شیرازه - بامداد خمار و شب سرابش

بامداد خمار و شب سراب
توضیح تصویر، بامداد خمار و شب سراب
    • نویسنده, سام فرزانه
    • شغل, تهیه‌کننده شیرازه

شیرازه، پادکستی از بی‌بی‌سی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه از سال ۱۴۰۱ کتاب‌های تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی می‌کند. آنچه در پی‌ می‌آید، متن کامل برنامه است که نسخه‌ شنیداری آن در سرویس‌های ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخش‌هایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمی‌شنود شاید آسان نباشد این‌ها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیم‌تر (سیاه) مشخص شده‌اند. در پادکست، این بخش‌ها در لحن افراد روشن‌تر هستند.

خط
خط

سلام. در پادکست قبلی از «بامداد خمار» گفتیم که کتابی پرخواننده است. این کتاب آنقدر در بازار کتاب ایران سر و صدا کرد که بسیاری از دانشگاهیان و نویسندگان درباره آن نوشتند. بعضی از اهل ادب آن را جدی گرفته‌ درباره‌اش به نیکی نوشتند و کسانی هم نه تنها رمان را کوبیدند که حتی آنها را که با این کتاب همدل بودند، نواختند. هوشنگ گلشیری، نویسنده‌ی به نام ایرانی، عنوان مقاله‌اش در رد «بامداد خمار» را گذاشته بود «عربده با مولودی‌خوانان یک پاورقیِ دیگر». یعنی هم ارزش ادبی «بامداد خمار» را در حد «پاورقی» دانسته بود و هم طرفدارانش را «مولودی‌خوان». 

بامداد خمار، ماجرای ازدواج دو نفر از دو طبقه‌ی اجتماعی است. دختری که از خانواده ثروتمند و به اصطلاح «با فرهنگ» است با پسری فقیر که در رمان «بی‌‌فرهنگ» نشان داده شده. گلشیری مقاله‌اش درباره این رمان را این طور جمع‌بندی کرده.

از لابه لای متون

سخنِ آخرِ من این که نانِ خالیِ آن خانواده‌ی فقیر که گاهی هم فحش می‌دهد، و زن و بچه‌هاش را هم می‌زند، که نباید بزند، شرف دارد به همه‌ی آن سفره‌های رنگینِ آنها که با غارت این پابرهنگانِ زمین در این سال‌ها به نوا رسیده‌اند. 

خط

چهره‌ی قشری که پایین نگه‌داشته شده و به مواهب آموزش دسترسی نداشته، نه تنها بر گلشیری که بر دیگران هم اثر گذاشته. از جمله معلمی که به جای نوشتن نقد تصمیم گرفت رمانی در پاسخ به بامداد خمار بنویسد. رمان به نام «شب سراب» منتشر شد. سعدی می‌فرماید: «شب شراب نیرزد به بامداد خمار»

با کاستن سه نقطه‌ی ناقابل از شراب، این نوشیدنی به خیالی در ذهن بیابان روندگان تبدیل شده: سراب.

«شب سراب» به اسم مستعار نویسنده، «ناهید ا. پژواک» منتشر شده است. پژواک در شروع کتابش نوشته که «محبوب تنها به قاضی رفته؛ رحیم هم حرف‌هایی دارد». حتما حدس زده‌اید که او سعی کرده ماجرای این عشق را این بار از دید رحیم بیان کند. همان نجار محل که محبوبه‌ی «بامداد خمار» دل به او بست و ازدواج کردند. 

نویسنده‌ی «شب سراب» سعی کرده همدلانه به رحیم نگاه کند. از کودکی شاد او گفته که با مرگ پدر دچار سختی‌ می‌شود. از مهاجرتشان به تهران و تلاش‌های مداومشان برای اینکه روی پای خودشان بایستند و از مهر و محبتی که بین رحیم و مادرش هست و هرجا هم دست داده از اخلاق خوش و آداب‌دانی آنها نوشته. اما در کنار همه اینها انگار وظیفه خود دانسته که تا جای ممکن پاسخ کتاب «بامداد خمار» را بدهد و تا ممکن است روی دست آن آس رو کند. باور ندارید. بگذارید نشانتان دهم. اول بیایید تکه‌ای از «بامداد خمار» بشنوید که در آن محبوبه در حال توصیف خانه پدری است.

