شیرازه - خانه‌ی خیابان خورشید

«خانه خیابان خورشید»
    • نویسنده, سام فرزانه
    • شغل, تهیه‌کننده شیرازه

شیرازه، پادکستی از بی‌بی‌سی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتاب‌های تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی می‌کند. آنچه در پی‌ می‌آید، متن کامل برنامه است که نسخه‌ شنیداری آن در سرویس‌های ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخش‌هایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمی‌شنود شاید آسان نباشد این‌ها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیم‌تر (سیاه) مشخص شده‌اند. در پادکست، این بخش‌ها در لحن افراد روشن‌تر هستند .

خط
خط

سلام. درباره انقلاب سال ۵۷ در ایران کتاب‌های بسیاری نوشته شده. از کتاب‌هایی در علوم سیاسی و تاریخ گرفته تا داستان و رمان. درباره جنگ هشت ساله بین ایران و عراق هم همین‌طور. «خانه خیابان خورشید» یکی از جدید‌ترین کتاب‌هایی است که درباره این دو اتفاق بزرگ نوشته شده است. فرقی که این کتاب با بسیاری از نوشته‌های دیگر دارد این است که همه این وقایع را از دید دختری روایت می‌کند که همراه با این وقایع رشد کرده و به بلوغ می‌رسد. این کتاب فرصتی است برای اینکه ببینیم ناآرامی در کشورها چه بر سر کودکانی می‌آورد که بازیگران سیاسی نیستند اما قطعا بازی سیاستمداران به آنها آسیب می‌زند. 

نویسنده این کتاب «مژگان قاضی‌ راد»، پزشک متخصص آی‌سی‌یوی نوزادان در یکی از بیمارستان‌های واشنگتن، پایتخت آمریکاست. او چندتایی کتاب به فارسی نوشته و «خانه خیابان خورشید» نخستین کتاب او به زبان انگلیسی است که در آمریکا منتشر شده. فرصتی دست داد تا با خانم قاضی راد درباره این کتاب گفت‌وگو کنم. کتابی که بر اساس تجربه‌های خود نویسنده از انقلاب و مهاجرت به آمریکا و بازگشت به ایرانی است که درگیر جنگ با همسایه‌اش، عراق، است. در همان اول مصاحبه از او خواستم خلاصه‌ای از موضوع کتاب برایمان بگوید.

مژگان قاضی‌راد: من این کتاب را این‌طور توصیف می‌کنم - هرکسی که ازم می‌پرسد- داستان رشد و بالندگی دختر نوجوانی‌ست که در بحبوحه انقلاب اسلامی ایران و هشت سال جنگ بین ایران و عراق در ایران رشد می‌کند.

سام فرزانه: و البته این را هم باید بگوییم که این رمان براساس زندگینامه خود شما نوشته شده ولی کتاب خاطرات نیست.

مژگان قاضی‌راد: دقیقا.

سام فرزانه: مرزش چیست دقیقا؟

مژگان قاضی‌راد: وقتی که شروع کردم به نوشتن این کتاب فکر می‌کردم که این کتاب، کتاب خاطرات خواهد بود. منتها هرچه که کلمات بیشتر روی کاغذ آمدند و شخصیت اصلی داستان من، مُژی، شکل گرفت، دیدم که مُژی دارد زندگی خودش را تعریف می‌کند که زندگی خودش لزوما اتفاقاتی که در زندگی من افتاده نیست. در ویرایش‌های دیگری که روی کتاب انجام دادم، این کتاب تبدیل به یک رمان شد با یک شخصیت ویژه‌ای. بعضی از اتفاق‌هایی که برایش می‌افتد برای من هم افتاده ولی بعضی‌هایش اتفاق نمی‌افتد و شخصیت‌های دیگری که توی داستان هستند هم همین‌گونه که مُژی تغییر کرده آنها هم تغییر کردند و آنها هم فیکشنال هستند. یعنی شخصیت‌های واقعی نیستند.

سام فرزانه: دارم فکر می‌کنم از یک طرف دوست دارد به واقعیت زندگی خودش نزدیک باشد، از یک طرف هم احساس می‌کند خب حالا اینجا را هم می‌توانم تغییر بدهم، آنجا را می‌توانم داستانی‌تر بکنم. تجربه نوشتنش چطور بود؟

مژگان قاضی‌راد: ببین من فکر می‌کنم تجربه نوشتنش به عنوان رمان برای من یک تجربه آزادی‌بخش بود. به این مفهوم که ما در زندگی شخصی‌مان ممکن است مطالبی باشد که دوست نداشته باشیم با جامعه یا با عموم به اشتراک بگذاریم. و وقتی که آدم‌ها کتاب را به عنوان خاطرات می‌خوانند همه می‌گویند خب پس حتما همه اینها اتفاق افتاده ولی وقتی که من تصمیم گرفتم که این داستان را به شکل رمان در بیاورم احساس کردم که حالا شخصیت من براساس قواعد دنیای رمان جلو می‌رود.

