چمدان: 'میخواستند مجبورم کنند دخترم را بکشم'

منبع تصویر، Getty Images
- نویسنده, امیر پیام
- شغل, بیبیسی
میهمان این هفته برنامه چمدان بنا به دلایل شخصی و خانوادگی درخواست کرده هویتش محفوظ بماند و تنها با نام مستعار "غریب" در این گفتگو شرکت کند.
غریب ایران را در همان سالی ترک کرد که در ابتدای خردادش محمد خاتمی برای نخستین بار رئیس جمهور شد.
همسرش به علت شغلی که در یک ارگان نظامی داشت، نتوانست از ایران خارج شود (شاید هم راضی به مهاجرت نشد) و به این ترتیب همسر و دختر دوسالهاش در ایران ماندند. او ابتدا مدتی در ترکیه ماند اما وقتی دید امیدی به گرفتن اقامت دائم در ترکیه نیست، به سوریه رفت.
"در دمشق نیازی به یادگیری زبان جدید نداشتم. زبان مادریام (عربی) به کمکم آمد و خیلی زود در کارهای خدماتی برای زائران و مسافران ایرانی مشغول شدم."
"بعد از مدتی که در سوریه بودم، برای تمدید پاسپورت به سفارت ایران رفتم که ساختمانش درست کنار سفارت کانادا است. آنجا گفتند چون مقیم سوریه نیستم باید برای دریافت گذرنامه جدید به ایران بازگردم. من که تصمیمی برای بازگشت نداشتم، کمکم به این فکر افتادم که راهی اروپا شوم."
یکی از دلایلی که غریب در آن سالها "از ایران دل کنده بود" و رغبتی برای بازگشت نداشت، این بود که تنها یک سال بعد از خارج شدن او، همسرش غیابا طلاق گرفته بود و دخترشان را به برادر غریب سپرده بود.
"برادرم هم بعد از مدتی دخترم را داد به پدر و مادرم و بچه همین طور دست به دست میشد."
نسخه رادیویی چمدان غریب را اینجا کلیک کنید و بشنوید
غریب بعد از حدود سه سال که از ایران خارج شده بود، در آلمان به عنوان پناهنده پذیرفته شد و پس از انتقال به کمپ پناهندگان به توصیه یک ایرانی مهاجر، شروع به تحصیل در رشته پرستاری کرد.
'روزی که به جای قاتل، پدربزرگ شدم'
غریب بعد از ۱۶ سال مهاجرت چند سال پیش برای نخستین بار به ایران بازگشت تا دخترش را ببیند.
"موقع رفتن به ایران هر چه به ذهنم میرسید برای دخترم خریدم؛ تلفن آیفون، لباس و هر چه که زن آلمانیام میگفت یک دختر جوان ممکن است دوست داشته باشد."
"میدانستم هرگز برایش پدری نکردهام اما آماده بودم هر طور که او بخواهد جبران کنم. با وجود این دخترم فقط گفت: 'میتونی با مادرم دوباره زیر یک سقف زندگی کنی؟!'"
با وجود ناموفق بودن دیدار اول، غریب دو سال بعد دوباره به اصرار همسر آلمانیاش به ایران بازگشت، اما این بار ناباورانه متوجه شد که دخترش حامله است.
"برایم عجیب بود که نه مادرم و نه خواهرم متوجه این موضوع نبودند. البته بعدها فهمیدم که خودش هم تا هفت ماهگی خبردار نبوده. اما من که پرستاری خواندهام و خیلی چیزها را متوجه میشوم، شک نداشتم که او حامله است. پشت تلفن به همسرم در آلمان موضوع را گفتم. او هم تردید داشت اما گفت هر کاری که لازم میدانم بکنم."
"صدایش را در نیاوردم. نه به روی دخترم آوردم و نه با احدی در این رابطه صحبت کردم. میدانستم مسایل ناموسی یک خط قرمز بزرگ در خانواده من و همه عربها است. دائم کابوس سربریدن فهیمه جلوی چشمم میآمد."
فهیمه دختر همسایه خانه روبرویی غریب در سالهای کودکی او بود. فهیمه بعد از جدایی از همسرش تصمیم گرفت به کار خود در بیمارستان ادامه دهد اما با مخالفت جدی برادرش روبرو شد. برادر فهیمه به علت شیفتهای شبکاری در بیمارستان، خواهرش را بارها به روسپیگری متهم کرد و عاقبت هم یک روز سر او را گذاشت کنار باغچه و برید.
"من کلاس دوم ابتدایی بودم. یک روز صدای فریاد مادر فهیمه را شنیدیم که جیغ میکشید 'فهیمه را کشتند'. من با چشمان خودم دیدم. از لابهلای جمعیت که رفتم جلو، دیدم یک نفر روی زمین خوابیده، رویش چادر کشیدند و خون، خون همه جا را گرفته."
اینجا کلیک کنید و نسخه رادیویی چمدان غریب را بشنوید
غریب بعد از آن که متوجه شد دخترش حامله است، تصمیم گرفت تا زمان زایمان او در ایران بماند.
"برای من که در آلمان کاملا عوض شده بودم، تعصب قومی دیگر معنایی نداشت. پیش خودم میگفتم یک رابطهای اتفاق افتاده و محصول آن یک انسان جدید است، چرا باید من اجازه دهم به پدر یا مادر این بچه آسیبی برسد. دختر من که عمری طعم بیپدری را چشیده چه گناهی کرده. یقین داشتم که خانوادهام، اگر من کوتاه بیایم، حتمن یک بلایی سر دخترم و آن پسر میآورند. مخصوصا که بعدا متوجه شدم، آن پسر روابط خانوادگی نزدیکی با خانواده ما داشته و بارها سر سفره ما نشسته بوده."
غریب روزی که حدس میزد دخترش درد زایمان گرفته و احتمالا برای گذراندن این چند ساعت یا چند روز باقی مانده تاکسی گرفته تا نزد مادرش برود، از خانه بیرون زد و به سینما رفت تا بلکه از هجوم افکار و طوفان اضطراب در امان بماند.
"توان ایستادن را نداشتم. ته دلم فکر میکردم اگر بتوانم کمکی به دخترم بکنم، دستکم یک بار برایش پدری کردهام. برای همین هم آماده بودم برای این موضوع بجنگم."
بعد از این که خواهر و برادران غریب از غیبت دختر او مطلع شدند و نتوانستند او را حتی نزد مادرش پیدا کنند، با جستجو در لوازم شخصیاش، ردی از دکتر زنان و زایمانی پیدا کردند که در "زیتون کارمندی اهواز" مطب داشت.
"به خانم دکتر گفتم نترسد و آدرس بیمارستان را به من بدهد. به او گفتم من پدر دخترم و شما به رجزخوانیهای برادر و خواهرم که همراهم بودند، توجهی نکن. خلاصه راضی شد و آدرس بیمارستان را داد."
"وارد اتاق که شدم خواهرم هم به زور آمد تو. شروع کرد به ناسزا گفتن. دخترم را تهدید کرد که چه بلایی بر سر خودش و فرزندش خواهد آمد. خواهرم را به زور از اتاق بیرون کردم. در ظاهر نمیتوانستم خیلی مخالفتم را با اعضای خانواده نشان دهم، چرا که آن وقت ممکن بود من را کنار بزنند و حقم به عنوان پدر برای تصمیمگیری در مورد سرنوشت دخترم را نادیده بگیرند. به خصوص که من را به علت سالها زندگی در خارج از کشور 'بیغیرت' میدانستند."
" خواهرم که از اتاق بیرون رفت، من ماندم و حس خوب پدربزرگ شدن. نوزاد را که پسر بود در آغوش گرفتم و به دخترم هم اطمینان دادم که نخواهم گذاشت هیچ اتفاقی برای خودش و آن پسر بیفتد. به او گفتم خیالش راحت باشد من طرف او هستم حتی اگر در جمع خانواده ناچار شوم نقش یک 'پدر عصبانی که به ناموسش تجاوز شده' را بازی کنم. حس حال و عجیبی بود. همزمان که از پدربزرگ شدن لذت میبردم، ترس و دلهره داشتم از خطری که بیرون از در اتاق منتظر ایستاده بود."
غریب بعد از آن روز نزد پدر پسری رفت که از ترس جانش حتی برای لحظه تولد پسرش نتوانسته بود به بیمارستان بیاید.
"آنها از ترسشان محل اقامتشان را تغییر داده بودند. مادر پسر که هرگز به من اطمینان نکرد و حتی وقتی چند روز بعد با کمک پدر پسر برای دیدن نوهام به مخفی گاهشان رفتم، خیلی عصبانی شد، چرا که میترسید قصد اصلی من شناسایی محل اقامت بچه و مادر و پدرش بوده است."
غریب چندین بار تلاش کرد میان دو خانواده آشتی برقرار کند، اما خشم برداران و خواهرانش هرگز فروکش نمیکرد.
"یقین داشتم که اگر من به عنوان پدر و قیم اصلی دخترم آنجا نبودم، حتما یک بلایی سر این دو جوان میآوردند. همانجا بود که کمکم از قومیت و رسومی که میخواست مرا ناچار به قتل فرزندم کند، متنفر شدم."
غریب بعد از چند ماه بالاخره توانست با طرح شکایت در دادگاه اعضای خانواده خود را از انتقامگیری شخصی منصرف کند. شکایتی که با به درازا کشاندن زمان رسیدگی آن، به قول خودش "کمکم آبها را از آسیاب انداخت" و دست آخر هم با رضایت غریب عملا به جایی نرسید.
"دخترم با شوهرش و پسرش ناچار شدند گم و گور شوند. من از آنها بیخبر نیستم اما بعد از این ماجرا، خانواده دامادم ناچار شدند به طور کلی خودشان را از نظرها پنهان کنند و ناخواسته به جابجایی تن دادند."
"من همیشه به ایرانی و جنوبی بودنم افتخار کردم اما هنگامی که داشتم ملیت آلمانی را میپذیرفتم و رسما باید اظهار میکردم که تابعیت دیگرم را ترک میکنم، تنها یک دلیل بود که ترغیبم میکرد سوگند بخورم و آن فشار و اصراری بود که خانوادهام میآوردند تا بلایی سر دخترم بیاورم."
'اینها احمق نیستند'
غریب سالهاست که به عنوان پرستار و مددکار ارشد در یکی از مراکز اقامتی سرشناس در آلمان کار میکند. جایی که وظیفه او نگهداری و کمک به افراد کمتوانذهن است. میگوید تجربه درس خواندن و کار کردن در چنین محیطی بود که او را کاملا دگرگون کرده است.
"خیلی خوشحالم که مهاجرت کردم، مثل کامپیوتری که فُرمت شده باشد، شخصیت من بعد از این سفر دگرگون شد. با خیلی از چیزها که قبلا برایم مانع ذهنی بود کنار آمدم."
" من از افراد مقیم مرکزمان خیلی یاد گرفتهام. آنها به من صبوری و مهربانی آموختهاند. درست است که از خیلی جهات ما آنها را کمتوانذهن یا "عقب مانده" فرض میکنیم، اما اشتباه بزرگی است اگر آنها را احمق فرض کنیم."
در مرکزی که غریب کار میکند، تمام امور به دست افراد مقیم اداره میشود. کارگاههایی که دختران و پسران مقیم این مرکز در آن کار میکنند برای ابرگروههای اقتصادی چون بی.ام.و و بنز اهمیت فراوان دارد.
"بسیاری از قطعات بنز و بی.ام.و. مثل چراغها را بچههای ما سر هم میکنند. وقتی بی.ام.و. تصمیم به دیجیتال کردن مدارکش گرفت، این بچههای مرکز ما بودند که اسکن کردن همه آن هزاران هزار مدرک و سند را برعهده گرفتند."
اگر چه غریب برای پاسخ به پرسش انتهایی برنامه چند جواب مفصل آماده کرده بود و برای چمدانش از سوریه تا آلمان تدارک دیده بود، اما گمان کردم اگر فقط یک نفر باشد که فرصت پیدا کرده قبل از انتزاعی فکر کردن به متاع داخل چمدانش، آن را به ایران ببرد و از آن در موقعیتی سرنوشتساز استفاده کند، او غریب است.

منبع تصویر، Kamakan
قطعه اول موسیقی به کار گرفته شده در این گفتگو کاری است از گروه کماکان به نام "شوفی" که مهدی ساکی، هنرمند جنوبی آن را خوانده است.
قطعه دوم هم "دیر ابوت" (دیر شده بود) نام دارد، کاری از ابراهیم منصفی، هنرمند فقید اهل استان هرمزگان.
برای تماس با برنامه چمدان لطفا به آدرس [email protected] ایمیل بفرستید یا به شناسه bbcpersian@ بیبیسی فارسی در تلگرام پیغام دهید.
سری جدید برنامه چمدان هر پنجشنبه از برنامه رادیویی چشمانداز بامدادی پخش میشود.
برای شنیدن سایر مطالب رادیوی بیبیسی، به صفحه رادیو مراجعه کنید یا برنامههای ما را بر روی ساوند کلاود بشنوید.
برای دسترسی به آرشیو چمدان روی لینکهای زیر کلیک کنید:












