شیرازه - کتابخانه قرن (۴۲): امتناعِ تفکر در فرهنگ دینی

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.


سلام. در این قسمت از کتابخانه قرن سراغ کتاب «امتناعِ تفکر در فرهنگِ دینی» از «آرامش دوستدار» رفتهایم. اثری فلسفی که واکنشها و بازخوردهای متفاوتی در پی داشته است. در یکسو از متفکرانی چون محمدرضا نیکفر هستند که میگویند نویسنده خواسته خوانندههایش را به تفکر وادارد اما با شیوهی استدلالش در عمل راه بر تفکر بسته است. درسویِ دیگر، روشنفکرانی که با دوستدار همدل هستند - مثل ماشاالله آجودانی - او را در کارش موفق دیدهاند:

ماشالله آجودانی: هنرِ آرامش دوستدار، پرسشبرانگیزی است. تمام بنیادهای فرهنگِ ملی ما را، تاریخ ما را مورد پرسش قرار داده و شاید با پرسشهایی که جلوی همه ما گذاشته، نخستین بار راهِ نگاهِ انتقادی را به تاریخ و فرهنگ ایران باز کرده.

صحبتهای آقای آجودانی را از جلسهای در کتابخانه مطالعات ایرانی در لندن آوردیم که در مرداد ۱۳۹۴ انجام شده و کیهان لندن آن را ضبط و نشر کرده.
سالور ملایری: تاثیری که آرامش دوستدار گذاشته، اگر بخواهیم با نگاه مثبت نگاه کنیم، دادن جسارت برای نقد دین است.
سالور ملایری، پژوهشگر مطالعات فرهنگی است.
سالور ملایری: بالاخص نقد دین اسلام، چون اسلام دین مسلط در ایران است و قدرت سیاسی هم در اختیار دارد. در حقیقت جادهصافکردن برای نقد دین و جسور بودن در این مسیر و مبارزه با هر نیرویی که ممکن است پژوهشگر را در این مسیر محافظهکار کند.
آرامش دوستدار در سال ۱۳۵۰ در آلمان دکترای فلسفه گرفت و از ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۸ در ایران استاد دانشگاه تهران بود. او پیش از انقلاب فرهنگی به آلمان مهاجرت کرد. دوستدار که در این کشور دیگر مشغلهی تدریس نداشت به نگارش کتابهایی در موضوعی که بسیار مهم میدانست پرداخت: اندیشیدن و پرسشگری. «امتناع تفکر در فرهنگِ دینی» مشهورترین این آثار است.
سالور ملایری: یک Tour de force هست، شما را میگیرد و درست مثل اینکه شما داری یک رمان درجه اول جذاب میخوانی و تا میبندی منتظر فرصتی هستی که دوباره باز کنی و ادامه فصولش را بخوانی، این کتاب هم اغراق نمیکنم که همین کار را میکند. چه شما موافق و طرفدار آقای آرامش دوستدار باشی، چه نباشی.
البته کتاب جذاب است، اما پیش از همه اصلا معنای عنوانش چیست.
سالور ملایری: اولا اشاره کنم که امتناع تفکر در فرهنگ دینی که موضوع این کتاب است، منظور امتناع تفکر در فرهنگ دینی در ایران هست ها به طور کل.

کتاب میکوشد در دورهها و پدیدههای مهمی از ایران باستان و ایران اسلامی بکاود و بنگرد، و با تحلیل کاویدهها و نگریستهها ما را در فرهنگمان و فرهنگمان را در ما چنان بشناساند که تا کنون برایمان ناشناخته بوده و مانده است.

این تکه که شنیدید از نخستین صفحات پیشگفتار کتاب است که در آن نویسنده پیش از هرچیز عنوان کتاب را شرح میدهد، بهویژه عبارت «امتناع تفکر» را که ممکن است ابهامبرانگیز باشد.
سالور ملایری: منظور از امتناع تفکر این معنا نیست که ما معمولا به ذهنمان میآید که خودداری کردن، یعنی ما نمیخواهیم، امتناع میکنیم از اینکه کاری بکنیم. بلکه معنای منطقی و فلسفیاش را مراد میکند به معنای ناممکن بودن، محال بودن. یعنی از اساس اندیشه در فرهنگ دینی یک امر ممتنع است. نمیشود اندیشید در فرهنگ دینی.
دوستدار در همان مقدمهی کتاب، تعریفش از «تفکر» یا «اندیشیدن» را هم روشن میکند.

