«تا سرحد مرگ کتک خوردم و مجبور شدم فرار کنم»
زینب محمدی - بیبیسی
به مناسبت یک سالگی سقوط جمهوریت در افغانستان و روی کار آمدن دوباره طالبان به قدرت، بیبیسی از شماری از شهروندان افغانستان از طیفهای مختلف خواسته است تا تجربه شخصی خود را از یک سال گذشته برای سایت بیبیسی فارسی بنویسند. بیبیسی فارسی بازتابدهنده تجربیات شخصی این افراد است و محتوای این نوشتهها را رد یا تایید نمیکند.

منبع تصویر، Ahmadzai
«در محکمه (دادگاه) بودم و به کارهای پرونده یکی از قربانیان خشونت خانوادگی رسیدگی میکردم. یک باره هلهله افتاد که طالبان آمدند. همه آشفته و وحشت زده شدند. هر کسی دنبال راهی برای فرار بود. تنها دادگاه نه، تمام شهر پر شده بود از آدمهای وحشت زده. تمام شهر ازدحام بود و بیر و بار.»
نیلوفر احمدزی مجبور شده ساعتها پیاده روی کند و بعد از سپری کردن چند ساعت در خانه یکی از نزدیکانش، دیروقت شب بعد از ساعت ده، به خانه برگردد.
اما این شروع داستان دنباله دار ترس و وحشت او بوده است. او سالها برای به دست آوردن حقوق زنانی که نیازمند بودند، تلاش کرده اما حالا خودش همه حقوقش را به یکباره از دست داده و باید تنها برای حق زندگیاش مبارزه کند.
نیلوفر پانزده سال پیش از سقوط در عرصه حقوقی به خصوص در بخش رسیدگی به قضایای خشونت علیه زن فعالیت داشت.


به خاطر محدودیتهای خانوادگی، او هشت سال پس از ازدواج از تحصیل و کار محروم بوده و این محرومیت برای او انگیزهای شده بود تا برای کمک به زنان دیگر بیشتر از پیش و با عزمی راسختر تلاش کند. قدرت بیان و کلام قوی، برتریاش در برد قضایا بوده است.
اما حالا مشکلات روحی و فشار روانی این امتیاز را از او گرفته است. کلمات و جملات را بار بار تکرار میکند، صدایش میلرزد و هر چند دقیقه بعد آه میکشد.
میگوید که در جریان حکومت جمهوریت نیز به دلیل فعالیتهایشان بارها مورد تهدید و خشونتهای زبانی قرار گرفته بود اما هیچ چیز او را نترسانده بود.
«از نظر خیلیها، کار ما، خلاف دین اسلام بود و تشویق زنان به فحشا محسوب میشد. فکر میکردند که ما فرهنگ بیگانگان را در افغانستان ترویج میدهیم.»
به گفته وی، سالها در سه جبهه؛ خانواده، جامعه و محیط کاری مبارزه کرده تا بتواند به حقوق و اهداف خود برسد اما همه تلاشها و دستاوردهایش یکباره برباد شد.
میگوید که بعد از آمدن طالبان، تهدیدها افزایش یافت و او مجبور به فرار و ترک خانه خود شده اما همچنان تحت تعقیب بوده و سرانجام مورد حمله قرار گرفته است.

«به خانه ما حمله شد، سه نفر ناشناس به من حمله کرند. من را به اندازهای لت و کوب و شکنجه کردند که فکر کردند که من مردم و بعد خانه ما را ترک کرده بودند... یاد کردن آن خاطره مرا رنج میدهد و تکرار داستان آن مرا شکنجه میدهد.»
تا هنوز مشخص نیست چه کسانی به او حمله کردند. طالبان یا مجرمانی که دسته جمعی پس از ورود طالبان به شهرها از زندانها فرار کردند. نیلوفر در دادخواهیهایش برای زنان، برای مردان زیادی که از سوی دادگاه مجرم شناخته شدند، دردسر ایجاد کرده بود.
او به دلیل ترس و وحشتی که از طالبان نیز داشت، این قضیه را با نهادهای امنیتی این گروه درمیان نگذاشت. برای نزدیک به چهار ماه به شکل پنهانی زندگی کرده و گاهی مجبور شده حتی هفتهای دو بار جای بودوباشاش را تغییر دهد تا موفق به ترک افغانستان شده است.
اما دردهای او التیام نیافت. ماههاست که بیسرنوشت در پاکستان زندگی میکند. هنوز تماسها و پیامهای تهدیدآمیز میگیرد و نه تنها خود را امن احساس نمیکند بلکه برای مشخص نبودن آینده، نگرانیهایش چند برابر شده است.
او به تازگی شامل برنامه اسکان مجدد کشور کانادا شده است اما روند طولانی پذیرش پناهجویان افغانستان، نه تنها او را خسته ساخته بلکه همسر و کودکانش را نیز درمانده کرده است.
«یک سال است که شکنجه روحی و روانی میشویم. خودم، اولادهایم، شوهرم، همه دچار تکلیف روحی شدیم. نه تنها خانه و خانواده و همه چیز را از دست دادیم، دردهای زیادی را متقبل شدیم...اگر این وضعیت ادامه پیدا کند شاید باعث از بین رفتن خیلیها کسانی که مانند ما منتظر هستند، شود.»
نیلوفر اکنون برای بهبود وضعیتی روانیاش با یک مشاور در تماس است و منتظر پرواز به سمت کانادا است که هفتههاست با تاخیر رو به رو شده است.











