چمدان: 'ساواک اولین نمایشگاهم را توقیف کرد'
- نویسنده, امیر پیام
- شغل, بیبیسی
نقشه گفتگو با رضا دوست را از یک سال پیش کشیده بودم؛ از همان روزی که عکسی از کارگاهش دیدم که در کف آن یک نقشه ایران کشیده بود.
نقشهای که به رضا دوست "اجازه میدهد احساس غربت نکند."
"این که با کشیدن یک نقشه در کف کارگاهم احساس کنم در ایرانم، فقط یک شوخی است. اما تلاش کردم با کشیدن نقشه ایران، علامت زدن مکانها و رودیدادهایی که برایم مهم بودهاند و همچنین عکسهایی که به در و دیوار زدهام، فضایی درست کنم که در آن بتوانم نقاشی کنم و احساس نکنم در ایران نیستم."
او مقیم شهر کوکیتلام است. یکی از شهرهای حومه ونکوور در کرانه غربی کانادا.
اوایل اکتبر گذشته بود که برای ضبط گفتگو با او به کوکییتلام رفتم. آن روز هوا ابری بود با باران پراکنده؛ روزی کاملا عادی در ونکوور که بیش از ۲۵۰ روز سال هوایی بارانی و آسمانی خاکستری دارد. اما با وجود این، سرسبزی خیره کننده این شهر خیلی زود به شما میباوراند که شعار روی پلاکهای خودروهای این استان کانادا "خیلی هم از واقعیت دور" نیست؛ این که "بریتیش کلمبیا بهترین جای زمین است".
با اطمینان کامل خودرو کرایهای را در پارکینگ روبروی یک خانه پارک کردم و خوشحال از این که کاملا به موقع سر قرار حاضر شدهام، دکمه زنگ را فشار دادم.
آقای میانسالی در را باز کرد و با تعجب پرسید چه کار دارم. گفتم دنبال رضا دوست میگردم؛ نقاش. گفت که چنین کسی در این خانه زندگی نمیکند و همزمان با نگاهی تردیدآمیز گفت: "نقاش؟ من در این حوالی نقاشی نمیشناسم."
وقتی به او اطمینان دادم که کوچه همین کوچه است و احتمالا من پلاک را اشتباهی وارد نقشهیاب کردهام، پرسید: "این نقاش که برای دیدنش از آمریکا بلند شدی آمدی اینجا، چند ساله که به این محله اومده؟"
گفتم ۱۶ سال. مثل این که خیالش راحت شده باشد که من آدرس را کاملا اشتباهی آمدهام، لبخند ریزی زد و من را با تلفنم که مشغول پیدا کردن شماره موبایل آقای دوست در آن بودم تنها گذاشت.
"روز اولی که به ونکوور آمدم را کاملا به یاد دارم. یکی از اقوام که پذیرای من بود نقشهای از شهر به دستم داد. روی آن با ماژیک محله و کوچه خودشان را برجسته کرد و گفت حالا این تو و این ونکوور، برو ببین کجای اون دوست داری زندگی کنی."
کلیک کنید و بشنوید: گفتگوی رضا دوست با برنامه چمدان

منبع تصویر، Reza Doust

منبع تصویر، Reza Doust
نقاشیهای رضا دوست بیشتر از آن که جلوهای از سوژه مقابلش باشند، بیانگر آنچه در درون او میگذرد هستند. در کارگاهش دست کم پنج پرتره از خودش دیدم.
"خودم را زیاد میکشم چرا که فکر میکنم نقاشیام به من دروغ نمیگوید. به من می گوید که چه احساسی دارم. خود را میکشم تا بعدا با نگاه به آن تابلو بدانم در آن روز به خصوص حال و روزم چگونه بوده."
رضا دوست نقاشی را از کودکی در زادگاهش اصفهان، شروع کرد.
"خود به خود چون در اصفهان بودم با مینیاتور شروع کردم. اما کم کم به نقاشی فیگوراتیو علاقمند شدم و شروع کردم به کشیدن کارهای ذهنی. نخستین نمایشگاهم را در تهران در مرکز فرهنگی ایران-آمریکا برگزار کردم. آن زمان یک نوجوان بودم و برداشت خاصی از سیاست و اوضاع سیاسی کشور نداشتم. اما نقاشیهایم ذهنی بود و در مجموع کارها "سیاه" بودند. چند روزی بیشتر از نمایشگاه نگذشته بود که ساواک ریخت و همه کارها و حتی عکسهایی که از نمایشگاه گرفته بودم را ضبط کرد."
"افسر ساواک مجبورم کرد که کتبا تعهد بدهم. تعهدی که خیلی دلم میخواهد امروز نسخهای از آن میداشتم. متن تعهد این بود که دیگر نقاشی ذهنی نکشم. از آن به بعد تا انقلاب ۵۷ دیگر نقاشی ذهنی نکشیدم و بیشتر منظره کشیدم."