اندیشیدن کوششی است ذهنی، و نه هرگز خالی از حس، برای جستوجو و یافتن پرسشها و بغرنجها و به دست آوردن پاسخهای آنها با حداکثر نیرویی خویشساخته، پاسخهایی که جز در مواردی بسیار نادر هیچگاه آخرین و پایانی نخواهند بود.

در این عرصه هم با پرسشهایی ازلی - ابدی نظیر اینکه معنای زندگی چیست مواجهیم و هم با پرسشهایی جزییتر مثل اینکه چرا و چطور ایران نتوانست همپای کشورهای اروپایی و نیز شرق آسیا در علم و اقتصاد رشد کند.
سالور ملایری: در حقیقت تز اصلی دوستدار را میشود در دو سه تا گزاره با همین خواندن - حتی - همین مقدمه گرفت. یکی اینکه ایران، فرهنگش دینی است و در فرهنگ دینی نمیتوان اندیشید، تفکر نمیتوان کرد. تفکر به چه معناست؟ پرسشگری. به پرسش کشیدن. چرا را پرسیدن. چگونگی را پرسیدن. در فرهنگ دینی نمیشود این کار را کرد. نمیشود پرسید. بنابراین اندیشیدن در تفکر دینی محال است و بنابراین…
بنابرایناش را از متن کتاب دوستدار بشنوید. از نگاه او چندان امیدی به حال و آینده ایران نیست.

مشکل بزرگ این است که با پشتوانه و میراث فرهنگیمان که اسلامی یا ایرانیِ اسلامیشده باشد، نه میتوانیم از جای خودمان تکان بخوریم، گامی پیش بگذاریم، و نه میتوانیم این میراث را اسلامزدایی کنیم.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
ما عملا نه راه پس داریم نه راه پیش، به هرسان نه تاکنون.

البته دو صفحه بعد در همین مقدمه است که کورسویی از امید میبیند در کسانی که به قول نویسنده ذهنشان جوان است.

جوانی ذهن الزاما به سن نیست. به آن است که ذهن بتواند حتی صد درجه انعطافپذیر باشد. بتواند آنچه را که شنیده و دیده و خوانده و خودش را از آن انباشته بروبد. از نو بشنود، ببیند، بخواند و بیاموزد.

دوستدار هشدار هم میدهد که جوان نگه داشتن ذهن کار سادهای نیست، چون تا چشم بر هم بزنید آنان - که به قول دوستدار ذهنشان دینخو شده - فکرتان را تغییر دادهاند.
این مطلب شامل محتوایی از Instagram است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Instagram را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست Instagram
«امتناع تفکر در فرهنگ دینی» اول بر پیشانی مجموعه مقالاتی به قلم آرامش دوستدار پدیدار شد که در نخستین سالهای بعد از انقلاب - از۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ - در مجله الفبا، به سردبیری غلامحسین ساعدی، در پاریس منتشر میشد. البته او در آن زمان از اسم مستعار «بابک بامدادان» استفاده میکرد. دوستدار بعدتر کتابش را بر پایه این مقالهها نوشت و در ۱۳۷۰ در آلمان انتشار داد. سپس بر اثرش افزود و این بار در انتشارات خاوران ِ پاریس در سال ۱۳۸۳ منتشرش کرد.
سالور ملایری: وقتی میآییم جلوتر و میرسیم به دهه هشتاد شمسی ما تجربه اصلاحات را داریم، تجربه روشنفکری دینی را داریم. آرامش دوستدار به روز میکند کتابش را. اصلا تبدیل میکند به یک پژوهش کاملا چندوجهی و حوزههای مختلف را میآورد وسط و تجربه روشنفکری دینی و اصلاحات را هم لحاظ میکند.
در این تجدید نظر است که نویسنده بحث جوانی ذهن و خطر تصرف ذهن جوانان با نوشتههای «دینخویان»را به اثرش میافزاید. دینخویی از مهمترین کلیدواژههایِ اندیشه و آثار دوستدار است.

آرامش دوستدار: فرق مهم بین دینخو و معتاد در واقع این است که معتاد به فلاکت خودش واقف است. در حالی که دینخو به فلاکت خودش واقف نیست در واقع.

این صدای سخنرانی آرامش دوستدار است در جلسهی کتابخانه مطالعات ایرانی در لندن، که کیهان لندن آن را ضبط و نشر کرده.

آرامش دوستدار: دینخو خودش را واقف میداند به اسرار در واقع. از این رو در واقع من دینخویی را رفتاری نامیدم که امور را بدون پرسش و دانش میفهمد. این تضادی که وجود دارد، بدون پرسش و دانش فهمیدن، یکی از خصوصیات دینخویی است در واقع.

