'لرد' رسولاف، فستیوالهای سینمایی و تئوری سیاهنمایی

- نویسنده, یوسف لطیف پور
- شغل, روزنامهنگار سینمایی
فیلم "لِرد" ساختۀ محمد رسولاف، کارگردانی که برای درامهای سیاسی مثل "دست نوشتهها نمیسوزند" و "جزیرۀ آهنی" شناخته میشود هفته گذشته جایزه "نگاه ویژه" را در فستیوال فیلم کن دریافت کرد که یکی از جوایز فرعی، اما معتبر فستیوال است.
به شکلی قابل پیشبینی، واکنش به فیلم او در ایران، به خصوص در رسانههای تندرو (اما نه فقط محدود به آن) منفی بود. عناوین و برچسبهای آشنا یک بار دیگر به کار آمدند: "سیاهنمایی"، "تحقیر ایرانیان"، "ضدامنیت ملی"، "تقدیس بهاییت" و "جایزه فرمایشی".

منبع تصویر، Getty Images
با توجه به این که "لرد" با مجوز قانونی ساخته شده (اما مجوز پخش ندارد) بخشی از انتقادها متوجه سازمانهای سینمایی بود که در واکنش به آن عنوان کرد که بین فیلمنامه تصویب شدۀ "لرد" و فیلم نهایی تفاوتها بسیار است و این فیلم همانی نیست که آنها اجازه ساختش را دادهاند.
"لرد" دربارۀ تلاشهای قهرمان اصلی فیلم، رضا، برای حفظ ملکی است در روستایی در گیلان که در آن ماهی قرمز پرورش میدهد و باید به هر قیمتی که شده نگذارد زمینخواران محلی آن را از چنگاش دربیاورند.
بیشتر بخوانید:
شاید اینجا یکی از سؤالهای اصلی این باشد که آیا کارگردانان ایرانی در نوع انتخاب موضوع و نحوۀ پرداخت آن جذابیتهای جشنوارهای را در نظر میگیرند؟
به احتمال زیاد و نگاهی گذرا به فیلمهای ایرانی نمایش داده شده در جشنوارههای بینالمللی میتوان گفت، بله خیلی از کارگردانها ملاحظات جشنوارهای را نادیده نمیگیرند. این نکته به خصوص در مورد فیلمهای ایرانی تولید شده در اروپا شدت بیشتری دارد، جایی که هم آزادی بیشتری در ساخت فیلم هست و هم نهادهای سرمایهگذار شبهدولتی انتظارت مشخصی از محصولاتی که با سرمایه آنها تولید شده دارند. در فیلمهای این دسته بعضاً به طرز اغراقآمیزی روی مضامین سیاسی و اجتماعی دست گذاشته میشود، اما از طرفی بیشترشان در جشنوارهها ناموفق باقی میمانند.
اما برای این که تئوری "ساخت فیلم برای جشنوارهها" را نقض کرده باشیم، فراموش نکنید که وقتی عباس کیارستمی اولین جایزه جهانیاش را با "طعم گیلاس" به دست آورد، فیلمی را به کن برده بود که شبیه هیچ فیلم دیگری نبود و از هیچ الگوی موفقی تقلید نمیکرد.

منبع تصویر، Getty Images
تئوری سیاهنمایی
در واکنشهای خبری رسانههای رسمی و شبهرسمی ایران به اخبار جوایز سینمایی، اگر جوایز به ایرانیها داده شود، برنامه "سیاهنمایی" است، و اگر به خارجیها، جایزه برای "تبلیغ همجنسخواهی" است. این خوانشهای ابتدایی و توأم با نفرت و تحقیر از اقلیتهای نژادی و فرهنگی و جنسی روایت مورد علاقه این دسته از رسانههاست. فیلمهای ایرانی، حتی وقتی که مضمونشان سیاسی نباشد (مانند آثار عباس کیارستمی) همیشه با این خطر روبرو هستند که جوایز بینالمللی را از سر دشمنی گردانندگان فستیوالها با ایران و ایرانیان دریافت کرده باشند.
اما اعتقاد به تئوری سیاهنمایی حاصل عدم اعتماد به نفس فرهنگی و فقدان آزادی بیان است.
بگذارید با یک مثال پیش برویم: آیا پارسال وقتی فیلم "من، دنیل بلیک"، ساختۀ فیلمساز بریتانیایی کِن لوچ، در فستیوال کن نمایش داده شده و نخل طلا را برد در بریتانیا همه لوچ را متهم به سیاهنمایی و کن را متهم به سیاسیبازی و دشمنی با بریتانیا کردند؟
"من، دنیل بلیک" داستان یک کارگر متخصص ساختمان است که بعد از ناراحتی قلبی و منع شدن از کار تلاش میکند تا بیمه بیکاری دریافت کند. اما پروسۀ اداری این کار چنان با کاغذبازی و بوروکراسی در میآمیزد که ادامه زندگی را برای او غیرممکن میکند.
فیلم حملهای است تند به نظام خدمات اجتماعی بریتانیا که در آن شهروندان نیازمند به جای این که مورد حمایت دولت قرار بگیرند، کاملاً به حال خود رها میشوند تا با عاقبتی تلخ روبرو شوند.
نمایش فیلم بالطبع موافقان و خالفان خودش را در بریتانیا داشت، اما جامعه نقد یا فرهنگ هرگز به تئوری توطئه و سیاهنمایی متوسل نشد. این فیلم بلاخره فقط دیدگاه یک هنرمند دربارۀ یک معضل اجتماعی بود و نه مستندی دربارۀ کل جامعۀ بریتانیا.
اگر به "لرد" برگردیم، باید اذعان کرد که حتی اگر در نشان دادن شرایط ایران اغراق شده باشد، میتوان لااقل به این نکته امیدوار بود که بخشی از تاریخ ایران ثبت شده و این بلاخره فقط نگاه یک آدم به یک موقعیت است.
در واکنش به جایزۀ "لرد"، یک نظر صادر شدۀ دیگر این است که کارگردانهایی مثل رسولاف چرا ایران را ترک نمیکنند و نمیروند جایی زندگی کنند که راحتتر باشند.
این برخورد با دنیای هنر که "هر کی راضی نیست بره" این واقعیت را نادیده میگیرد که فیلمهای انتقادی در تاریخ سینما نشانه علاقه به یک جغرافیا هستند و نه برعکس آن. اگر کسی چندان درگیر پرسشهایی دربارۀ دیروز و امروز ایران نباشد میشود تصور کرد که با ساخت یکی از آن کمدیهای مبتذلی که روی سی دی در سوپرمارکتها میفروشند به گذران امور ادامه دهد.

منبع تصویر، .
در سینمای ایران، از همان آغاز، کسانی که علاقهای به ایران داشتهاند - گلستان، مهرجویی، کیمیایی، ثالث، بنیاعتماد - تصویری که از جامعه دادهاند تصویری بوده سخت گزنده، اما این گزندگی خود واقعیتهای عینی ماست و نه چشمکی به فستیوالهای سینمایی. فراموش نکنیم که احتمالاً نمایش "گاو" داریوش مهرجویی در فستیوال فیلم ونیز هم در نظر عدهای یک "سیاهنمایی" بود.
دستهای دیگر از مأیوس شدنشان گفتهاند، اما فراموش کردهاند که سینما یک مسابقه ورزشی نیست که بخواهد یا بتواند باعث شادی و غرور و افتخار یک ملت شود. از این منظر یک نمونه دیگر را در نظر بگیرید:
نئورالیزم - جنبشی در سینمای بعد از جنگ جهانی دوم در ایتالیا که تمام توجهش معطوف دردهای جامعهای درهم شکسته - هم از نظر اقتصادی و هم اخلاقی و روانی - بود. این جریانسازترین جنبش سینمایی قرن بیستم و به نظر عدهای مهمترین جنبش فرهنگی ایتالیا بعد از رنسانس را با تئوری سیاهنمایی و تئوری توطئه جشنوارهای میتوان فقط مشتی فیلم بینهایت سیاهنما دانست که در تخریب جامعه کاتولیک ایتالیا در جشنوارههای جهانی که با ملت ایتالیا سرستیز داشتند جوایز متعددی کسب کردند و نان به نرخ روزخورانی مثل ویتوریو دسیکا، روبرو روسلینی و جوزپه دسانتیس از این آب گلآلود چه ماهیها که نگرفتند!
واقعیت این است که متأسفانه حتی در ایتالیای دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ منتقدان دست راستی ایرادهایی از این نوع را به فیلمها وارد دانستهاند. اما زمان، هم تکلیف ارزشهای این آثار سینمایی را مشخص کرده و هم تکلیف مخالفان آن را. تصور من این است که در آینده بیشتر آثار سینمای اجتماعی این سالهای ایران تأثیر و اهمیتشان را از دست خواهند داد، اما باید این تصمیمگیری را به زمان واگذار کرد و گذاشت روند ساخت فیلمها به طور طبیعی ادامه پیدا کند.
اما شاید تفاوت عمده نوعِ تلخی فیلمهای نئورالیستی با آثار اجتماعی/سیاسی اخیر سینمای ایران این باشد که فیلمهای ایرانی فاقد طنز و سرزندگیاند، در حالی که حتی تلخترین فیلمهای ایتالیایی همیشه لحظاتی فریبنده از طنز فرهنگی روزمره ایتالیایی دارند که به تماشاگر فرصت نفس کشیدن میدهد. برخلاف ایتالیاییها، کارگردانان سینمای اجتماعی ایران معمولاً بیشاز حد در دنیای ذهنی خودشان غرق میشود و حسی از انتقام از جامعه در فیلمهایشان جریان دارد (از این نظر اصغر فرهادی یک استثناء است) که آثارشان را ناخواسته محدود میکند.
در فیلمهای ایرانی متأسفانه هیچ روزنه امیدی وجود ندارد در صورتی که همه ما میدانیم زندگی روزمره ایرانی، با وجود تمام دشواریهای، هنوز سرخوشیهای خودش را دارد. اصلاً چه روزنه امیدی برای کارگردان "لرد" بالاتر از این که این فیلم را ساخته، نمایش داده، برایش جایزه برده، به ایران بازمی گردد و فیلم دیگری را شروع میکند؟

منبع تصویر، iSna