«مُژی»،‌ دختری است که در دوره انقلاب و جنگ از کودکی به نوجوانی می‌رسد و بیش از اینکه نظری درباره هرکدام از این وقایع بزرگ تاریخ معاصر ایران داشته باشد، راوی نظرات مختلف آدم‌های زمان خودش است. برای همین برای شناخت رمان، بهتر است که شخصیت‌های بزرگسال و دیدگاه آنها را به عوض شدن حکومت و سبک زندگی ایرانیان بشناسیم. از پدر شروع کنیم که ارتشی است و مدت کمی از سقوط حکومت شاه بازنشسته می‌شود و برای ادامه تحصیل به آمریکا می‌رود.

مژگان قاضی‌راد: پدر مُژی همان‌طوری که شما گفتید از نظامیان ارتش شاهنشاهی است و خیلی وفادار است به ارتش شاه و قدرت شاه و استراتژی و پولیتیک شاه در خاورمیانه است. دیسیپلین نظامی دارد و برایش خیلی سخت است دیدن اتفاقاتی که دارد در زمانه‌ی انقلاب در ایران می‌افتد. در عین حال آدمی است که دوست دارد دنیاهای دیگری را کشف کند و مدت‌هاست که دنبال موقعیتی است که برای تحصیل به آمریکا برود و اتفاقا چند ماه قبل از انقلاب اسلامی پذیرش می‌گیرد از یکی از دانشگاه‌های آمریکا. و چون نزدیک‌های انقلاب تمام افسران اگر درخواست می‌کردند اختیاری که بازنشسته شوند، بازنشستگی‌شان را قبول می‌کردند، درخواست بازنشستگی زودرس او هم پذیرفته می‌شود و او چهار روز قبل از انقلاب اسلامی برای تحصیل در آمریکا به آمریکا می‌رود.ولی خب این همزمانی‌اش توی داستان برای مردم دیگر، مردم مثل همسایه‌هایشان، خانوده دور که اطلاع زیادی در مورد اتفاقاتی که توی خانه دارد می‌افتد ندارند جور دیگری برداشت می‌شود. 

سام فرزانه: می‌شود گفت در مقابل این شخصیت پدر، شخصیت دایی هم هست که دل‌سپرده است به انقلاب اسلامی، حتی معتقد است که عکس آیت‌آلله خمینی را در ماه هم می‌شود دید و حتی همه با هم‌دیگر توی یکی از صحنه‌ها می‌روند روی پشت‌بام ببینند واقعا این اتفاق می‌افتد یا نه.

مژگان قاضی‌راد: شخصیت رضا، دایی مُژی، شخصیت خیلی از جوانان ایران در موقع انقلاب است. آنهایی که اعتقاد داشتند ایران می‌تواند بهتر باشد. بی‌عدالتی‌هایی که در زمان شاه می‌دیدند می‌تواند از بین برود. مشکلاتی که آمریکا برای ایران ایجاد کرده می‌تواند برطرف شود با انقلاب اسلامی. و سرسپردگی به آیت‌الله خمینی ویژگی‌ای است که خیلی از جوانان آن موقع داشتند. رضا هم مثل آنها همچنین خط فکری‌ای دارد و فکر می‌کند که با رفتن شاه انقلاب بزرگی در ایران اتفاق خواهد افتاد به نفع همه مردم.اندیشه‌های او درست در مقابل اندیشه‌های پدر مُژی است که انقلاب را یک اتفاق ناگوار برای ایران می‌بیند.

سام فرزانه: و در نهایت هم به جبهه می‌رود در طول جنگ ایران و عراق.

مژگان قاضی‌راد: همان‌طوری که خب با اعتقاداتش بزرگ می‌شود، وقتی که می‌بیند کشور نیاز دارد برود و امام آنها فرمان می‌دهد که باید بروند به جبهه، به جبهه می‌رود.

