روایتهای ایرانیان زیر آتش جنگ: از ترس بیرون رفتن تا هراس در خانه ماندن

منبع تصویر، Anadolu via Getty Images
- نویسنده, فرن تقیزاده
- شغل, بیبیسی
- زمان مطالعه: ۱۱ دقیقه
روز جمعه تعدادی از ساکنان تهران که توانستهاند به اینترنت جهانی وصل شوند میگویند شاهد «سنگینترین» حملات روزهای اخیر بودهاند. در میانه حملات هوایی مداوم آمریکا و اسرائیل، بسیاری از شهروندان ایرانی در خانههایشان ماندهاند. سالار ساعت ۵ صبح جمعه با صدای انفجار از خواب بیدار شده است. او صدای سه انفجار را تشخیص داده است. بابک در مرکز تهران، هم میترسد بیرون برود، هم هراس دارد در خانه بماند. در ارومیه، سجاد دچار اضطراب شدید شده، اما میگوید مرگ علی خامنهای او را به آینده امیدوارتر کرده است. کاوه، دیگر نگران کمبود مواد غذایی در زنجان نیست اما قطعی اینترنت او را هم کلافه کرده است.
این مطلب، روایت تعدادی از شهروندانی است که از روز شروع حملات در شنبه ۹ اسفند، در شهر مانده و جنگ را به چشم دیدهاند و توانستند با ما تماس بگیرند. روایتها زمانی به دست ما رسید که این شهروندان با ویپیانهایی که به صورت اتفاقی وصل بود، توانستند به اینترنت جهانی وصل شوند. اسامی این شهروندان برای حفظ هویتشان تغییر داده شده است. نظرات این افراد بازتابدهنده همه طیفهای مردم در ایران نیست.
«این بار، تفاوت دارد»
بابک هم در جنگ ۱۲ روزه تابستان و هم در جنگ جاری تهران مانده است. اما این بار تفاوتهایی میبیند. هم در میزان حجم حملهها و هم در برخورد مردم شهر با جنگ. او در روز چهارم جنگ گفت میخواهد بماند و شاهد اتفاقات باشد.
«وقتی صدای انفجاری میشنویم٬ سعی میکنیم گوشههای امن خانه پناه بگیریم.»
در روز ششم جنگ بابک توانسته دوباره به اینترنت وصل شود. میگوید قیمت مواد غذایی نسبت به روز اول شروع جنگ ۳۰ تا ۳۵ درصد افزایش داشته٬ تهران بسیار خلوت شده و در شهر افراد مسن بیشتر دیده میشوند.
در عین حال هنوز مواد غذایی و اقلام مورد نیاز در دسترس است و حتی با اینترنت ملی میتوان از سایتهایی که خدمات آنلاین میدهند، استفاده کرد. اکثر مغازههای مواد غذایی کوچک بستهاند اما مغازههای زنجیرهای بزرگ فعالاند.
او میگوید از اینکه بیرون باشد و در نزدیکیاش حمله هوایی شود میترسد، اما ماندن در خانه هم امنتر از بیرون نیست. چون نه صدای آژیری میآید و نه خبر دارند که کی و کجا حمله میشود.
بابک میگوید هر چه از جنگ میگذرد، تعداد بیشتری از شهر خارج میشوند. فکر میکند حجم حملات به اطراف محل زندگی او در این جنگ، نسبت به جنگ ۱۲ روزه در تابستان، بسیار بیشتر بوده است. او دچار اضطراب ناشی از جنگ هم شده است.

«غرشهای عجیب»
سالار در محله دیگری در مرکز تهران زندگی میکند. او شب دوم جنگ از حجم صدا٬ انفجار و موج و لرزشهای ساختمان به شدت ترسیده بود. او میگوید «حتی شب آخر جنگ ۱۲ روزه هم حملات به این شدت نبود.»
«دیشب من و خیلیهای دیگر تجربه عجیبی داشتیم. همه به هم زنگ زدیم. همه همین صدا را در اقصی نقاط تهران شنیده بودند. دیشب یک صدای غرش خیلی عجیبی در آسمان شروع شد. همیشه یک غرشی بود بعد صدای انفجار میآمد ولی این غرش قطع نمیشد. ۳-۴ دقیقه به شدت این صدا میآمد و بعد انفجار. من این صدا را تا به حال نشنیده بودم. موج انفجار پنجره و پردهها را تکان میداد. من پنجرهها را باز گذاشتم که شیشهها خرد نشود. کل خانه داشت میلرزید. خیلی شب عجیبی بود.»
میزان شوک و ترس سالار را در صدا و روایتش میشود حس کرد. هر دو جمله یک بار میگوید٬ «خیلی وضعیت عجیبی است» و این را تکرار میکند. «امروز صبح روز چهارم است اما هر روز این هفته یک ماه گذشته است. خیلی وضعیت عجیبی است. باورم نمیشود امروز تازه سهشنبه است و از شنبه دارند حمله میکنند از بس که حجم حملهها زیاد است.»
بابک به هشدارهایی اشاره میکند که دیگر وجود ندارد. میگوید ما باید خودمان حدس بزنیم که حمله شده: «صدای پهپاد و پدافند هم نمیآید. دفعه قبل صدای پدافند میآمد و ما متوجه میشدیم که حمله صورت گرفته. الان اینطور نیست و یکدفعه میفهمی یک جایی انفجار و تخریب صورت میگیرد.»
سالار هم مثل بابک فکر میکند میزان و شدت حملههای این جنگ نسبت به جنگ ۱۲ روزه به مراتب شدیدتر است.

منبع تصویر، Getty Images
«کافهها برای افطار باز است»
بابک و سالار هر دو به باز بودن مغازهها در تهران اشاره میکنند؛ مثلا آنهایی که غذای آماده برای بیرون میدهند. بابک میگوید خیلی از کافهها بعد از افطار باز میکنند و جوانها مینشینند و زندگی عادی جریان دارد: «روز چهارم دیدم یک پیرمردی در پارک روی وسایل ورزشی که برای استفاده عموم است، ورزش میکند.» او میگوید: «به نظرم نسبت به روزهای اول کمی ممکن است مردم نگران شده باشند اما نگاهشان به آینده امیدور است.»
او اعتقاد دارد شاید چون هنوز زمان زیادی از جنگ نگذشته است.
بابک در محل زندگیاش در مرکز تهران، با همسایهها و کسبه محل معاشرت و خوش و بش دارد. میگوید افراد برای یکدیگر از مشاهداتشان یا چیزهایی که شنیدهاند تعریف میکنند٬ «مثلا یکی میگفت شیشه مغازهاش ریخته. یکی با یک راوی صحبت کرده بود که در یکی از این حملات دیده بود موج انفجار یک نفر را پرتاب کرده و کشته است. اما این فرد میگفت اینطور نیست که به ما حس ناامنی شدید بدهد.»
بابک میگوید به نظر او، مردم جنگ را پذیرفتهاند: «احساسشان این است که خودشان توان خارج کردن وضعیت کشور از بنبست را نداشتند و نمیتوانستند عاملیتی داشته باشند؛ اما الان این جنگ شاید شرایط را تغییر دهد؛ شرایط بنبست و بدون چشماندازی که با ادامه روند قبلی، ممکن بود در آینده داشته باشند. اینطور نیست که در مورد کم شدن اقلام غذایی یا اصابت موشک به خانهشان نگران نباشند، اما جنگ را پذیرفتهاند.»
سالار اما میگوید اصلا فکر نمیکرده جنگ شود. او فکر میکرده عقلانیت دو طرف بیشتر از این حرفها باشد که وارد این جنگ عجیب شوند: «فکر میکردم دو طرف مواضعشان را تعدیل میکنند.»

منبع تصویر، Getty Images
«از ارومیه تا زنجان؛ به امید روزهای بهتر»
در ارومیه اوضاع برای سجاد متفاوت است.
«در این روزهای جنگ، رفت و آمد به صورت پیاده در کوچه و خیابان خیلی کم شده است. مغازههای ارومیه بهندرت باز هستند. فقط سوپرمارکت و نانوایی لواش را باز میبینی. در همین چند روز قیمت مواد غذایی بالاتر رفته است.»
سجاد میگوید با اینکه مجبور شده به دلیل حجم حملات همراه با خانواده از شهر خارج شود و به خانه اقوام در روستا پناه ببرد، اما امیدوار است.
او میگوید آشفته و نگران است و درگیر اضطراب جنگ شده است؛ اما بعد از کشتهشدن علی خامنهای٬ بیشتر از قبل به آینده امیدوار است. سجاد فکر میکند: «حداقل احتمالش هست که بعد از دوران جنگ، بتوانیم روزهای نسبتا بهتری را شاهد باشیم. وگرنه قبلا آینده برایم تاریک بود.»
علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی در اولین ساعات جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، همراه با تعدادی از اعضای خانوادهاش کشته شد. از همان روز شدت حملات هوایی در سرتاسر ایران بیشتر و بیشتر شده است.
کاوه در زنجان زندگی میکند. میگوید قبل از جنگ تمام امیدش را از دست داده بود، اما با شروع جنگ، زندگی او شبیه سوار بودن بر یک قطار هوایی در شهر بازی شد: «شهر ما را در سه روز اول به شدت بمباران کردند. ما جایی زندگی میکنیم که جنگندهها مدام از بالایش رد میشوند. برای همین همراه دو تا از دوستها، با کولههای نجاتمان، مدام بین خانه آنها و خودمان در رفت و آمدیم. خانه آنها چون دید بیرونی خوبی ندارد حس بیخبری و خفگی میدهد. در خانه ما به خاطر پنجرههای زیاد بیشتر در جریان اتفاقاتیم، اما حس امنیت کمتری داریم.»
او میگوید شرایط در زنجان عادی نیست. مردم تلاش میکنند زمانهای زیادی را در خانه بگذرانند خصوصا که به دلیل مرگ علی خامنهای یک هفته تعطیل رسمی است.
به گفته کاوه، در زنجان مغازهها چند تا در میان باز هستند؛ مخصوصا، سوپر مارکتها و داروخانهها. اما همه مراکز خرید تقریبا کامل بستهاند. به خاطر ماه رمضان کافهها روزها یا بستهاند یا کرکره نیمه باز دارند. کاوه میگوید با همین وضعیت خیلیها به کافه میروند تا بتوانند با کسی حرف بزنند یا خبری بگیرند.
او در مورد خرید مواد غذایی میگوید در دو روز اول بابت خرید مواد غذایی و بهداشتی و بنزین کمی نگرانی وجود داشت ولی الان وضعیت عادیتر شده است.
«تلفن و موبایل کار میکند ولی گاهی کیفیتش ضعیف است. اتصال به اینترنت هم خیلی اتفاقی است و پترن خاصی ندارد. من روز اول جنگ با وایفای تا ظهر اینترنت داشتم، بعد یکهو قطع شد و دو روز تمام قطع بودیم. دیروز ۴ ساعت و امروز تقریبا از ظهر سایفون وصل شده و نسبتا پایدار است. در واقع الان دسترس به اینترنت جهانی وجود ندارد و مثلا در گوگل نمیشود جستوجو کرد. بدون ویپیان هم سایفون برای وصل شدن گاهی ساعتها باید بگردد تا روزنهای پیدا کند.»
از روز اول حمله اسرائیل و آمریکا به ایران، اینترنت دچار اختلال شدید شد و به سمت قطعی کامل رفت. تجربهای که کمکم برای ایرانیها به نشانهای از بحران تبدیل شده است. هر وقت وضعیت برای حکومت وخیم است٬ شهروندان از اینترنت محروم میشوند.
بابک در تهران به موضوع اقتصاد و درآمد شهروندان در ماههای اخیر اشاره میکند و میگوید «تمام امور اقتصادی و اداری زندگی همه تقریبا متوقف شده و با توجه به اینکه در آستانه نوروز هستیم، شرایط را برای بسیاری سخت کرده است». او میگوید: «در دیماه هم همینطور بود. خیلیها در فصل زمستان نتوانستند درآمدی داشته باشند. به جز آنهایی که حقوقبگیر هستند. این بر زندگی خیلیها تاثیر گذاشته است.»

