شیرازه - کتابخانه قرن (۵۰): من قاتل پسرتان هستم

من قاتل پسرتان هستم
    • نویسنده, سام فرزانه
    • شغل, تهیه‌کننده شیرازه

شیرازه، پادکستی از بی‌بی‌سی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه از سال ۱۴۰۱ کتاب‌های تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی می‌کند. آنچه در پی‌ می‌آید، متن کامل برنامه است که نسخه‌ شنیداری آن در سرویس‌های ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخش‌هایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمی‌شنود شاید آسان نباشد این‌ها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیم‌تر (سیاه) مشخص شده‌اند. در پادکست، این بخش‌ها در لحن افراد روشن‌تر هستند.

خط
خط

(موسیقی)

سلام. کمتر ایرانی‌ای پیدا می‌کنید که جنگ هشت ساله‌ای - که با حمله عراق به ایران‌ آغاز شد - بر زندگی‌اش اثر نگذاشته باشد. بسیاری‌ جان‌شان را از دست دادند، بسیاری‌ عزیزان‌شان را، خیلی‌ها جسم و روح‌شان آسیب دید و بس زندگی‌های پرشمار چنان دگرگون شد که دیگر به حال پیشین بازنگشت‌.

فاطمه شمس: من هم از آن، در واقع، نسلی می‌آيم که دو سه سال بعد از جنگ متولد شد؛ یعنی من متولد سال ۱۳۶۲ هستم.

فاطمه شمس، استاد دانشگاه پنسیلوانیا، نویسنده و شاعر است.

فاطمه شمس: شاید مهم‌ترین خاطره[ام] از جنگ، کشته شدن شوهر خاله‌ام [بود]، که در واقع مستندساز بود. و آن موقع برای صدا و سیما در مشهد کار می‌کرد که اعزام شدند به جبهه برای گرفتن تصاویر از منطقه جنگی، و ترکشی به سرش اصابت کرد و کشته شد.

(موسیقی)

فاطمه شمس: من آن موقع فکر می‌کنم چهار یا پنج سالم بود. و خیلی واضح به خاطر می‌آورم خاله‌ام را که آن موقع، نوزده یا بیست سال بیشتر نداشت و باردار بود از همسرش.

(موسیقی)

فاطمه شمس: حالا برای من که کودک بودم در آن زمان و خیلی خوب به یاد می‌آوردم همسر خاله‌ام را که بازیگوشی‌های کودکانه مرا خیلی خوب می‌فهمید، و آن موقع‌ها من خیلی مشتاق بودم به دیدنش - چون همیشه من را بغل می‌کرد و بازی می‌کرد با من - نبودن و غیابش برای من خیلی در آن سن امر سهمگینی بود. و شاید بگویم اولین رویارویی من با مسئله مرگ بود حتی، کشته شدن همسر خاله‌ام در جنگ.

(موسیقی)

مجموعه داستان «من قاتل پسرتان هستم» نوشته‌ احمد دهقان که نخستین بار در ۱۳۸۳ در نشر افق چاپ شد، از آثاری است که به پیامدهای جنگ و تاثیراتش بر زندگی آدم‌های معمولی جامعه می‌پردازد. این کتاب چندان پربرگ نیست. ده داستان دارد و حدود صد صفحه است. در نگاه من، داستان‌های این مجموعه چنان است که انگار ده صاعقه بر سر آدم فرود بیاید. یکی تمام نشده، آدم‌های داستان بعدی با کوله‌باری از تراژدی سر می‌رسند و روز از نو و روزی از نو.

واکنش‌های‌‌ شخصیت‌ها به مرگ و سوگ و مصائب، نه چون قهرمانان جنگ که همچون من و شماست. غم‌شان باورپذیر است، دلواپسی‌هایشان هم؛ مشکلات‌شان هم؛ دست و پا‌زدن شان در مهار احساسات‌شان هم.

فاطمه شمس: به نظر من مهم‌ترین مشخصه این کتاب، شکستن روایت رسمی از جنگ بود توسط یکی از کسانی که حالا در ژانر سرباز-نویسنده می‌شود آن را طبقه‌بندی کرد. ژانری که در ادبیات جنگ جهان هم خیلی شناخته‌شده است. و کتاب «من قاتل پسرتان هستم» به نظر من تلاش بسیار موفقی است توسط یک سرباز-نویسنده برای شکستن روایت رسمی از جنگ.

احمد دهقان از همان نخستین روزهای جنگ ایران و عراق، وقتی که هنوز پانزده ساله بود، به جنگ رفت و تا روزهای پایانی در آن حضور داشت. بیست و دو ساله بود که جنگ پایان یافت و چندی‌ بعد نوشتن را آغاز کرد.

او تا مدتی‌ از تجربیات و خاطراتش از جنگ می‌نوشت، اما بعد به داستان‌نویسی روی آورد. کارهایش را سوره‌ی مهر چاپ می‌کرد که نشری است وابسته به حوزه‌ی هنریِ سازمان تبلیغات اسلامی - از نهادهای زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی.

فاطمه شمس: در دوران جنگ ایران و عراق، تقریبا از همان روزهای آغازین جنگ، روایت رسمی از ارزش‌ها و از اهداف جنگ در انحصار حکومت بود. و جمهوری اسلامی به طور خیلی هدفمند از همان آغاز سازمان‌ها و بنیادهایی را ایجاد کرد، که آثار نویسندگان، هنرمندان، شاعران و هرکسی که به شکلی دستی داشت در تولید فرهنگ را هم به لحاظ مالی اسپانسرش بشوند و هم آنها را منتشر بکنند. سازمان تبلیغات اسلامی و بازوی فرهنگی آن حوزه هنری و بنیاد حفظ ارزش‌ها و آثار دفاع مقدس مهم‌ترین سازمان‌ها بودند در این دوره.

نگاهِ غالب در آثار تولید شده در این مراکز دولتی، همان است که کمابیش‌ همه با آن آشناییم. رزمنده‌ها- بیش از ۹۰ درصد آن‌ها - آدم‌هایی نیک‌اند و از دم دردِ دین دارند و سرِ نترس و لبخند گشاده. آن‌ها فداکارند، میلی به دنیا ندارند و بیش‌تر از هر چیز به شوقِ مرگ در راه دین‌ به جبهه‌ها می‌شتابند. خانواده‌هایشان هم کم از خودشان نیستند. صبورانه منتظر می‌مانند تا آنان‌ بازگردند و بعید است گیرم یک کلمه از مرگ و جراحت عزیزان‌شان‌ ابراز ناراحتی کنند. اما آدم‌های «من قاتل پسرتان هستم»، در ایرانِ بعد از جنگ با صدمات و آسیب‌های متعدد دست و گریبان‌اند.

فاطمه شمس: مثلا در داستان مسافر، با شخصیت ننه مریم مواجه می‌شویم که مادر عبدو است. و عبدو دوست ناصر، راوی اصلی داستان، است که روزی با هم هم‌رزم بودند در جبهه.

از لابه لای متون

گفتم: «ننه، یادته می‌آمدیم خانه‌تان؟ همو که براش نامه نوشتی. امروز نامه‌ات رسید. یادته؟»

چیزی نگفت. چند بار صداش زدم و گفتم شاید تلفن قطع شده. گفت: «ها عبدو بالاخره برگشت. خودم رفتم آوردمش. وسط میدان جنگ بود بچه‌ام.»

گفتم: «حالا کجاست؟ کجا بوده؟»

جواب داد: «گفتمت که خوابیده.»

خط

فاطمه شمس: و شخصیت ننه مریم یک تفاوت خیلی بارز و مشخص دارد با فیگور مادر شهید، که جمهوری اسلامی خیلی از همان آغاز جنگ، در واقع، تلاش کرد برای این‌که این فیگور را به عنوان یک فیگور قهرمان و ایثارگر و فداکار و فرازمینی معرفی بکند. یعنی مادری که هیچ‌وقت گریه نمی‌کند. مادری که از مرگ فرزندش و از گذاشتن بدن فرزندش در گور نمی‌شکند و کمرش خم نمی‌شود.

از لابه لای متون

- ننه ده روز پیش گم شد. همه‌جا پی‌اش رفتیم تا این که چهار روز پیش برگشت، آن هم با یک گونی استخوان. رفته بود نزدیکی‌های مرز …

(صدای ورق خوردن کاغذ)

- گفت رفته بودم دنبال عبدو. بعدش هم استخوان‌ها را کنار هم تو اتاق چید و پارچه کشید رو آن‌ها.

خط

فاطمه شمس: احمد دهقان این وجه فرا انسانی مادر شهید را می‌شکند و او را تبدیل می‌کند به یک شخصیت شکننده. یک انسان گوشت و پوست‌دار که از ناپدید شدن و مفقودالاثرشدن فرزندش در جبهه در طول سالیان، شکسته، کمرش خم شده و حتی دیوانه شده.

از لابه لای متون

جاسم گفت: «نمی‌دانم چه کار کنم. بال در آورده ننه مریم. تو اتاق جیک نمی‌زند که عبدو برگشته و خوابیده. خواستم استخوان‌ها را جمع کنم ببرم لااقل یک جا دفن کنم. نمی‌دانم مال کیه. اصلا عراقی است یا ایرانی. ننه نمی‌گذارد طرفش هم بروم. می‌گوید عبدو خسته است؛ گفته خستگی که در کند، با هم از اینجا می‌رویم.»

خط

فاطمه شمس: این مادر شهید، مادر شهیدی که مجنون می‌شود و با استخوان‌های فرزندش خودش را در آب کارون غرق می‌کند، ناگهان یک تصویر سهمگین و کاملا متفاوت، یعنی شاید بشود گفت ۱۸۰ درجه متضاد با آن شخصیت مادر شهیدی که ما در روایت‌های اصلی جنگ تا قبل از این شنیده بودیم را به مخاطب معرفی می‌کند.

(موسیقی)

شخصیت‌هایی که با ادبیات رسمی جنگ ایران متفاوت‌‌اند، در این کتاب باز هم دیده می‌شوند. این تضاد ۱۸۰ درجه‌ای، البته آن‌‌طور که فاطمه شمس می‌گوید، فقط در شخصیت‌ها نیست، در وقایع هم هست. بیایید نگاهی بکنیم به داستان «من قاتل پسرتان هستم» که اسم مجموعه هم از آن انتخاب شده.

از لابه لای متون

با سلام به آقای رضا جبارزاده. امیدوارم حالتان در همه حال خوب باشد. من فرامرز بنکدار هستم.

خط

(موسیقی)

فاطمه شمس: یک نامه هشت صفحه‌ای است که در واقع یک اعتراف‌نامه است که فرامرز بنکدار، راوی داستان، به آقای جبارزاده، پدر محسن هم‌رزمش، می‌نویسد. بعد از این‌که در مراسم عزاداری و خاک‌سپاری و مراسم چهلم محسن شرکت می‌کند و از این طریق پدر را شناسایی می‌کند.

از لابه لای متون

آن روز بالاخره خودم را راضی کردم جلو بیایم و در میان دیگر عزاداران قرار بگیرم. آمدم، ولی سخت. سعی کردم خودم را میان جمعیت سیاه‌پوش پنهان کنم.

خط

محسن احتمالا در عملیات کربلای چهار کشته شده. عملیاتی که در آن گروهی از غواصان ایرانی در رود اروند در حال‌ پیشروی قصد داشتند عراقی‌ها را غافلگیر کنند. این اطلاعات را می‌توان در لابه‌لای سخنرانی فرمانده در مراسم چهلم محسن شنید.

فاطمه شمس: احمد دهقان می‌آید روایت رسمی از نحوه کشته شدن یک شهید را در داستان به ما می‌دهد. کسی می‌رود در پشت بلندگو و در مقابل حضار، از جمله خانواده فرد کشته شده، او را به عنوان یک شهید معرفی می‌کند. و بعد کسی که شاهد عینی کشته شدن آن سرباز بوده را به عنوان راوی داستان وارد این روایت می‌کند. و روایت شاهد عینی به طور کامل شهادت را از معنا خالی می‌کند.

در تیراندازی‌های بی‌هدف عراقی‌ها، تیری به محسن می‌خورد.

از لابه لای متون

اما در آنجا محسن شهید نشد، با آنکه زخمش کاری بود. فرمانده‌مان دستور داد که محسن را به همراه ستون غواصان جلو ببرم.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

تیر خورده بود به گلوی فرزندتان. دست دور کمرش انداختم و شناکنان جلو رفتیم. در آن لحظات، تمام فکر و ذکر من نجات جان محسن بود زیرا او خود یک بار جان مرا نجات داده بود. سرش را طوری بالا گرفتم که موج‌های بلند و کوتاه مانع تنفسش نشود.

خط

(صدای فیلم «پاداش سکوت»از میانه متن وارد شود)

این صدای تقلای تنفس‌ شخصیتی در فیلم «پاداش سکوت» است که بر اساس شخصیت محسن نوشته شده. در فیلم اسم شاهد عینی - یعنی فرامرز - را گذاشته‌اند اکبر، که نقشش را پرویز پرستویی بازی می‌کند. رضا کیانیان هم در نقش فرمانده است.

بایگانی صوتی

حاج احمد: اکبر ساکتش کن. کار دست همه‌ می‌ده.

اکبر: صدای زخم گردنشه حاجی.

حاج احمد: ساکتش کن…

خط
از لابه لای متون

فرمانده گروهان شناکنان آمد کنارم و گفت صدایش را ببرم.

خط
بایگانی صوتی

حاج احمد: اکبر نمی‌بینی تو چه وضعیتی هستیم؟ ساکتش کن…

خط

اکبر برای آن‌که عراقی‌ها جای آن‌ها را تشخیص ندهند، به تنهایی هم‌رزمش را می‌کشد. اما در کتاب، فرمانده هم به فرامرز کمک می‌کند تا محسن‌ را قربانی زندگی‌ بقیه بکنند.

از لابه لای متون

فرمانده‌مان گفت سرش را بگیر و خودش چسبید به هر دو پای محسن. با هم رفتیم زیر آب. محسن اول آرام بود ولی بعد شروع کرد به تقلا و دست و پا زدن. با لگد فرمانده‌مان را پرت کرد عقب و صورت او گرفت به سیم خاردار. البته این را بعد متوجه شدم. وقتی که محسن از تقلا افتاد، آمدیم روی آب. جنازه پسرتان را گیر انداختیم میان سیم‌ خاردارها تا جزر و مد او را به سمت دریا نکشاند. فرزندتان هم‌چون مسیح مصلوب میان سیم خاردارها مانده بود؛ دستانش به دو طرف کشیده شده و سرش کج افتاد روی شانه‌اش.

خط

(موسیقی)

فاطمه شمس: یعنی دیگر شهادت یک امر فرازمینی مقدس به حساب نمی‌آید، بلکه یک قتل فجیع است که در یک وضعیت بسیار سخت به لحاظ تصیم‌گیری، به لحاظ اخلاقی و به لحاظ استراتژیکی اتفاق می‌افتد. و در آنجاست که به نظر من خواننده دچار نوعی فروپاشی ایدئولوژیک می‌شود. خواننده‌ای که مواجه بوده با روایت رسمی جنگ و هیچ‌وقت این گوشه‌های سیاه و تاریک جنگ را به چشم ندیده.

چنین روایتی از جنگی که در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی «دفاع مقدس» نامیده‌ می‌شود، به مذاق بسیاری خوش نیامد و گویا دردسرهایی برای دهقان در پی‌ داشت. او در گفت‌وگویی با پادکست مضمون می‌گوید فارغ از این‌که از اقتباس سینمایی اثرش راضی بوده یا نه، ساخته شدن فیلم از فشارها بر او کاسته.

بایگانی صوتی

احمد دهقان: یکی از چیزهاش این بود که توی سینما فلسطین یک دانه مراسم نقد گذاشته بودند. بعد یک عده آمده بودند و گفته بودند این کشتن مثلا اتفاق نیفتاده. جنگ هشت ساله ما پر از نورانیت و نمی‌دانم … بگویید دیگر… از این کلمات شعاری… از این چیزها بوده. مرتضی قربانی که یکی از فرماندهان زمان جنگ است توی آن سینما بوده، می‌رود بالا می‌گوید: «نه. توی لشکر خود من هم اتفاق افتاده.»

خط

اما شاید شدیدترین واکنش‌ها به داستان «تمبر» از مجموعه «من قاتل پسرتان هستم» رخ داد. این داستان با نگاهی همدلانه و انسان‌دوستانه به دلبستگی عاشقی به معشوق و همزمان مهر برادری به خواهرش می‌پردازد. یک طرف این علاقه، زنی از اعضای سازمان مجاهدین خلق است و سوی دیگرش یک برادر و دوست رزمنده‌اش.

از لابه لای متون

این پنجره رنگ و رو رفته نخستین خاطرات مرا از کودکی تشکیل می‌دهد.

خط
رد شدن از پست Instagram
اجازه نشان دادن محتوای Instagram را می دهید؟

این مطلب شامل محتوایی از Instagram است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Instagram را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"‌کلیک کنید.

توضیح: محتوای مربوط به طرف ثالث ممکن است شامل آگهی باشد

پایان پست Instagram

از لابه لای متون

از همان زمان‌ها هم به یاد می‌آورم که ادریس و رویا می‌آمدند دم پنجره و می‌خواستند از درخت خرمالوی خانه ما که در کوچه شاخه دوانده، میوه بچینند.

خط

ادریس و رویا خواهر و برادر بودند و خانه‌شان روبه‌روی خانه‌ی راوی بود.

از لابه لای متون

و به همین خاطر است که من پاییز را دوست دارم چون خرمالوهای نارس می‌رسند و سرخ می‌شوند همچون گونه‌ی دخترکی که تازه استخوان ترکانده و چشم در چشم پسرکی دوخته که از پشت شاخه‌های پر میوه سرک کشیده تا او را خوب تماشا کند.

خط

فاطمه شمس: داستان با یک تصویر بسیار تکان‌دهنده شروع می‌شود. و آن تصویر، تصویر یک مرد جوان دیوانه است که غروب‌ها می‌آید توی خیابان و جیغ می‌کشد و مادر پیر او می‌آید و دست او را می‌گیرد و می‌برد توی خانه. ما با یک نوع رازی مواجهیم در مورد این‌که ادریس چطور به این‌جا رسیده. و بعد کل داستان، چگونگی دیوانه شدن ادریس را برای ما روایت می‌کند.

راوی و ادریس با هم تمبر جمع می‌کردند و آرزوشان این بود که یک روزی تمبرهای‌شان گران شده، پول و پله‌ای به هم بزنند اما رویا در نخستین سال‌های پس‌ از انقلاب، آرزوهای دیگری در سر داشت.

از لابه لای متون

یک روز که در خانه آنها بودم و با ادریس داشتیم تمبرهای جدید را در آلبوم جا می‌زدیم، رویا برای اولین بار به کمکمان آمد و بی‌هیچ گفت‌وگویی اعلامیه‌ای به دستم داد تا بخوانم.

نخواندم.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

رویا آن تمبر ایتالیایی را به ما هدیه داد؛ نقاشی دختر و پسرکی که سر به شانه هم داشتند و یک تیرِ کمان از قلب هردوشان عبور کرده بود و از نوک تیر قطره‌ی خونی در حال چکیدن بود.

خط

فردای روزی که راوی اعلامیه‌ی رویا را نخواند، فردای همان روزی که رویا تمبری به پسرها هدیه کرد که رمانتیک‌ترین تصویر عالم رویش نقش بسته بود، رویا ناپدید شد. دیگر نبود که نبود.

از لابه لای متون

ادریس هر روز روزنامه به دست تند می‌آمد و می‌چپید تو خانه‌شان. او چیزی نگفت و من هم چیزی نپرسیدم ولی خوب می‌دانستم در پی چیست و من هم هر روز روزنامه می‌گرفتم و در میان اسامی کسانی که ترور شده بودند و اعدام شده بودند و در درگیری خیابانی کشته شده بودند و در میان اسامی متوفیان به دنبال نام او می‌گشتم. اما نشانی از او نبود.

خط

در سال‌های نخستین انقلاب، که روحانیان تازه حکومت را به دست گرفته‌ به سرکوبی مخالفان می‌پرداختند، میان آن‌ها و برخی گروه‌های مخالف، مبارزه مسلحانه و زد و خوردهای خونین‌ درگرفت. بسیاری از اعضای این گروه‌ها - اگر هم زنده دستگیر می‌شدند - معمولا به‌سرعت اعدام می‌شدند یا زندان‌های طولانی‌مدت می‌گرفتند. در آن زمان، روزنامه‌ها نام‌های اعدامی‌ها و کشته‌شدگان درگیری‌ها را منتشر می‌کردند.

فاطمه شمس: و در نهایت جنگ که شروع می‌شود، راوی به هر دری می‌زند که به جبهه اعزام بشود. و مخصوصا در دوران اشغال خرمشهر، نکته‌ای است که باز در کتاب بهش زیاد اشاره می‌شود. و تاثیر آن روی جامعه که خیلی از کسانی که غیرسیاسی و غیرایدئولوژیک بودند، بر سر ماجرای خرمشهر ناگهان عرق ناسیونالیستی‌شان باعث شد که این‌ها به جنگ بروند.

راوی، که به جبهه رفته، می‌نویسد که بعد از آن فقط در مرخصی‌هایش و اتفاقی در کوچه و خیابان ادریس را می‌دیده.

از لابه لای متون

مادرم می‌گفت این مادر و بچه از خانه بیرون نمی‌آیند. مخصوصا اینکه عده‌ای رو دیوار خانه‌شان علامت ضربدر قرمز کشیده بودند و بدخط چیزی نوشته بودند که هرگز نتوانستم آن را بخوانم و مادر می‌گفت یک شب تا صبح مادر و فرزند ساییدند تا رنگ پاک شد اما جای آن همیشه رو دیوار خانه ماند.

خط

در سال آخر جنگ، راوی ریش گرو می‌گذارد و ادریس را به رغم خواهرش در جبهه می‌پذیرند. بعد از پذیرش قطعنامه، وقتی این دو دوست برگه‌هایشان را امضا کرده و پا در راه خانه دارند، صدای تیراندازی می‌شنوند.

با این‌که نویسنده از عملیات خاصی اسم نمی‌آورد اما از نشانه‌هایی که می‌دهد روشن است که از عملیات «فروغ جاویدان» می‌گوید. عملیاتی که سازمان مجاهدین خلق از درون خاک عراق به قصد تصرف تهران تدارک دیده بود. ایران در پاسخ عملیات «مرصاد» را اجرا کرد و توانست از پیشروی آنان‌ جلوگیری کند. این‌ها، همه، در فاصله بین پذیرش قطعنامه تا شروع آتش‌بس رخ داد.

از لابه لای متون

عده‌ای می‌رفتند و عده‌ای می‌آمدند و سربازها کنار جاده دولا می‌رفتند و گاه دراز می‌کشیدند و تیر در می‌کردند. تند حرکت کردیم تا ببینیم چه خبر شده و رسیدیم که چند نفر به‌مان گفتند دراز بکشید و مگر نمی‌بینید که جنگ است و الان تیر می‌خورید. گیج و حیران بودیم که الان چه وقت جنگ است و از همان‌جا ادریس ساکت شد. راه افتادیم برویم جلو که گفتند مواظب باشید آنها هم فارسی صحبت می‌کنند.

خط

فاطمه شمس: و در مسیر بازگشت‌شان به کرمانشاه در این تیراندازی گیر می‌افتند. و راوی پشت جسد یک زن پناه می‌گیرد و متوجه نمی‌شود که جسد زنی که پشت آن پناه گرفته در واقع جسد رویاست.

چیز زیادی از صورت جنازه باقی نمانده بود. اما آنقدری بود که ادریس خواهرش را به جا بیاورد.

از لابه لای متون

من برگشتم طرف جنازه که ادریس با هر دو دست دو ور صورتم را گرفت و چنان زار و چنان ملتمسانه گفت نگاه نکن که خشکم زد و جان از دست و پایم در رفت. وقتی باز به حرف و حرکات ادریس فکر کردم و فهمیدم کسی که لحظه‌ای کنار من بود و من در کنار او بودم و در پشت او پناه گرفتم تا تیری از غیب مرا از پا در نیاورد رویا بوده، حال ادریس را پیدا کردم. من هم او شدم.

خط

ادریس دست خالی و به تنهایی زمین را می‌کند و پیکر خواهر را زیر خاک‌ می‌کند. اندوه راوی و ادریس آن‌قدر سنگین است که راوی قصد ترک‌ خانه و محله‌شان را دارد و ادریس ترک عقل گفته‌.

فاطمه شمس: این در واقع به یکی از جنجال‌برانگیزترین داستان‌های این مجموعه هم تبدیل شد که در چاپ‌های بعدی احمد دهقان چند خط را از این داستان حذف می‌کند، که آن چند خط مربوط می‌شوند به زمانی که ادریس با جنازه خواهرش رویا مواجه می‌شود. در چاپ اول جملات از این قرار هستند:

از لابه لای متون

ادریس پیراهنش را درآورد انداخت روی جنازه و پاهای او را گرفت و کشید تو شیار روبرو. به کمکش نرفتم. باز هم دیدم که چند تا از جوان‌های محلی دارند چیزی می‌گویند و با چشم و ابرو ادریس را نشان می‌دهند. و من کنار تابلو ماندم و ادریس را دیدم که رفت و رویا را کشید تا تو پیچ شیار گم شد و همان جوان‌ها گفتند دختری را امروز گرفته‌ایم و تازه خفه کرده‌ایم که سالم است. و آن جنازه دو روز دست ما بود و دیگر بو گرفته و اگر دوست تو می‌خواست، می‌بردیمش به روستامان که پانصد متر آن‌طرف‌تر است و گفتند یک دیگ آب تو مرده‌شور خانه گرم کرده‌ایم که جنازه را توی آن می‌گذاریم و جنازه سرد، صفای جنازه گرم را ندارد... که دیگر هیچ نفهمیدم. مثل حالا که دیوانه شده‌ام و داغ شده‌ام و برایم همه زندگی پوچ و عبث شده.

خط

این مجموعه داستان با واکنش‌های تندی از سوی کسانی روبه‌رو شد که باور داشته و دارند به جای ادبیات جنگ باید گفت ادبیات دفاع مقدس و برای جنگ قداستی قائل‌اند. در نقدی که در سال ۸۴ در خبرگزاری مهر منتشر شد، احمد دهقان را متهم کردند که از سازمان مجاهدین خلق طرفداری کرده.

نقدی دیگر که در سال ۸۶ در وبسایت الف به چاپ رسید، تجاوز به مرده‌ها در زمان جنگ را غیر واقعی دانسته و این پرسش را پیش کشیده که چرا عاشق داستان به جوان‌هایی که به جنازه‌ها تجاوز می‌کردند حمله نکرده است. نویسنده یادداشت پرسیده: «آیا عکس‌العمل طبیعی هر مرد غیور ایرانی در قبال شنیدن چنین حرف‌هایی، حمله‌ای هر چند ناکام به "جوان‌های محلی" نیست؟»

 نویسنده دیگری به نام احمد شاکری در نقدی بر این مجموعه شرط‌هایی برای بیان رویداد‌های واقعی و احتمالی در داستان‌ برشمرده است.

از لابه لای متون

۱- با اخلاق جامعه سازگار باشد.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

۲- باید جبهه حق و باطل در آنها به وضوح بیان شده باشد.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

۳- روایت آن واقعه نباید منافات با روح حاکم بر یک واقعیت کلی‌تر باشد.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

۴- نباید بیان این واقعیات به باورهای دینی عامه مردم که قدرت تحلیل امور را به صورت کارشناسانه ندارند، ایمانشان عمیق و باورهاشان دقیق نیست آسیب برساند.

خط

 عاقبت آن چند خط و نیز همه‌ ماجرای تجاوز از داستان حذف شدند. احمد دهقان، خودش، به پادکست مضمون گفته سر این مجموعه بسیار آزار دیده.

بایگانی صوتی

احمد دهقان: یک روز من را دعوت کردند. گفتند جمعیت دفاع از مردم فلسطین. شما باید یک روز تشریف ببرید. بروید آن‌جا.

خط

در آن‌جا شش نفر با او درباره «من قاتل پسرتان هستم» شروع به صحبت می‌کنند.

بایگانی صوتی

احمد دهقان: شما این کتاب را نوشتید این کتاب دل … دل و آلامِ نمی‌دانم فلان را ناراحت کرده. باید چیز کنید. شروع کردند من را محاکمه کردند.

خط

این چیز کنید را کمی جلوتر نویسنده‌ توضیح می‌دهد، اما پیش‌‌تر بشنوید از قسمت نادم‌سازی جلسه.

بایگانی صوتی

احمد دهقان: و واقعا من یک جاهایی چنان برایم فضا سنگین شده بود که زبانم لال شده بود. چون مثلا این حرف می‌زد؛ آن حرف می‌زد؛ آن حرف می‌زد؛ آن حرف می‌زد؛ این حرف می‌زد.

خط

در پایان متنی را به دستش می‌دهند که امضا کند. در متن نوشته شده بود که او از مردم به خاطر نگارش کتاب «من قاتل پسرتان هستم» عذرخواهی کرده تعهد می‌دهد که دیگر چنین چیزهایی ننویسد. دهقان می‌گوید که متن شبیه به «توبه‌نامه» بوده و همین او را واداشته که به جای امضا، برعکس شروع کند به جواب دادن.

بایگانی صوتی

احمد دهقان: شروع کردم به حرف‌هایی که باید می‌زدم زدن. و آن روز یکی از تیره‌ترین روزهای زندگی من و تیره‌ترین روز‌های تهران برای من بود. یعنی من وقتی آمدم بیرون، دم غروب هم بود، فکر می‌کردم که باد سیاه توی این شهر می‌آید. این‌قدر برای من تلخ بود آن روز.

خط

امیر موسوی در مقاله‌ی «گوشه‌های تاریک و محدودیت‌های داستان‌های جنگی احمد دهقان» که به زبان انگلیسی نوشته شده، به نقدهای تند و تیزِ هواداران ادبیات رسمی جنگ در ایران اشاره می‌کند. او با در نظر گرفتن خط‌شکنی‌های دهقان به این اثر و نیز با در نظر گرفتن خط شکنی‌های دهقان می‌نویسد که در نهایت، روایت در این داستان‌ها از زبان رزمندگان‌ ایرانی است و طرف مقابل، اجازه بیان پیدا نمی‌کند. صدای دیگری شنیده نمی‌شود. مثالش هم از رویای داستان تمبر و محسنِ داستان «من قاتل پسرتان هستم» است، که قصه‌شان را کس دیگری روایت می‌کند و نه خود آن‌ها. یعنی قربانیان خاموش‌اند. به نظر او همین سبب می‌شود که داستان‌های دهقان چندصدایی نشوند و نتوانند سلطه‌ی فضای رسمی ادبیات جنگ ایران را بشکنند.

داستان‌های دیگر این مجموعه، از سختی‌هایی که رزمندگان دیروز در جامعه ایران متحمل شده و می‌شوند روایت می‌کند. رزمنده‌هایی که با بدن‌های مجروح و روح‌های آزرده، گاه در تنگنای‌ تامین اندک معیشتی می‌فرسایند. و اگر هم چیزی به آن‌ها داده می‌شود، با بی‌احترامی و گاهی تحقیر همراه است.

داستانی عاشقانه دیگری هم در این مجموعه هست که در آن به جز عشق زمینی رزمنده‌ای به دختری در روستای‌شان، از دلبستگی‌ و توجهش‌ به محیط زیست هم گفته می‌شود. داستانی به نام بلدرچین.

فاطمه شمس: این داستان هم به نظرم یکی از درخشان‌ترین داستان‌های این مجموعه است. شخصیت الله‌قلی که یک چوپانی است که حتی نمی‌داند چطور تفنگ را روی دوشش بگذارد و تبدیل می‌شود به شخصیتی که آن‌جا برای خودش، کنار سنگر، شروع می‌کند به کدو کاشتن و گوجه‌فرنگی و خیار کاشتن. کنار سنگر.

الله‌قلی عاشق بلدرچین‌هایی بود که در آن کوه‌ها زندگی می‌کردند و شیر منبع آب را برای‌شان کمی باز می‌گذاشت تا آن‌هاهم آبی بخورند.

فاطمه شمس: یک صحنه‌ای دارد این داستان که من فکر می‌کنم که تا عمر دارم یادم نرود و آن صحنه، صحنه‌ای است که…

از لابه لای متون

بلدرچین‌ها زیر سایه پهن برگ کدوها وول می‌خوردند و الله‌قلی آرام گفت که کدوها را فقط برای بلدرچین‌ها کاشته. با دهان صدای بلدرچین‌ها را در آورد و کم‌کم رفت بیرون سنگر کنار منبع آب نشست. از آنجا چه تحقیرآمیز نگاهم کرد وقتی دید توجهی به آنچه او عاشقش است، ندارم.

خط

فاطمه شمس: این صحنه اصلا بی‌نظیر است واقعا. اگر هر جای دیگر در هر زبان دیگری نوشته می‌شد، به نظر من یکی از درخشان‌ترین صحنه‌های ادبیات جنگ می‌توانست باشد.

الله‌قلی، نامزدی دارد به نام گلچهره که هر روز برایش نامه‌ می‌نویسد. خودش که سواد ندارد، همسنگری‌ها را وامی‌دارد که هر روز برایش بنویسند.

از لابه لای متون

در این مدت جواب یک نامه هم برنگشت. الله‌قلی می‌گفت گلچهره مثل خودش بی‌سواد است و نامه که می‌رسد، باید از کوه پایین بیاید برود مغازه روستا آن را بگیرد و یک باسواد گیر بیاورد تا برایش بخواند. وقتی یک بار هم مرخصی رفت و برگشت گفت گلچهره را سر چشمه‌ی پایین کوه می‌دیده و او گفته نامه‌هایش قشنگ است و خجالت می‌کشد بدهد کسی جوابش را بنویسد.

خط

اما الله‌قلی کشته می‌شود، بدون آنکه حتی یک بار خودش شلیک کرده باشد.

فاطمه شمس: ببینید این کاری [است] که جنگ با ضد جنگ‌ترین شخصیت می‌تواند انجام بدهد. قربانیان این جنگ آدم‌هایی بودند که در مخیله‌شان حتی وقتی در دل جنگ بودند هم جنگ نمی‌گنجید.

(موسیقی)

این جاست که به نظر من احمد دهقان یک شاهکاری را خلق می‌کند که در آن شما نگاه عمیقا انسانی و طبیعت‌محوری رسیدی به جنگ، که آن نگاه به نظر من جایش بی‌نهایت خالی بود در آن گفتمان حالا ادبیات دفاع مقدس، که در تمام این سال‌ها - تا همین لحظه‌ای که داریم حرف می‌زنیم - به یکی از پایه‌های اصلی ایدئولوژی جمهوری اسلامی تبدیل شده. و این جا را، این شکاف را، احمد دهقان پر کرد.

(موسیقی)

گلچهره‌، معشوق‌ الله‌قلی، از سر خجالت نامه‌ای نمی‌نویسد. ننه مریم در خیالاتش گم شده است. از مادرِ محسن حرفی‌ در میان نیست. رویا هم بی‌هیچ سخنی، ناگهان مفقود می‌شود تا زمانی که پیکر بی‌جان و تجاوز‌شده‌اش به دست می‌آید. شخصیت‌های زن دیگر این مجموعه هم وضع‌شان از این‌ها که گفتیم بهتر نیست.

فاطمه شمس: در خلق یک سری از شخصیت‌های زن خیلی موفق است نویسنده. مثلا شخصیت ننه مریم به نظرم شخصیت بسیار موفقی است. یا شخصیت رویا با این‌که در سایه است و ما خیلی ازش نمی‌شنویم. ولی شخصیت‌های دیگری هم هستند توی داستان، شخصیت‌های زن به طور خاص، که حالا هم در این کتاب و هم در سفر به گرای ۲۷۰ درجه، شخصیت‌هایی هستند که خیلی منفعل‌اند. بیشتر نقش حاشیه‌ای و دست چندم دارند در داستان‌ها. قهرمان‌های یا راویان داستان‌های کتاب «من قاتل پسرتان هستم» همه‌شان مرد هستند. یعنی حتی یک شخصیت زن، راوی زن هم ما نداریم.

مجموعه داستان «من قاتل پسرتان هستم» و رمان «سفر به گرای ۲۷۰ درجه» از احمد دهقان به زبان‌های گوناگون‌ - از جمله به انگلیسی - منتشر شده‌اند. مقاله‌های دانشگاهی هم درباره کارهای دهقان در داخل و خارج از ایران نوشته شده.‌

فاطمه شمس می‌گوید مجموعه‌ی «من قاتل پسرتان هستم» از دو راه‌ بر خواننده ایرانی تاثیرگذار بوده؛ یکی این‌که نویسنده این اثر احمد دهقان بوده با سابقه‌ی طولانی و مشخص از حضور در جبهه.

فاطمه شمس: یعنی کسی بود که به شکلی خودی محسوب می‌شد. خودی‌ای که به دلیل روایتی که از جنگ داده بود، به غیرخودی تبدیل شد. و من فکر می‌کنم این سفر از خودی به غیرخودی به دلیل نگاه انسانی‌ای که این آدم به جنگ داشت و روایت‌های انتقادی و متفاوتی که از جنگ ایران و عراق داده بود، این نویسنده و این کتاب را جذاب می‌کرد برای خیلی‌ها.

از سوی‌ دیگر او شخصیت‌هایی ویژه را در ادبیات جنگ ایران خلق کرده است.

فاطمه شمس: تاثیره از ارتباطی می‌آید که این شخصیت‌ها با آدم‌های معمولی برقرار می‌کنند. یا این‌که به شخصیت‌های آینه‌واری که آدم‌ها، خوانندگان، خودشان را - یا کسانی که می‌شناسند در زندگی را - در آن شخصیت‌ها پیدا می‌کنند. شخصیت‌ها به یک معنی جدید نیستند. همه‌شان ملموس و مانوسی باهاشان، ولی تکراری نیستند. این حال اعتراف‌گونه‌ای که دارد کل اثر، با عنوان روایت شاهد عینی از جنگ، این به نظرم جدید است. و این‌که چیزهایی که ناگفته باقی می‌گذارد و ناگفته‌هایی که می‌گوید. جفتش.

سام فرزانه: فکر می‌کنی کتاب «من قاتل پسرتان هستم» کتابی باشد که با ایرانی‌ها به قرن پانزدهم هم برود و آن زمان هم خوانده شود؟

فاطمه شمس: من فکر می‌کنم که موضوع جنگ اصولا یک کابوسی است که هیچ‌وقت جامعه ایران، نه فقط نظام جمهوری اسلامی، بلکه جامعه ایران را رها نخواهد کرد. مخصوصا تا زمانی که رژیمی بر سر کار باشد که از خاطرات جنگ و از روایت جنگ و از اتفاق جنگ برای پیشبرد هدف‌های ایدئولوژیک فعلی خودش استفاده بکند. یعنی خودش را براساس آن روایت خودش از جنگ تعریف کرده باشد. در یک چنین فضایی و شرایطی من فکر می‌کنم که این کتاب به عنوان یک زنگ خطر در مورد این‌که جنگ چه بلایی می‌تواند سر مردم عادی بیاورد و اگر در شرایطی ما دوباره درگیر جنگ بشویم چه آسیب‌هایی مردم می‌توانند ببینند، و قربانیان اصلی جنگ چه کسانی هستند و این‌که آن زاویه‌های تاریک و ناگفته جنگ - که هیچ‌وقت شما نخواهید شنید - خیلی فراتر از تصور شما می‌توانند تکان‌دهنده و ترسناک و دردناک باشند، به عنوان آن زنگ خطر و آن هشدار من فکر می‌کنم که این کتاب می‌تواند یک جایی را در ادبیات معاصر ایران پر بکند. من فکر می‌کنم این کتاب شانس این را دارد که جزو آثار ماندگار ادبیات ایران ازش یاد بشود.

ممنون از این‌که این شیرازه را شنیدید. اگر دوست دارید با ما در تماس باشید به این آدرس نامه بفرستید: [email protected]

با تشکر ازفاطمه شمس، استاد دانشگاه پنسیلوانیا و مریم زهدی، این شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:

‌بهراد توکلی، نوازنده سه‌تار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛

مهسا خلیفه در اجرای برنامه کمک کرد؛

و روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.

 آیدین صالحی، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیه‌کننده و راوی این پادکست هستم که از شما دعوت می‌کنم به احترام همه آن‌ها که جانشان را در جنگ یا در اثر آن از دست داده‌اند، همراه من یک دقیقه سکوت کنید.

(بعد از گذشت یک دقیقه)

نقطه.

قسمت های پیشین