منبع تصویر، Reza Doust
رضا دوست میگوید بعد از انقلاب چندین نمایشگاه در اصفهان و تهران برگزار کرده اما باز هم یکی دو بار با مشکل برخورد کرده است.
"نمی دانستم که برای گذاشتن نمایشگاه در خیابان هم باید مجوز داشته باشی. یکی دو بار نمایشگاهایی که در خیابانهای جنوب شهر اصفهان برگزار کرده بودم، برچیده شد."
او فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران است.
"روز کنکور داشتم از دست خودم طرح میزدم که یکی از ممتحنها بالای سرم ایستاد و گفت: 'چه خوب دست میکشی ".'
بعد ازاین که قبول شدم، یک روز در دانشکده همان آقا را دیدم. من را شناخت. گفت تو همانی نیستی که خوب دست میکشیدی؟ تازه فهمیدم او هانیبال الخاص است.
آن طور که رضا دوست میگوید هانیبال الخاص، نقاش، نویسنده و مدرس پیشرو ایرانی، تاثیر مهمی بر او و سبک نقاشیاش داشته است.
"روزی که دانشگاهها به علت انقلاب فرهنگی تعطیل شد، رفتم خانه هانیبال که با او خداحافظی کنم و به اصفهان بازگردم. در خانه هانیبال همیشه به روی شاگردانش باز بود. خانه او پاتوقی بود برای همه ما.
موقع خداحافظی دو قوطی رنگ به دستم داد و گفت: 'برو و بکش. هر وقت رنگ تمام کردی بیا دوباره از من بگیر'. منظورش این بود که من یا دانشجویان دیگر سرخورده نشویم و به کارمان ادامه دهیم."

منبع تصویر، Reza Doust
'از کویت خوشم آمد ماندم'
رضا دوست بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه هیچ نمایشگاهی در ایران برگزار نکرد. نخستین نمایشگاه او بعد از دانشگاه در خارج از ایران برگزار شد؛ در کویت.
"رفتنم به کویت خیلی اتفاقی بود و نبود. منظورم این است که مقصدم کویت نبود اما همزمان احساس خفگی میکردم و به خلوتی نیاز داشتم که اجازه دهد دوباره نقاشی کنم. وقتی برای برگزاری یک نمایشگاه به کویت رفتم با جواد بوشهری، مجسمهساز ایرانی آشنا شدم، و این مقدمهای شد برای رفتن به سالمیه."
رضا دوست هنوز هم از نظر مالی به کویت وابسته است. او هر یکی دو سال یک بار نمایشگاهی در کویت برگزار میکند و میگوید از همین طریق امرار معاش میکند.
کلیک کنید و بشنوید: 'نگاهم به کویت کاملا عوض شد
"حدود شانزده سال پیش بود که بعد از یک سفر به هلند و گشت و گذاری در اروپا، تصمیم به ترک کویت گرفتم و بعد از اقدام برای اقامت در کانادا، بالاخره از کوکیتلام سر درآوردیم."
حرفه رضا دوست، در تمام عمرش نقاشی بوده. او کار دیگری بلد نیست. او در این چند سال اخیر چند نمایشگاه و کارگاه نقاشی در ونکوور و شهرهای اقماری اطراف آن برگزار کرده اما اصولا بودن در کویت یا کانادا برای او آن قدر که داشتن فضای تنفس مهم است، اهمیت ندارد.
"در همه این سالها اغلب از پنجره کارگاهم به بیرون نگاه کردهام... شاید هم برای همین بود که همسایه به شما گفت نقاشی در این حوالی نمیشناسد."
با وجود این خلوتگزینی، رضا دوست میگوید بعد از حدود ۲۰ سال مهاجرت، امسال "تحولی" در او ایجاد شده است.
"سپتامبر امسال آفتاب خیلی خوبی بود. نمیدانم چه شد که یک روز سه پایه را برداشتم و رفتم بیرون و شروع کردم همه این خانههای روبرویی را که در تمام این سالها از پشت پنجره دیده بودم، از بیرون نقاشی کردن. همسایهها هم خیلی تعجب کردند. خودم هم هنوز متعجبم. گویی تحولی در من روی داده."
"مهاجرت به من آن گوشه خلوتی که برای تنها بودن لازم داشتم به من داد. در ایران همه ما به همه چیز همدیگر سرک میکشیم. از خانواده و همسایه گرفته تا حکومت و اهل فکر. اما چه در کویت و چه در کانادا، چون من را نمیشناسند و احتمالا اهمیتی هم نمیدهند، قضاوتی در کار نیست. این همان خلوتی است که من برای پیدا کردن خودم و از سر گرفتن نقاشی به آن نیاز داشتم. برای همین هم در چمدانم یک نوع جهانبینی و اخلاق میگذارم؛ این که تفسیر نکنم دیگران را، قضاوت نکنم. آزاد باشم و به دیگران هم این آزادی را بدهم که هر طور دلشان میخواهد فکر کنند."
دیدار و ضبط گفتگوی رضا دوست در مجموع یک صبح تا عصر طول کشید. برای من که پیش از این او را از نزدیک ندیده بودم، دشوار بود که بگویم "تحولی" که چند هفته پیش از ضبط گفتگو در او روی داده، میتوانسته نشانهای از پایان همان احساس سرکوبی باشد که در نوجوانی توقیف اولین نمایشگاهش در او به وجود آورده بوده است. اما عصر دیروز (غروب شنبه ۱۸ دی) در تماسی تلفنی با او، خودش هم تصدیق کرد که خیلی به بیراهه نرفتهام.
کلیک کنید و بشنوید: گفتگوی رضا دوست با رادیو فارسی بیبیسی
موسیقی چمدان این هفته بر خلاف آنچه به نظر میرسد نوای چنگ نیست؛ بلکه یک ساز آفریقایی است به نام کُرا (Kora) که سوکو کییِتا، هنرمند سنگالی آن را در قطعه اول به تنهایی و در قطعه دوم به همراه چنگ نواز ی، کاترین فینچ نوازنده اهل ولز مینوازد.
برای تماس با برنامه چمدان لطفا به آدرس [email protected] ایمیل بفرستید.
سری جدید برنامه چمدان هر پنجشنبه از برنامه رادیویی چشمانداز بامدادی پخش میشود.
برای شنیدن سایر مطالب رادیوی بیبیسی، به صفحه رادیو مراجعه کنید یا برنامههای ما را بر روی ساوند کلاود بشنوید.
برای دسترسی به آرشیو چمدان روی لینکهای زیر کلیک کنید:













