زندگی در بیتلحم چگونه جریان دارد؟ مشاهدات خبرنگار بیبیسی فارسی از کرانه باختری

منبع تصویر، Claire Press / BBC
- نویسنده, سوران قربانی
- شغل, بیبیسی
بیت لحم، مسیحیان معتقدند که عیسی مسیح در این شهر کرانه باختری به دنیا آمدە است.
از بیتالمقدس تا بیت لحم راهی نیست. این تپه نه، آن تپه. خیم، رانندە و راهنمای یهودی ما جرات ندارد با ما بیاید. میگوید رفتن یک یهودی به کرانه باختری در این اوضاع کار عاقلانهای نیست.
در یک پمپ بنزین نزدیک خط حائل بین بیتالمقدس و کرانه باختری ما را تحویل دوست مسیحیاش میدهد که قبل از جنگ با هم جهانگرد رد و بدل میکردهاند و به هم اعتماد دارند. از قضا اسمش عیسی است.
اگر ایست بازرسی اسرائیل و سربازان تا دندان مسلح اسرائیلی نبود فکر میکردی هنوز در بیتالمقدس هستی.
از سربازها که میگذری فضای شهر فورا عوض میشود. صدها تابلوی تبلیغاتی در بالا و در دو سمت جادە به شلوغی و بینظمی شهر افزوده است.
باغهای زیتون تک و توک بین مغازههای مکانیکی و سیمانفروشی و سمساریها مقاومت کردە و زندە ماندهاند.
پیش عیسی میرویم. مردیست پنجاە و چند ساله، با شکمی برآمدە و خندە بر لب. یک مغازە بزرگ سوغاتیفروشی دارد. تمام در و دیوار تصاویر عیسی مسیح و مریم مقدس و صلیب است. صدها آیکون، طلاکاری، برنزی، با قاب چوبی، کوچک، بزرگ، خلاصه از هر رقم.
فورا شاگرد مغازە با قهوە عربی از ما پذیرایی میکند، در فنجانهای کوچک چینی لب طلایی.

منبع تصویر، Claire Press / BBC
عیسی از کسادی کسبوکارش شکایت دارد. میگوید تازە از کرونا نجات پیدا کردە بودند و چند هفتهای بود که پای جهانگردها دوباره به بیت لحم باز شدە بود که افراد مسلح حماس و جهاد اسلامی به اسرائیل حمله کردند و بر آتش تنش و بحران اسرائیل-فلسطین نفت ریختند.
در گوشهای از مغازە مرد میانسال و خوشرو سر صحبت را باز میکند. از بیت لحم و مقدس بودن بیتالمقدس میگوید.
فروشندە بدی نیست و میتواند ستارە داوود را به مشتری مسلمان قالب کند، یا تصویر مریم مقدس را به یهودی ارتدوکس.
میگوید خودش مسلمان است و هیچ وقت نمازش قضا نمیشود. او هم مانند همه از اوضاع کنونی بیزار است. از همزیستی پیروان ادیان مختلف در بیت لحم یا به قول او شهر داوود صحبت میکند.
ستارە شش گوشه یهودیها را اینطور شرح میدهد:
«هر زاویه نماد یکی از صفات خداوند است: قدرت، عشق، عظمت، بخشش (رحم)، عدالت و فضیلت.»

منبع تصویر، Claire Press / BBC
ما برای دیدن خانوادە فلسطینی به اینجا آمدەایم که چند روز پیش پسر ١٧ سالهشان توسط تک تیرانداز اسرائیلی کشته شد، روی بالکن خانهشان.
آنها در اردوگاە دهیشه زندگی میکنند. تصور ما از اردوگاە تعدادی خیمه یا خانههای موقت بود. این محله که در حاشیه بیت لحم ساخته شده بیش از هفت دهه است که اسم اردوگاە را یدک میکشد.
چرا که یکی از اولین موج آوارەهای فلسطینی جنگ اول اعراب و اسرائیل در ١٩٤٨ در این محل اسکان دادە شدەاند که آن زمان بخشی از خاک اردن بود.
برای رسیدن به آنجا از کنار دیوارهای بتونی پیشساخته رد میشویم که چهار پنج متر ارتفاع دارند و با سیم خاردار از آسمان جدا شدەاند. هر چند متر یک برجک دیدەبانی است با شیشههای ضدگلوله سبز رنگ که داخل آن دیدە نمیشود.

منبع تصویر، Claire Press / BBC
روی دیوارها صدها نقاشی و گرافیتی نقش بسته است. از تصویر لیلا خالد، چریک مشهور فلسطینی تا شیرین ابوعاقله روزنامهنگار آمریکایی-فلسطینی که پارسال در کمپ جنین کشته شد. یا تصویر یاسر عرفات، رهبر کاریزماتیک فلسطین یا کبوتر صلحی که جلیقه ضدگلوله پوشیدە و با دستان بنکسی، گرافیست منتقد جنجالی بریتانیایی کشیدە شدە است.
دیوارها زمخت و بدریخت هستند و این آثار هنر اعتراضی هم از زشتی آنها نکاسته است. البته قرار هم نیست زیبا باشند، کارشان ایجاد جدایی است. جداکردن سرزمینهای فلسطینی از اسرائیل، یا شهرکهای تازە تاسیس از کرانه باختری اشغال شدە و از شهر و روستاهای فلسطینی.
کوچههای اردوگاە دهیشه پیچ در پیچ هستند و از دل تپه بالا میروند. معلوم است نظمی برای گسترش محله در کار نبودە است. خانهها با بلوک و سیمان ساخته شدەاند و زیبایی محلههای بیتالمقدس و حتی بیت لحم را ندارند.
در عوض همه جا شعارهای سیاسی و گرافیتی ناشیانه به چشم میخورد.

منبع تصویر، Claire Press / BBC
پدر احمد صدوق جلوی در با چند مرد همسایه ایستاده است. قامت کوتاهش چمیدە و عزادار است.
عکس پسرش با چند جمله عربی روی در خانه زدە شدە است، کمی پایینتر از پرچم فلسطین که در زیر آفتاب پاییزی آویزان است و تکان نمیخورد.
ما را به داخل خانه در طبقه دوم راهنمایی میکند. یک آپارتمان سهخوابه است با یک آشپزخانه و هال بزرگ در وسط؛ تمیز است و بوی قهوە همه جا پیچیدە است.
در اتاق پذیرایی که بالکنی به کوچه دارد مادر، خاله، سه دختر جوان و یک زن سالمند روی مبلهای مخملی نشستهاند.
روی یک میز بزرگ تعداد زیادی عکس احمد کنار هم گذاشته شدەاند که هر کدام از طرف یک موسسه یا خانوادە هدیه دادە شدەاند. روی همه نوشته «شهید احمد صدوق».
مادرش آرام است و از فرزند پرپر شدەاش تعریف میکند. تاب نمیآورد و با گریه به سمت در بالکن میرود که تا آن لحظه باز بود.
صحنه کشته شدن احمد را بازسازی میکند. میگوید آن پنجشنبه شب نیروهای اسرائیلی وارد اردوگاە شدە بودند و به چند خانه حمله کرده بودند که به کارگرهای غزەای پناە دادە بودند.
«دوازدە شب بود. احمد خواست از بالکن ببیند که چه خبر است. به محض اینکه در را باز کرد یک نور لیزر روی پیشانیش افتاد و بهدنبال آن آن یک گلوله در سرش خالی شد.» این را با گلوی پر از بغض تعریف میکند.
گلوله که از سرش رد میشود یک سوراخ در شیشه در بالکن درست میکند، به اندازە یک سکه دو تومانی. هنوز ذرەهای خون احمد روی کنارەهای سوراخ دیدە میشود.
مادرش میگوید پسرش فقط کنجکاوی کردە و حقش نبود که اینطور خونش ریخته شود.
ابواحمد هم آمدە روی بالکن کنار ما ایستادە است. کارگر شهرداری است و پنج دختر و سه پسر را به زحمت بزرگ کردە است. حالا پدر ماندە با یک سوراخ روی در و یکی در قلب.
میگوید آرزوهای پسرش را برباد دادند، آرزوهای پدر و مادر برای پسرشان را از آنها گرفتند.

منبع تصویر، Claire Press / BBC
تعدادی از زنان اردوگاە سر میرسند، برای گفتن تسلیت آمدەاند. فاتحه نمیخوانند، میگویند شهید فاتحه نمیخواهد.
تعدادی از آنها پلاک سینه به مانتوهایشان زدەاند. با عکس مردان جوان. هر کدام از این زنان پسرشان توسط ارتش اسرائیل کشته شدهاند، یا در درگیری یا در اعتراضات.
همه از مادر احمد دلداری میکنند، میگویند که باید قوی باشد و صبور. آنها احمد را شهید میخوانند و حالا مادر و پدر احمد والدین «شهید» هستند.
پدر و مادر احمد بار دیگر صحنه کشته شدن پسرشان را برای این زنها بازسازی میکنند، مو به مو. اینکه تکتیرانداز ته کوچه پشت پنجرە ساختمان ناتمام مستقر بودە و از فاصله کمتر از صد متر به احمد شلیک کردە است.
مادرش من را به اتاق پسرش راهنمایی میکند. در اتاق سه در چهار دو تخت یک نفرە در دو طرف اتاق قرار گرفتهاند، با پتوهای گلنشان قرمز و سیاە رنگ.
پتوی روی یکی از تختها را بو میکشد، میگوید بوی عطر احمد را میدهد. آرام کتاب و کیف مدرسه و لپتاپ روی میز را لمس میکند، انگار بخواهد دستهای پسر جوانمرگش را نوازش کند.
کمد را باز میکند، چند عطر ارزان قیمت را نشان میدهد، میگوید پسرش عاشق عطر بود.
با خودم فکر میکنم که آیا من حق دارم اینجا باشم، این دنیای کوچک مادر و پسر را اشغال کنم.
این پدر و مادر که پنجاە و چند سالی سن دارند در این اردوگاە به دنیا آمدەاند، اما گویی هنوز به آن عادت نکردەاند. آنها هنوز خود را آواره میدانند. میگویند روزی به روستای آبا و اجدادشان در آن سوی دیوارها بازمیگردند.
مادر میگوید ما تکهای زمین از خودمان نداریم درحالیکه پدرانشان باغهای زیتون و پرتقال را پشت سر رها کردەاند و خدا میداند که کی صاحب آن شده است.
ابواحمد با صدایی شکسته میگوید احمد آرزو داشت روستای پدربزرگش را یک بار ببیند، اما آرزو به دل رفت.

منبع تصویر، Claire Press / BBC
از آنها در مورد صلح با اسرائیلیها میپرسم. مادر زودتر جواب میدهد، میگوید دو راە بیشتر ندارند، یا اینجا شهید میشوند یا برمیگردند، راە سومی نیست.
خواهر بزرگتر احمد عصبانیست و کم حرف. از تجربههای کودکیش میگوید که چطور در زمان انتفاضه دوم در سال ٢٠٠٠ سربازان تا دندان مسلح اسرائیلی وارد خانه شدەاند، زنان را در خانه نگه داشته، عکس رهبران و شهدای روی دیوار خانه را زیر پا له کرده و جوانهای محل را با خود بردەاند.
بیش از ٧٥ سال تنش و درگیری بین اسرائیلیها و فلسطینیها زخمهای زیادی بر پیکر این دو مردم بر جا گذاشته است. تا زخمی بیاید تیمار شود زخم دیگری سر باز میزند.
زخم احمد برای خانوادە صدوق تازه است و زخم آوارگیشان نه.
















