نجات بدهی مگر به وسیله من و بردگی تو، در یک جمله خلاصه میشود و آن این است: «اطاعت کورکورانه از عرب»! ما برای نجات از این بردگی یک گام در الموت و جاهایی که شعبه داشتیم برداشتیم و آن این که تصمیم گرفتیم به زبان فارسی صحبت کنیم و بنویسیم.»

و بعد ادامه میدهد که حتی خواجه نظامالملک، وزیر ملکشاه، هم فارسی را زبان «عوامالناس» میداند و ترجیح میدهد بیشتر به عربی چیز بنویسد.
داریوش محمدپور: ما میدانیم که حسن صباح عربتبار است. اسم دقیق حسن صباح، حسن صباح الحمیری است. یعنی از یک تبار نجبا و اشراف عرب است. یک آدم عرب که خودش نمیتواند بگوید که عربها الاند و عربها بلاند.
عربستیزی و برتریجوییِ نژادی به همینجا ختم نمیشود و حتی به مرحلهی بدگویی از ظاهر هم میرسد. این تکه را هم از زبان«حسن صباح» بشنوید:

حدود قلمرو ایرانیان از یک طرف چین بوده است و از طرف دیگر دریای مغرب. در آن کشور پهناور قومی زندگی میکرد که امروز نمونههایی از آنها را میتوان دید. اینکه میگویم نمونههایی از آنها را میتوان دید برای این است که قومیت ما ایرانیان بر اثر اختلاط با عرب خلوص و صفای خود را از دست داده. مردان و زنان ایران همه بلندقامت و زیبا بودند و اختلاط با عرب، قوم ایرانی را کوتاه قد و زشت کرد و در نقاطی که نفوذ عرب کم بوده هنوز میتوان نمونه ایرانیان بلندقامت را مشاهده کرد.

سام فرزانه: یک جمله مشهور هست که میگویند کتاب تاریخ که نوشته میشود معمولا برای دوران حاضر است، ربطی به گذشته شاید خیلی نداشته باشد. به نیازهای امروز داریم جواب میدهیم، وقتی تاریخ را میخوانیم. آیا این یک جور نیاز آن روز بوده؟ آیا یک جور مثلا متاع خیلی پر خریدار جامعه ایران بوده در آن سالها، که این کتاب نوشته شده، که یک جور ناسیونالیسم، ملیگرایی قوی تویش باشد و حتی ضدیت با عربها؟
داریوش محمدپور: به گمان من این تا حدودی نشانه بحران است تا اینکه بگوییم نیاز. به خاطر اینکه این چیزی که الان نقل کردی، اولا که ما که میدانیم اینها جعلی است. میدانیم که حسن صباح چنین چیزهایی نگفته است. یعنی هیچ اصالت و سندیتی ندارد. کاملا زاییده یک آدمی است که در قرن بیستم در ایران در دوره پهلوی زندگی کرده. عربستیزی، هویت ملیگرایانه ایران باستان و این حرفها، که در واقع یک برساخته تاریخی است. کسانی هم که درباره ایران باستان مطالعه میکنند، زمین تا آسمان یافتههایشان فاصله دارد با این روایت دستمالی شدهی عوامانهای که امروز به اسم قوم آریایی در جهان دارد منتشر میشود - که فکر نکنید که مربوط به مثلا دهه سی، چهل، پنجاه شمسی بوده؛ همین الان هم هست. همین الان هم وجود دارد. همین الان هم شده یک بخشی از زبان و گفتار؛ این عربستیزی و اسلامستیزی و دینستیزی.
جالب آنکه در آخرین بند از همان مقدمهی افزوده بر چاپهای جدیدتر کتاب، نویسنده و یا ناشر به عربستیزیِ موجود در متن اشاره کرده و نوشتهاند که حسن صباح و پیروانش اهل تبعیض نژادی بین عرب و ایرانی نبودند.
این مجموعهی ملیگرایی و عربستیزی و اسلامستیزی، رویه دیگری هم دارد و آن عشق و محبتی جوشان به اروپا و جهان سفیدپوستان است. رگههایی از این دلبستگی را هم میتوان در «خداوند الموت» پیدا کرد که در دو شکل متفاوت بروز میکند؛ یکی همان نگاه تحسینآمیز به غرب است، که یکی از نمونههایش این تکه در وصف «حسن صباح» است:

حسن مردی بود ایرانی و مطلع و بهخصوص بعد از اینکه به مصر رفت و در آنجا از کتب کتابخانه خلفای فاطمی استفاده نمود و به تاریخ اروپا وقوف یافت و از تاریخ روم و یونان قدیم اطلاعاتی به دست آورد، روشنفکرتر شد.

خلاصه خواندن تاریخ اروپا، حسنآقا را روشنفکر یا روشنفکرتر میکند. آنهم نه تاریخ اروپای معاصر که کیا و بیایی داشته، بلکه غرب دوران جنگهای صلیبی. انگار نه انگار که اصلا ترجمه از متون عربی بر تحول و رونق دانش در اروپا تاثیرگذار بوده است.
داریوش محمدپور: ما میدانیم که آنچه که اروپای عهد رنسانس، اروپای عهد مدرن دارد در واقع از طریق ترجمههایی که مسلمانها و اعراب کردهاند از متون یونانی، رسیده به اروپا. این که جای شک و تردیدی در این نیست. ما اینها را میدانیم که از این طریق آمده اینجا و بعدا به آن اضافه کردهاند.
پس احتمالا همان خواندن متنهای عربی و فارسی در آن روزگار کفایت میکرده برای «روشنفکرتر» شدن.
تصدیق برتری اروپاییها جلوههای دیگری هم در کتاب دارد. یکی این طور است که «اصلا آنها آمدند این چیزها را از ما یاد گرفتند»، اما صورت دیگرش، و از همه مفرحتر، آن است که نویسنده سعی کرده از زبان خود اروپاییان بیان کند که چیزهایی هم بوده که آنان نتوانستند از ایرانیها بیاموزند. این یادگرفتن را هم در طنین ِ ملیگرایی ِ افراطیاش، کمابیش میتوانید به تقلید ترجمه کنید.

کاتبان ایرانی برای نوشتن، در همه جا چیزی داشتند موسوم به قلمدان که ما اروپاییان نتوانستیم از آنها تقلید کنیم و به همین جهت اروپاییان در قدیم وقتی میخواستند در خارج از خانه و محل کار خود چیزی بنویسند، دچار اشکال میشدند.

حالا اروپاییانِ ناآگاه که عقلشان نمیرسیده قلم و دوات را در جیبشان، کیفشان، خورجینشان، یا - چه میدانم - صندوقشان بگذارند، اگر هوس میکردند وسط خیابان چیزی بنویسند چه میکردند؟

وقتی یک اروپایی با سواد میخواست در خارج از خانه یا محل کار خود طوماری (نامهای) بنویسد، میباید کاغذ فراهم کند و پر غاز را به دست بیاورد و آن را بتراشد و بعد، مرکب تحصیل نمایند تا این که موفق به نوشتن طومار شود. ولی کاتبان مشرق زمین تمام وسائل نوشتن را با خود حمل میکردند.

حالا از این ظرایف تاریخی و فرهنگی که بگذریم، در لابهلای متن اثر اشاراتی به اوضاع سیاسی روز ایران نیز از نظر دور نمیماند. مثلا، در آن دوره و زمانه که ایدههای چپ خریداران زیادی داشت، نویسنده شخصیتهای کتابش را - چنان که پیشتر هم اشاره شد - کسانی تصویر میکند که انگار در جامعهای سوسیالیستی میزیستهاند. مثلا داشتن سیستم خدمات درمانی شبانهروزی و رایگان در دستگاه اسماعیلیها که به کشورهای سوسیالستی یا سوسیال دموکرات پهلو میزده.

پس از خروج از مسجد، صدای صفیر به گوشش رسید و دانست که کارکنان بیمارستان عوض میشوند و آنهایی که هنگام روز کار کردهاند برای استراحت به خانههای خود میروند و دستهای دیگر به کار مشغول میشوند و تا صبح مشغول کار خواهند بود.
نویسنده سپس میگوید که فرقهی «شوالیههای مهماننواز»، که در قرن یازدهم میلادی در اروپا برخاستند و از جمله به درمان مجروحان و بیماران میپرداختند، احتمالا از اسماعیلیان قلعه الموت الهام گرفته بودند و تازه به آن خوبی هم نبودند.

بعید میدانم کشیشهای مذهبی که فرقهی بیمارستان را برای مداوای بیماران به وجود آوردند، میتوانستند مانند پزشکان شهر الموت بیماران را معالجه کنند و نسبت به آنها دلسوز باشند. هر بیمار از هرجا که میآمد وقتی وارد شهر الموت میشد به رایگان در بیمارستان بستری میگردید یا تحت مداوا قرار میگرفت.
داریوش محمدپور: اینکه انحصاری اسماعیلیه این کار را میکردند، به نظر من زاییده همان تعبیری است که از حشاشین برای خودش ساخته. ما میدانیم که مسلمانها علیالاصول، به طور کلی توجه خیلی زیادی به علم پزشکی میکردند. هیچ اختصاصی به اسماعیلیه نداشته و هیچ اختصاصی به مذهبی بودنشان هم نداشته، ولی خب علم محترمی بوده. ما میدانیم در بغداد در دوره خلافت عباسی، این شفاخانهها موجود بودهاند. فاطمیان هم این را داشتهاند. یعنی یک چیز کاملا رایجی بوده. اینجور نبوده که بگوییم آقا مثلا سنیها، ترکها، سلجوقیها بیمارستان داشتهاند، دولاپهنا با شما حساب میکردند، بعد شما اگر میرفتی به قلعه اسماعیلیان اینها مفت حساب میکردند با شما. از این خبرها نبوده. یعنی یک بخشی از این ماجرا خیالپردازی است دیگر. کاملا بازتاب همین نگاه سوسیالیستی است. آرزویی است که یک بخشی از جامعه داشته که یک چنین چیزی تحقق پیدا کند. در حالی که ما در همان زمان میدانیم که در اتحاد شوروی آن موقع، این قبله آمال جهان اشتراکی ِ بهشتگونه، واقعا یک جاهای خاصی وجود دارد، همهجای اتحاد شوروی وجود ندارد که.
(موسیقی)
تا اینجا ما از ذبیحالله منصوری، در جایگاه نویسنده کتاب یاد کردیم اما در شناسنامهی اثر، نویسنده قلعه الموت شخصی به نام «پل آمیر» معرفی و آقای منصوری مترجم این کتاب خوانده شده.
داریوش محمدپور: نویسندهاش آقای ذبیحالله منصوری است، ولی روی جلد کتاب آمده پل آمیر؛ خب؟ ظاهرا گفتهاند که آقا یک مستشرق فرانسوی بوده است که رفته این چیزها را خوانده و در فرانسه معرفی کرده و بعد ما این را گرفتهایم ترجمه کردهایم. و خیلی کار سادهای هم هست دیگر. شما همین الان به زبان فارسی، به زبان انگلیسی، به زبان فرانسوی، با هر املایی که دوست دارید این اسم پل آمیر را بروید بزنید، سرچ کنید، گوگل کنید، چیزی پیدا نمیکنید. هیچ چیز پیدا نمیکنید. دورهای که ذبیحالله منصوری تویش این کتاب را مینوشته یک دورهای بوده که شما میتوانستی این را بگویی دیگر. شما که نمیتوانی بروی گوگلش کنی. شما که پا نمیشوی بروی توی کتابخانه ملی. یا توی کتابخانه کنگره نمیتوانی بروی تمام چیزها را، فیشها را بگردی ببینی آیا یک چنین چیزی وجود دارد. امروز است که توی روزگار معاصر شما بلافاصله میتوانی ته و توی ماجرا را دربیاوری.
گویا آقای منصوریِ خدابیامرز، از این کارها زیاد کرده. یعنی قصهای مینوشته و آن را به نام نویسندهای اروپایی چاپ میکرده و متواضعانه خودش را در مقام مترجم مینشانده. او متولد سال ۱۲۷۴ خورشیدی بود. از ۱۲۹۳ شروع به کار مطبوعاتی کرده و هفتاد سالی هم قلم زده. او در خرداد ۱۳۶۵ درگذشت. ذبیحالله منصوری که کاری به جز نوشتن و ترجمه نداشت، در مصاحبهای گفته بود که بدترین خاطره او مربوط به سال ۱۳۲۱ است که قوام، نخست وزیر وقت ایران، نشریات را فلهای تعطیل میکند و نویسندهی ما از فرط بیپولی و برای هزینههای درمان مادرش مجبور به گرفتن وام میشود.
کریم امامی، مترجم و ویراستار و فرهنگنویس، در مقالهای به نام «پدیدهای به نام ذبیحالله منصوری، 'مترجم'» به او پرداخته و متن یکی دو کتاب از ترجمههایش - البته آثاری با نویسندگان خارجی ِ واقعی - را هم جلو دستش گذاشته و آنها را بررسی کرده. بعد هم نتیجه گرفته که سمند سرکشِ خیالِ ایشان بسیار تیزپاتر از نویسندگان اصلی بوده. چیزهایی به متن اصلی اضافه میکرده که با واقعیت متن اولیه فرسنگها فاصله داشته، اما خب روایتی داستانی تحویل میداده که برای گروههای زیادی جذابی بوده. با همه این تفاصیل، کریم امامی جنبه مثبتی هم در کار منصوری دیده.

دوستان همقلم! ذبیحالله منصوریِ مترجم را فراموش کنید؛ در عوض در برابر ذبیحالله منصوریِ نویسنده کلاه از سر بردارید.

امامی مینویسد که منصوری از جنس نویسندگان پرفروش سایر کشورهاست که در ایران تعدادشان کم است.

ذبیحالله منصوری نه تنها امروز روز است که آدمهای باسواد را با کتاب آشتی میدهد و به کتابخوانی معتاد میسازد، آدمهایی که پس از گذراندن دورهی رمانهای تاریخی ممکن است به مطالعهی کتابهای جدیتری برسند، بلکه سالهای سال است که لذت خواندن را اول او به دو سه نسل از خوانندگان جوان فارسی زبان چشانده است. و این به هیچوجه کار کوچکی نیست.

که خلاصه با این نگاه ذبیحالله منصوری را در بسیاری از کتابهایش و حتی شاید در ترجمههایش هم باید نویسنده ژانر رمان تاریخی عامهپسند به شمار آورد.
با چند ساعت جستوجو ما به این نتیجه رسیدیم که اگر کپیهای غیرقانونی «خداوند الموت» را کنار بگذاریم و اگر از خوانده شدن نسخههای پیدیاف صرف نظر کنیم، در بازار نشر ایران تا به حال پنج ناشر چاپش کردهاند. بگذریم از روزها جستوجو برای پیدا کردن تاریخ دقیق چاپ اول آن. خلاصه بر اساس این گشتنهای مجازی، این دستمان آمده که یکی از ناشران توانسته تا سی و هفت بار این اثر را چاپ کند و بعضی از چاپها به تیراژ شش هزار نسخه هم رسیده. به اینها اضافه کنید کتاب صوتی این اثر را که در ۵۲ قسمت در یوتیوب گذاشته شده. آنجا هم با یک چشمگرداندن سرسری میبینید که به طور متوسط هر قسمتش شش هزار و پانصد بار شنیده شده است.
داریوش محمدپور: اینجوری نگاه کنید. یک آقای داریوشی وجود دارد که در سن نوجوانی، اصلا بدون اینکه کسی به او چیزی بگوید، پامیشود این کتاب رمان را میخواند. بعد کنجکاو میشود برود دو تا کتاب دیگر بخواند. بعد از این کتاب رمان میرود، یک کتاب تاریخی میخواند. بعد میرود یک کتاب ادبی میخواند. میرود یک کتاب فلسفی میخواند و گسترش پیدا میکند شناختش درباره این عوالم دیگر. اگر اینجوری بخواهیم نگاه کنیم کتاب خداوند الموت ذبیحالله منصوری، که ما امروز میدانیم زاییده خیال خودش است، یک بخشهای زیادیاش - و ما امروز میدانیم که ترجمهای هم نیست - سهم مهمی داشته در آشنا کردن خیلی از آدمها با یک حوزهای از ادبیات که به طور معمول شاید کسی نمیرفته سراغش.
سام فرزانه: فکر میکنی این کتاب کتابی باشد که به قرن پانزدهم هم برود و ایرانیها همچنان این را بخوانند؟
داریوش محمدپور: بله به گمانم. آره. چون تا زمانی که مردم به زبان فارسی میخوانند و رمان میخوانند، به نظر این کتاب همچنان خواننده خواهد داشت.
سام فرزانه: به خاطر شیرینی روایتش؟
داریوش محمدپور: به گمانم. مگر اینکه فضای نثر عوض شود، ولی فکر نکنم به این زودیها این اتفاق بیفتد.
(موسیقی پایانی)
ممنون از اینکه این شیرازه را شنیدید. این برنامه در زمانی پخش میشود که ما به عید نوروز نزدیک میشویم و لابد خیلی از شما میخواهید به اطرافیان کتاب هدیه دهید یا چشم دارید کتابی از آنها هدیه بگیرید. اگر فرصت شد برای ما بنویسید که چه کتابهایی میخواهید به آنها هدیه کنید و یا دوست دارید چه کتابهایی هدیه بگیرید. نشانی ما: [email protected]
با تشکر از داریوش محمدپور که مهمان ما بود.
این شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:
بهراد توکلی، نوازنده سهتار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛
مهسا خلیفه در اجرای برنامه کمک کرد؛
و روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.
سیما علینژاد، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیهکننده این پادکست هستم، که امیدوارم در این روزها آواز پرندههای سرمست بهاری را بشنوید. نقطه.