از لابه لای متون

بهار بود و خانه ما غرق گل و گیاه شده بود. بیرونی و اندرونی پر از گلدان‌های گل بود. حیاط خانه پدریم، حیاط نگو، باغ بهشت. ظهرها بوی غذاهای خوشمزه از آشپزخانه‌ی ته حیاط و پشت درخت‌ها بلند بود و با بوی گل‌ها در هم می‌آمیخت. آب حوض تمیز و پاکیزه بود.

خط

پژواک در «شب سراب» تصویر حیاط خانه‌ی کودکی رحیم را برای ما می‌سازد که هرچند محقر بود اما از صفا چیزی کم نداشت.

از لابه لای متون

تا وقتی پدر بود، من و مادر زندگی بدی نداشتیم. خانه کوچکی داشتیم. حیاط خانه‌امان به اندازه یک جفتک چارپش بود، اما مادر چه تمیز نگهش می‌داشت. گوشه حیاط چسبیده به دیوار حوض آبی داشتیم که به اندازه یک کر بود، پنج شش سطل بیشتر آب نمی‌گرفت و مادر یک روز در میان از چاه آب می‌کشید و آب حوض را عوض می‌کرد.

خط

تا اینجا زیبایی و صفای باغ و باغچه به هم در شدند حالا وقت سور زدن است.

از لابه لای متون

کنار حوض باغچه‌ای اندازه همان حوض بود که عشق مادر بود. انواع و اقسام سبزی‌ها را توی آن کاشته بود که هر سه چهار روز یک بار می‌شد به اندازه یک بشقاب سبزی خوردن چید.

خط

پس نه تنها رحیم چیزی از محبوبه کم نداشت که اتفاقا زیبایی خانه آنها فایده‌ای هم داشت و چهار پر نعنا و ریحان هم می‌شد از آن برداشت کرد.

نویسنده البته برای پاسخ دادن به «بامداد خمار» و شخصیت‌هایش در حد سبزی خوردن باقی نمی‌ماند و به سراغ تک تک ادعاها، موضوع‌ها و توصیفات روایت محبوبه می‌رود و یکی یکی نقدشان می‌کند. مثلا چی؟ مثلا در بامداد خمار، محبوبه پدرش را این طور توصیف می‌کند.

از لابه لای متون

لقب پدرم بصیرالملک بود و سه چهار پارچه ده و آبادی داشت. مرد با سواد و تحصیل‌کرده‌ای بود. یکی دو سالی در روسیه درس خوانده بود. شاعر بود. روشنفکر بود. عاشق اپرا بود که در روسیه تماشا کرده بود. آقا بود. پدر مهربانی بود.

خط

در «شب سراب» اما همین جناب بصیرالملک را جور دیگری توصیف می‌کنند. او کسی است که از اوستایِ رحیم کلی کار کشیده و دستمزدش را هم نداده و بعد در گفت‌وگوی دوتا از شخصیت‌ها‌ کل شخصیتش هم زیر سوال رفته، شبیه به یک آقازاده توصیف می‌شود.

از لابه لای متون

- مثلا خود این جناب بصیر‌الملک چه‌کاره است؟ هان مادر، چه کاره است؟

- والله کارش را نمی‌دانم اما پولدار است. چه خانه‌ای، چه آلاف‌والوفی، نوکر و کنیز و لَـله و آشپز. یک عالمه نانخور توی خانه دارد!

- مادرجان کار خودش چیست؟ تاجر است؟ اهل دیوان است؟ آخر چه کاره است؟

- نفهمیدم، ناصر، نپرسیدم هم.

- خوب پول یامفتی که معلوم نیست از کجا آمده دارد. 

(صدای ورق خوردن کاغذ)

حضرت علی با وجود اینکه کار خلافت داشت، از راه بیل زدن نان می‌خورد. مالک بودن که کار نیست. مالکِ چه؟ این ارث پدری را از کجا آوردند؟ زمین را که خدا ساخته، چطوری اینها مالکش شده‌اند؟ هان؟

خط

اما نویسنده به همین‌ها رضایت نداده و برای دانه دانه‌ی رفتارها رحیم هم عذرِ تقصیر آورده و هزار جور ماجرا را بالا و پایین می‌کند که بگوید محبوبه اشتباه متوجه شده و مثلا رحیم فلان کار را نکرده است. کدام کار؟ مثلا همان که رحیم از اتاق همسر بیرون رفته و به بسترِ دخترِ پسرخاله‌اش در اتاق بغلی رفته بود. در حالی که پسرخاله و پسرش در اتاق دیگری که آن طرف حیاط بود خوابیده بودند.

از لابه لای متون

هر وقت عصبانی‌ام می‌کرد، نمی‌دانم چه علتی داشت که ادرارم زیاد می‌شد. دیدم باید بروم دست به آب.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

تصمیم گرفتم بروم و دیگر توی اتاق برنگردم. بروم توی رختخواب کَرَم، بچه است. خوابیده. من هم یک گوشه می‌خوابم. 

خط

خلاصه که نویسنده «شب سراب» - شده با توسل به تسلسل ادرار - می‌کوشد‌ تا چهره رحیم و آدم‌هایی مثل رحیم را پاک جلوه دهد. کار تا جایی پیش می‌رود که حتی وقتی رحیم دست روی زنش بلند می‌کند باز به نوعی حق را به جانب رحیم می‌گیرد.

از لابه لای متون

یک سیلی محکم، که اگر به یک مرد زده بودم می‌افتاد، زیر گوشش خواباندم. تلوتلو خورد و دست به دیوار گرفت. اگر گریه کرده بود، پشیمان می‌شدم، بغلش می‌کردم، پایش را می‌بوسیدم، مثل بچه‌ای که خطا می‌کند و کتک می‌خورد بعد می‌دود توی بغل آدم، ولی نه که نکرد، باز هم زبان درازی کرد.

خط

یعنی انتظار داشت که زنش را کتک بزند و خود زن کاری کند که رحیم آقا ابراز پشیمانی کند. جل‌الخالق!

(موسیقی)

کشمکشِ «شبِ سراب» با «بامداد خمار» تا آنجا پیش می‌رود که در پایان، مشخص می‌شود رحیم کل این ماجراها را برای پسرِ جوانِ دوستی تعریف می‌کند که عاشق دختری به نام «سودابه» شده است. سودابه، برادرزاده‌ی محبوبه است که در ابتدای «بامداد خمار» گفته می‌شود می‌خواهد با پسری ازدواج کند که با آنها هم‌طبقه نیست و عمه سودابه یا همان محبوبه، قصه زندگی خودش ر برای اینکه درس عبرتی باشد، برای سودابه بازگو می‌کند. برخلاف «بامداد خمار» که قصه‌ی سودابه را ناگفته می‌گذارد تا هرکدام از ما به میل خود آن را در خیالمان تصور کنیم، در «شب سراب» تکلیف یکسره شده و پسر می‌گوید: 

از لابه لای متون

عمو جان، به شما قول می‌دهم من اشتباه شما را تکرار نخواهم کرد. سودابه هرگز نخواهد توانست مرا مثل محبوبه شما به دام ازدواج بکشد. سعی خواهم کرد فراموشش کنم.

خط

(موسیقی)

«شب سراب» خیلی زود به «جلد دوم بامداد خمار» مشهور شد و مشتری‌ها، مثل ورق زر آن را خریدند و بردند. کتاب که اول در رشت چاپ شده بود، به زودی به تهران می‌رسد و آوازه‌اش به اصفهان (شهرِ محل اقامت حاج‌ سیدجوادی) هم می‌رسد.

بایگانی صوتی

فتانه حاج‌ سید‌جوادی: خب این واقعا باعث تاسف است. این یک مسئله حقوقی است. این خانم هم اصلا وارد نبود به قوانینی که هنوز وجود دارد. خودش هم در دادگاه گفت که من نمی‌دانستم. ولی ندانستن قانون دلیل برائت از جرم نیست. 

خط

این صدای فتانه حاج‌ سید‌جوادی است در گفت‌وگو با مهراوه‌ی فیروز. اشاره او به قوانین حق مالکیت معنوی ایران است که در داخل کشور حق نویسندگان و هنرمندان را بر آثار تولیدی‌شان محترم می‌شمارد. حاج سیدجوادی ماجرای زمانی را بازگو می‌کند که از انتشار کتاب «شب سراب» آگاه شده بود.

بایگانی صوتی

فتانه حاج‌ سید‌جوادی: این را من وقتی شنیدم، اصلا تعجب کردم که چطور ممکن است یک همچین چیزی؟

مهراوه فیروز: خواندید کتاب را تا ته؟

فتانه حاج‌ سید‌جوادی: اصلا نگاهش هم نکردم. من [روی] فقط تمام آن جملاتی را که از روی من نوشته بود، با ماژیک خط کشیدم و دو تا ماژیک تمام شد. مثل اینکه حواشی روی یک کتاب بنویسی.

خط

پژواک در اثرش نه تنها شخصیت‌های «بامداد خمار» را به کار گرفته، بلکه دیالوگ‌های آنها را هم استفاده کرده. 

بایگانی صوتی

فتانه حاج‌ سید‌جوادی: و من هم اصلا نمی‌خواستم شکایت کنم. ولی همین مرحوم آقای امامی گفت تو باید شکایت کنی. تو باید یک خدمتی به دنیای ادبیات بکنی که این کار تکرار نشود. تو اگر شکایت نکنی این کار رسم می‌شود و هیچ نویسنده‌ی دیگری جرات نمی‌کند کتاب بنویسد.

خط

مرحوم آقای امامی که اینجا صحبتش می‌شود، کریم امامی، نویسنده و مترجم است.

به این ترتیب حاج سید‌جوادی از ناهید پژواک و ناشرش به اتهام «سرقت ادبی» شکایت می‌کند.

نازنین شاه‌رکنی، در شماره ۴۹ مجله‌ی زنان گزارشی از جریان دادگاه چاپ کرده که در آن با ناهید پژواک، نویسنده‌ی «شب سراب» هم صحبت شده‌. او می‌گوید آنقدر از قوانین مربوط به حقوق مولفان بی‌خبر بوده که پیش از همه کتاب را برای چاپ به نزد همان ناشر «بامداد خمار» فرستاده. یعنی نشر البرز. بعد هم در گله از مدیر انتشاراتی که به او هشدار نداده کارش اشتباه است، این بیت سعدی را برای گزارشگر مجله‌ی زنان خوانده: «و گر بینم که نابینا و چاه است / اگر خاموش بنشینم گناه است»

قاضی به سود حاج‌ سید‌جوادی رای می‌دهد اما در نهایت دو نویسنده به تفاهم می‌رسند که کتاب «شب سراب» همچنان چاپ شود اما حق و حقوقش به جای خانم پژواک به خانم حاج سیدجوادی برسد. برای انجام این کار قرار می‌شود همان نشر البرز «شب سراب» را هم چاپ کند. 

حالا «شب سراب» را که دستتان بگیرید، پیش از شروع متن دو صفحه‌ی تقدیم‌نامه یا بهتر بگویم توضیح وجود دارد. اولی از ناهید پژواک است.

از لابه لای متون

این کتاب با اقتباس از کتاب بامداد خمار توسط مولف به جهت اینکه احساس می‌نمود حرف‌هایی از رحیم ناگفته مانده و محبوبه تنها به قاضی رفته است، نگاشته شده و به لحاظ اقتباس و استفاده از متون کتاب بامداد خمار حقوق مادی این اثر به خانم فتانه حاج سیدجوادی واگذار و تقدیم گردید.

خط

در صفحه بعدی پیام کوتاهی از حاج‌سید جوادی آمده که نوشته: «عواید حاصله صرف امور خیریه خواهد گردید. و این طور که خود حاج سیدجوادی به مهراوه فیروز گفته درآمدش از این کتاب را به خیریه‌های مختلف می‌دهد که به نوعی با کودکان سر و کار دارند. 

(موسیقی)

حضرتِ حافظ بیتی دارد که می‌گوید: «اگر چه خَرمَنِ عمرم غمِ تو داد به باد / به خاک پایِ عزیزت که عهد نشکستم» مصرع دوم این بیت، تضمینی از این بیت شیخ اجل، سعدی شیرازی است که می‌فرماید: «به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم / ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم.» 

به اصطلاحِ اهلِ فن، حافظ مصرعی از سعدی را در شعر خود تضمین کرده و غزل خودش را سروده. این چنین وام گرفتن‌ها در میان اهل ادب بسیار مرسوم است. هم شاعران چنین می‌کنند و هم داستان‌نویسان. بسیاری از رمان‌ها پاسخ یا ادامه‌ای بر اثر ادبی دیگری هستند. مثلا عباس معروفی می‌گوید که رمان «پیکر فرهاد»ِ او پاسخی به «بوف کور» صادق هدایت است. 

اگر موافق باشید، حالا کمی درباره تعامل‌های ادبی صحبت کنیم که در آن نویسنده‌ای به سراغ شخصیت‌های همکارش می‌رود تا سویه‌ی دیگری از داستانی را بگوید که به گمانش در قصه‌ی اولیه ناگفته مانده.

امیر احمدی آریان: یکی از موضوعات مورد علاقه من توی حالا مطالعه تاریخ رمان همیشه این بوده که هر رمان‌نویسی با نیاکان ادبی خودش چه‌کار می‌کند.

امیر احمدی آریان، نویسنده و استاد ادبیات در دانشگاه بینگهمتون ِ آمریکاست. منظور او از نیاکان ادبی کتاب‌هایی است که یک نویسنده خوانده و بر او تاثیر گذاشته.

امیر احمدی آریان: این رابطه‌ای که هر نویسنده‌ای با نیاکان خودش دارد، هرچقدر هم ستایش تویش باشد، همیشه یک حدی از تنش هم تویش هست که شما به عنوان یک نویسنده می‌خواهی عبور بکنی از آن کسی که پیش از تو بوده. می‌خواهی یک چیزی اضافه بکنی به آن سنت ادبی که پیش از تو وجود داشته و اگر نتوانی این کار را بکنی، خب کلا نفس نویسنده بودنت زیر سوال است. دلیلی ندارد بنویسی.

او که چشمش به دنبال پیدا کردن نشانه‌هایی از گفت‌وگو یا تعامل میان متن‌ها بود، بیش از همه کارهای نویسندگانی برایش جالب می‌شود که کشورهایشان زمانی مستعمره بوده‌اند.

امیر احمدی آریان: رابطه نویسندگانی که از دل این مستعمره‌های سابق برآمده‌اند، با رمان‌هایی که در مرکز تولید می‌شد، در مرکز امپراتوری، من دیدم بین این مراوده یا این رفت‌وبرگشت، یک سنت ادبی شکل گرفته توی ادبیات پسااستعماری که اساسش بر ایجاد اعوجاج در سنت ادبی رسمی اروپای غربی است. 

تاکید مهمان ما، بر سنت ادبی قرن نوزدهمی کشورهایی مثل انگلستان و فرانسه است که بیشتر مورد توجه نویسندگان جدید بوده‌اند.

امیر احمدی آریان: اهل آمریکای لاتین بودند معمولا یا آفریقا بودند یا حتی استرالیا و کانادا، یعنی کشورهایی که ما لزوما به عنوان مستعمره سابق الان نمی‌شناسیمشان، آنها هم این رابطه را داشتند با مرکز.

او می‌گوید که خیلی از این کارها مشهور شده، خوانندگان بسیاری هم پیدا کردند و وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، مشخص می‌شود که تکنیک‌های مشترکی دارند. مثلا چی؟

امیر احمدی آریان: مثلا فرض کنید یک تصادفی توی یک گوشه‌ای توی خیابان اتفاق می‌افتد. چند تا آدم همزمان این را می‌بینند، شما سراغ هرکدامشان بروید، یک روایت متفاوتی بهتان می‌دهد از تصادف. چون از نقاط مختلف دارند این برخورد را می‌بینند.

درست مثل دنیای واقعی در جهان داستانی هم می‌توان تصور کرد که آدم‌های مختلف بسته به تجربیات زندگی‌شان یا احساساتشان یا هرچیز دیگری یک رویداد را به گونه‌های مختلفی دیده و روایت کنند. اما معمولا خالق آثار داستانی یک نفر است و همان یک نفر بنا به تجربیات، تخیل، دانش و احساس خودش چیز می‌نویسد. در دوره‌ استعمار، نویسندگان انگلیسی یا فرانسوی علاوه بر تخیلات و احساسات و غیره، تجربه‌ی کشورگشایی‌های دولتمردانشان را هم داشتند.

امیر احمدی آریان: مثلا کسی که توی لندن زندگی می‌کند، مثل دیکنز یا مثل جین آستین یا کسی که توی انگلیس زندگی می‌کند، مثل خواهران برونته، چون در خلال زندگی اینها انگلیس تبدیل شد به امپراتوری در آن ابعاد، خودبه‌خود رمان اینها هم این مسیر را جذب می‌کند و دارند واکنش نشان می‌دهند به عصر خودشان و از این طریق حالا رمان استعمار یا رمان امپراتوری خلق می‌شود.

ماجراهای این رمان‌ها شاید در مستعمرات نگذرد اما بالاخره به ترتیبی اثری از آنجاها و مردمانشان در این کارها پیدا می‌شود.

امیر احمدی آریان: خیلی وقت‌ها خب داستان همین است. که یک شخصی هست، حالا می‌رود هند یا از هند برمی‌گردد. فرض کن می‌رود استرالیا، از استرالیا برمی‌گردد. و ما روایت مستعمره را همیشه از خلال روایت حالا مسافر انگلیسی یا دیپلمات انگلیسی یا تاجر انگلیسی یا هرکس دیگری که آنجا رفته بود می‌خواندیم و از آن طرف صدای خاصی نمی‌شنیدیم. چون خب اینها اصلا دسترسی نداشتند به صدایی که از آن طرف می‌آید.

در نیمه قرن بیستم تقریبا بساط استعمار به شیوه قدیمی برچیده شده بود و کشورهای مستقل در سراسر جهان شروع کردند سنگ‌هایشان را با دوره استعمار وابکنند.

امیر احمدی آریان: یک تعدادی از نویسنده‌ها که فرزندان همان مردمانی بودند که توی آن مستعمره‌ها زندگی می‌کردند، حالا بعد از استقلال، در بازخوانی رمان‌های کلاسیک قرن نوزدهم، به این ایده می‌رسند که یک شکلی از سر و کله زدن با گذشته، با آن میراث امپراتوری می‌تواند این باشد که شما می‌توانید همان داستان را، همان رمانی که قرن نوزدهم نوشته شده را برداری، منتها میکروفون را به جای آن انگلیسیه، بدهی دست یکی از کسانی که آنجا بودند ولی توی قرن نوزدهم صدایی ازشان وجود نداشته. ما روایت آنها را هیچ‌وقت از داستان نشنیده‌ایم و ببینیم چه اتفاقی می‌افتد. و به این ترتیب انگار مثلا یکهو صحنه همان است منتها دوربین را جابجا می‌کنند. از یک شخصیت دوربین را برمی‌دارند می‌گذارند روی شخصیت دیگر و آن شخصیت شروع می‌کند به گفتن قصه‌ای که ما تا الان مثلا از زبان این یکی شخصیت می‌شنیدیم. همان روایت را منتها از زبان خودش می‌گوید.

امیر احمدی آریان برای مشخص‌تر شدن صحبت، دو مثال می‌آورد. اولی رمانی به نام «جک مگز» است از پیتر کری، نویسنده استرالیایی. این رمان پاسخی است به «آرزوهای بزرگ» اثر «چارلز دیکنز». 

پیتر کری، نویسنده استرالیایی دو بار برنده جایزه «بوکر» شده

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، پیتر کری، نویسنده استرالیایی دو بار برنده جایزه «بوکر» شده

رمان دیکنز ماجراهای زندگی پسری به نام «پیپ» است. او در کودکی، به مردی به نام «ابل مگ‌ویچ» کمک می‌کند‌ که بتواند از زندان فرار کند. اما او بازداشت می‌شود و طبق روال آن دوران به استرالیا تبعید می‌شود اما پیپ را فراموش نمی‌کند.

امیر احمدی آریان: این بزرگ می‌شود و بعد با یک حمایت‌های رازآمیزی که خیلی هم مشخص نیست از کجا می‌آید، وارد لندن می‌شود و خلاصه از حمایت مالی و معنوی زیادی بهره می‌برد تا حالا به مرتبه مثلا جنتلمن بودن می‌رسد که یک جایگاهی بود برای خودش آن زمان توی انگلیس. و بعدا حالا می‌فهمیم که این کسی که توی بچگی این بهش کمک کرده بود از آن مخمصه جان سالم به در ببرد، تمام این مدت داشته از استرالیا این را کمک می‌کرده.

در رمان دیکنز، بعد از کش و قوس‌هایی پیپ و این «ابل مگ‌ویچ» با هم دوست می‌شوند. آنقدری که در لحظه مرگ آقای مگ‌ویچ پیپ دستان او را در دست داشته.

امیر احمدی آریان: حالا رمان پیتر کری از آنجایی شروع می‌شود که این فردی که رفته بود استرالیا، توی این رمان اسمش هست جک مگز، این برمی‌گردد به انگلیس که پیپ را ببیند. که آخر رمان هم حالا این پیپ خیلی تحویلش نمی‌گیرد و این خلاصه یک پایان نیمچه تراژیکی هم دارد. 

اما نویسنده یک کار دیگر هم کرده که ماجرا را جالب‌تر می‌کند. این آقای جک مگز با نویسنده‌ای آشنا می‌شود به اسم «توبیاس اوتز» که انگار یک جور خود چارلز دیکنز است.

امیر احمدی آریان: و طی حرف زدن با این نویسنده، این نویسنده می‌بیند که این چه زندگی جالبی داشته و ازش تقاضا می‌کند که روایت زندگی‌اش را برای این بگوید تا این مثلا تبدیل به یک داستان بکند.

اما در نهایت حاصل کار آن نویسنده که مثلا چارلز دیکنز است، کتابِ «آرزوهای بزرگ» می‌شود که چندان ربطی به زندگی این آقای از سفر برگشته ندارد و انگاری دیکنز برای نشان دادن چهره‌ای انسانی از یک جنتلمن انگلیسی (در این جا همان پیپ) ماجرا را طوری نوشته که در لحظه‌ی مرگ پیپ مثل یک دوست در کنار مرد نشسته بود.

جی‌ام کوتسی

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، جی. ‌ام. کوتسی، نویسنده اهل آفریقای جنوبی برنده جایزه ادبی نوبل، دو بار جایزه «بوکر» هم گرفته

(موسیقی)

مثال دوم از کتابی است به نام «فو» که اسم یکی از شخصیت‌های داستان است. در فارسی این کتاب را نشر چشمه با ترجمه «ونداد جلیلی» به نام «دشمن» چاپ کرده است.

امیر احمدی آریان: حالا این فو داستان یک خانمی است به اسم سوزان بارتن که برای پیدا کردن دخترش سوار کشتی می‌شود که برود آمریکا. وسط راه ایشان از یک جزیره‌ای سر در می‌آورد و توی آن جزیره با دو نفر ملاقات می‌کند به اسم رابینسون کروزوئه که یک برده‌ای هم دارد به اسم فرایدی که آنها آنجا هستند.

حتما حدس زده‌اید که «جی‌. ام. کوتسی» در کتاب «فو» به سر وقت «رابینسون کروزوئه» رفته و ماجراهای او و برده‌اش «جمعه» را از نگاهی دیگر بیان می‌کند.

از لابه لای متون

میل دارم ماجرای این کروزوِ بی‌مانند را همان‌طور که از زبان خودش شنیده‌ام برایت بازگویم. ماجراهایی که او به من گفت آنقدر فراوان‌اند و آن قدر هماهنگ کردنشان با هم سخت است که بیشتر و بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که سن زیاد و انزوا تاثیر خود را بر حافظه‌ی او گذاشته بود و دیگر خودش هم درست نمی‌دانست کدام حرفش راست است و کدام خیال‌بافی.

خط

در «فو» یا «دشمن» هم شخصیت اصلی دارد ماجراها را برای نویسنده‌ای تعریف می‌کند تا بلکه از روی آن کتاب جالبی بنویسد. نویسنده‌ی این داستان اسمش «دنیل فو» است که خیلی شباهت دارد به دنیل دفو، نویسنده رابینسون کروزو.

امیر احمدی آریان: منتها اینها همین‌جوری که داستان را دارد می‌گوید، «فو» هی دست می‌برد توی روایتش. مثلا بهش می‌گوید اینجایش جالب نیست. مردم دوست ندارند. اینجایش اضافه کنم مردم نمی‌خوانند. و آخر سر این چیزی که فو منتشر می‌کند هیچ ربطی ندارد به داستانی که سوزان بارتن بهش گفته و همان کتابی که به اسم «رابینسون کروزو» مثلا ما می‌شناسیم که همین نکته جالبش این است که هیچ زنی تویش نیست.

نویسنده در جای جای کتاب سعی کرده تقلای سوزان بارتن برای نوشته شدن قصه‌اش را نشان دهد. انگار که او نماینده‌ای از همه زنانی است که در تاریخ بشر کارها، خدمات، تخیلات، خواسته‌ها، آرزوها، شادی‌ها، دردها، مشکلات و خیلی چیزهای دیگرشان نادیده گرفته شده و ثبت نشده است.

از لابه لای متون

اما من هم به قدر کروزو جسمیت داشتم. می‌خوردم و می‌نوشیدم، بیدار می‌شدم و می‌خوابیدم، آرزو می‌کردم. جزیره، جزیره‌ی کروزو بود. (اما به چه حقی؟ به قانون جزیره‌ها؟ مگر چنین قانونی هست؟) من هم در جزیره زندگی کردم، پرنده مهاجر نبودم، مرغ دریایی و آلباتروس نبودم که دور جزیره بچرخم و در هوای جزیره بالی بزنم و به طرف اقیانوس بی‌کران پرواز کنم. آقای فو، عینیتی را که گم کرده‌ام به من برگردان.

خط

کوتسی به جز آنکه استادانه بی‌صدا نگه‌داشتن زنان در ادبیات و شاید تاریخ را نشان می‌دهد، به سیاه‌پوستان هم می‌پردازد. او «جمعه‌»‌ای را تصویر می‌کند که معلوم نیست چرا زبانش را بریده‌اند. معلوم نیست چه به سرش آمده، چرا از کروزو حرف‌شنوی دارد و چرا غمگین است.

از لابه لای متون

کروزو می‌گفت به جمعه چیزی یاد نداده چون نیازی به کلمات ندارد. اما اشتباه می‌کرد. اگر به جمعه یاد می‌داد منظورش را بفهمد و راهی پیدا می‌کرد که جمعه بتواند حرفش را بزند، مثلا با علامت‌های دست یا چیدن قلوه‌سنگ‌ها به شکل حروف، زندگی‌ در جزیره پیش از آمدن من برایش کمتر کسل‌کننده می‌شد. کروز به روش خودش با جمعه صحبت می‌کرد و جمعه به روش خودش جواب می‌داد و خدا می‌داند چقدر از ساعت‌های خالی زندگی‌شان پر می‌شد.

خط

اما کروزو این کار را نکرده بود و جمعه بی‌صدا ماند. سوزان بارتن و جمعه، نمایندگان دو گروهی که بی‌صدا نگه ‌داشته شدند، با هم ماندند و در رمان کوتسی بود که خاموشی‌شان به نمایش درآمد.

(موسیقی)

در این برنامه سعی کردیم نشان دهیم که چطور بعضی نویسنده‌ها سعی کرده‌اند با خلق دنیایی بر بنیادهای جهانی که نویسنده‌ای دیگر ساخته، چیزهای جدید به ما بگویند.. گاهی این تلاش‌ها موفق بودند و گاهی نه. اما آنچه در همه آنها مشترک است، تلاش برای صدا دادن به کسانی است که در کار اولیه خاموش مانده‌اند..

(موسیقی پایانی)

ممنون از اینکه این شیرازه را شنیدید. برای تماس با ما، به [email protected] نامه بنویسید.

با تشکر از امیر احمدی آریان، نویسنده و استاد ادبیات در دانشگاه بینگهمتون. 

این برنامه با تلاش و همکاری این دوستان ساخته شده:

‌بهراد توکلی، نوازنده سه‌تار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛

مینا جوشقانی و ناصر مدنی در اجرای برنامه کمک کردند؛

 آیدین صالحی، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیه‌کننده و راوی این پادکست هستم، که امیدوارم همیشه صدایتان رسا باشد. نقطه.

قسمت های پیشین