شیرازه - کتابخانه قرن (۴۱): یادداشتهای اسدالله علم

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.


سلام. مورخان برای نوشتن کتاب و مقالههای تاریخی به منابع گوناگونی مراجعه میکنند. از سنگنوشتهها و اسناد دولتی گرفته تا کتابهای مقدس، وقایعنگاریهای گوناگون و حتی آثار ادبی. اگر بخت داشته باشند و به دفتر خاطرات کسانی که به موضوع تحقیق آنها نزدیک است دست پیدا کنند دیگر نور علی نور میشود. از من قبول ندارید از آقای عباس امانت، استاد بازنشسته تاریخ دانشگاه ییل، بپرسید که درباره کتاب خاطرات اسدالله علم چه میگوید:
عباس امانت: اگر شما از من میپرسید این را چطور ارزیابی میکنید میگویم یک منبع مهمی برای این دوره است. منبعی که نظیرش را ما نداریم. یک چیزی است که برای ما خیلی مهم است. مخصوصا بعد از اینکه ما از دوره به اصطلاح، چه میشود گفت Diplomatic Orientalism بگذریم.
اورینتالیزم در لغت به معنی «شرقشناسی» است. اصطلاحی است که ادوارد سعید، متفکر فلسطینی - آمریکایی و استاد دانشگاه کلمبیا، خلق کرده و معنایی انتقادی دارد. یعنی کسانی که با نگاه غربی و با سازوکاری استعمارگرایانه - معمولا با خودبرتربینی - فرهنگ شرق را بررسی میکنند. حالا آقای امانت آمده و از این اصطلاح برای نقد شیوهای از تاریخنویسی استفاده میکند که در آن مبنای بررسی تاریخ کشورها - در اینجا ایران- میشود مراسلات این سفیر و آن وزیر مختار با وزارت خارجه کشورش.
عباس امانت: یعنی که اینکه آقای پارسونز چه نوشته، و آقای هلمز چه نوشته به وزارت امور خارجه آمریکا، برای ما سند مطلق نباشد که این است و جز این نیست. او هم یک روایت خودش را دارد مینویسد که درش هزاران ایراد هست. پس به روایتی مثل اسدالله علم میشود ارزشی داد که بله این از تو دارد مینویسد. اهل درگاه است. دارد مینویسد و به ما تا یک اندازهای دارد زیر و بالایش را نشان میدهد. برای من آموزنده بوده؛ بسیار.
«یادداشتهای اسدالله علم» روایتی دست اول از حکومت ایران در دههی پایانی دوران پهلوی به دست میدهد. گرچه علم، یک دوره چند ساله نخست وزیر ایران بود که پانزده خرداد ۴۲ هم در آن رخ داده، بیشتر او را به به یازده سالی است که وزیر دربار پهلوی دوم بوده میشناسند. «یادداشتهای علم» یادداشتهای روزانه او در این سمت است که در خلال آن میشود با دغدغهها، تلاشها، نگرانیها، اشتباهها،و تا حدودی اندیشههای محمدرضا شاه پهلوی آشنا شد.

چهارشنبه ۲۸ اسفند ۴۷
صبح شرفیاب شدم. شاهنشاه فرامینی امضا فرمودند. فرمودند: «صحبتها[یت را] بگو. من مشغول امضا کردن باشم، مانعی ندارد.» عرض کردم عرضِ اول باز هم قیمت آب است. آخر چطور ممکن است قیمت آب را هفتاد درصد بالا ببرند و باز اعلیحضرت همایونی در فرمایشات خودتان بفرمایید قیمت زندگی یک درصد در سال بیشتر بالا نمیرود؟ به علاوه چه لزومی دارد به مردم این اندازه فشار بیاورند؟» برخلاف دیروز، امروز عرایض مرا پذیرفتند. فرمودند: «دستور خواهم داد تجدید نظر بکنند.»

بیشتر یادداشتهای علم به همین شکل هستند، اول تاریخ وقایع را نوشته و زیرش شرحی از دیدارش با شاه و ارائه گزارشها به او و تبادل نظر این دو با هم آمده است، بعد نکات دیگر از مسائل زندگی شخصی خود و شاه و مسائل سیاسی روز. این را هم بگویم که در این برنامه ما از یادداشتهای علم که در انتشارات مازیار در دو دفتر در سال ۱۳۹۸ منتشر شده استفاده میکنیم، اما این کتاب نخستین بار در ۱۳۷۰ به زبان فارسی به چاپ رسیده.
عباس امانت: یک نکتهای که اول باید متذکر شد این است که اصولا این یادداشتها در دوره پهلوی، مخصوصا پهلوی متاخر، تقریبا نادر است. نظیر این را من ندیدهام. خب خاطرهنویسی فراوان است یا کتبی یا حالا اخیرا شفاهی، ولی این به این معنی نیست که کسی روزانه، به قول قدیمیها روزنامه مینوشته.
کتاب خاطرات را سیاسیون معمولا وقتی مینویسند که چند سالی از وقایع گذشته و معمولا دیگر در قدرت نیستند. محمد قائد، نویسنده، در مقاله «دفترچه خاطرات و فراموشی» که در کتابی به همین نام منتشر شده، درباره کتابهای خاطرات و مقایسه آنها با یادداشتهای روزانه چنین مینویسد:

وقتی خاطرات کسی از بیست سالگیاش را که در دهههای هفتاد و هشتادِ عمر نوشته شده میخوانیم، شاید این سوال پیدا شود که نویسنده آیا در همان سن و سال هم چنین عقایدی داشت، یا امروز یادهای پنجاه سال پیش را در برابر خویش پهن میکند و با تکیه بر نیمقرن تجربهی حضور در کشمکشهای اجتماعی به زیر و بالا کردن آنها دست میزند.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
میخوانیم که تیمسار سابق شهربانی ادعا میکند در جلسهای رسمی با نظرِ موافق شاه نسبت به تشکیل کمیتهای امنیتی مخالفت کرد. دیگری با افتخار اعلام میکند که درباره آیندهی کشور صریحا به نخست وزیر اعلام خطر کرد. ابراز چنین دلاوریهایی بسیار نامحتمل و باورکردن چنین ادعاهایی دشوار است.