منبع تصویر، AFP via Getty Images
وقتی خامنهای کشته شد
سالار که نزدیک خیابان ولیعصر در تهران زندگی میکند میگوید وقتی خبر کشته شدن خامنهای برای اولین بار منتشر شد حدود ساعت ۱۰:۳۰-۱۱ شب بود. او صدای هلهله و کل کشیدن مردم را شنیده است. میگوید به دلیل جو شدید امنیتی شهر فکر نمیکرده مردم اینطور واکنش نشان دهند.
سالار میگوید: «هر روز هم اساماس میفرستند که اگر برویم بیرون اذیتمان میکنند. با ما برخورد میکنند. امروز یک اسامسی آمده که اگر بین شما کسی باشد که بیرون برود٬ یا اعتراضی بکند آنها را سرباز اسرائیلی میدانند. این یعنی فضا خیلی امنیتی است و به راحتی میکشند.»
بابک هم به امنیتی بودن تهران اشاره میکند و میگوید: «خیلی از همسایههایی که در این اطراف در دیماه شعار میدادند همهشان شادی کردند، اما خب فضا هم اینطور نبود که مثل تصاویر برخی شهرستانها که مردم به خیابان آمده بودند در تهران هم اینطور باشد. اینجا فضا خیلی امنیتی بود، مخصوصا که شب اول جنگ هم بود. همه پشت پنجره شادی کردند.»
«روز بعد از کشته شدن علی خامنهای، هر کسی برای کارهای روزمره مثلا خرید بیرون میرفت، میدید که بعضیها لبخند میزنند یا کسانی که از نزدیک میشناسند، به هم تبریک میگویند؛ اما در همین حد. یک حس شادی پایدار وجود نداشت. در حد چند ساعت شاد بودند. شادی جمعی نمیدیدی اما احساسی که جامعه داشت این بود که بعد از اتفاقهای دیماه آن انتقامی را که خودشان نتوانسته بودند بگیرند، کسی دیگر گرفت.»
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در شهرهای مختلف ایران، با سرکوب مرگباری روبهرو شد و در آن هزاران نفر کشته و زخمی شدند. اما آمار رسمی ۳۱۱۷ نفر کشته حکومت ایران بهمراتب کمتر از آمار نهادهای حقوق بشر است.
خبرگزاری فعالان حقوق بشر (هرانا) تا روز ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، جان باختن بیش از هفت هزار نفر را در این اعتراضات تایید و اعلام کرده مشغول بررسی نام هزاران نفر دیگر است. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا در سخنانی به کشتهشدن ۳۲ هزار نفر اشاره کرد.
در نقطهای از تهران که بابک زندگی میکند، گرچه برای مرگ خامنهای تعطیل عمومی بوده٬ اما مردم بعد از دو روز به زندگی عادی برگشتهاند.
کاوه در زنجان در عین ناباوری از خبر کشتهشدن خامنهای از چگونگی مرگ او خشمگین شده است: «وقتی رسانههای رسمی ایران تاییدش کردند، به جای شادی، خشم من را فرا گرفت. همیشه فکر میکردم آن لحظه خیلی لحظه شادی خواهد بود، اما نبود. فکر اینکه به خاطر توهم و جنون یک نفر تقریبا تمام سالهای زندگی من و میلیونها نفر مثل من نابود شد و هزاران نفر جانشان را از دست دادند، اما خودش در یک لحظه از صحنه حذف شد، واقعا خشمگینم کرد.»

منبع تصویر، NurPhoto via Getty Images
«جای امن» کجاست؟
سالار بیماری خودایمنی دارد و میگوید بیماریاش بعد از پنج شش سال دوباره به دلیل اضطرابهای جنگ عود کرده است. او تعریف میکند: «شب اول که داشت میزد، یک خانمی آمد وسط خیابان و از ترس جیغ میکشید و خودش را هم میزد. مردم بیرون آمدند او را آرام کردند و به خانه بردند.»
«نمیدانم چه باید کرد.»
سالار میگوید بسیاری دچار استرش شدهاند. از جمله مادرش. خانه مادرش در خیابان شریعتی تهران است و میگوید نمیدانند اطراف خانه آنها چه ساختمانهایی وجود دارد که حجم حملهها اینقدر شدید است. سالار توانسته پدر و مادرش را به شمال ایران بفرستد اما نمیداند آیا آنجا هم امن است یا نه؟
سالار از صحبت ترامپ در مورد اینکه گفته «حمله تازه شروع شده» نگران است و میگوید «نمیدانم دیگر چه چیزی و کجا را میخواهند بزنند.»
