کاشتههای شوم یک جنگ؛ مینهایی که تمام نمیشود

- نویسنده, نفیسه کوهنورد
- شغل, بیبیسی، شلمچه
تمام مسیر شلمچه به بصره پر از علامتهای قرمز رنگی که درباره خطر مین هشدار میدهند. با آنکه سالها سازمانهای بینالمللی مختلف در مین روبی عراق را همراهی کردهاند شرایط نابسامان این کشور و جنگهایی که شاهدش بوده مانع شده پاکسازی مینها پیشرفت چندانی داشته باشد. سرتیپ طاهر که در جنگ با ایران شرکت داشته خوب به یاد دارد که چطور نواحی مرزی از شمال تا جنوب وجب به وجب مین گذاری شدهاند. او که اکنون مسول تیم امحای مین بصره است میگوید: "هر دو طرف جنگ در مرزهایشان میلیونها مین کاشتند اما خب ایران توانایی بیشتری در پاکسازی مین داشته و عراق هنوز قادر نبوده از این مینها خلاص شود."
تخمین زده میشود که تنها در اطراف بصره چیزی حدود ده تا دوازده میلیون مین و بمب عمل نکرده وجود داشته باشد که بیشترشان نزدیک نواحی مسکونی هستند. خیلی از این مینها از زمان جنگ عراق و ایران مانده و بخشی دیگر از دوره جنگ کویت. در چهار سال گذشته داعش هم در بسیاری از مناطق و خانههای شهرها و روستاهایی که گرفته بود، مین و بمب کار گذاشت اما پس از راندن داعش از این نواحی، شرکتهای بینالمللی و نیروهای عراقی تقریبا بخش قابل توجهی از آن را مین روبی کردند اما برای پاکسازی مینهای قدیمی جنگ دو همسایه اقدام چندانی صورت نگرفت. به گفته سرتیپ طاهر با توجه به وسعت نواحی مین گذاری شده و امکانات کم عراق و بحرانهای متعددی که این کشور با آن مواجه بوده این کشور به تنهایی نمیتواند پاکسازی کند و حتما کمک بینالمللی لازم است.
سال گذشته گروه رزمی عباس که از زیر شاخههای حشد شعبی یا بسیج مردمی است حدود ۴۵۰ هزار متر مربع در اطراف شلمچه و جرفالملح را مینروبی کرد اما هنوز بخش وسیعی از این مناطق دست نخورده مانده است.

سرتیپ طاهر میگوید: "هزینه بالای مین روبی و عدم توانایی نیروهای عراقی باعث شده که فعلا فقط مناطقی پاک شوند که شرکتهای نفتی بینالمللی میخواهند در آنها سرمایه گذاری کنند و معلوم نیست چه موقع نوبت به بقیه مناطق میرسد."
حالا این مینها خیلی وقتها با باران و سیلاب به سطح زمین میآیند و حتی گاه سر از جاده یا حاشیه راهها در میآورند که خطری جدی برای ساکنان است.
روستایی که جنگ برای ساکنانش تمام نشده
از مرکز شهر بصره پانزده دقیقه به سمت شهر مرزی شلمچه که بروید به روستایی میرسید که فقر در هر گوشهاش نمایان است. کوچههایش پراز زباله و در حاشیه کوچهها و خیابان اصلی آب سیاه متعفنی جاری است که از خانهها سرازیر میشود؛ خانههایی که بیشترشان حداکثر دو اتاق و یک حیاطند با دیوارهایی از بلوکهای سیمانی. نام رسمی روستا جرفالملح یا تپه نمک است اما کمتر کسی آن را به نام رسمیاش میشناسد. بین محلیهای بصره اسم این ده به بتران معروف است که معنیاش میشود کسانی که نقض عضو شدهاند (از ریشه ابتر) و این داستان ساکنان این روستاست.
این ده بعد از پایان جنگ عراق و ایران ساخته شده و اغلب اهالیاش کسانی هستند که در زمان جنگ به ناچار کوچ کرده بودند. اینجا فاصلهای با شلمچه ندارد؛ جایی که زمانی میدان نبردی تمام عیار بود و مثل بقیه مناطق مرزی عراق و ایران به شکل وسیعی مینگذاری شده بود.

همین وضعیت سبب شده سه دهه پس از پایان نبرد ایران و عراق٬ سایه جنگ همچنان بر سر مردمان جرفالملح باشد. بسیاری در این روستا قربانی مینهایی هستند که از آن جنگ باقی مانده است و خیلیها در اثر انفجار مین قطع عضو شدهان؛ از این روست که اینجا را حالا بتران میخوانند. علی از ساکنان قدیمی روستا که دکان کوچکی در ورودی روستا دارد و یک پایش را در انفجار مین از دست داده میگوید دیگر حساب کسانی که اینطور معلول شدهاند از دست در رفته.
جرفالملح به نوعی نماد چرخه معیوبی است که عراق سالیان سال است گرفتار آن شده. پس از پایان جنگ ایران و عراق، آنها که از این مناطق کوچ کرده بودند برمیگردند تا روستاهایشان را بر ویرانههای جنگ بسازند اما چند سالی نمیگذرد که با لشکرکشی صدام به کویت٬ کشور با جنگی دیگر روبرو میشود. جنگی که عراق را در مخمصه تحریم و نفت در برابر غذا گرفتار میکند و مردم این کشور -بخصوص آنها که بضاعت چندانی هم نداشتند٬مثل خیلیها در جرفالملح- روز به روز فقیرتر میشوند. وقتی اوضاع چنین میشود بسیاری از ساکنان روستا برای اینکه نانی سر سفره ببرند به جمع آوری آهن و آلومینیوم لاشه خودروهای جنگی و تکههای بمب و خمپاره روی میآورند؛ شغلی که هنوز هم شغل رایج مردم جرفالملح است. اما این نان درآوردن خیلی وقتها به بهای جان و یا قطع دست و پا تمام میشود چرا که آن خرده آلومینیوم و آهنها در زمینهایی پیدا میشوند که هنوز از مین پاک نشدهاند.

خانواده ماجد یکی از دهها خانوادهای هستند که از همین راه زندگیشان را میچرخانند. ماجد و خواهرش یک پایشان را و برادر دیگرشان احمد انگشتهای دستش را از دست دادهاند. پسر ماجد و همسر اول زهره هم در انفجار مین کشته شدهاند:
"پنج سال بود که برگشته بودیم که تحریمها شروع شد. بیکاری اوج گرفت و ما درآمدی برای نگهداری دامها نداشتیم و همه به مرور یا مردند یا فروختیم. چارهای نداشتیم جز جمع کردن خرده آهن و همین شد که در انفجارهای جداگانه به این روز افتادیم." ماجد سرگذشتشان را اینطور برایم خلاصه میکند.
عکس پسرش را که میآورند زهره و احمد که کنار ماجد نشستهاند به گریه میافتند. حمید تنها هفت سال داشته که بعد از حادثهای که برای پدرش رخ میدهد تصمیم میگیرد اینبار او به جمعآوری فلز برود. یک روز میرود اما دیگر برنمیگردد. ماجد میگوید انفجار مین چیزی از بدن کوچکش باقی نگذاشته بود که حتی بتوانند جسدش را بیاورند. این اتفاق درست جلوی چشم زهره میافتد: "ما هنوز هم طاقت نداریم به عکس این بچه حتی نگاه کنیم." با این حال این خانواده هم مثل خیلی خانوادههای دیگر روستا برای امرار معاش بازبه همان مناطقی میروند که میدانند هر قدمش میتواند مرگ باشد یا نقص عضو.

این فقط جنوب عراق نیست که با این میراث جنگ دست به گریبان است. آژانس پاکسازی مین کردستان عراق سال گذشته تخمین زد که سیصد و چهارده میلیون متر مربع در مناطق مرزی کردستان عراق همچنان آلوده به مینهای جنگ عراق و ایران باشد. در دو سال گذشته دست کم ده نفر در این مناطق قربانی مین شدهاند.
مشابه این خبرها از ایران هم بارها به گوش رسیده. پارسال حداقل چهار نفر در منطقه مرزی مهران دراثر انفجار مینهای ضد تانک جانشان را از دست دادند.
این مینها بلای جان طبیعت بخصوص در مناطق جنوبی شدهاند. وقتی به بصره سفر کرده بودیم تازه آتش تالاب هورالعظیم شروع شده بود و فرمانده هنگ مرزی بصره توضیح داد چطور مینها وخمپارههای عمل نکرده جنگ عراق و ایران در لابلای نیزارهای این تالاب٬ مهار آتش را سخت کرده. آتشی که دودش هم به چشم مردمان بصره میرود هم خوزستان.
داستان مینها یکی از حکایتهایی است که تلخی جنگ را ماندگار میکند و اینکه چطور جنگ تا نسلها بعد قربانی میگیرد. وقتی که اعلام شد که جنگ عراق و ایران به آخر رسیده زهره شش ساله بود و خاطره چندانی از آن روزها ندارد اما جنگ راه خود را برای یادآوری به او پیدا کرد. زهره هم مانند برادرش هنگام جمع آوری فلز پایش روی مین میرود و قطع میشود. شوهر اولش هم همان جا میمیرد. او حالا به فرزندانش اجازه نمیدهد خیلی از خانه دور شوند چراکه میترسد که همین بلا سر بچههایش بیاید. وقتی از او میپرسم به آن جنگ چطور نگاه میکنی؟ آهی میکشد و میگوید: "میگویند جنگ تمام شده اما من هر بار به پایم نگاه میکنم فکر میکنم این جنگ هیچوقت تمام نشده."