اما یادداشتهای روزانه بیانگر احساس و نظر آدمها در لحظهای وقوع وقایع است و تجربه سالهای آتی و اطلاعات افشاشدهی بعدی و سرنوشت رخدادهای آینده بر نویسندهاش تاثیر نمیگذارد.
عباس امانت: میشود پرسید که اصولا چرا در دوره پهلوی ما گفتیم که این نادر است؟چرا کمتر شد؟ چرا نگارش روزنامه کم شد؟
واقعا پرسش خوبی است: چرا در دوره پهلوی، مخصوصا در زمان محمدرضا شاه، نوشتن یادداشتهایی از این دست کمتر شد؟
عباس امانت: من راجع به این یک قدری فکر کردم. فکر نمیکنم همه دلایلش را میتوانم الان بگویم، ولی بعضیهایش را به نظرم میرسد. یکی اینکه احساس هراس بود. یعنی که ما در دوره ناصری اگر نگاه کنیم و دوره مظفری، این دوره را ببینیم، حالا ممکن است شاه قدر قدرت بود و یک سبیلی میتاباند و پیرهن غضب میپوشید، ولی زورش از نقطه نظر کنترل جامعه ضعیف بود. یعنی آن طور نبود که بتواند به همه حتی به درگاه خودش حاکم باشد.
از خاطرات روزانه یا به تعبیری روزنامه خاطرات سیاستمداران دوره قاجار نمونههای متعدد بر جای مانده. اعتمادالسلطنه، عینالسلطنه و ملیجک از جمله کسانی هستند که در این دوره روزانه خاطرات نوشتهاند و یادداشتهایشان به دست ما رسیده.
عباس امانت: در دوره پهلوی، از زمان رضا شاه، به تدریج قدرت خودکامه جدید - به مفهوم جدید کلمه - شدت بیشتری پیدا کرد. رضا شاه اداره آگاهی داشت که همه ازش میترسیدند. هرکسی هم نمیترسید که عاقبتش معلوم بود چیست؛ از تیمورتاش گرفته تا داور، تا پسر سردار اسعد بختیاری - همه کسانی که ساختنش - فیروز، شاهزده فیروز، همه اینها. و لذا دیگر کسی جرئت نمیکرد در درگاه محمدرضا شاه آریامهری بیاید خاطرات بنویسد و بنویسد که چه میگذشت و امروز چه شد، فردا چه شد. یک ذره هم انتقادی باشد… نباشد هم میترسید، چه برسد به اینکه انتقادی باشد. پس هراس یک عنصر مهمی است.
تیمورتاش، وزیر دربار رضا شاه بود که در زندان کشته شد. داور، وزیر دادگستری رضاشاه، وقتی احساس کرد نظر شاه از او برگشته دست به خودکشی زد. جعفرقلی خان بختیاری، پسر سردار اسعد، در دوره وزارت جنگ بازداشت و در زندان به قتل رسید. فیروز میرزا نصرتالدوله وزیر مالیهی رضاشاه بود که زندانبانانش در تبعید او را کشتند. یکی از معروفترین قتلهای سیاسی مخالفان دوره محمدرضا شاه هم ترور تیمور بختیار، بنیانگذار ساواک، در عراق بود.
این مطلب شامل محتوایی از Instagram است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Instagram را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست Instagram
عباس امانت: مورد دوم این است که یک روح اطاعت که البته به آن مورد اول بستگی دارد - آن هراس بیجهت نیست - یک روح اطاعت و فرمانبرداری در این مامورینی که صاحب مقامات بودند در دوره پهلوی خیلی بیشتر بود. ولی به نظر من این تکنوکراتها مشکلشان این بود که اصولا این ترس درشان نهادینه شده بود. یعنی که اصلا از روز اول فکر میکردند که اینها اصلا جایی ندارد که بخواهند انتقادی از کسی بکنند. کار آنها این است که یک چیزی را بهشان بگویند اینها انجام بدهند؛ از بالا تا پایین.
خواندن خاطرات علم نشان میدهد که شاهِ بالای دست وزیر و حتی نخستوزیر، خود شخصا با زیردستانِ زیردستانش در ارتباط بود و آنها ناگزیر باید به دستورات او عمل میکردند. نمونههای بسیاری از تماس شاه با سفیران ایران در کتاب علم دیده میشود.
(موسیقی)
سومین دلیلی که آقای امانت برای کم شدن تعداد خاطرات روزانه در دوره پهلوی برمیشمرد، پیشرفت رسانههای نوشتاری، صوتی و تصویری است.
عباس امانت: آن که شما بیایی و هر سال یک دفتر بگذاری جلویت و بگویی امروز چه شد، فردا چه شد و اینها، با پیدایش روزنامه و میدیا و اینها یک مقداری نقش خبرنگاریاش را از دست داد.
در این دوره روزنامههای مختلفی در سراسر ایران و جهان چاپ میشدند که خبرها را ثبت میکردند. خاطرات روزنوشت آنها که به هسته اصلی قدرت نزدیک بودند بیشتر برای دانستن آن چیزهاست است که در اخبار و روزنامهها ثبت نشدهاند؛. مثل نظر نهانی شاه درباره رویدادی خاص یا اطلاع از مذاکراتی که وقوع رویدادی را سبب شده یا ساز و کار پنهان روابط قدرت در دربار.

یکشنبه هجدهم فروردین ۴۷
صبح به کارهای جاری رسیدم. بعد شرفیاب شدم. شاهنشاه از مذاکرات دیروز، که شخصا با سفیر انگلیس، راجع به خلیج فارس، بحرین و جزایر فرموده بودند، راضی بودند.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
موضوع را به من فرمودند، ولی تاکید کردند که به کسی (یعنی نخست وزیر و وزیر خارجه) چیزی اظهار نکنم.

علم این یادداشتها را در پایان هر سال در بانکی به امانت میگذاشت، اما در سالهای آخر، شاید از هراس اینکه یادداشتها به دست رقبای داخلی خودش یا بیگانگان بیفتد، آنها را در کاغذهایی جداگانه مینوشت و هر از چندی به صندوقش در بانکی در ژنو میفرستاد.

شنبه شانزدهم دی ۴۶
امروز بعد از تعطیل ۲۱ روزه از اروپا و آمریکا برگشتم. قبلا دفترچه یادداشت قبلی را در بانک یونیون سویس به امانت گذاشتم و به دخترم رودی توصیه کردم که قبل از پنجاه سال دیگر، یعنی به طور قطع بعد از درگذشت من، آن را چاپ نکند. همچنین قبل از درگذشت ارباب عزیزم که امیدوارم خداوند مرا قبل از او از دنیا ببرد، چون زندگی بدون او برای من مفهومی ندارد. دیگر اینکه [اگر] خدای نکرده رژیم تغییر کرد که نخواهد کرد، آن وقت دخترم میتواند اگر زنده بماند این یادداشتها را منتشر کند.

علم در فروردین ۵۷ از دنیا رفت و چند ماه بعد رژیم ایران عوض شد و شاه هم در مرداد ۵۹ فوت کرد. ملکتاج علم و دو دخترش رودابه و ناز بعد از گذشت ده سال از انقلاب تصمیم میگیرند که بنا به وصیت علم یادداشتها را منتشر کنند و آن را به علینقی عالیخانی میسپارند که از کابینه علم وزیر اقتصاد شد و سالها در این سمت ماند. آقای عالیخانی دو سالی هم رئیس دانشگاه تهران بود. عالیخانی یادداشتها را ویرایش و آنها را منتشر می کند. مقدمه و یادداشتهایی که عالیخانی در شروع هر دفتر نوشته برای آشنایی خواننده با مسائل سیاسی آن سال راهگشاست. از پانویسها هم غافل نشوید که به فهم ماجراها و ربط آنها به هم کمک میکند.
حالا یک سوال، چرا علم فکر کرده یادداشتهایش در صورت تغییر رژیم حاکم بر ایران باید زودتر منتشر شوند؟
عباس امانت: علم برای آیندگان نوشته. بعد هم این شخصیت زیرک، سیاس، مدبر در کار خودش و البته متملق - بدون شک - هست. و اینها یک شخصیت پیچیدهای میسازد از این که خب این کسی است که میتواند بفهمد روزنامه خاطرات نوشتن مهم است. یعنی این برای آیندگان مهم است و بدون شک برای آیندگان مینویسد.
علم در یکی از یادداشتهایش که مربوط به جنگ ویتنام است، نشان میدهد چطور شاه سعی میکرده ایران را در مسئله جنگ نه پیرو آمریکا و نه هواخواه شوروی نشان دهد و بعد مشعوف از بازی دیپلماتیک شاه مینویسد:

حقیقتا مایه سربلندی و افتخار هر ایرانی است. خدا عمرش بدهد، ولی وقتی این یادداشتها منتشر خواهد شد که من و او هر دو مرده باشیم. اما من این مطالب را مینویسم که ملت ایران بعدها بداند حفظ این کشور در دنیای متلاطم امروز، آن هم با این آسایش و آرامش و پیشرفت، چه بلایی بوده و چه اندازه زمامدارش ماهرانه کشتی را در این دریای متلاطم ناخدایی کرده است.

تملق او و تلاشش برای ابراز خاکساری گاه از فرط اغراق مضحک میشود. مثلا جایی مینویسد که شاه از کمبود وقت برای آبادانی مملکت گله کرده و علم آنقدر متاثر شده که گریهاش گرفته. در جایی دیگر شاه در شکایت از خواهر و برادرانش گفته که «هرکدام یک نقص دارند.» علم هم بلافاصله جواب داده که: «خدا به آنها نقص داده که شما را کامل کند.» بعد هم به تاکید آورده که از سر تعارف چنین نگفته و این عقیده واقعیاش درباره آفرینش شاه است.
شما را نمیدانم اما برای من سخت است باور کنم این نوشتهها چاپلوسی نباشند، اما در عین حال علم انتقاداتی اساسی به شیوه شاه در اداره کشور نوشته که دست کم نشان میدهد خدا شاه را انسان کامل نیافریده.
مثلا در حین سفر شاه برای شرکت در مراسم تدفین آیزنهاور، از روسای جمهوری آمریکا، شاه چیزی با ریچارد نیکسون که تازه به کاخ سفید وارد شده در میان میگذارد، اما علم به شاه میگوید که نخست باید درباره این چیزها پژوهش کرد و بعد نظر داد.

شنبه ۱۶ فروردین ۴۸
شاهنشاه آن چه اسم مطالعه بر آن گذاشته شود، دوست ندارند، و این در دنیای امروز خطر بزرگی است. باید هزاران نکته از هر جهت، درباره هر موضوعی در نظر گرفته شود - و [سپس] نظر قاطعی به عرض برسد و شاهنشاه [بر اساس آن] تصمیم بگیرند.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
باری، وظیفه من این است که این مطالعه در امور را به شاهنشاه بقبولانم، اگر بتوانم!
(صدای ورق خوردن کاغذ)
به هر صورت مذاکرات واشنگتن خیلی دقیق و قابل توجه بود و واقعا وجود شاهنشاه یک موهبت خدایی است که به ایران داده شده.