(موسیقی)
سالور ملایری: من خاطرم هست که دانشجو بودم در آن دوره و میدیدم که این گفتمان فرهنگ ایرانی - اسلامی، و خدمات فرهنگ ایران به اسلام و بده بستان فرهنگی بین ایران و اسلام - که ایران فرهنگش باعث شد اسلام به اصطلاح از جهات مختلف از علم گرفته تا ادبیات، تا عرفان و تصوف، اعتلا پیدا کند… - یعنی سکه رایج بود توی… توی حوزه علوم انسانی و ادبیات توی نهادهای آموزشی دولتی در ایران. و حتی کسانی که هیچ نسبتی هم با سیستم نداشتند، سکولار بودند به نظر و استاد دانشگاه بودند، ولی خب کاملا غیر مستقیم حامل این نگاه بودند.
حالا کاری نداریم که اصلا این گفتمان درست بوده یا نه، که آیا واقعا ایران و اسلام خدمات متقابلی به هم داشتهاند یا نه، که آیا تاثیرپذیری یا تاثیرگذاری همان خدمات است یا نه، آیا اصلا این الگوی مناسبی برای فهم و تفسیر تاریخ هست یا نه، و چه و چه و غیره و ذلک. حرفِ این است که دوستدار میخواست با جوانانی گفتوگو کند که پیوسته یک تفسیر خاص از تاریخ فکر ایرانی به آنها عرضه میشد.
سالور ملایری: مدام تکرار میکند که کسی نمیگوید این حرفها را. کسی اینطوری نمیآید از بیخ اینها را به پرسش و چالش بگیرد و نشان بدهد که اینها چیزی نیستند جز پارههایی از فرهنگ دینی ایران. ماهیت دینی دارند. دینصفتاند و چون در طول هزار و چندصد سال ادامه پیدا کردهاند، رفتهاند در ناخودآگاه اجتماعی مردم انباشته شدهاند، تبدیل شدهاند به امور بدیهی و دیگر کسی ازشان سوال نمیکند که آیا این گزاره درست است، درست نیست؟ چه محتوایی دارد؟ با عقل سلیم چقدر همخوان هست یا نیست؟ و هی تکرار شدند. هی تکرار شدند. هی بازصورتبندی شدند. در صورتی که این کارکرد اصلیشان که باعث میشود ما پرسش نکنیم، از مبانی، آنها همهاش سرکوب شده. نگذاشته ما به آن سمت حرکت کنیم.
نویسنده پس از اینکه میگوید کتابش برای کسانی است که آمادهی پذیرش مفاهیمی سخت و بنیادین هستند، در همان پیشگفتار هشدار میدهد که درک و دریافت سخنانشآسان نیست و خواننده باید چشم باز کند و نیک ببیند که پای در چه راهی گذاشته است.

ذهن جوان که این کتاب برای او نوشته شده خوب است چند چیز دیگر هم بداند. یکی آنکه این کتاب، چون فهمیدن آن آسان نیست، آسان هم نمیتواند خوانده شود.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
موضوع یا موضوعهای مطرح و پرداخته شده در این کتاب و شیوهی طرح کردن، پرداختن و تحلیل آنها و به همین گونه نوع نگریستن در آنها در سراسر فرهنگ ما بیسابقه است و مآلا برای ما بیگانه.

به مخاطب توصیه میکند پیش از آنکه بخواهد «اشکالهای کتاب» را پیدا کند بکوشد جان کلام نویسنده را دریابد و فرصت دهد تا تحلیلها و استدلالها در او تهنشین شود.
سالور ملایری: واقعا کتاب انرژیای ازش دارد ساطع میشود مدام. شما اگر تک تک این سطور را بخوانی، احساس میکنی مثل کسی که مدام داشته یک آهنگ را میشنیده، مدام داشته یک ترجیعبند را میشنیده، حالا یکی میآید هی مدام توی آن ترجیعبندی که شما داشتی میشنیدی، هی مداخله ایجاد میکند، علیهش حرف میزند، حتی به سخرهاش میگیرد و شما یک چیز دیگری میشنوی و طبیعی است که شما خیلی سیراب میشوی یا ارضا میشوی به نحوی.
مثلا دوستدار در کتابش با بهکاربردن تعبیرهایی مثل «حمله دوم اعراب» به جای «انقلاب اسلامی» مخالفت میکند. او میگوید که «دینخویان» به جای آنکه با دین اسلام مخالفت کنند، لبهی تیغ نقد خود را به جانب اعراب گرفتهاند.

در هریک از اندامهای فرهنگیمان که بنگریم و بکاویم، خواهیم دید از تغذیهی اسلامی بالیده. […]بدینسان تنها راهی که برای ندیدن این خودِ آفتزدهمان میماند، آن است که آفتبودنِ اسلام را انکار کنیم. اما چون نه میتوانیم و نه میخواهیم از هستی کهن ایرانی […]بگذریم […]حامل اسلام به این هستی کهن را مجرم نابخشودنی میدانیم، یعنی عرب را، چنانکه پیشتر گفتیم.

سالور ملایری: به نظر من مادامی که ما درگیر با اسلام سیاسی در ایران هستیم، به آن نحوش که قدرت سیاسی را در اختیار دارد و توی تمام شئون جامعه ایران دارد دخالت میکند، تا وقتی که توی این مرحله هستیم، این کتاب این بخشش، این انرژیای که در خودش دارد را همچنان از خودش بیرون میدهد و کار خواهد کرد. این به معنای تایید یا درستی محتویات این کتاب نیست، این به معنای این است که شرایط تا وقتی به این شکلی هست، کتابهایی از این دست به عنوان یک جور پادگفتمان دارند کار میکنند. یعنی آن سوی ماجرا ایستادهاند و دیسکورسی که مسلط هست را هی مدام به نیش و کنایه میگیرند و نقد میکنند و به چالشش میکشند.
(موسیقی)
دوستدار، دین خویی ایرانیها را به گردن اسلام نمیاندازد.

میخواهم از جایی شروع کنم که فرهنگ روحی ما آغاز میگردد، تا در پی آن نشان دهم که فرهنگ ما چگونه از پندار دینی و با پندار دینی پا به عرصهی وجود گذاشته است. این آغاز جایگاه زرتشت است.

زرتشت در نظرِ دوستدار فقط یکی از قافلهی پیامبران نیست، او «قویترین و خطرناکترین پیامبر» است. زرتشت یکتاپرستی را جایگزین چندخدایی کرد و همین ایده را یهودیت، مسیحیت و اسلام هم به میراث بردند. به این ترتیب از قدرت خدایان ادیانِ ایرانی دربرابر اهورامزدا کاسته شد و مقامشان پایین آمد. دوستدار مینویسد که همین سبب شد اهورامزدا «قدرت یگانهی مطلق» پدید آید و حرفش فصلالخطاب شود.

زرتشت به ادعای خود، مانند هر پیامبر دیگر، از حقیقتی سخن میگوید که او از اهورامزدا نیوشیده.

یعنی به او وحی شده.

این حقیقت را وی یزدانی مینامد، یزدانی در پندار دینی یعنی ناکاویدنی و ناپرسیدنی.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
یزدانی بودن یک امر همیشه آن امر را خدشهناپذیر میسازد. چنین امری مطلقا حقیقت است و ضدِ مطلق هرگونه چون و چرایی که به تردید در آن بیانجامد.

دوستدار میگوید زرتشت دوگانهای ساخته که یک کرانه آن نیکی مطلق است و کرانه دیگرش هم بدی است. در فرجام هم سرنوشت چنین است که نیکی بر بدی پیروز شود. این دوگانهی خیر و شر و خلاصه این وعده که بالاخره «جرزن به جرش میرسد» از همان کودکی بر ما مسجل شده و در ضمیر خویش آن را بیچونوچرا پذیرفتهایم و معتقدیم که «خدا جای حق نشسته».

بدینگونه پیام زرتشت، که حقیقت و هستیاش به وحی اهورایی است، همه چیز را از پیش و برای همیشه قطعی میکند: سرشت امور، تکلیف امور، و غایت امور را. و این یعنی جایی برای پرسیدن و اندیشیدن باقی نگذاشتن، هر دو را ممتنع کردن.

در تفسیر نویسنده از الهیات زرتشتی، اگر بپذیریم یک منبع نیکی در کار است و اگر نیکی کنیم همه چیز خودش، خودبهخود، درست میشود، دیگر چه نیاز به تلاش و فکر کردن و این حرفهاست.
دوستدار حتی بر آن است که پذیرش اسلام در ایران نیز در اصل به دلیل همان تجربهی دین زرتشت است.
سالور ملایری: یعنی زرشتیگری و ادیان مزدایی، پایههای اولیهی دینخویی ایرانیان را چیدند. یک امپراتوری مثل امپراتوری هخامنشیان هم آن پایههای فرهنگ دینی را ازش یک اراده سیاسی درست کرد، یک نمود سیاسی درست کرد. این تجربه شد و به ما این امکان را داد که ما بتوانیم گذار کنیم از دوران پیش از اسلام به دوران اسلام و همچنان ایرانی بمانیم و اتفاقا چنان مسلمانی بشویم که گوی سبقت را از بقیه ملل تمدن اسلامی بگیریم در مسلمان شدن.
نقشی که نویسنده برای هخامنشیان دیده هم جالب است. میگوید کوروش و داریوش، دو پادشاه قدرتمند این سلسلهی پادشاهی، نقش شاهان را تا جایگاهی بالا بردند که انگار برگزیدگان یزدان هستند. دوستدار به آنها «یزدانگزیده» میگوید. برای اثبات مدعایش هم ارجاعمان میدهد به سنگنوشتههایی که از داریوش برجای مانده و مثالهایی از این کتبیهها میآورد که من آنها را از کتاب «سنگ نوشتههای داریوش بزرگ» نقل میکنم. این کتاب به مناسبت جشنهای «دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی» در ایران چاپ شده بود.
در خط نخست از کتیبه داریوش در تخت جمشید چنین آمده: «اهورامزدای بزرگ، بزرگترین خدایان، داریوش شاه را آفرید. به وی شاهی را ارزانی فرمود.»
کتیبه داریوش در نقشِ رستم هم اینطور شروع میشود: «خدای بزرگ است اهورامزدا، که این همه شکوه و زیبایی را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که داریوش شاه را از خرد و کوشش برخوردار ساخت.»
نخستین بندهایِ کتیبهی داریوش در شوش هم همینها را تکرار میکند و همچنین کتیبهی دیگری که اکنون در مصر است و از این دست در کتیبههای دیگر داریوش نیز مییابیم.

وقتی ارادهی اهورامزدا در ارادهی شهریاری داریوش بازمیتابد و تحقق میپذیرد، تا راستی را به منزلهی روال کلی ناظم و موثر فردی، اجتماعی و حکومتی در اجرای خواست یزدانی ترویج و پاداش دهد و دروغ را به همین معنای کلی و وسیع در تضاد با راستی کیفر و ریشهکن نماید […] رویدادهای فرهنگی سرزمین ما چنان در این پندار دینی تفته میشوند و میگدازند که کورهی آن فقط حربه و سلاح دینی میتواند تولید کند و بیرون دهد. چنین حربهای در وهلهی اول پرسیدن و کاویدن را به منزلهی نیروی تفکر چنان سر میکوبد که نطفهاش نبسته بپاشد و برای همیشه ممتنع گردد.