سام فرزانه: شخصیت مادر هم شخصیت بسیار جالبی است. مخصوصا زمانی که می‌بینیم با چه سختی در شب‌های پر تب و تاب انقلاب ایران، دو فرزند خودش را برمی‌دارد و از یک طرف تهران به طرف دیگری می‌رود، در حالی که بیم این را دارند که همسایه‌ها به خاطر شغلی که پیش از این همسرش داشته، به خانه آنها بخواهند حمله‌ای بکنند، جلوی آنها را بگیرند و غیره.چقدر از این واقعی است؟ این تجربه و این که خودت توی آن شرایط بوده‌ای؟

مژگان قاضی‌راد: این تجربه شخصی و واقعی من است. برای شب انقلاب مادر من از ترس یورش همسایه‌ها به خانه ما و آسیب جانی که ممکن بود آنها به ما بزنند، تصمیم می‌گیرد ما را به خانه پدربزرگم ببرد. به خانه خیابان خورشید ببرد و آن شب بعد از اینکه ما می‌رویم دیگر به خانه خودمان برنمی‌گردیم. و این خاطرات شب انقلاب خاطراتی است که در ذهن من کاملا حک شده. برای اینکه تک‌تکشان اتفاق افتاده و آن حسی که یک دختر بچه از ناامنی آن شب، نامعلوم بودن اتفاقی که دارد می‌افتد و خطری که دائم در کمین است، کماکان در من زنده و موجود است. یعنی من آن حس را هنوز دارم و شاید یکی از دلایلی که تصمیم گرفتم این کتاب را بنویسم همه آن حس‌های درهم، عجیب، شادی، ترس، وقتی بود که از… در موقع کودکی و نوجوانی در زمان انقلاب و بعدش داشتم.

سام فرزانه: واقعا تصورش سخت است که آدم فکر کند مثلا یک دختربچه چطور می‌تواند با این حس کنار بیاید که حالا ما باید از همسایه‌مان هم بترسیم. یعنی آدم‌هایی که تا الان باهاشان سلام و علیک داشتیم ممکن است الان ضد ما بشوند و انگار به یک‌باره همه‌چیز تغییر می‌کند. یادت است چه فکر می‌کردی آن موقع در این‌باره؟

مژگان قاضی‌راد: مواجهه با همه اینها برای من ترسناک بود و همراه با احساساتی بود که تا به امروز شاید برای من مانده. بچه‌ها ذهن شفاف و زیبایی دارند به این مفهوم که همه‌چیز در دنیایشان قشنگ است تا وقتی یک اتفاقی می‌افتد و واقعیت را بهشان نشان می‌دهد. واقعیت انقلاب، هول شب انقلاب از اولین چیزهایی بود که در ذهن من آن زیبایی و امنیت دنیایی را که داشتم درش زندگی می‌کردم شکست و شاید هم برای همین است که می‌بینیم بچه‌های جنگ و کودکانی که در جنگ یا هرکدام از این اتفاق‌ها بزرگ می‌شوند چطور تراماتیزه می‌شوند، برای خاطر اینکه آن دنیای امنی که درش زندگی می‌کنند، یک دفعه در برابرشان می‌شکند.

مُژی در داستان خانه خیابان خورشید این شانس را دارد که با وجود شکست آن دنیای امنی که در خارج اتفاق می‌افتد، هنوز آن پیوند اصلی خانواده را دارد که نگهش دارد و نگذارد که آسیب ببیند. اما خیلی از کودکان دیگر دنیا این چنین اقبالی را ندارند و ما می‌بینیم که چگونه کودکان در جنگ، در انقلاب، در کودتا آسیب می‌بینند.و باز برگردیم به اینکه چرا این کتاب نوشته شده و چرا اهمیت دارد این کتاب خوانده شود؛ برای اینکه ببین انقلاب را، اتفاقات انقلاب را، کودتا را، جنگ را، ما همیشه از منظر بزرگسالان می‌بینیم. از منظر اتفاقاتی که در بزرگسالی می‌افتد. ولی نقش رمان اینجا این است که داستان آدم‌هایی که در این بحبوحه زندگی می‌کنند را دنبال کند و ببیند که برای یک کودک چه اتفاقی می‌افتد موقع انقلاب.نوجوان چطوری رشد می‌کند وقتی که بمب دارد بالای سرش می‌ریزد یا می‌بیند، هم‌سن‌وسال‌های خودش می‌روند جنگ شهید می‌شوند. داستان این نوجوان، مخصوصا یک نوجوان دختر در جامعه ایران، برای من جالب بود و تعریف‌کردنی.

خانم قاضی راد ماجراهای شب انقلاب و رفتن به خانه پدربزرگ را در کتابش آورده. بیایید قسمتی از ماجرا را از اینجا بشنویم که مادر وقتی جای گلوله‌ای در اتومبیلشان می‌بیند، تصمیم می‌گیرد با تاکسی و پای پیاده از شرق تهران تا مرکز شهر بروند.