سام فرزانه: یک مجموعه عجیبی است. چون شما میگویید برای آینده گذاشته. یک چیزهایی را درش مینویسد آدم میگوید چقدر خوب است، تاریخنگار چقدر کیف میکند اینها را ببیند، ولی از آن طرف هم بلافاصله بعدش یک قربون صدقه میرود و خلاصه انگار برای خودش بیمه میخرد.
عباس امانت: کاملا درست است. از نظر تاریخنگاری جدید میشود گفت، میشود گفت یک لایهای زیر این لایه هست. این لایه را دارد میگوید برای آیندگان، یک مخاطبی را در ذهنش دارد برای آینده که این اسدالله علم را بگوید آفرین به تو که این را نوشتهای. با یک زیرکی از یک طرف شاه را یک شخصیت خیلی والایی جلوه میدهد، از یک جهت، وجوه نقاط ضعف بزرگی ازش به ما نشان میدهد. یعنی اینها در کنار هم است. یعنی سر تا پای این را شما بخوانید، فکر نمیکنید صبح تا شب داشته چاپلوسی از شاه میکرده. میبینی یک آدمی بوده که با یک مقام قدرتی در گفتوگو بوده، ولی یک گفتوگوی میشود گفت بالنسبه محافظهکارانه. یک نوعی خطری نداشته که اینها را بگوید. یک خطر محدود داشته، نه خطر زیاد.
(موسیقی)
کتاب «یادداشتهای علم» بیش از هرچیز و البته مهمتر از هرچیز کمک میکند محمدرضا شاه پهلوی را بهتر شناخته، ببینیم آخرین شاه ایران چطور در حدود یک دههی پایانی فکر و عمل میکرده.
عباس امانت: این به ما چه عرضه میکند؟ به نظر من یک تصویر متضادی عرضه میکند که چندجانبه است. شاید هم خب باید بهش آفرین گفت که توانسته این چندجانبگی را بسازد، نشان بدهد به ما. یکی اینکه از جانب یک پادشاه قدرقدرتی را نشان میدهد که دلسوز است، به فکر کشور است، میخواهد ببیند هوا چطور است؟ امسال باران آمد؟ گندم به مقدار کافی کاشته شد؟

چهارشنبه چهار فروردین ۵۵
فرمودند، چه میشد اگر تا آخر اردیبهشت بارانهای مفید در نقاط سردسیر میداشتیم. تفاوت آن دو میلیون تن گندم به علاوه آسایش و خوشحالی مردم است.

عباس امانت: تا یک اندازهای تدبیر در کارش هست. بیشتر از آنی که من فکر میکردم، اگرچه بسیاری لحظهها عکسالعملهای آنی دارد، ولی کلا اگر بهش نگاه بکنید… مثلا گاهی وقتها وقتی علم بهش یک پیشنهادهایی میکند، سکوت میکند و باید فکر کند و ببیند جنبههای دیگر کار چیست. خب اینها نشان میدهد که یک پیچیدگی در کارش هست.

سهشنبه ۲۵ آذر ۱۳۴۸
فرمودند رییس مجلس سنا تا فشار ببیند مرد روبهراهی است ولی تا اندکی قدرت کم شود، او هم تغییر جبهه میدهد.

در آن دوره جعفر شریف امامی رییس مجلس سنا بود. مجلسی که نیمی از نمایندگانش را مردم و نیمی دیگر را شاه انتخاب میکرد.

عرض کردم اغلب ایرانیها این طور هستند، چیزی که هست حالا که به حمدالله همه چیز در ید قدرت شاهنشاه است، باید ترتیبی داده شود که مردم واقعا به آزادی عادت بکنند. یک آزادیهایی داشته باشند تا بدانند خودشان موثر در کارها هستند. همانطور که روز سلام فطر فرمودید. دیگر شاهنشاه چیزی نفرمودند.

شاه در عید فطر سال ۴۸ در سخنرانی برای هیئت دولت، هئت رئیسه مجلس شورای ملی و مجلس سنا، فرماندهان نظامی و سفرای کشورهای اسلامی گفته بود که مردم در کارهای کشور دخیل شده به آن علاقهمند شوند. علم در یادداشتهای یک روز پیش از آن سخنرانی نوشته بود که چنین توصیهای به شاه کرده بود. در روز عید که سخنان خود را از زبان شاه ایران میشنود، گل از گلش میشکفد.

من از خوشحالی در پوست نمیگنجیدم. البته خودم آن چنان آزادیخواهی نیستم! ولی بالاخره فکر میکنم راه صحیح همین است. به قول چرچیل، رئیس الوزرای اسبق و معروف ِزمان ِ جنگ انگلیس که میگوید هیچ سیستم حکومتی را پر نقص و عیبتر از سیستم حکومت دموکراسی نیافته، ولی هیچ حکومتی را بهتر از آن هم نیافته است.

انتقادات علم از سیستم اداره کشور و تشویق شاه به اعطای آزادیهای بیشتر به مردم - حتی در حد انتخابات شورای شهر - در سرتاسر کتاب به چشم میخورد.
(موسیقی)
از صحبتهای آقای امانت دور نیفتیم که داشت از تصویر شاه در یادداشتهای علم میگفت. از دلسوزی او برای کشور و تا «اندازهای تدبیر» او گفته بود و حالا باقی صفات.
عباس امانت: حتی دوراندیشی تا یک اندازهای در کارش هست؛ در کار شاه. یک درجهای از دوراندیشی، نه دوراندیشی سیاسی، نه آنهایی که علم بهش میگفت آقا جان اجازه بده انجمن شهر تشکیل بشود مردم رای بدهند.، که در کوراندیشی کامل بود وقتی میرسید آنجا. ولی یک دوراندیشی در مسائل مخصوصا سیاست خارجی دارد. اتفاقا من از سیاست خارجی ایران در دروه پهلوی دفاع کردم. گفتم شاه بازی سیاسیاش زیاد بد نبود. آن کاری که باید برای ایران انجام میداد را کم و بیش درست انجام داده. حالا راههای غیررسمی را میرفت و از این طریق میکرد و دسیسهپندار بود و فکر میکرد همه میخواهند نابودش کنند و اینها حالا آنها به جای خود، ولی اینطوری بود. کار خودش را انجام میداد.
یکی از نمونههای شاخص در سیاست خارجی شاه، بازگرداندن جزایر تنبِ کوچک و بزرگ و نیمی از ابوموسی به خاک ایران است. در آن زمان انگلیسیها از خلیج فارس خارج میشدند و بحرین که یک قرن و نیم در دست آنها بود میخواست مستقل شود. بحرین از دوره ساسانیان به این سو - در دورههایی - بخشی از قلمروی حاکمان ایران بود. شاه که میدانست خواهی نخواهی بحرین استقلال پیدا میکند، پذیرفتن آن را منوط به اعادهی حاکمیت ایران بر سه جزیره در خلیج فارس کرد. جزایری که کشور تازه تاسیس امارات متحده عربی هم ادعای مالکیت بر آنها داشت. شاه و به تبع او دستیار ارشدش، علم، هر بار که با انگلیسیها صحبت از بحرین میشد بیدرنگ موضوع جزایر سهگانه را پیش میکشیدند.

پنجشنه سوم مرداد ۱۳۴۷
سر شب [سر دنیس رایت]، سفیر انگلیس دیدنم آمد. راجع به خلیج فارس خبر تازه نداشت، الا اینکه تنها راه گرفتن جزیره تنب، کشیدن خطِ میانهی خلیج است. گفتم، ابوموسی چه؟ گفت، آن در جنوب خطِ میانه واقع میشود، مال شیخنشین شارجه میشود. گفتم، با یک خط فرضی حقوق خودمان را از دست بدهیم؟ گفت، شما آنجا حقوقی نداشتید. گفتم، قبول دارم، در بحرین که حقوق داریم. چه میگویید؟ جوابی نداشت بدهد. گفت، بحرین به درد شما نمیخورد. گفتم، قبول دارم، ولی به هر صورت حق ما آنجا محفوظ است.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
شنبه پنجم مرداد ۱۳۴۷
مطالب سفیر انگلیس را که روز پنجشنبه به من گفته بود عرض کردم.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
شاهنشاه فوقالعاده از تمام جریان عصبانی شدند و پیامهای تندی دادند که به او بدهیم.

بالاخره شاه از ادعای مالکیت بحرین دست برداشته و حتی شیخ عیسی آل خلیفه - پدر پادشاه کنونی بحرین - برای دیدار با شاه ایران به تهران سفر میکند. ایران بالاخره موفق میشود سه جزیره را باز پس بگیرد. علم در خاطرات نوروز ۱۳۵۱، که با شاه در جزیره کیش بودند، چنین نوشته:

مسئله مهم دیگر این بود که یک روز در رکاب شاهنشاه با هلیکوپتر بدون خبر و با لباس کنار دریا به جزایر متصرفی ابوموسی و تنبها رفتیم. فقط من در رکاب شاه بودم. خدایا چه هیجانی داشتم. در هلیکوپتر، حضور شاهنشاه که هلیکوپتر را خلبانی میکردند نشسته بودم. عرض کردم، خیلی هیجان دارم، کار بزرگی انجام شد. فرمودند، البته از لحاظ تبلیغاتی و الا از لحاظ استراتژیکی با اسلحههای امروز و هواپیما اینها چه ارزشی دارد؟ عرض کردم، با اسلحه [متعارفی] اهمیت دارد. فرمودند، باز هم نه چندان ولی به هر صورت ما کار خودمان را کردیم و این لکه ننگ را از دامان ایران برداشتیم.

در کنار این ویژگیهای مثبت، آقای امانت میگوید یادداشتهای علم سویهی دیگری هم از شاه نشان میدهد، چهرهای که چندان هم مثبت نیست.
عباس امانت: و بعد هم یک نوع دسیسهپنداری و هراس در کارش هست. یک نوع توهم در کارش هست که این از همهچیز میترسد. از مجموعه یک سلسله مقاله کسی به اسم هرست توی گاردین - یک سلسله مقاله راجع به ایران نوشته و خب مثل هر روزنامهنگار دیگری انتقاد کرده از شاه که این خودکامه است و فلان است و اینها، حقوق آزادی نیست و اینها - شاه فکر کرده که اینها نه یک بار، نه دو بار، ماهها، فکر کرده که این دسیسه دولت انگلیس است برای تضعیف او، واسه اینکه قیمت نفت رفته بالا. یعنی ذاتا همهچیز را فقط از نقطه نظر یک مکانیزم دسیسهپندارانه میدید.
نخستین بار که نام این مجموعه مقالات در کتاب میآید، هنگامی است که شاه با خواندن مقاله سوم عصبانی شده و تلفنی به علم میگوید خود دولت انگلیس باید نوشتههای این مقاله را تکذیب کند. علم که به خواست سفیر انگلیس واسطه شده بود تا «دیوید هرست» بتواند با شاه مصاحبه کند حالا «احساس مسئولیت» میکرد و بلافاصله با مقامهای سفارت انگلیس تماس میگیرد، فردای آن روز اما موضوع فراموش نشده بود.

دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۵۱
امروز صبح شرفیاب شدم. اول مطلبی که بحث شد باز هم همین مطلبِ پدرسگْ گاردین بود. جای تعجب است شاهنشاه چقدر حساسیت نشان میدهند و چقدر سوظن دارند. فرمودند «هیچ نمیدانم به چه مناسبت این مقاله آخری را این پدرسوخته نوشته؟» مثل این است که حتی به من هم سوظن دارند که چون مسائلی راجع به اقلیت عرض کردهام و این که باید در مسائل سیاسی به مردم آزادی عمل بیشتری داد، نکند من هم در [الهام] این شخص دست داشتهام. یالعجب پس دیگر صمیمیت من کی باید روشن شود؟ در روز قیامت؟

دو روز بعد باز علم مینویسد که شاه به وزیر خارجه بریتانیا شکایت کرده و سفیر این موضوع را به علم گفته و اضافه کرده که همین امروز روزنامههای ایران هم در مورد لیبی و ایرلند به کشور او بد گفتهاند. یعنی انگار که بگوید چیزی که عوض دارد، گله ندارد. بعد هم متلکی بار علم کرده. این تکه که میشنوید از زبان سفیر انگلیس است.

با آنکه میدانیم روزنامههای شما کاملا تحت کنترل هستند، به روی خودمان نمیآوریم، چون روزنامه هستند و به هر حال نظر دولت نیست.

علم در اینجا نوشته که در دلش چه فحشی به سفیر و کل دستگاه حکومت انگلیسیها داده که حالا من مودبانهاش را به شما میگویم؛ خلاصه اینکه آنها را «شدیدا تنبل» توصیف کرده.
اما دوباره ده روز بعد سر و کله روزنامه گاردین در یادداشتها پیدا میشود.

شنبه چهارم شهریور ۱۳۵۱
صبح شرفیاب شدم. باز صحبت بر سر این است که این مقالات گاردین را چه کسی به هرست، مخبر آنها داده است. شاهنشاه سوظن عجیبی به همهچیز دارند… .

عباس امانت: از یک طرف هم که داخله را میدید، به قول خودشان خرابکار، چریکها و اینها که میجنگیدند میگفت اینها همهاش کار اتحاد شوروی است، کار چین یا کار آمریکا یا کار انگلستان، یک جایی بالاخره باید زیر چریکها بودند. اینها خودشان به خودی خود هیچ کنشی نداشتند. مردم که نمیتوانند از این کارها بکنند که، حتما از یک جایی آمده که به اینها گفتهاند اینها را.

از شلوغ بودن دانشگاهها بسیار ناراحت بودند. فرمودند، قطعا دستور مسکو رسیده که همه دانشگاهها ناراحت شدهاند.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
عرض کردم، مسلما یک تحریک خارجی است ولی یک نکته را هم نباید از نظر دور داشت که اگر زمینه آماده نباشد، خارجی کار نمیتواند بکند.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
یعنی مثل این است که دستگاه حاکمه [ما]، دستگاه حاکمه یک کشور غالب نسبت به مردم مغلوب بیچاره است و این خیلی حیف است.

آن روز شاه به صحبتهای وزیرش گوش میکند اما دو روز بعد مجددا شاه، شلوغیهای دانشگاه را نه پای نارضایتی دانشجویان که به خاطر تحریک روسها عنوان میکند. علم هم مجددا از لزوم صحبت با دانشجو میگوید و برای اینکه دلیلی از نارضایتی مردم به شاه ارائه کند از تقلب در انتخابات میگوید.
(موسیقی)
آقای امانت میگوید کتاب علم کمک میکند قسمت دیگری از شخصیت شاه را هم بشناسیم و آن هم شخصیت خودکامهی شاه است. مثالش هم در یادداشت روز ۲۶ مرداد ماه ۵۱ آمده. وقتی که علم تعریف میکند که شب قبل در یک مهمانی، ازهاری، رئیس ستاد ارتش، حرف نادرستی زده و گفته از ترس شاه است که آنها کارها را به موقع انجام میدهند. شاه متعجب از علم میپرسد کجای این حرف غلط است. علم میگوید «باید کارها از روی حس وطنپرستی و علاقه» باشد و «نه از ترس». شاه اما نظرش به نظر ازهاری نزدیکتر بوده و میگوید: «خیر، هیچ هم گاف نکرده است.»
عباس امانت: یعنی چه؟ یعنی این اصلا طرز تلقیاش از جهان یک طرز تلقی خودکامهای بود که میخواست بر همهچیز مسلط باشد. که اصلا مثل اینکه نظام دولتی و مملکتی، تماما با یک ریسمانی به شاه وصل است و اوست که از آن بالا باید همهچیز را بگرداند و جابهجا کند. این به خودی خود این ماشین نمیتواند کار کند. من باید بهشان بگویم چکار بکنند. و خب اینکه پدیده قدیمی قرون وسطایی شخصیت پادشاهی است که باید این به اصطلاح قدر قدرت باشد و در راس باشد و همهچیز را کنترل کند.
مثالها از دخالت شاه در امور سیاست خارجی کشور زیاد است اما این یکی هم جالب است که نشان میدهد حتی در مورد استخدام و اخراج یک استاد دانشگاه هم او دخالت میکرده.

پنجشنبه سیزده تیر ۱۳۴۷
ضمن گردش راجع به استادی که [فضلالله رضا] رئیس جدید دانشگاه آریامهر، از آنجا اخراج کرده است، فرمودند، سوال کن چرا چنین کاری کرده است. در صورتی که هم آن استاد و هم خود رئیس دانشگاه را ما تعیین کرده بودیم، حق نداشت چنین کاری بکند. عرض کردم، وقتی رئیس دانشگاه انتخاب میفرمایید، این مسائل حق مسلم اوست. نباید مواخذه بشود. از این عرض من به هیچوجه خوششان نیامد، ولی چیزی نفرمودند.

نمیدانم متوجه این کلمه «گردش» شدید یا نه. این کلمه اسم رمز شاه و علم برای رابطه با روسپیان است.

صبح فرمودند، عصر گردش برویم. رفتیم، بد نبود. ضمن گردش بیسیم گارد خبر داد از ساعتی که شاهنشاه بیرون تشریف بردهاند، شهبانو دو بار جویا شدهاند که شاهنشاه کجا هستند. شاهنشاه خیلی ناراحت شدند. فرمودند، به فرمانده گارد ابلاغ کن دوباره اگر چنین سوالی شد، خیلی صریح و جدی باید جواب بدهند که از طرف من اجازه ندارند به احدی بگویند که من کجا میروم. خیلی از این قدرتنمایی خوشم آمد، ولی روی هم رفته، هم شاهنشاه و هم من ناراحت شدیم.

در سفرهای خارجی هم همین ماجرا به راه بود. از جمله وقتی که در خرداد و تیر ۱۳۴۷ به آمریکا رفته بودند. شبی در شهر سنتلوئیس در ایالت میزوری قرار میگذارند که دو زن از نیویورک برای آنها بفرستند.

از عجایب دنیا این که یکی از آنها رفیق رابرت کندیِ مرحوم بوده است. نه او میدانست که پیش ما میآید و نه ما میدانستیم که چنین اتفاقی ممکن است هرگز پیش بیاید. آنقدر هم پیش او عزیز بوده که در مسافرتهای انتخاباتی همراه او بوده است. و آن قدر هم به او وفادار بوده که ده شب پس از قتل او پیش ما آمده است. حقیقتا دنیای عجیبی است!

در سالهای بعدی گاهی علم از شاه میخواهد که از میزان «گردش» رفتنهایش بکاهد. یکی از جالبترین یادداشتها در این زمینه، از روز دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۵۴ است که باز هم صحبت از گردش میشود و علم وظیفه خود میداند که این موضوع را برای خوانندگانی که در آینده دستنوشتههایش را میخوانند توضیح دهد.

پیش خودم فکر میکردم که چه سعادتی است که ما با همچو انسانی [روبهروییم] که واقعا انسان است و خودش را جزو موجودات خداوندی دارای احساسات طبیعی (نه مافوق آن) حساب میکند و به این سادگی به این مسائل میاندیشد.

هرچند شاید شاه در این زمینه خود را با دیگر مردان و زنان متفاوت احساس نمیکرد، اما آن طور که علم نوشته، خود را در زمینههایی برگزیده خداوند میدانسته.

سهشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۴۹
شاهنشاه صحبت عجیبی میفرمودند، که واقعا اعتقاد ایشان را به خداوند میرساند، میفرمودند، امتحان کردهام، هرکس با من در افتاده است، از بین رفت.

بعد هم مثالهایی در اثبات حرف خود میآورد. از خروشچف، رهبر اتحاد جماهیر شوروی، گرفته تا جان کندی، رئیس جمهوری آمریکا، و جمال عبدالناصر، رئیس جمهوری مصر. از داخلیها هم مصدق در راس فهرست کسانی بود که میگفت چون با او در افتاده از میان رفته است.
(موسیقی)
عباس امانت: جنبهای که توی این خاطرات یادداشتهای علم هست و به نظر من به اندازه خود شخصیت شاه مهم است، مسئله آن به اصطلاح روابط پیچیده قدرت در مافوق است. در واقع ما زیر شاه، ما یک مثلثی میبینیم. یک سهگانگی میبینیم.
دو ضلع این مثلث، یکی اسدالله علم، وزیر دربار، است و دیگری، امیرعباس هویدا، نخستوزیر شاه. نمونههایی زیادی از کشمکش میان این دو در کتاب آمده و روشن است که علم هیچ از هویدا خوشش نمیآمده و حتی فکر میکرده او خواستههایش را به شاه میقبولانده تا راس مملکت را هم بتواند کنترل کند.
عباس امانت: ضلع سوم این مثلث به گمان من، هرآنچقدر که زمان پیشتر میرود، ظهور شهبانو است و حلقه او، که او هم میکوشد که یک نفوذی در این نظام داشته باشد. و به یک ترتیبی تصحیحی است. میکوشد که تا یک اندازهای مشکلاتی را که میبیند را سعی کند برایش یک راهی پیدا کند یا سعی کند که به شاه متذکر شود.
علم در انتقاد از نخستوزیر یا نوشتن نظراتش درباره او چندان در بند تعارف و رودربایستی نمیماند، اما وقتی به همسرِ شاه میرسد با درجهای از احتیاط، از او انتقاد میکند. تکهای از یادداشت روز یکشنبه دهم آذرماه ۱۳۴۷ را بشنوید که شاهزادهای اسپانیایی هم سر میز ناهار است.

در سر ناهار، شهبانو اشتباها مطلبی فرمودند که باعث تعجب شد. وقتی پرنس کارلوس از رژیم دیکتاتوریِ اسپانی حرف میزد که منجمله کتابخانهها را نمیگذارند هر کتابی که میخواهند بفروشند، شهبانو فرمودند عینا در اینجا هم همینطور است. شاهنشاه بسیار ناراحت شدند. من هم ناراحت شدم. عرض کردم، ولی در دانشگاهها همه کتب هست، حتی کتابهای مائو، و درست هم گفتم، دروغ و تملق نبود. بلافاصله شاهنشاه هم فرمایش عجیبی فرمودند. فرمودند، ملت من به سیاست کمتر میاندیشد. باز من تعجب کردم، شاهنشاه با آن درایت چطور چنین فرمایشی فرمودند.

عباس امانت: این سه جناح به یک ترتیبی، حداقل تقسیم قدرتی بینشان بود. یک اموری را دستگاه شهبانو اداره میکرد، یک اموری را دربار اداره میکرد، یک اموری را دولت اداره میکرد. تقریبا یک چنین چیزی به صورت خیلی، چه میشود گفت، آشفته، آنجا بین این سه جناح وجود داشت که ما میتوانیم اینها را ببینیم. و بعد هم عدم وجود یک نوع استخوانبندی قوی دولتی که امور را بر یک مبنای منطقی، بین دستگاههای مختلف دولت تقسیمبندی کرده باشد، بخشبندی کرده باشد: یعنی که دولت مشروطه. آن اصلا وجود ندارد. آنی که ما میگوییم، آن خودکامهای است که به یک صورت آشفتهای این سه جناح قدرت را کنترل میکند.
علم هر جا که فرصتی دست دهد برای رقبایش میزند. مثلا درباره شهبانوی ایران، سعی میکرد با انتقاد از هزینههای اطرافیانش، جایگاهش را نزد شاه پایین بیاورد.از فرصت دیگری هم برای این کار استفاده میکرد و آن تربیت ولیعهد ایران بود. او بارها به شاه گفته بود نگران است که شاهزاده رضا پهلوی در جمع زنانه پرورش پیدا میکند. در روز چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۵۵ حرفش را رک و پوستکنده به شاه میگوید.

من میترسم کمکم افکار لیبرالیسم بیماخذ علیاحضرت شهبانو، بچه را از همه چیز بترساند که جرات تصمیم گرفتن در هیچ چیز نداشته باشد.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
فرمودند، اهل تصمیم است. عرض کردم، الحمدلله، ولی باید پرورش پیدا کند. دیگر چیزی نفرمودند.
اما به نظر میرسد که علم و شهبانوی ایران دست کم سر یک موضوع با هم اتفاق نظر داشتند و آن هم شک به ادامه سیستم مشروطه به آن شکل بود که در ایرانِ آن زمان جاری بود. در یازدهم مهر ۱۳۴۷ آن دو، که برای سرکشی از مناطق زلزلهزده در بیرجند بودند، با هم درباره رضا پهلوی، ولیعهد آن زمان، گفتوگو میکنند.

خیلی مسائل را احساس میکنند، منجمله این که ولیعهد گرفتاری و دردسر بیشتر از شاهنشاه خواهند داشت، زیرا دیگر دنیا به طرفی میرود که پادشاهی منسوخ میشود. واقعا کسی چطور میتواند ارثا حاکم بر جان و مال مردم باشد؟ پس باید ولیعهد طوری خودش را با زمان تطبیق بدهد که در حقیقت رئیس انتخابی مردم باشد، یعنی آنقدر خوب باشد که مردم طبیعتا بتوانند او را به ریاست انتخاب کنند.

چهار ماه بعد علم مینویسد که همین گفتوگو را با شاه داشته و وقتی شاه گفته که سوسیالیسم هم در حال تغییر شکل است، علم هشدار داده که زمان به عقب بر نمیگردد.
(موسیقی)
درباره تاثیرگذاری این کتاب، آقای امانت تاثیر این کتاب نزد مورخان و خوانندگان دیگر را جداگانه بررسی میکند.
عباس امانت: اگر مورخ میخواند یا اهل فنی میخواند خیلی میآموزد ازش. یک مقدار زیادی، آنی که من در کتاب تاریخ ایران مدرن گفتهام، یک مقدار زیادیاش را از علم یاد گرفتم. برای اینکه یک چیزهایی را او میگوید ولی بین خطوط میگوید. تو باید بیرون بکشی ازش. اگر بخواهی ببینی مردمی که علاقهمندند ولی متخصص نیستند، آنها چطوری میبینند، به نظر من امکان این هست که مخصوصا در ایران امروز، بعد از ۴۳ سال تباهی جمهوری اسلامی، امکان این هست که یک درجهای از ستایش از دوره پهلوی را ببینند. این دوره پیشرفت بود. این دوره ساختن ایران بود. چون کسی آن نقطههایی که ما الان راجع بهش صحبت کردیم را کمتر میبیند. آنی که مهم است این است که شاه قوی بود و ایران قوی بود. به نظر من خیلیها در ایران امروز این فکر را میکنند. البته این را باید با یک درجهای از احتیاط بگویم. به خاطر اینکه من که در ذهن امروز مردم ایران نیستم که بدانم آنها چه فکر میکنند. حدس میزنم که این است.
سام فرزانه: شما فکر کنید یک مخاطب غیرمتخصص میخواهد این کتاب را بخواند. میتوانید چند تا توصیه بکنید که چطور بخواند؟ چون واقعا خواندنش شیرین است. واقعا خواندنش کاری ندارد. ولی شما مثلا چند تا پیشنهاد دارید برایشان؟
عباس امانت: من راستش به این زیاد فکر نکردهام، ولی حالا چون شما میگویید یک چیزهایی به نظرم میرسد. یکی اینکه ما این را داریم یک روایتی از یک کسی در مسند قدرت میشنویم و نه یک کسی که از زیردست است. پس آن تصویری که دارد به ما میدهد یک تصویر ستایشآمیزی از یک قدرقدرتی است که دارد یک نظام خیلی پیچیدهای را هدایت میکند. پس ما باید همیشه آگاه باشیم که یک کمی دست نگه دار. دوم اینکه از شکوهنمایی و قهرمانسازی و از آریامهر یک پیغمبری ساختن و اینها بپرهیزیم و به آن راه نرویم. سوم اینکه این یک مدخلی باشد برای اینکه بیشتر بخوانیم و بیشتر بیاموزیم و بیطرفانهتر قضاوت کنیم. یعنی مشکلی که جامعه معاصر ایران به خاطر بدآموزیهای جمهوری اسلامی و به خاطر بدآموزیهای چپ، قریب هفتاد هشتاد سال است که گرفتار این موضوع خیر و شر است. یعنی تاریخ را یک جریان پیچیده واقعی نمیبیند، بلکه درش دنبال اهریمن و اهورامزدا میگردد و میخواهد دو قطبیاش بکند تمام مدت. و این شاید یک راهی باشد برای اینکه ما یک تصور بیطرفانهتر نسبت به واقعیت تاریخی و مشکل و پیچیدگی تاریخی، آن هم در سرزمینی مثل ایران پیدا کنیم.
سام فرزانه: فکر میکنید در قرن پانزدهم شمسی خوانده میشود این کتاب؟
عباس امانت: البته. البته. به نظر من در دوره جمهوری اسلامی که تا هرچقدر ادامه پیدا کند که این خریدار دارد. به دلایلی که مردم شایقند بدانند که پیش از این چگونه بود که به این، از نظر آنها، فلاکت افتاد. اگر هم یک وقتی ساقط بشود، هروقت بشود، آن بازسازی ایران، باز هم بدون بازگشت به این دوران پیشااسلامی نمیتواند باشد. و مردم این تصور و اندیشهای که باید ببینیم در گذشته چه بوده را نمیتوانند - این حافظه را نمیتوانند - فراموش کنند. این یک چیزی است که خیلی زنده و ملموس با مردم ایران، من تصور میکنم تا به حال آمده و حالاها هم ایرانیان را تنها نخواهد گذاشت.
(موسیقی پایانی)
ممنون از اینکه این شیرازه را شنیدید.
پیش از خداحافظی باید چیزی را با شما در میان بگذارم. در ماههای اخیر پسری به نام راوی به خانواده ما اضافه شده و من مدتی در مرخصی خواهم بود تا کمی استراحت کنم و با فرزندانم وقت بگذرانم. در این مدت که شیرازههای جدید تولید نمیشود، دورههای پیشین شیرازه را در این فید منتشر میکنیم. در این مدت اگر دوست داشتید با ما در تماس باشید، آدرس ایمیل ما را فراموش نکنید: [email protected]
با تشکر از عباس امانت، این شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:
بهراد توکلی، نوازنده سهتار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛
مهسا خلیفه در اجرای برنامه کمک کرد؛
روزبه کمالی همکار من در بخش پژوهش است؛
سیما علینژاد، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیهکننده و راوی این پادکست هستم، که امیدوارم خاطراتتان از شادی هیچ کم نداشته باشد. نقطه.