(موسیقی)
در نگرشِ دوستدار ایدهی پادشاهی در نزد هخامنشیان دست در دست آموزههای زرتشت، ایرانیان را دینخو بار آورد و مستعد پذیرش اسلام کرد که در نهایت بر قوت و شدت حسِ دینخویی ایرانیان افزود و خلاصه سراشیبِ سقوط را پیشِ پایشان گسترد.
سالور ملایری: واژه «ما» اساسیترین ضمیر و نهادی است که در این کتاب ما میبینیم. مایی که فکر نکردیم و نمیتوانیم بکنیم. مایی که دینخو هستیم. مایی که جسارت و شجاعت مواجهه با خودمان را نداریم. مایی که در خوابیم. مایی که بیدار نمیشویم. حالا این ما کیست. مای ایرانی است؟ همان مایی است که از زمان باستان دارد کار میکند در متن دوستدار تا امروز. یعنی ما همان ماییم که در دوران هخامنشیان و احتمالا قبلتر، مثلا پارینهسنگی تا الان بودهایم و عوض نشده.
گویی نویسنده از ما میخواهد بپذیریم که ما ایرانیها از زمان هخامنشیان تا امروز دگرگون نشدهایم و همانیم که بودهایم. سالها حکومت اقوام دیگر بر ما و استیلایِ ما بر آنها چیزی به ما نیاموخته. داد و ستد با همسایگان و آشنایی با علم و فنآوری و فرهنگ دیگران افقمان را دستخوش تغییر نساخته و حتی چه میدانم دگرگونی خوراک و پوشاک و دگرگونی شیوههای زندگی و کار هم هیچ تاثیری بر ما نداشته. انگاری که این «ما»یِ ایرانی، نه گروههایی از انسانهای صاحب خرد، بلکه تودهای از سنگ خارا هستیم که حتی اگر تراش هم بخوریم در نهایت گرانیت میشویم، اما خصوصیت اصلیمان همان خارا بودن است.
سالور ملایری: این آدم را یاد یک روایتشناسی آشنایی میاندازد. یعنی یک روایتشناسی ناسیونالیستی خیلی آشنای اتفاقا پرکابردی بود توی دهههای پیشین. آن تاریخنگاری ناسیونالیستی ایران کاملا بر مبنای این مای یکدست است که از قبل شکل گرفته، پیشینی است نسبت به تاریخ و بعد میآید تجربه میکند بالا و پایینهای مختلف را؛ دقیقا دوستدار هم همان روایتشناسی تاریخی ناسیونالیستی را دارد. دقیقا به همان فرم و منطق میرود جلو.
روایتی که میگوید ایرانیها از ورود اقوام هندواروپایی به فلات ایران تغییری نکردهاند همان هستند که از آغاز بودند. اگر هم چندصباحی مثلا اقوام مقدونی و عرب و مغول و غیره بر این کشور حکومت کردند هیچ تاثیری بر ایرانیتِ ایرانیها نداشته و اتفاقا مهمانانِ خوانده-ناخواندهای بودهاند که از مردم این منطقه کسب فیض کرده و ورژنشان ارتقا یافته است. زبان فارسی هم در این میان ریسمانی است که ایرانیان امروز را به دیروزیان میپیوندد.
سالور ملایری: منتها با یک فرق. در بیشتر آن روایتهای تاریخی ناسیونالیستی، این ما یک مای خیلی glorify [تجلیل] شده است که فرهنگ داشته، تمدن داشته و با تمام پایین و بالاها دارد پیش میرود. خیلی یک مای متعالی والا… ولی واسه دوستدار آن روی سکه است. یعنی یک مایی که نمیتواند فکر کند. ناتوان است. بدبخت است. بیچاره است، نمیدانم فلان. یعنی فرم همان است. هیچ فرقی نکرده. به جای اینکه این ما خیلی برود بالا و در آسمانها باشد آمده بدبخت شده و سرکوب شده و آمده پایین.
محمدرضا نیکفر که در کتابی به نام «ایدئولوژی ایرانی» به نقد مفصل آرای آرامش دوستدار پرداخته، میگوید برداشت او از تاریخ ایران «ناسیونالیستی-رمانتیک» است. نیفکر این روایت را نادرست میداند که ایرانیها یک «ما»ی جمعی دارند و همگی در تاریخ و باورها به یکدیگر شباهت بیاندازه میبرند. این تکه از نقد نیکفر را بشنوید:

دوستدارِ فیلسوف، خوانندگانِ آثار خود را به شککردن فرامیخواند، اما خود از مفهومهایی چون «ما»، «ایران»، «ایرانیان» و «فرهنگ ایرانی» استفاده میکند، بیآنکه شک کند که مبادا اینها سازههایی جدید باشند یا اگر از گذشته آمدهاند چیزهایی بر آنها بار شده است. و واقعیت این است که این سازهها تازهاند یا باری تازه دارند، برساختهی روندِ تبدیل مجموعهای از قومها و طایفهها به یک ملت هستند.

در انتهای این بخش از نقدش، نیکفر در پرسشی این احتمال را پیش میکشد که شاید دوستدار از شدت «دلدادگی» به ایران است که از مام وطن «دلآزرده» شده و احساسات «تند رمانتیک» خود را با پرخاشگری نوشته است.
(موسیقی)
پس از آنکه دوستدار میکوشد به خوانندهاش اثبات کند که ایرانیها دچار «دینخویی» شدهاند و لاجرم امکان پرسشگری از آنها گرفته شده، به معرفی چند استثنای تاریخی میپردازد که در این قاعدهی کلی نمیگنجند.
سالور ملایری: میگوید که چند نفر هستند که پرسشگری کردهاند، زیر بار این فرهنگ دینی نرفتهاند، استثنا هستند و مانند بارقههایی درخشیدند و رفتند اما وزنه و فشار این فرهنگ دینی به حدی بود که اینها خفه شدند، کشته شدند، نتوانستند جریان بسازند و صدایشان شنیده شود. اولیاش ابنمقفع است یا عبدالله روزبه.
ابن مقفع، ادیب و شاعر و دبیر اوایل دوره خلافت عباسی، مترجم «کلیله و دمنه» از زبان پهلوی به عربی است. پیش از او، گویا برزویهی طبیب در دوره خسرو انوشیروان ساسانی، این اثر را از میان چند کتاب سانسکریت گرد آورده و به پهلوی ترجمه کرده بود. کتابِ به زبان پهلوی که حالا در دسترس ما نیست، اما به نظر میرسد مقدمهای که در ترجمه عربی آمده و به برزویه نسبت داده شده، درواقع اثر عبدالله روزبه باشد.
سالور ملایری: توی آن مقدمه یک جا دارد میگوید که من طبیب بودم. امراض بدنی را خوب میشناختم، ولی همچنان یک سری دردها بود که فهمیدم آن دردها درد روحی است و بنابراین درمان را در دین دیدم. رفتم سراغ ادیان مختلف. با مردمی که قائل به ادیان مختلف بودند، رفتم دانه دانه صحبت کردم. رفتم با عالمان آن دین با آنها هم صحبت کردم. رفتم کتب این ادیان را خواندم. به این نتیجه رسیدم که هیچکدام از این ادیان جواب من را نمیتوانند بدهند و تنها چیزی که مشاهده کردم رقابت بین این گروهها و فرقهها و ادیان بود که بگویند من بر حقام. این برای آقای دوستدار میشود یک چهره بسیار استثنایی.
چهرههای استثنایی دیگری که دوستدار از آنها مینویسد یکی محمد بن زکریای رازی است و دیگری هم ابوالقاسم فردوسی.
سالور ملایری میگوید گذشته از اینکه استثناهایی که دوستدار آورده اصولا پرسشگری مطلوب او را انجام دادهاند یا نه، خود همین استثناسازی مایهی دردسر نویسنده شده است.
سالور ملایری: کلا نگاه استثناساز چه نگاهی است؟ این است که یک سری افراد را به حدی باز جدا میکند از بستر فکری فرهنگیشان، میبرد بالا، متعالیشان میکند، که دوباره میشوند مثل یک سری بتهای درخشانی که در ورای این در حقیقت فرهنگ ایران ایستادهاند و یک سری کارهای خیلی ویژه و خاصی کردهاند. در صورتی که اینطوری نبوده.
سام فرزانه: و این ضد تز اصلی آقای دوستدار است که میگوید ما باید پرسشگر باشیم و هرچیزی را نباید بدیهی بپنداریم؟
سالور ملایری: دقیقا و اصولا پرسشگری را خیلی فردی و گسسته از جامعه و مناسبات قدرت میبیند و انگار در یک بزنگاهی یک نفر خیلی پیامبرگونه… حالا جالب است که دارد تفکر دینی را نقد میکند ها، ولی آن چیزی که ایدهآل آقای دوستدار است خیلی دینی است. پیامبرگونه است. یکی یکهو از یک جایی توانایی این را پیدا میکند که پرسشگری فلسفی کند یا بکشد بیرون از این سیطره فرهنگ دینی. تازه اگر بپذیریم که آن فرد این کار را کرده، عرصهها آنقدر شیک و تمیز از هم جدا نیستند که یکی از یک فرهنگی به کل بکشد بیرون و مثلا تباهی آن فرهنگ را درک کرده باشد.
دوستدار در نوشتن لحن تندی دارد و حتی این تندی را به کار میگیرد که خواننده را با خود همعقیده کند. تیزی زبانش ممکن است مخاطب را مرعوب کند و نتواند به مخالفت برخیزد.
در بخشهایی از کتاب هم میشود احساس کرد که نویسنده معتقد است بهترین نوع هنر و فکر همان است که در غرب رواج دارد و نمونههای شرقی ول معطلند. در جایی از پیشگفتار کتاب، میگوید: «اشکال اخص دین اسلام با هنر و موسیقی در بیتمدنی محضش نیز هست. از دینی که هنر نداشته و ندیده چگونه میتوان انتظار حس استتیک داشت، برای همه چیز، اما بههرسان برای هنر و موسیقی.» بعد هم برای اینکه نشان دهد هنر و اسلام جمعشدنی نیستند این طور نوشته:

مدلِ برهنه اعم از زن و مرد جزو الفبای هنر نقاشی یا مجسمهسازی برای نوآموزان و انگیزهای هربار نو برای مجربان در این هنر است. چنین مدلهایی را باید شاگردان ساعتها و بارها دیده باشند و از موضعهای مختلف آنها را دیده باشند و از موضعهای مختلف آنها را در وضعهای گوناگون نقاشی یا مجسمهسازی کرده باشند. با تخیل صرف تصویر برهنه کشیدن یا مجسمهی برهنه ساختن مثل این است که کسی بخواهد در خواب یا خشکی شنا یاد بگیرد. چنین مانعی فقط یکی از هزاران بُعد منهدم کننده و مخرب در فرهنگ دینی ماست.

