شیرازه - کتابخانه قرن (۴۹): عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری

- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه از سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.


(موسیقی)
سام فرزانه: سلام فرناز خانم. خیلی ممنون از اینکه تشریف آوردید به شیرازه. واقعا قدم رنجه کردید.
فرناز قاضیزاده: ممنون از دعوتت. مرسی که اصلا به یاد من افتادی برای این موضوع.
سلام. فرناز قاضیزاده سالها پیش از اینکه در بیبیسی مجری و سردبیر برنامههای تحلیلی شود، در ایران روزنامهنگار بود و از نامهای شناخته شدهی روزنامههایی که به «اصلاحطلب» شهرت داشتند.
فرناز قاضیزاده: من وقتی وارد کار روزنامهنگاری شدم، در یک نشریهای کار میکردم به اسم خانه، وابسته به خانه روزنامهنگاران جوان، که اصلا ربطی به اصلاحطلبها نداشت. این ماجرا مال سال ۷۵ اینهاست. بعد از دوم خرداد، فضا فضایی شد که تعداد زیادی روزنامه شروع به کار کردند و اینها بعدتر اسم روزنامههای اصلاحطلب گرفتند. چون توی آن فضای اصلاحطلبی، در دورهای که بعد از روی کار آمدن خاتمی دوره اصلاحات نام گرفت، این روزنامهها شروع کردند به کار - که اغلبشان هم عمر خیلی کوتاهی داشتند. واقعا چند ماه بیشتر معمولا دوام نمیآوردند.
انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری، دست کم برای طبقه متوسط شهری ایران رخداد مهمی بود. کسانی که آزادیهای سیاسی و اجتماعی برایشان در اولویت بود و رئیس جمهور جدید وعده داده بود خواستههایشان را جدی بگیرد.
فرناز قاضیزاده: فضا باز شده بود برای کار روزنامهنگاری. به ناگاه تعداد زیادی روزنامه مجوز گرفتند و امکان انتشار پیدا کردند. و یا اینکه مجوزهایی که از پیش بود، در این فضای تازه، امکان این را پیدا کرد که منتشر بشود. این روزنامهها به نیرو احتیاج داشتند. چه نیرویی بهتر از بچههای جوانی که حقوق زیادی نمیخواستند، سر پر شوری داشتند، علاقهمند بودند و پرکار بودند.
آنچه این نیروهای جوان از بطن جامعه و فضای سیاسی ایران گزارش میکردند، برای بسیاری که به تغییر و اصلاح امور امید داشتند خوشایند بود. برای همین کار این روزنامهها بالا گرفت و خیلی زود روزنامهنگاران نشریات اصلاحطلب، برای خودشان یک پا ستاره یا به قول امروزیها سلبریتی شدند.
فرناز قاضیزاده: تا تعریفت از سلبریتی چه باشد واقعا. ماجرا این است که تعداد در واقع تیراژ این روزنامهها خیلی کم بود. واقعا روزنامهها در یک بخش الیتی خواننده داشتند و ما میتوانستیم بگوییم شناختهشده هستیم ولی در همان حد؛ نه بیشتر. در عموم جامعه شناختهشده نبود.
سام فرزانه: درست است. حالا خب این سوال بعدی برای من پیش میآید. چطور میشود آن موقع مثلا یک کسی مثل اکبر گنجی، یک دفعه شهرتش به مراتب بیشتر میشود. کسی که توی همین روزنامهها هم مینوشت.
فرناز قاضیزاده: واقعا فقط هم اکبر گنجی نبود. یک عدهای در روزنامهها یک دفعه تبدیل شدند به آدمهایی که آن مقالاتشان، به صورت مثلا جداگانه حتی زیراکس میشد، جاهایی پخش میشد، بعدها کتاب شد. یکیاش آقای گنجی بود. یکیاش ابراهیم نبوی بود. کسان دیگری هم بودند.
ابراهیم نبوی، طنز مینوشت. روزانه هم مینوشت و کلی خواننده داشت. اکبر گنجی اما سیاسینویس بود و خیلی جدی درباره مسائل جدی مینوشت.
فرناز قاضیزاده: آقای گنجی یک زاویههایی را باز کرد. وارد یک حیطههایی شد که پیش از آن سابقه نداشت. عالیجناب سرخپوش که بعدا شد اسم کتاب آقای گنجی، پشت پرده مسائلی را طرح میکرد که بسیار در ذهن جامعه هم زنده بود. یادمان نرود که در سال ۷۷ قتلهای زنجیرهای اتفاق افتاده بود. بنابراین جامعه تشنه این بود که بداند چه ما را به این نقطه رساند که این اتفاقات بیفتد. و آقای گنجی در آن مجموعه مقالات حرفهایی را میزد که خب جامعه برایش جالب بود، نشنیده بود. و تا آن مقطع هم کسی وارد این حیطه نشده بود که به مقامهای تا آن حد ارشد در نظام جمهوری اسلامی، به این شکل، بتازد.
منظور از قتلهای زنجیرهای، قتل روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی است. در سال ۱۳۷۷، با قتل چهار تن از شخصیتهای فرهنگی و سیاسی، این فاجعه برای اولین بار در جامعه و در سطح عمومی مطرح شد. دولت محمد خاتمی اعلام کرد که گروهی خودسر در وزارت اطلاعات مسئول این کار بودهاند. در آذر ماه ۱۳۷۷ داریوش فروهر و پروانه اسکندری، دو فعال سیاسی ملیگرا، در آذر در منزلشان به طرزی فجیع ترور شده بودند و بعدتر در همان ماه، محمد مختاری، شاعر و نویسنده، و محمدجعفر پوینده، که مترجم بود، به قتل رسیدند.
فرناز قاضیزاده در آن زمان خبرنگار «قتلهای زنجیرهای» در روزنامهی «زن» بود.
فرناز قاضیزاده: اتفاقی که افتاد در قتلهای زنجیرهای، این بود که فضای فرهنگی کشور با یک ترس همهگیر روبرو بود. همه احساس میکردند اگر پوینده را کشتند، اگر مختاری را کشتند…- که اینها یادمان نرود آدمهای شناختهشدهای در حلقه نویسندگان و آدمهای فرهنگی و ادبی بودند، ولی آدمهای شناختهشدهای در سطح جامعه به آن معنا نبودند. اگر اینها را کشتند، پس هر کسی میتواند در خطر باشد. و من فکر میکنم که عمده هدف پشت قتلهای زنجیرهای هم همین بود. این ایجاد این ترس که شما، که همهتان اینطوری وارد این عرصه فرهنگی شدید و دارید یک کارهایی میکنید که به نظر خودتان دارید یک تغییراتی ایجاد میکنید، در نظر داشته باشید که همهتان در خطرید.
در مراسم خاکسپاریِ محمد مختاری، هوشنگ گلشیری، نویسنده، در سخنانی که بسیار مشهور شد، همین را آشکارا از پشت میکروفن اعلام کرد.

هوشنگ گلشیری: پیام دقیق به ما رسیده است. خفه میکنیم. ما هم حاضریم. مگر قرار نیست برای جامعه مدنی، برای آزادی بیان قربانی بدهیم؟ حاضریم.

(موسیقی)
اکبر گنجی در مجموعه مقالاتی که در سالهای بعد از دوم خرداد ۷۶ در روزنامههای مختلف نوشت، انگشت اتهام را به سوی اکبر هاشمی رفسنجانی نشانه رفت. رییس جمهوری که پیش از محمد خاتمی بر سر کار بود و از چهرههای شاخص حکومت جمهوری اسلامی از بدو تاسیس به شمار میآمد. این مقالهها چنان مخاطبان گستردهای یافتند که در قالب کتابی با عنوان «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» نخستین بار در ۱۳۷۸ توسط انتشارات «طرح نو» منتشر شدند.
این مطلب شامل محتوایی از Instagram است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Instagram را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست Instagram
برای اینکه بدانیم چرا بعد از انتخابات سال ۱۳۷۶ گروهی امید داشتند که بشود شرایط ایران را دگرگون کرد، نخست نیمنگاهی بکنیم به فضای سیاسی آن روزها.
علیرضا رجایی: در آن مقطع، هنوز اسطوره انقلاب سال ۵۷ در ذهنها زنده بود.
این صدای علیرضا رجایی است. او دکتری علوم سیاسی دارد و به خاطر فعالیتهای سیاسیاش بارها زندان رفته.
علیرضا رجایی: بنیانهای آن انقلاب، که بحث آزادی بود و البته بحث عدالت و اینها، بعد از پایان جنگ در دوره بازسازی سازندگی آقای هاشمی بر زمین مانده بود. تصور میشد که ممکن است که اینها قابل اعاده و احیا بشود.
بیست سالی از انقلاب ۵۷ گذشته بود و بسیاری حتی در مخیلهشان هم نمیگذشت که نتیجه واقعی انتخابات از صندوق رای بیرون بیاید.
علیرضا رجایی: خیلیها تصور نمیکردند، از جمله خودشان.
سام فرزانه: یعنی خود آقای خاتمی هم تصور نمیکرد که بتواند پیروز بشود؟
علیرضا رجایی: به نظر اینطور میآید بله. و این بارها گفته شده که میآیند و یک پنج شش میلیون رای میآورند. به اندازه پنج شش میلیون فضا برای خودشان مطالبه میکند، آن جریانی که از آقای خاتمی حمایت میکرد.
بهزاد نبوی، از کسانی است که خودش و گروه سیاسیاش، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، از آقای خاتمی حمایت میکردند. این تکه از گفتوگوی او با روزنامه شرق نشان میدهد که نهایت امید و آرزوی جناح چپ جمهوری اسلامی از نامزدی محمد خاتمی چه بود.

تصور میشد ایشان پنج - شش میلیون رأی بیشتر نخواهد آورد؛ معالوصوف بنا شد صرفا به منظور حفظ حضور طیف چپ در عرصه سیاسی، ایشان کاندیدا شود.

علیرضا رجایی: داشتم این را عرض میکردم که یادمان است که مجله گل آقا نوشته بود بنویسید خاتمی، بخوانیم ناطق. یعنی فکر میکردند که مردم رای میدهند، ولی خوانده نمیشود.
به این ترتیب از خود نامزد انتخابات - که آقای خاتمی باشد - تا اطرافیانش - که یکیشان آقای نبوی باشد - تا مجلهی طنز - که گل آقا باشد - همه با هم معتقد بودند آسمان هم به زمین بیاید، باز هم علیاکبر ناطق نوری پیروز انتخابات خواهد بود.
علیرضا رجایی: به خاطر اعتماد به نفسی که خود آقای ناطق [داشت] و پشتیبانی که از طرف نظام سیاسی میشد، این تصور پیش آمده بود که نظام سیاسی و جمهوری اسلامی اجازه نخواهد داد کس دیگری غیر از آقای ناطق - که مورد وثوق است - بیاید.
بسیاری در آن دوره معتقد بودند که آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، به نفع ناطق نوری موضع گرفته است. او کمتر از سه هفته پیش از انتخابات به مردم هشدار داد که کشورهای غربی میخواهند افکار عمومی در ایران را دستکاری کنند.

علی خامنهای: حتی دیده شده است که [دشمنان] نسبت به کاندیداهای ریاست جمهوری اظهار نظر میکنند، حرف میزنند، تحلیل میکنند. [میگویند] این [فرد] به غرب نزدیکتر است، این [فرد] از اسلام بیشتر دفاع میکند، آن [شخص] کمتر دفاع میکند. یعنی [دشمنان] میخواهند در همه امور دخالت کنند.

او در این سخنرانی، از طرف ملت ایران، به همه اعلام کرد که مردم به نامزدی که در برابر غرب نرمش نشان دهد، رای نخواهد داد.

علی خامنهای: در مقابل آمریکا، در مقابل دخالتهای دولتهای غربی، در مقابل تجاوزهای فرهنگی و سیاسی بیگانگان، اگر کسی از نامزدهای ریاست جمهوری کمترین نرمشی به سمت این دشمنها و دشمنیها و مواضع آنها نشان بدهد، همه دنیا باید بدانند که ملت به چنین کسی قطعا رای نخواهد داد.

در آن دوران که محمد خاتمی از لزوم همکاری با کشورهای جهان و گفتوگوی تمدنها و این جور چیزها سخن میگفت، این دست سخنرانیهای رهبر جمهوری اسلامی تبلیغ برای رقیب تلقی میشد.
خلاصه گرچه محمد خاتمی بخشی از نظام ایران به شمار میآمد و سابقه وزارت هم داشت، اما برای بسیاری از مردم رای به او به معنی مخالفت با وضع موجود بود و پیروزیاش به معنای چیرگی ارادهی ملت.
علیرضا رجایی: خیلی واضح بود که نشریات جدیدی، ضرورت آن دوران بودند. چون مثل هر جنبش اجتماعی و هر پدیده سیاسی، که یک آرمان سیاسی را دارد ابلاغ میکند، نیاز به رسانهای بود که افکار عمومی را بسیج کند و روزنامههای آن دوره این کار را کردند.
روزنامه «جامعه» اولین روزنامه اصلاحطلب بود که منتشر شد و پس از توقیف به نامهای - بهترتیب - «توس»، «نشاط» و «عصر آزادگان» ادامه حیات داد. در واقع، روزنامهنگاران پس از تعطیلی هر نشریه، روزنامههای دیگری منتشر میکردند. «صبح امروز» هم از نشریههای مطرح بود، که آن هم پس از بستهشدن به اسامی دیگر درآمد. روزنامه «خرداد» هم بود که بعدا به «فتح» تغییر نام داد. علیرضا رجایی، دبیر گروه سیاسی روزنامه جامعه بود.
علیرضا رجایی: مجموعا اینها توانستند یک جور بسیج افکار عمومی به نفع اصلاحات ایجاد بکنند. و همینطور که حتما خیلیها یادشان هست، این امکان را پیدا کردند که برای مجلس ششم فهرست انتخاباتی ببندند. و من که مثلا رای آوردم، حالا قبل از اینکه شورای نگهبان من را رد بکند، اگر حمایت مطبوعات نبود، و البته دفتر تحکیم هم همینطور، رای نمیآوردم؛ به صرف اینکه کاندیدای ملی - مذهبی بودم.
تیتر یک صفحهی اولِ روزنامه عصر آزادگان در روز یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۷۸:

روزنامههای اصلاحطلب وارد عرصه انتخابات شدند.

خبر این بود که کمتر از یک هفته پیش از انتخابات مجلس ششم، جلسهای با حضور سردبیران و مدیران روزنامههای اصلاحطلب برگزار شده.

گروه سیاسی - روزنامههای اصلاحطلب چاپ تهران با انتشار یک فهرست انتخاباتی سی نفره برای این شهر، رسما وارد عرصه مبارزات انتخاباتی مجلس ششم شدند.

افراد پیشنهادی آنها منتخبی بودند از نامزدهای این احزاب و گروهها: «مشارکت»، «مجمع روحانیون مبارز»، «دفتر تحکیم وحدت»، «کارگزاران سازندگی» و «ملی - مذهبی»ها.
یک هفته بعد از انتخابات و با روشنشدن نتیجه اولیه، عصر آزادگان در صفحه دوی خود جدولی منتشر کرد که نشان میداد هرکدام از برگزیدگان در چه فهرستهایی بودهاند. از فهرست سی نفرهی مشارکت ۲۷ نفر پیروز شده بودند. فهرست بقیه گروههای سیاسی کمشمارتر بود. مثلا مجمع روحانیون مبارز، که خود محمد خاتمی عضو آن بوده و هست، شانزده نفر از نامزدهایش پیروز شده بودند. تنها فهرستی که توانسته بود به اندازه مشارکت نماینده به مجلس بفرستد، فهرست پیشنهادی مطبوعات بود. همان که علیرضا رجایی میگوید دلیل اصلی پیروزیاشو بوده است. البته بعد از مشخصشدن نتیجه انتخابات، شورای نگهبان نتایج بیش از پانصد صندوق رایگیری را باطل کرد و به این ترتیب، رجایی از حضور در مجلس باز ماند.
(موسیقی)
در آن دوره، آخرین نفری که در تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد، اکبر هاشمی رفسنجانی بود. کارگزاران سازندگی مهمترین حزب اصلاحطلبی بود که از او حمایت میکرد. هاشمی در همان یکی دو سالی که از پایان دوره ریاست جمهوریاش گذشته بود، بارها هدف حملات اصلاحطلبان قرار گرفت. بسیاری معتقد بودند که این انتقادهای اساسی در ناکامی او در انتخابات نقش داشته.
از کسانی که انتقادهای تندی به هاشمی میکرد، یکی هم اکبر گنجی بود.
علیرضا رجایی: اکبر گنجی یکی از ستارههای روزنامهنگاری دوم خرداد بود و از جهت روزنامهنگاری سیاسی، شاید درخشانترینش بود. از جهت نفوذی که پیدا کرده بود، شجاعتش و اینکه بر اساس یک پروژه مشخصی حرکت میکرد.
شجاعت گنجی، به گفتهی علیرضا رجایی، به تجربیات جوانیاش باز میگردد.
علیرضا رجایی: در یک محیطی بزرگ شده بود که نترس بود. سابقه سپاهی داشت. البته سال ۶۳ در نتیجه اختلافاتی که با محسن رضایی و البته با بقیه باندهای راست سپاه - مثل رفیقدوست - داشت، آمده بود بیرون.
گنجی در مجلههای کیهان فرهنگی و بعدتر کیان مینوشت. نشریههایی که پایگاه گروهی از روشنفکران دینی ایران به شمار میآمدند و متفکرانی مثل عبدالکریم سروش در آن مینوشتند. با تاسیس روزنامههای اصلاحطلب ، گنجی به پای ثابت صبح امروز تبدیل شد که «سعید حجاریان» صاحبامتیازش بود. سپس در کنار ستوننویسی برای روزنامهها، مجله تحلیلی «راه نو» را منتشر کرد.
علیرضا رجایی: آقای گنجی نقطه اصلی جلوهگریاش به خاطر یادداشتها و مقالههایی بود که در افشای قتلهای زنجیرهای مینوشت. و چون آن یک پدیده هولناکی بود و کاملا جامعه را تحت تاثیر قرار داده بود، او خیلی شجاعانه ورود پیدا کرد و آمد گفت که این فقط یک رخداد یگانه نیست.

یک پرسش اساسی اذهان عمومی را مشغول و وجدان عمومی را مجروح کرده است: کدام زمینهها و شرایط، امکان وقوع قتلهای زنجیرهای توسط معاونت امنیتی وزارت اطلاعات را فراهم آورد؟

این مطلع مقالهای با عنوان «محفلنشینان و تکرار فاجعهی ملی» است که در پانزدهم آذر ۱۳۷۸ در «صبح امروز» چاپ شده، درست یک سال بعد از قتلهای پیاپی منتقدان و نویسندگان. در دی ماه سال پیش از آن، وزارت اطلاعات به ناچار مسئولیت قتلها را پذیرفته بود.

من نگران خروج پرونده از مسیر کشف حقیقت هستم. باید نگران محو حقیقت بود. چرا که آقای نیازی میگوید قتلهای زنجیرهای چهار قتل بوده است و آقای محسنی اژهای میگوید قتلها در زمان خاتمی و دری نجفآبادی به وقوع پیوسته است، نه در دوران هاشمی و فلاحیان.

محمد نیازی، رئیس وقت «سازمان قضایی نیروهای مسلح» بود که مسئولیت رسیدگی به پرونده قتلهای زنجیرهای را به عهده داشت. قربانعلی دری نجفآبادی، اولین وزیر اطلاعات دولت محمد خاتمی بود و علی فلاحیان، وزیر اطلاعات دولت هاشمی. گنجی در مقالات و مصاحبههای متعدد خود گفته بود که قتلهای زنجیرهای از دورهی پیش از ریاست جمهوری محمد خاتمی شروع شده.
علیرضا رجایی: مسئله همین بود که او میخواست آقای هاشمی را وادار به پاسخگویی کند. چون مسئله قتلهای زنجیرهای، گستردگی وسیعی پیدا کرده بود. اکبر گنجی آمده بود که نشان بدهد که اینها از دوره ما قبل آن بوده و این یک رخداد یگانهای نیست.

آقای هاشمی میفرمایند: «در دورهی مسئولیت اینجانب، وزارت اطلاعات تمیزترین دوره را داشته است - وزارت اطلاعات در دورهی من خیلی تصفیه شد، از خیلی چیزها پاک شد.»

این تکهای از مقالهی معروف «عالیجناب سرخپوش» است که گنجی، در اواخر دی ماه ۱۳۷۸، در روزنامه «صبح امروز» منتشر کرد.

این مدعا به هیچوجه با واقعیت انطباق ندارد. در دوران هشت سالهی صدارت آقای هاشمی حدود هشتاد تن به وسیلهی محفلهای اطلاعاتی و به علل سیاسی به قتل رسیدهاند که معروفترین آنها قتل سعیدی سیرجانی، مهندس برازنده، میرعلایی، تفضلی و … بودند.

سعیدی سیرجانی، نویسنده و ادیب؛ حسین برازنده، مهندس و مفسر قرآن؛ احمد میرعلایی، مترجم و روزنامهنگار؛ و احمد تفضلی، متخصص زبانهای باستانی و استاد دانشگاه تهران بود. این شخصیتها و کسان دیگر، در دوره ریاست جمهوری هاشمی به قتل رسیده بودند.
علیرضا رجایی: من یادم است که وقتی عالیجناب سرخپوش منتشر شد، یک شوک وارد شد. یک… انگار همه در حالت سکوت، بهت رفتند.
علیرضا رجایی میگوید که گنجی در این یادداشت شوکآور، دو پرسش اساسی پیش روی هاشمی رفسنجانی گذاشت.

آقای هاشمی رفسنجانی و بیت محترمشان تصویری پارادوکسیکال از ایشان به تصویر میکشند. یک سر طیف قدرتمندترین چهرهی سیاسی را به تصویر میکشد که عین نظام است و نقد او نقد نظام محسوب میشود اما سر دیگر طیف، یک مرد دست چندم را به نمایش میگذارد.

علیرضا رجایی: یکی اینکه میگفت که شما مسئولیت داشتی یا نداشتی؟ اگر - میگفت - داشتی که خب پس تو هم شریک آن جنایتها هستی. پاسخ آقای هاشمی این بود که نه دوره من پاکیزهترین دوره بوده. گنجی میگفت بسیار خب اگر بوده، پس معنیاش این است که علیرغم این چهرهای که از خودت به عنوان یک فرد مقتدر در حکومت نشان میدهی، پس معلوم است که تو این اقتدار را نداری. خب بیا بگو که نداری. و آقای هاشمی حاضر نبود که این را بگوید.
اصلا همین که هاشمی را «عالیجناب سرخپوش» خطاب میکند برای این است که بگوید او قدرتی نداشته و پشت پرده، کسان دیگری بودند که تصمیمهای اصلی را میگرفتند. اما این لقب از کجا آمده؟ میگفتند کاردینال «ریشلو»، که صدر اعظم فرانسه در قرن هفدهم میلادی شد و مانند همصنفانش ردای قرمز میپوشید، مشاوری داشت که در پس پرده، سیاستگردان اصلی به شمار میآمد. این شخصیت مرموز در سلسلهمراتب کلیسایی در ردهی «پدر» بوده، پس ردایی در مایههای خاکستری به تن میکرده.

نام «عالیجناب سرخپوش» توهین و یا تحقیر نیست، بلکه اشارهای تاریخی است.

این بخشی از مقاله «روشنفکران و عالیجناب سرخپوش» است که در آن، گنجی به منتقدانش پاسخ داده.

اشارهای که در آن، «عالیجناب سرخپوش» فردی است که لباس سرخ بر تن میکند و قدرت اصلی در دست او نیست. آیا این دقیقا همان توصیفی نیست که آقای هاشمی و نزدیکان ایشان از دوران تصدی ریاست جمهوری توسط ایشان و عدم اطلاع ایشان از موضوع قتلهای زنجیرهای مطرح میکنند؟

علیرضا رجایی: اگر هاشمی میآمد و به صراحت میگفت که انجام شده ولی من نقش نداشتم، آن موقع پروژه گنجی یک قدم جلوتر میرفت و میتوانست به اصل آن ماجرا، که خود رهبری بود، نزدیک بشود.
(موسیقی)
علیرضا رجایی: اصل ماجرا این بود که مسئله هاشمی زمینهای شود برای اینکه یک جور جراحی اصلاحطلبانه در کل نظام سیاسی اتفاق بیفتد. یعنی ساختار نظام سیاسی به نحوی چیده بشود که آقای خامنهای محدود شود. چون هیچوقت آنها نمیخواستند که مستقیم بیایند و اسم او را مطرح کنند. چون میدانستند که خب جزو خطوط قرمزی است که بلافاصله منهدم میشوند. کما اینکه وقتی هم که این کار را نکردند در نهایت این اتفاق افتاد.
بسیاری از اصلاحطلبان در مقالههایی به گنجی انتقاد کردند که تندروی میکند. مثلا مرتضی مردیها در یادداشتی این پرسش را طرح کرد که: «آیا نقد هاشمی با این شیوه با مصلحت سیاسی پروژه اصلاح منطبق است؟» و در نوشته دیگری گفت که اگر هدف اصلاح است، پس باید «مصلحتبین» هم بود. مسعود بهنود در مقالهای نوشت که «توقع چنین تندی بیلگام را» از گنجی نداشته. صادق زیباکلام هشدار داد که «حمله» به هاشمی «در بلند مدت کاملا به ضرر و زیان جریان اصلاحطلبی» است. حتی روزنامه «صبح امروز» هم در سرمقالهای که بینام چاپ شد، چنین توصیه کرد: «در رقابتهای حساس سیاسی، موقعشناسی از اهمیت ویژهای برخوردار است.» همه این نقدها در بخش ضمایم کتاب گنجی آمدهند.
گنجی در همان مقالهی «روشنفکران و عالیجناب سرخپوش» به منتقدانی که در میان اصلاحطلبان داشت میگوید برخلاف آنها، او - یعنی گنجی - دست به کار خطرناکی زده.

دفاع از شخصیت قدرتمندی چون هاشمی، هزینهای در بر ندارد ولی آغاز گفتوگوی انتقادی با او، درباره خطوط قرمز و تابوها، به نوعی شرکت در «بازی مرگ» است و هزینههای غیرقابل پیشبینی به دنبال دارد.

علیرضا رجایی: آقای گنجی میگوید که این نقد من به آقای هاشمی، بازی با مرگ است. خب آقای هاشمی که قدرتی نداشت، چرا بازی با مرگ است؟ پس معلوم است که براساس آن طراحی که او کرده، معتقد است که خب این یک زمینهای است برای مراحل بعدی، که آنها احساس خطر میکنند و حتما باهاش مقابله… برای همین تهدید به مرگ هم شد.
علیرضا رجایی میگوید گنجی و همفکرانش تصور نمیکردند روزی امکان رقابت انتخاباتی از اصلاحطلبان گرفته شود، برای همین به چنین روشی روی آورده بودند.
علیرضا رجایی: تصورشان این بود که با مبارزه انتخاباتی و صندوق رای، نهایتا به آن هدف خواهند رسید. و فضای جامعه مدنی - که از طریق مطبوعات بهخصوص دائما این بحث را پرورش میداد - این زمینه را فراهم میکرد که آن دموکراسیزاسیون که مد نظرشان است، که قطعا مستلزم محدود ساختن رهبری نظام بود، عملا اتفاق میافتد.
اصلاحطلبان، که با رای بالایی در انتخابات مجلس ششم پیروز شده بودند، خویش را از همیشه قدرتمندتر دیده میخواستند در کشور تغییرات اساسی بدهند. آنها میگفتند باید «فتح سنگر به سنگر» کرد. سالها بعد سعید حجاریان در توضیح این برنامه به روزنامه شرق گفت که منظور او پیروزی در انتخاباتهای گوناگون بوده است؛ از شوراهای شهر گرفته تا خبرگان، ریاستجمهوری و مجلس.

محمدرضا باهنر: من فکر میکنم باز بعضی از دوستانِ با سابقهی انقلابی تو کشور ما، یک مسئلهای را خلط کردند.

این صدای مصاحبهی محمدرضا باهنر است در گفتوگو با رادیوی ایران. او که از سیاستمداران جناح راستِ سنتی به شمار میآید، در اینجا منظورش از دوستانِ با سابقهی انقلابی، رقبای سیاسیاش یعنی اصلاحطلبان بود.

محمدرضا باهنر: و این خلطشان این بود که آقا اگر شما توانستی رای بالا بیاوری…- خب در دوی خرداد اینها رای بالا آوردند دیگر .… آقای خاتمی بیست میلیون رای آورد، در مقابل آقای ناطق که مثلا هفت - هشت میلیون رای آورد، رای بالا آورد. اما اینها یک مسئلهای خلط کردند - که این را هم من نمیخواهم گردن شخص آقای خاتمی بیندازم - اما تیم، مجموعه یک مسئلهای را خلط کردند. فکر کردند با رای بالا میتوانند در مقابل بعضی از نهادهای نظام بایستند. در حالی که انتخابات مربوط به مجلس و دولت و رییس جمهوری است، نه بیشتر. بعضیها فکر کردند که میتوانند در مقابل بعضی از سیاستهای کلی نظام بایستند. بعد شروع کردند.

متوجه شدید که باهنر در دو قسمت صدایش را طوری پایین آورده که انگار بخواهد بگوید «کار عیب کردند»؟ اینجا بخشهایی است که به رهبر جمهوری اسلامی اشاره میکند. در صحبت او«بعضی از نهادهای نظام»، یعنی نهادهایی که زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی اداره میشوند و «سیاستهای کلی نظام» هم سیاستهایی است که رهبر تعیین یا تایید کرده. پس میتوان گفت که رقبای اصلاحطلبان هم آگاه بودند که هدف از «فتح سنگر به سنگر»، ایجاد تغییراتی اساسی است. این کشمکشها ادامه داشت تا اینکه که سعید حجاریان به دست عناصر افراطی ترور شد. او البته زنده ماند، اما به شدت مجروح شد و دیگر به وضعیت سلامت پیشین بازنگشت. اکبر گنجی هم چندی بعد زندانی شد و سالها در حبس ماند.
(موسیقی)
هاشمی با اینکه توانست به مجلس ششم راه بیابد، اما تصمیم گرفت که از نامزدی مجلس انصراف بدهد. باهنر، در همان مصاحبه که شنیدید، میگوید که دلیل انصرافش این بود که برای خودش بختی برای تکیه بر کرسی ریاست مجلس نمیدید. او شش سال بعد، که دور دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی رو به پایان بود، نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد، اما در دور دوم از محمود احمدینژاد شکست خورد. هاشمی در سال ۱۳۹۲ هم نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد که شورای نگهبان اجازه ورود او به انتخابات را نداد.
سام فرزانه: چقدر شما فکر میکنید که این گنجی بود که باعث شروع افول هاشمی شد؟
علیرضا رجایی: به هر حال یکی از کسانی بود که خیلی موثر به این دامن زد. البته طبقه متوسط ایران به شدت ناراضی بود از برنامههای اقتصادی آقای هاشمی. آن تورم وحشتناکی که ایجاد شده بود. و همینطور آن نیروهای انقلابی، که خیلی عدالتطلب بودند، از برنامههایی که به طرف سرمایهداری مجدد در ایران میرفت، ناراضی بودند؛ این هم از یک طرف. مسئله اختناق سیاسی، آن هم مزید بر علت بود. بنابراین یک مجموعه نارضایتیهایی که از جمهوری اسلامی مطرح بود، همه اینها هوار شده بود سر آقای هاشمی رفسنجانی. و این زمینه درست شد. و به همین جهت، حرفهای گنجی و امثال او گرفت واقعا.
هاشمی بعدا با حمایت از نامزدی حسن روحانی در انتخابات ۱۳۹۲ و مواضعی که در حمایت از اصلاحطلبان گرفت سعی کرد تا حدودی چهره خود را تعدیل کند. از انتخابات سال ۱۳۸۸ به بعد اوضاع آنقدر به ضرر اصلاحطلبان بود که حمایتهای هاشمی برایشان حیاتی شد. وقتی هم که هاشمی در ۱۳۹۵ در حال شنا دچار عارضه قلبی شده و درگذشت، بسیاری انگشت اتهام را به سوی نهادهای امنیتی نشانه گرفتند.
(موسیقی)
«عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» کتابی پرفروش از کار درآمد. تا سال ۱۳۸۴ کتاب سی و پنج بار منتشر شده. تیراژهای هر چاپ هم در اندازههای بازار کتاب ایران اصلا کم نبوده. در نوبتهایی حتی ده هزار نسخه هم چاپ شده. کتاب مشتمل است بر مقالههای گنجی، مصاحبههایی با اکبر گنجی که پیشتر در نشریات چاپ شده بودند، و نیز یادداشتهایی انتقادی بر مقالات نویسنده که در انتهای کتاب آمده. گنجی مقدمهای هم بر این اثر نوشته که پیشتر جایی منتشر نشده بود.

آنچه به یادداشتهای کتاب حاضر وحدت روش میبخشد، پیروی راقم سطور از نگاه سرتاسر انتقادی است.

این جمله از همان مقدمه بود. اما واقعا نگاه انتقادی، رشته چندان استواری برای کنار هم گذاشتن مطالب این کتاب نیست؛ چرا؟ به این خاطر که بهآسانی نمیشود متوجه شد که هر مطلب چطوری به دیگر نوشتههای کتاب ربط مییابد. و حالا اگر بعد از سالها اگر آن را به دست بگیرید باید با کمک گوگل و فشارآوردن به حافظه و پرسیدن از دیگران، حس و حال آن دوران و وقایع روزگار را دریابید. مشکل دیگر در اینگونه کتابها این است که چون هر مطلب روزنامه باید به خودی خود مستقل باشد، بسیاری از نکات در مقالههای متعدد تکرار شدهاند. اگر مطالب به قصد کتاب شدن بازنویسی اساسی شده بودند، این مشکل رفع میشد.
(موسیقی)
گنجی کمی پس از آزادی از زندان در سال ۱۳۸۴ از ایران خارج شد و حالا مقیم آمریکاست.

اکبر گنجی: انقلاب ایران، یک انقلابی بود که اکثریت مردم درش شرکت داشتند. و پس از اینکه این انقلاب به پیروزی رسیدش، گفته شدش که یک نهادی میخواهد درست بشود برای حفاظت از انقلاب. و بنده هم یک جوان نوزده ساله بودم. تو آن فضای چپزدهای - که خود انقلاب دیسکورسش دیسکورسِ چپ بود - بنده هم در آن فضا وارد سپاه شدم به عنوان یک نهاد انقلابی.

این بخشی از گفتوگوی عنایت فانی با اکبر گنجی در برنامه «به عبارت دیگر» است، که در سال ۱۳۸۸ از تلویزیون بیبیسی فارسی پخش شد. گنجی در این گفتوگو میگوید که در سپاه مسئولیتش تهیه جزوههای «ایدئولوژیک» برای آموزش تازهواردان بوده و بعدتربه دلیل اختلافهایش با فرماندهان سپاه از این نهاد خارج شده.

عنایت فانی: یعنی در واقع شما هیچگاه اسلحه به دست نگرفتید که در فعالیتهای جنگی سپاه شرکت کنید؟
اکبر گنجی: مطلقا.
عنایت فانی: در هیچجا؟ در کردستان هم نبودید؟
اکبر گنجی: در هیچجا. من اصلا کردستان هیچ وقت نبودم. من در بخش آموزش…
عنایت فانی: میدانید که چرا من این سوال را میپرسم.
اکبر گنجی: بله.
عنایت فانی: برای اینکه این اتهامی است که مرتب به شما زده میشود.
اکبر گنجی: نه. این دروغ محض است. من در آن دورانی که در سپاه بودم در تهران بودم و چند سالش هم اتفاقا در شهر قم بودم.

حالا بعد از گذشت چهارده سال از این مصاحبه، اگر اسم اکبر گنجی را در اینترنت و شبکههای اجتماعی جستوجو کنید، انواع چیزها را درباره او مییابید. به جز اینکه سپاهی است، حالا میگویند به «سرمایهدارانی» خارج از کشور وصل است یا اینکه از خانواده هاشمی پول میگیرد.
از علیرضا رجایی پرسیدم، آیا در سالهایی که گنجی در مطبوعات داخل ایران مینوشت سابقهی کاریاش در سپاه یا همکاریاش با وزارت ارشاد - پس از خروج از سپاه - مانع از جدیگرفتهشدنش در جایگاه روزنامهنگار نمیشد؟
علیرضا رجایی: والا حداقل تاریخ آن دوره نشان میداد که بله، جدی گرفته شد. فضای آن موقع خیلی متفاوت با فضای الان بود و هست. در فضای فعلی کسانی هستند که خودشان را دربان دموکراسی و جبهه مردم میدانند. معلوم نیست هم که از طرف کی هم این موقعیت را پیدا کردهاند. آنموقع اینطور نبود. آن موقع اینقدر ناخن نمیزدند که اگر کسی مثلا آمده در جبهه مردم قرار گرفته دارد هزینه میدهد، یک عده بگویند نه خیر قبول نیست تو بودی که دهه ۶۰ فلان کردی. بهخصوص کسانی این حرفها را خیلی وقتها میزنند که اصلا آن دوران دهه ۶۰ را تجربه نکردهاند. خب آن دوران همه انقلابی بودند - موافق حکومت یا مخالف حکومت. و همه یک سر پر شور داشتند - حالا یا در این جبهه بودند یا در آن جبهه بودند. البته اگر کسی در آن دوره فکر کند که اشتباه کرده، بیاید بگوید آره من اگر آن کار را نمیکردم بهتر بود. یا اینکه نباید میکردم. درستش این است که هر فردی قضاوت اخلاقی صادقانه در مورد خودش بکند و اگر چهره عمومی هست، در عرصه عمومی هست، او هم بیاید به طور عمومی بگوید. آن یک بحث دیگر است. ولی حاجب و دربان شدن یک فردی که - کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها - این واقعا دیگر بیانصافیکردن است.
(موسیقی)
سام فرزانه: فکر میکنید این کتاب کتابی باشد که در قرن پانزدهم شمسی هم خواننده داشته باشد؟
علیرضا رجایی: اگر کسانی که بخواهند که آن دوران را در یک سندی، که خیلی روشن و مستند وقایع آن دوران را نشان میدهد، ارزیابی بکنند باید حتما این کتاب خوانده شود. ولی حتما هم مثل نسلی که در دوره اصلاحات با آن اقبالی که نشان دادند [بودند]، حتما به آن شکل دیگر کتاب خوانده نخواهد شد. و حتی کسانی مثل خود ما، مثل من که عمیقا درگیر آن دوران بودیم، وقتی که جزئیات آن یادداشتها را میخوانیم، برایمان خیلی چیزها اهمیت بیشتری پیدا میکند با توجه به تجاربی که به دست آوردیم.
(موسیقی پایانی)
ممنون از اینکه این شیرازه را شنیدید. یکی از شنوندگان شیرازه خواسته که «حداقل پانزده دقیقه بیشتر» از محتوای کتابها بگوییم. دوست عزیز، خوشحالم که میخواهید بیشتر هم بشنوید. سعی میکنیم کمی بیشتر از محتوا بگوییم و در عین حال به ورطهی تعریف و بازگوکردنِ آثار نیفتیم. اگر شما هم دوست دارید با ما در تماس باشید به این آدرس نامه بفرستید: [email protected]
(موسیقی)
با تشکر از فرناز قاضیزاده سردبیر و مجری برنامههای تحلیلی بیبیسی فارسی، و نیز علیرضا رجایی، روزنامهنگار و فعال سیاسی.
این شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:
بهراد توکلی، نوازنده سهتار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛
مهسا خلیفه در اجرای برنامه کمک کرد؛
و روزبه کمالی، همکار من در بخش پژوهش است.
آیدین صالحی، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیهکننده و راوی این پادکست هستم که امیدوارم دلتان خوش باشد، تنتان سلامت. نقطه.