از لابه لای متون

پرسیدم: «چرا با ماشین نمی‌ریم؟»

مامانی سرش را تکان داد و انگشتش را به نشانه سکوت به لب‌هایش چسباند. چند دقیقه پشت در منتظر ماند تا مطمئن شود هیچ صدایی از پله‌های طبقات‌ بالا به گوش نمی‌رسید. وقتی مطمئن شد هیچکس در پلکان نیست، سریع در را باز کرد، مرمر را با یک دست بغل کرد، دست مرا با دست دیگرش که ساک دستی را حمل می کرد گرفت و در حالی که کوله پشتی بابا را روی پشتش انداخته بود ما را به بیرون خانه بیرون کشید. 

توی تاریکی دوان دوان سوی میدان هفت حوض رفتیم تا شاید تاکسی‌ای پیدا کنیم تا ما را به خانه آقا جون ببرد.

میدان هفت حوض، هفت حوض کوچک و بزرگ به هم پیوسته داشت. مامانی ما را بعدازظهرهای گرم تابستان به آن میدان می‌برد تا در نسیم خنک و مرطوبی که از فواره‌های حوض‌ها می وزید بازی کنیم . من و مرمر لب حوض‌ها می‌رفتیم و برای ماهی قرمزهای کپل توی آب خرده‌ نان می‌ریختیم. من بارها کنار حوض‌ها دنبال مرمر دویده بودم، آن‌ها را یک به یک شماره کرده بودم تا هربار مطمئن شوم هفت تا بودند و همیشه هفت تا بودند.

اما آن شب، چراغ توی همه حوض‌ها خاموش بود و هیچ بچه‌ای روی چمن‌ها بازی نمی‌کرد. فروشگاه‌های اطراف میدان باز بودند، اما هیچ‌کس نه چیزی می‌خرید نه چیزی می‌فروخت. مغازه‌دارها و عابران دسته دسته جلوی فروشگاه‌ها جمع شده بودند، با هم صحبت می‌کردند یا اخبار را با رادیو دستی‌شان دنبال می‌کردند. قرار بود حکومت نظامی باشد، اما هیچ کس به آن توجه نمی‌کرد. نور نئون فروشگاه‌های دور میدان، آسمان شب را روشن کرده بود و بازتاب آن‌ روی سطح پیاده‌رو می‌درخشید. مردان جا به جا دور میدان، با کیسه‌های شن سنگر درست کرده بودند و با کمربندی پر از تیر و چفیه‌های دور گردن به این سو و آن سوی سنگر‌ها می‌پریدند.

مامانی با شتاب از جلوی سنگرها می‌گذشت و دست مرا محکم با خودش می‌کشید. من پشت سرش می‌دویدم اما چند بار لغزیدم و روی زمین افتادم. از مناره‌ی آجرین مسجد نارمک نوای «ایران، ایران» را دوباره شنیدم. انقلابی ها به جای اذان، آن ترانه را پخش می‌کردند. 

ایران ایران ایران رگبار مسلسل‌ها

ایران ایران ایران مشت شده بر ایوان 

ایران ایران ایران خون و مرگ و عصیان

بنگر که همه فریاد بنگر که همه طوفان

فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم

نه ظلم و نه زنجیری در اوج خدا هستیم

ایران ایران ایران

خط

بخشی از رمان «خانه خیابان خورشید» بود که شنیدید به ترجمه‌ی نویسنده.

(موسیقی)

یکی دیگر از شخصیت‌های اصلی کتاب «خانه خیابان خورشید» پدربزرگ است. شخصیتی که از دو جهت مهم است، یکی اینکه انگار او نمادی از میهنی است که همه فرزندانش را دوست دارد. چه آنها که مخالف انقلابند و چه آنها که انقلابی هستند. چه آنها که قصد مهاجرت دارند و چه آنها که قصد مبارزه در جبهه دارند. جنبه دیگر شخصیت او - که به اولی هم مرتبط است، پیوند او با فرهنگ کهن ایرانی است. او کسی است که «مُژی» و خواهرش را با «هزار و یک شب» آشنا می‌کند. اتفاقی که باعث دلبستگی مژی به ادبیات می‌شود: درست شبیه پدربزرگ نویسنده.

مژگان قاضی‌راد: پدربزرگ مُژی همه آن خیال‌پردازی‌ای که یک دختر بچه کوچک دارد را با اولین داستانی که برای مُژی تعریف می‌کند تسخیر می‌کند. یک جورهایی ذهن این دختربچه را از آن خودش می‌کند و با خودش می‌کشد و دنیایی را در برابر چشم مُژی می‌گذارد که مُژی کاملا با آن ناآشناست. و دنیایی است که دوست دارد درش باشد هر لحظه و توی آن زندگی کند. دنیایی که هر لحظه ممکن است یک اتفاقی درش بیفتد که غیرقابل پیش‌بینی است و همین مُژی را به آن دنیا علاقه‌مند نگه می‌دارد. باید در خاطر داشته باشیم که بچه‌های امروز، خیالاتشان به وسیله کارتون‌های مختلف، برنامه‌های دیزنی و اینها همه‌اش تسخیر شده. یعنی قبل از اینکه فرصت این را داشته باشند که بتوانند چیزی را در خیال بیاورند، آن ساخته شده و جلوی چشمشان قرار می‌گیرد. اما مُژی توی شرایطی دارد بزرگ می‌شود که چنین دنیایی وجود ندارد. او هست و یک پدربزرگ پیری که دارد از یک دنیایی برایش حرف می‌زند که مُژی آن را فقط تصور می‌تواند بکند و همین است که انگار دروازه یک شهری را برایش باز می‌کند که مُژی هیچ‌وقت ازش نشنیده و نمی‌داند. و همان‌قدری که فرض کنید الان برای بچه‌ها جالب است دیدن این فیلم‌های جدید دیزنی، همان‌قدر یا بلکه هم بیشتر برای مُژی آن دنیا جالب است. فرقش این است که در اتفاقی که الان می‌افتد بچه‌ها همانی را می‌بینند که هست. چیزی را نمی‌توانند بهش اضافه کنند. ولی مُژی چیزی را که می‌شنود خودش می‌تواند به آن پر و بال بدهد. می‌تواند در ذهنش تصویر کند و این باعث می‌شود که خیال‌پردازی‌اش را چکار می‌کند؟ تقویت می‌کند. و این پیوند بین دختربچه و پدربزرگ با این کتاب شکل می‌گیرد.

سام فرزانه: و البته خب برای پدر و مادرهای جدید شاید خیلی هم عجیب باشد که مثلا یک چنینی قصه‌های برای دختربچه‌ای به آن سال یا برای پسربچه‌ای به آن سال خوانده می‌شود. ماجرای روابطی که مثلا زن و شوهری که یکی به آن دیگری خیانت می‌کند، یکی می‌رود سر آن یکی را می‌برد… خلاصه فکر می‌کنم یک مقداری از این جهت باز هم با دنیای امروز متفاوت است.

مژگان قاضی‌راد: دقیقا تفاوت دارد. ببینید اینکه مثلا ما می‌گوییم آقا این برای بچه‌ها مناسب نیست. یا می‌گویند مثلا این صحنه را نباید ببیند. در دنیایی که مُژی زندگی می‌کند اصلا چنین چیزی وجود ندارد. Viewer discretion، واژه یا تامل دنیای جدید است. دنیایی که مُژی دارد در آن زندگی می‌کند چنین چیزی وجود ندارد. در مورد اینکه مثلا صحنه‌های بد جنگ را ببیند، کشته شدن آدم‌ها را ببینید یا همان‌جوری که شما گفتید داستان‌هایی را بشنود که در آن زنان به مردان خیانت می‌کنند یا مردان زنان را قطعه قطعه می‌کنند، چنین چیزی را سانسور به آن مفهوم وجود ندارد که برای یک دختر بچه کوچک گفته نشود و پدربزرگ مُژی بدون اینکه چیزی را سانسور کند همه اینها را برایش تعریف می‌کند.

سام فرزانه: یک نکته‌ای که در مورد این کتاب جالب است، استفاده‌ای است که از هزار و یک شب کردی. خودت چه علاقه و نزدیکی‌ای به این کتاب داری و چطوری اصلا نوشتن این کتاب را با تحقیق درباره‌ی هزار و یک شب پیش بردی.

مژگان قاضی‌راد: بله ببینید خب وقتی من تصمیم گرفتم این کتاب را بنویسم، با توجه به اهمیتی که این کتاب در دروان کودکی برای من داشت، و نقشی که در دوران نوجوانی برای من بازی کرد، کاملا طبیعی بود که هزار و یک شب نقش بزرگی در این کتاب داشته باشد.خب همان‌جوری که گفتم در کودکی پدربزرگ من با خواندن این کتاب مثل چسبی من را به این کتاب چسباند.

یعنی اینقدر من به این کتاب علاقه داشتم. اینقدر که همه‌اش بهانه می‌گرفتم که مادرم من را ببرد آنجا، خانه پدربزرگم که او بتواند برای من ادامه داستان را بخواند. بزرگتر هم که شدم و در دوران نوجوانی خب هزار و یک شب یکی از کتاب‌هایی بود که من دوباره سراغش رفتم و آن موقع برای من مثل یک حصار امن بود. حصاری که من را از دنیای خشنی که دور و برم بود، از اخبار جنگ، از اخبار کشتار، از اخبار عملیات نظامی، مارش نظامی، از همه‌ی اتفاقای که داشت اطراف من می‌افتاد من را جدا می‌کرد و من را می‌برد توی دنیایی که دوستش داشتم و یک جور نوستالژی کودکی را برای من داشت و معلوم بود که وقتی که در آینده بهش برمی‌گردم از این کتاب خواهم نوشت و داستان هزار و یک شب مثل یک چادری روی داستان‌های فصل‌های مختلف کتاب من خواهد نشست.

سام فرزانه: اتفاقا می‌خواستم این را بپرسم. فکر می‌کنی برای مخاطبی که مثل تو انس ندارد با هزار و یک شب چقدر قابل فهم است آن تکه‌هایی که سر هر فصل می‌آید، ترجمه‌های مستقیمی از هزار و یک شب است. چقدر فکر می‌کنی آن مخاطب می‌تواند رابطه برقرار کند با آن چیزی که اول فصل می‌خواند؟

مژگان قاضی‌راد: ببین ما نویسنده‌ها وقتی مطلبی را می‌نویسیم، خیلی چیزها را قرار می‌دهیم و توی صحنه‌های مختلف جاسازی می‌کنیم. مثل وقتی که فیلم گرفته می‌شود، چیزهای مختلف در جاهای مختلف گذاشته می‌شود که تداعی بکند یا آن حس و حال را برای ببیننده ایجاد بکند. من هم همین‌طور. خیلی مهم نیست حالا اگر خواننده من به این دقت بکند یا نکند ولی همین که حس و حال را ایجاد بکند برایش. آن فضا را برایش بسازد، برای من مهم بود و من فکر می‌کنم این را توانسته‌ام توی کتاب به دست بیاورم. یعنی خواننده حسش می‌کند. با کسانی که کتاب را خوانده‌اند صحبت کرده‌اند. همه این حس را دارند ولو اینکه خیلی هم آشنا نباشند ولی حس را می‌گیرند از این وقتی که دارند داستان را می‌خوانند. ولی خب برای من کاملا مشخص بوده که داستان‌ها کاملا دقیق و به دقت انتخاب شده‌اند و ربطی که به آن داستان دارند کاملا برای من واضح است. یعنی اینطور نیست که من ندانم. همان‌جوری انتخاب کرده باشم. 

مژگان قاضی‌ راد - مثل شخصیت داستانی‌اش مُژی - به اتفاق خواهر و مادرشان چند ماهی پس از پیروزی انقلاب ایران برای پیوستن به پدر راهی آمریکا می‌شوند. آنها زمانی به ایالات متحده می‌رسند که سفارت آمریکا در ایران اشغال شده و روابط دو کشور در بدترین وضع موجود است. تنش در روابط دو کشور موجب دردسرهایی برای خانم قاضی راد و شخصیت داستانی او می‌شود. 

مژگان قاضی‌راد: آخر جاهای مختلف آمریکا فرق می‌کند با هم. ما در جنوب آمریکا بودیم در ایالت آلاباما و خب آنجا مسئله نژاد و مسئله مذهب خیلی پررنگ‌تر از جایی است که مثلا شما توی نیویورک زندگی کنی یا کالیفرنیا زندگی کنید. وقتی بود که من به غیر از یکی دو تا بچه‌ای که دوست بودند یا توی مدرسه یا معلمم که خوشبختانه هیچ واقعا متمایز بود با جامعه‌ای که درش زندگی می‌کرد، بقیه هیچ‌کس نه دوست داشت با ما بازی کند نه اجازه می‌دادند پدر و مادرش و یک احساس تنهایی و ایزوله شدن بدی را در آن دوران من تجربه کردم.

سام فرزانه: شخصیت مُژی بعد از اینکه به ایران برمی‌گردند، به مدرسه می‌رود. خیلی زود می‌تواند به مدرسه فرزانگان که حالا اینجا فرزان توی کتاب اسمش آمده. مدرسه تیزهوشان. و آنجا شروع می‌کند به دزدیدن کتاب‌های ممنوعه‌ای که تو کتابخانه…

مژگان قاضی‌راد: دزدیدن نه. دزدیدن نه. برداشتن کتاب‌هایی که…

سام فرزانه: حالا از شخصیتت دفاع می‌کنی. شخصیت کتابت را می‌خواهی ازش دفاع کنی! ولی شروع می‌کند به برداشتن کتاب‌هایی که قایم شده بوده و خواندن این کتاب‌های ممنوعه. که آن هم ماجرای جالبی است. بخشی از تاریخ ایران است. چطور کتاب‌ها حذف شدند. چطور کتابخانه‌های خالی شدند و سعی کردند به شکل دادن ذهن بچه‌های ایران. سوال من این است. واقعا این کار را کردی؟ واقعا می‌رفتی برمی‌داشتی این کتاب‌ها را یا نه؟

مژگان قاضی‌راد: خب بله البته در نوشتن آن صحنه‌ها از عناصر داستان هم استفاده شده ولی در خواندن کتاب‌های ممنوعه و پیدا کردنشان در مدرسه واقعیتی هست که در آن کتاب گفته شده. یعنی واقعیت هست. یعنی من کتاب‌های ممنوعه‌ای را که مدرسه اجازه نمی‌داد بخوانیم می‌خواندم. بدون اینکه بدانند و همین هم موجب دردسر شد برایم سال اولی که مدرسه فرزانگان رفته بودم.

سام فرزانه: مشخصا یادت است چه کتابی بود؟

مژگان قاضی‌راد: کتاب‌هایی که برداشته بودم، کتاب‌های سه جلد «جنگ و صلح» تولستوی را برداشته بودم. کتاب «آنا کارنینا» را برداشته بودم و یک سری کتاب مثلا سمک عیار بود توی مدرسه ولی همه‌اش نبود. نمی‌دانم چند جلدی بود. ولی مثلا یکی دو جلدش را خوانده بودم، یکی دو جلد دیگرش را برداشته بودم. همین کتاب‌هایی که آن موقع نبود.

ببین! نگاه کن در زمانه ما آن چیزی که الان همه راحت دسترسی دارند یا مثلا با یک کلیک می‌توانند در اینترنت پیدا کنند نبود چنین چیزهایی. پیدا کردن اینها واقعا دشوار بود و برای نوجوانی که دوست داشت بخواند به هر قیمتی، و حاضر بود هر قیمتی بپردازد، بدون اینکه بداندها. چون اصلا فکر نمی‌کرد که چه قیمتی باید پرداخت کند، برای به دست آوردن آنها برایش اهمیت داشت.

مُژی کتاب به دلیل برداشتن کتاب‌های ممنوعه از انباری مدرسه، یک هفته اخراج می‌شود و در خانه هم او را تنبیه کرده، مجبورش می‌کنند رابطه‌اش را با یکی از همکلاسی‌ها قطع کند که همدستش بود. دخترِ دیگر از مدرسه اخراج شده و در نهایت ایران را ترک می‌کند. و تازه اینها از نظر پدر هزینه کمی بود. چون که پدر به او می‌گوید اگر کتاب‌های سیاسی را کسی دستش دیده بود حتی شاید دادگاهی شده، زندان و اعدام هم در انتظارش بود.

(موسیقی)

یکی از جسورانه‌ترین بخش‌های این کتاب جایی است که مُژی به بلوغ می‌رسد. او که ریز نقش است و دیرتر از همکلاسی‌هایش بدنش تغییر کرده دربه‌درِ دانستن این تغییرات است‌. تغییراتی مرموز با حس‌هایی جدید. از خانم قاضی راد درباره نوشتن از این جنبه‌ بلوغ هم پرسیدم.

مژگان قاضی‌راد: واقعیت این است وقتی که شما دارید داستان یک دختر نوجوان را می‌گویید حالا یا اگر داستان یک پسر نوجوان را می‌گویید که درباره بلوغ، در مورد رشد حرف می‌زنید، نمی‌توانید از جنسیت و سکشوالیتی حرف نزنید. چون اولین تظاهرات جنسی، اولین نشانه‌ها، خواهش‌های جنسی هم در همان موقع اتفاق می‌افتد. برای همین اگر من می‌خواستم مُژی را بدون نوشتن درباره این بخش از وجودش بنویسم، یک شخصیت ناقصی می‌شد. دختربچه‌ای هست که دارد زنانگی درش شکل می‌گیرد. برای همین باید از چنین اندیشه‌هایی که در ذهنش می‌آورد، خواهش‌هایی که درش ایجاد می‌کند و آن بدنی که دارد تغییر می‌کند و او دارد تغییرش را می‌بیند، دختر بچه‌ای که نسبت به همه تغییرات حساس است، چطور ممکن است که تغییرات وجودی درون خودش را نتواند ببیند و سوال برایش نباشد و نوشتن درباره اینها به نظر من مهم بود و باید اتفاق می‌افتاد. بعد هم یک علت دیگری هم که من فکر می‌کردم خیلی مهم است که درباره این مطلب نوشته شود این است که جامعه ما، حالا شاید الان تغییر کرده باشد، ولی جامعه ما اصولا درباره چنین تغییراتی، در بدن زن، حالا در بدن مرد را نمی‌دانم، ولی در بدن زن، اصولا دوست ندارد که درباره اینها مطلبی را باز بکند و صحبت بکند و آموزشی بدهد و می‌بینیم ما توی این داستان که مُژی وقتی که با این چنین تغییرات بدنی خودش مواجه می‌شود، کسی را ندارد که برود در موردش باهاشان صحبت کند.

نه در خانواده‌اش احساس امنیت می‌کند‌ که برود صحبت کند، نه در مدرسه و آخرش مجبور می‌شود باز برود به آنجایی که همیشه سوال‌هایش را آنجا پیدا می‌کند، باز مجبور می‌شود برود به کتاب‌ها پناه ببرد که ببیند آیا می‌تواند اتفاقاتی که دارد در بدنش می‌افتد یا این خواهش‌هایی که دارد درش رشد می‌کند، اوج می‌گیرد را می‌تواند همانی‌اش را جایی پیدا کند؟

و همچنین باید بگذاریم در برابر جامعه‌ای یا حاکمیتی که اینها را کاملا دارند suppress می‌کند که اینها را نباید اصلا در موردشان حرف زد. باید پوشانده شود. اصلا جایی برای صحبت کردن وجود ندارد. چه برسد در موردش حرف زدن، دانستن، باهاش راحت بودن.

(موسیقی)

سام فرزانه: کتاب به انگلیسی نوشته شده و در بازار خارج از ایران هم قابل دسترس است. فکر می‌کنی یا برنامه‌ای داری خودت ترجمه کنی یا کسی دیگر ترجمه بکند در ایران منتشر بشود؟

مژگان قاضی‌راد: اتفاقا یکی دو تا از دوستانم با من صحبت کردند و گفته‌اند که، تمایل نشان داده‌اند که کتاب را ترجمه کنند. ولی خب واقعیتش این است که من فکر نمی‌کنم این کتاب بتواند در ایران ترجمه بشود. آن یکی دو تا از دوستان من هم ابراز علاقه کردند وقتی کتاب را خواندند…

سام فرزانه: ابراز علاقه‌شان را پس گرفتند؟

مژگان قاضی‌راد: برای ترجمه پس گرفتند. یعنی ترجمه می‌توانند بکنند ولیکن در ایران چاپ نمی‌توانند بکنند. حالا شاید در خارج از ایران بشود چاپ کرد ترجمه‌اش را. در مورد اینکه خودم بخواهم ترجمه کنم، مطمئن نیستم برای خاطر اینکه من پروژه‌های دیگری دارم که به انگلیسی الان دارم می‌نویسم و ترجمه این کتاب در حال حاضر مثلا در اولویت قرار ندارد برایم. ولی خب شاید هم یک وقتی فرصتی بکنم ترجمه‌اش بکنم.

(موسیقی پایانی)

ممنون از اینکه شنونده این شیرازه بودید و ممنون از مژگان قاضی راد، پزشک و نویسنده. 

و اما از آخرین باری که پیش هم بودیم، یکی از اعضای اصلی گروه سازنده این پادکست از پیش ما رفته. سیما علینژاد که سال‌ها با حمایتش از شیرازه امکان ساخت این برنامه را فراهم کرده و همیشه تکیه‌گاهم بود دیگر سردبیر ما نیست. سیمای عزیز، ممنون از همه کمک‌ها، حمایت‌ها و راهنمایی‌هایت. جایت پیش ما خالی است.

اگر دوست دارید با ما در تماس باشید به [email protected] نامه بدهید. 

شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:

بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛

آیدین صالحی سردبیر جدید شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیه‌کننده و راوی این پادکست هستم، که امیدوارم حال و روزتان خوش باشد. نقطه. 

قسمت های پیشین