دوستدار که انگار با تمام وجود پذیرفته هیچ هنری جز هنر فیگوراتیو صلاحیت لازم را برای آنکه هنر به شمار آید ندارد، خوشنویسی، کاشیکاری و غیره را به هیچ انگاشته. این نگاهِ اروپامحور در میان برخی روشنفکران ایرانی پیشینه داشته است. شماری پس از بازگشت به ایران، نسخهای تقویتی برای جبران «عقبماندگی» ایران مینوشتند و برخی که دلباختهی ظواهر و آداب و مناسک اروپایی، بودند و هیچ دلشان با نستعلیق و کوفی و شور و ماهور صاف نمیشد نظراتی میدادند که گاه تحقیرآمیز و گاه حذفی بود.
سالور ملایری: آقای آرامش دوستدار یک اتصالی برقرار میکند با ادبیات مشروطه. یعنی یک سری نقاط اشتراکی این وسط وجود دارد. بین آرامش دوستدار و آن ادبیات اشخاصی که بهشان میگفتند روشنگران ایرانی. یکی نسبتشان با روشنگری اروپاست و در حقیقت تحت تاثیر عقل روشنگری قرن هجدهمی شما برمیگردید و سوال میکنید که ما چرا اینطور شدیم؟ ما چرا عقبافتادهایم؟ یعنی آن ما پیشتر در ادبیات مشروطه شکل گرفته بود. اینکه هی خطاب به مردم حرف میزنید. شما خوابید. بیدار شوید. فلان کنید. این هم توی ادبیات مشروطه شکل گرفته بود. با این حساب میشود گفت در اندیشه دوستدار خطر یک جور نگاه شرقشناسانه وجود دارد. یعنی ایرانی که مدام درنسبت با غرب سنجیده میشود و عقبافتاده است و توانایی تفکر ندارد.
از کاستیهای مقایسههایی از این دست یکی این است که فارغ از مولفههایی مثل جغرافیا، دین، تاریخ، اقتصاد و غیره، دو گروه از مردم با هم مقایسه میشوند و پیشرفت این یکی مایهی خجالت آن دیگری میشود.
(موسیقی)
اندیشههای آرامش دوستدار بر فضای فکری ایرانیان تاثیرگذار بوده است. از جمله نگاه و شیوهی نقدش به نویسندگان دیگر هم رسیده و کتابهایی نوشتهاند که هر کدام بخشی از فرهنگ - به خصوص دین - را نقد میکنند و عامل مشکلات ایرانیان میدانند.
سام فرزانه: آیا به نظر شما این کتاب، کتابِ «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، نوشته آرامش دوستدار، کتابی هست که در قرن پانزدهم شمسی هم در ایران خواننده داشته باشد؟
سالور ملایری: آن چیزی که من از جامعه ایران میبینم، امروز، به نظر من جامعه ایران بسیار متکثر شده و دارد این تکثر را خودش میبیند و بهش آگاهی پیدا میکند. و مهمتر از آن، دارد متوجه میشود که تکثرات اجتماعی، و به رسمیت شناختن آن، از حیث حقوقی یکی از ضرورتهای گذار به جامعه بهتر در آینده هست و گذار از استبداد دینی. این باعث میشود به نظر من آن منطق و کلامی که آقای دوستدار گویندهاش است، مدام بیشتر و بیشتر به حاشیه برود و دامنه تاثیرش محدودتر و محدودتر شود. چون نگاه علیه الیتیزم (نخبهگرایی) فرهنگی و نگاهی که تقلیلگرا هست و میخواهد تعیین تکلیف کند و احتمالا یک نگاه سلسلهمراتبی اجتماعی از تویش بیرون میآید، از بالا به پایین، در ذهن نسل جوان اصلا جایگاهی ندارد.
(موسیقی پایانی)
ممنون از اینکه شنونده این شیرازه بودید. خوشحال میشویم که با ما درباره کتابهای جدیدی که خواندهاید صحبت کنید و مخصوصا از تاثیر آنها بنویسید. آدرس ما هست: [email protected]
با سپاس از سالور ملایری، پژوهشگر مطالعات فرهنگی، این برنامه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:
بهراد توکلی، نوازنده سهتار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛
مهسا خلیفه در اجرای برنامه کمک کرد؛
و روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.
آیدین صالحی، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیهکننده و راوی این پادکست هستم، که امیدوارم زندگیتان هیچگاه به امتناع شادی و سلامت دچار نشود. نقطه.