اضطرابی که دور دنیا میچرخد
با قطع شدن کامل اینترنت، اعضای بسیاری از خانوادهها در کشورهای مختلف دیگر با هم ارتباط ندارند.
آنهایی که دور از ایران هستند با همه خبرها و تصاویر و حتی صداها از هر کجایی که بشنوند نگران و مضطرب میشوند. دو نفر از این ایرانیان توانستهاند از راهی با خانوادهشان صحبت کنند و روایت آنها را با ما در میان بگذارند.
شیدا در آمریکا زندگی میکند. او توانسته با خانوادهاش صحبت کند. همانجا متوجه شده که اعضای خانوادهاش زخمی شدهاند: «دیروز خواهرم، بابا و مامانم رفتند از مغازهشان وسایلی بردارند. همان موقع سمت اتوبان اداره اطلاعات سپاه را زدند، و با موج انفجار یک سنگ به صورت خواهرم خورد و دست بابام با شیشه شکسته بریده شد. باور کنید پر از انرژی بودند و با خنده تعریف میکردند که 'شیدا خیلی خوفناکه ولی اشکال نداره، پر از انرژی هستیم آماده اینکه فراخوان بدن بیاییم بیرون'.»
شیدا با دوستانش که گاهی به اینترنت وصل میشوند در تماس است: «میپرسم جو چطور است. همهشان انرژی، انگیزه و امیدشان بینهایت بالاست، اما من خودم پر از حس تناقض هستم؛ خوشحال از مردن این سران، و سوگوار از جان باختن مردم عادی و تخریب کشور.»
یاسمن در اروپا زندگی میکند. پس از چند روز توانسته از طریق اینترنت یکی از دوستانش با خانوادهاش در تهران صحبت کند. از قول آنها میگوید: «یک عده خوشحال هستند و یک عده نگران. وقتی که موشک میزنند همه کل کل خوشحالی میکشند اما باز جو سنگین است و شرکت و مدرسهها را تعطیل کردهاند. همه دارند میروند و کلی آذوقه از سوپرمارکت و سوپرهای زنجیرهای مثل رفاه و شهروند میخرند که حداقل برای دو ماه بتوانند غذا بخورند.»
در میان همه این امیدواریها به پایان جنگ و آیندهای بهتر، یاسمن مانند بعضی دیگر، منتقد نگاهی است که به نظر میرسد در مورد جنگ بر بخشی از جامعه ایران حاکم شده است: «هیچ وقت فکر نمیکردم که با گفتن 'نه به جنگ'، به خائن تبدیل شوم و با 'آری به جنگ'، وطنپرست تلقی شوم. جنگ جز ویرانی اعصاب و روان و ناامید شدن از همه، چیز زیادی برای من باقی نگذاشته است.»

سالار روز پنجشنبه ۱۴ اسفند به دکتر مراجعه کرده و از او اکوی قلب گرفتهاند: «گفت استرس تو خیلی زیاد است. این وضعیت برای تو اصلا خوب نیست. اصلا. خودش ترسیده بود.»
«دکتر میگفت: من چکار کنم تو از این استرس راحت بشی وقتی در این شهر و کشور زندگی میکنی؟»
سالار میگوید دکتر دوز قرصهایش رابیشتر کرده و چند قرص هم اضافه کرده است. باید چند رو مرتب فشارش را بگیرد و اگر تغییری در وضعش پیشنیاید دوباره به پزشک مراجعه کند.
سالار حالا روزی ۹ قرص میخورد اما هنوز استرس دارد: «اگر از بمباران نمیریم از این استرس جان سالم به در میبریم؟»
اما برای او بسیاری دیگر از ایرانیهایی که در شرایط جنگی بسر میبرند، زندگی ادامه دارد: «امروز با چندتا از دوستانم جمع شدیم. پنج نفری بودم. نهار درست کردیم. فیلم دیدیم. عصرانه خوردیم. موسیقی گوش دادیم. حتی کمی رقصیدیم و خندیدیم.»


































