'رمان های فراموش ناشده'؛ سفر شب و ظهور حضرت: هومر در تهران
- نویسنده, رضا نوری
- شغل, روزنامهنگار
بیبیسی فارسی در مجموعهای به معرفی رمانهایی میپردازد که فقط یکبار در داخل ایران منتشر شدند اما بر فضای ادبیات داستانی ایران تاثیرگذار بودند و گاهی با جنجال های حاشیه ای هم همراه بودند.
بیشتر از این مجموعه بخوانید:

"آن شب در خانه ارژنگ همه میدانستیم که فاجعه اتفاق خواهد افتاد. تا هفته پیشش پانزده روز تمام بود که همه روی کتابها افتاده بودیم و خودکشی کرده بودیم. امتحان فارماکولوژی را که هیچ کس از سال پیش امتحان نداده بود و عقب انداخته بودیم و امتحان پزشکی قانونی را با هم امتحان میدادیم و اضطرابی را که همه از این دو امتحان داشتند به ما هم سرایت کرده بود..."
رمان "سفر شب و ظهور حضرت" که نخستین رمان بهمن شعلهور، نویسنده و پزشک ایرانی ساکن آمریکا، برگرفته از زندگی واقعی خود نویسنده است، اما تصویری کلی از فضای جامعه ایران، به ویژه وضعیت جوانان این کشور، در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ به دست میدهد.
تصویری از سرگشتگی جوانان در ایران پیش از انقلاب
این رمان اولینی رمانی نبود که در آن از سالهای جوانی و آرمانهای از دست رفته سخن گفته میشد، اما جزو اولین آثار در رماننویسی فارسی به شمار میرود که در آن "سردرگمی نسل نو" به تصویر کشیده شده است: "نسلی که در پشت سر خاطره تلخ شکستی را داشت و در پیشرو هیچ اطمینان خاطری نداشت."
این رمان در سال ۱۳۴۶ زمانی که نویسندهاش ۲۷ ساله بود از سوی نشر خوشه در ایران چاپ شد، اما نگارش آن ده سال قبل آغاز شده بود و در این سالها شعلهور در تهران، واشنگتن و آنکارا به سر برده بود. به همین دلیل، برخی معتقدند علت اصلی «"سستگی در ساختمان" این رمان، همین "انقطاع زمانی و مکانی" است.
در این رمان، دیالوگهای برگرفته از ادبیات عامه به همراه تکگوییهای یک راوی تحصیلکرده در هم آمیخته شده و تضادی زبانی را ایجاد کرده که میتواند نمادی از تضاد در جامعه آن زمان ایران باشد.
شعلهور پیش از این رمان، در نوزده سالگی، رمان"خشم و هیاهو" از ویلیام فاکنر را ترجمه و منتشر کرده بود. او همچنین "سرزمین هرز" تی.اس. الیوت را به فارسی برگرداند. آشنایی با ادبیات آمریکا موجب شده بود که شعلهور از ادبیات این کشور برای نوشتن اولین رمان خود بسیار بهره ببرد.
همچنین برخی از منتقدان، این رمان را متاثر از مکتب ادبی ناتورالیسم دانستهاند که بر جنبههای توارث، محیط، لحظه و مشاهده زندگی انسان به دور از آرمانگرایی تأکید میورزد.
برخی دیگر نیز به دلیل بهرهگیری نویسنده از تکنیکهای مختلف داستانی، این رمان را تجربهای "پست مدرن" خواندهاند.
رمان "سفر شب و ظهور حضرت" در همان سالهای انتشارش با استقبال نویسندگان ایران مواجه شد. جلال آلاحمد، در مجله آرش درباره این کتاب نوشت: "نسل جوانتر از سرخوردگیهای خودش در 'سفر شب' انتقام گرفته است."
بعدها، پس از انقلاب، با وجود این که این کتاب به صورت قانونی در ایران منتشر نشد، اما در دهه هشتاد بار دیگر به این رمان در مطبوعات ایران توجه شد.
یونس تراکمه، نویسنده، درباره این رمان نوشت: "در فصل پایانی کتاب، آن فصل بسیار درخشان و ماندگار، شعلهور اجرای دیگری از اولیس جویس ارائه میدهد."
حسین مرتضاییان آبکنار، نویسنده، نیز گفت: "زمانیکه این کتاب چاپ شده بود، شاید من به دنیا نیامده بودم و شاید هم یکساله بودم. الان میگردم پیدایش میکنم و کپی میگیرم و به بچههای کارگاهم میدهم."

منبع تصویر، courteey Photo
داستان "سفر شب و ظهور حضرت" چیست؟
رمان "سفر شب ..." در نگاه اول درباره زندگی جوانی به نام هومر است که اسم او بسیار نمادین انتخاب شده. در کنار او، زندگی شخصیتهای دیگر هم در فصول مختلف و جداگانه به صورت داستانکهایی روایت میشود.
هومر، دانشجوی پزشکی است، اما میخواهد نمایشنامهنویس بزرگی شود و در سالن تئاتری که کار میکند آرزوی ایفای نقش هملت را دارد.
داستان در دوازده فصل روایت میشود. فصولی که گاه ارتباط چندانی با یکدیگر ندارند اما در واقع حلقه ارتباط میان آنها، نمایش زندگی نسل جوان در نیمه دوم دهه سی و چهل ایران و پوچی حاکم بر فضای آن زمان است. در بخشهای مختلف این رمان و در زندگی شخصیتهای آن، تاثیر مستقیم و حتی غیرمستقیم کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و دلمردگی روشنفکران و جوانان را میتوان مشاهده کرد.
رمان "سفر شب" با قطعاتی از سه شعر از نیما یوشیج، فروغ فرخزاد و پل الوار درباره شب آغاز میشود و فصل نخست رمان نیز از ابتدای یک شب تا سحر میگذرد. چند جوان به نامهای شاهپسر، کاووس، سوری و هومر ساعاتی را در کافهها به میگساری میگذرانند و در آخر رهسپار محله مشهور"قلعه" میشوند:
"زن خپله وارفته گفت: آقا بیا جیتون بگیر.
مرد گفت: چی؟ من ژتون بگیرم؟ منو تموم خونههای قلعه میشناسن. من همیشه ژتون رو بعد میگیرم."
شعلهور در همان ابتدای رمان، تصویری از زندگی شبانه تهران در آن سالها ارائه میکند و دیالوگهایی که خلق کرده، سرشار است از متلکها و تکیه کلامهایی که زبان مردم کوچه و بازار، از جمله جوانان آن زمان را تشکیل میداد.
در میان آنان هرچند هومر آمده که فقط لبی تر کند و خودش را برای نوشتن شبانه آماده کند. او که شکسپیر میخواند و ترجمه میکند و به ایفای نقش هملت میپردازد، خود نیز در فکر نوشتن نمایشنامهای تاریخی است. اما تا پایان شب، با بقیه میماند:
"شاه پسر بطری را برداشت و گیلاسها را پر کرد. وقتی خواست گیلاس هومر را پر کند، هومر گفت: من دیگه نخورم، هان؟
شاه پسر گفت: چرا؟
شنگولم. اون پردهای که میخوام جلوی چشمم کشیده شده.
سوری گفت: باز مادسّگ نویسنده بازیش گل کرد."
اما وضعیت این چند جوان در همین فصل ابتدایی و کافهگردی و مستی آنها بیش از آنکه نشانی از سرخوشی آنها داشته باشد از دلمردگی آنها حکایت میکند. همچنان که در پیادهرویهای آن شب، یکی از آنها بخشهایی از شعر "زمستان" مهدی اخوان ثالث را میخواند؛ شعری که در سال ۱۳۳۴ سروده شده و ارجاع به سردی جامعه در روزها و سالهای پس از کودتا دارد:
"کاووس ایستاد و سیگار آتش زد. بعد شاه پسر دست هومر را کشید جلو برد و شروع کرد به شعر خواندن:
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را…
و هومر دنبالش را گرفت:
مسیحای جوانمرد من!
ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آی"
در فصلهای بعدی رمان "سفر شب"، به ترتیب زندگی هومر و پدرش روایت میشود. اینکه آقای پولادین، پدر هومر بعد از خواندن کتابهای بسیار و آشنایی با فلسفه و ادبیات و تاریخ و حقوق، زندگی را به کسب مال و تجدید فراش میگذراند: "به زودی شعرا هم رسالت خود را برای آقای پولادین از دست دادند و او به این نتیجه رسید که همه شعرا و نویسندگان آدمهای احمقی هستند."
با وجود نقد برندهای که علیه آقای پولادین میشود و مثلا انگیزههای رفتارهای انسانی در او زیر سوال میرود، اما سرگردانی هومر نیز تا حدودی شبیه پدرش است. او هم که از این زندگی بیزار است، به جای حاضرشدن سر کلاسهای دانشکده پزشکی، به کافههای پاتوق هنرمندان میرود و تلاش میکند در آن فضا، نمایشنامهاش را بنویسد.
تصویری از طبقات مختلف، از روشنفکران تا لاتها
"آن شب خواب به چشم هیچیک از بچههای شمران نرفت."
همچنین شعلهور از این فضا و فرصت، بهره میبرد تا توصیف و در واقع نقد خود از فضای روشنفکری آن زمان ایران را ارائه کند، هرچند گاهی با اشارههایی به برخی روشنفکران آن زمان ایران، برخی از آنان را "نکبتزده و معتاد" معرفی میکند.
در ادامه هومر که مثل بهمن شعلهور، هم پزشک است و هم علاقمند ادبیات و فلسفه هم میخواند و شبها شکسپیر میخواند، نه تنها نمیتواند نمایشنامهاش را بنویسد بلکه در سالن تئاتر هم ناگزیر به ایفای نقش امیرارسلان میشود و آرزوی بازی در نقش هملت را به فراموشی میسپارد.
او در فصلی از کتاب، مقابل آینه میایستد و با خود حرف میزند: "آینه هم مثل مردم ظاهربین است. این همه خبرها شده و حالا جلو آینه میایستی و خودت را نگاه میکنی و انگار نه انگار اعینهو سابق سرو مرو گنده. ظاهرمان مردم را میکشد و باطنمان خودمان را."
مدتی بعد بازیگری را هم رها میکند و هم پیاله لاتهای شمیران میشود. این ارتباط هم با فصلی که مربوط به دار زدن "اکبر شیراز" از گنده لاتهای تهران در میدان تجریش است، پایان مییابد.
در این فصل نویسنده با مرور کوتاه زندگی اکبر شیراز و روایت آرزوهای او، بار دیگر به ثمر نرسیدن آرزوهای آن نسل را یادآوری میکند. نسلی که روشنفکران و تحصیلکردگان و حتی لاتهای آن سرخورده میشوند و آرزوهایشان را به گور میبرند: "اکبر شیراز حکم اعدامش را خیلی با خونسردی پذیرفته بود. حتی به هومر گفته بود که زیاد برای عوض کردن حکم تقلا نکند. تنها نگرانیش برای خواهرش بود. از هومر و حسین قول گرفته بود که با پولی که برایش مانده بود برای خواهرش یک جهیزیه خوب تهیه کنند."
هومر بعد از آن و با خودکشی همکلاسیاش ارژنک که به ترک تحصیل دو دوست دیگرش میانجامد، خود نیز درس را رها میکند و به آمریکا میرود: "وقتی از سر خاک برگشتیم دیگر میدانستیم چکار خواهیم کرد. طلسم شکسته شده بود و دیگر بقیه کارها راحت بود. ارژنگ راه برگشتی برای هیچ کداممان باقی نگذاشته بود. روز بعد فرخ خودش را به عنوان یک سرباز ساده به نظام وظیفه معرفی کرد و به پیاده نظام رفت. پرویز و ایرج پیانو و زمین را به مشتریهایی که پایش ایستاده بودند فروختند و به اداره گذرنامه رفتند. وقتی من پی گذرنامه رفتم حتی خیال آن که تئاتر بخوانم هم نداشتم. فقط میخواستم گورم را گم کنم و از آن خراب شده بیرون بروم. میخواستم یک نفس آزاد و عمیق بکشم. شاید برای آن که من حتی از آن ادمها نیستم که خودشان را میکشند."

منبع تصویر، iSna
فصل پایانی و پایان منجی
فصل پایانی رمان نیز که پر است از عبارات خارجی نقل شده از آثار مختلف است که با بقیه رمان چندان همخوانی ندارد، اما با ارجاعهای مختلف به متون مقدس از جمله قرآن، مفهوم "منجی" را زیر سوال میبرد:
"س: جناب استاد بفرمایید فلسفه مصلوب شدن و رستاخیز مجدد جنابعالی چه بود.
ج: مصلوب شدن بنده بیشتر یک نوع نمایش تبلیغاتی بود که تحت فشار تهیهکننده و کارگردان صورت گرفت. اما رستاخیز مجدد من بیشتر بخواهش تماشاچیانی بود که از داستانهای هپی اند خوششان میآید."
نویسنده در این فصل در پی این پرسش است که "خب حالا چه کار کنیم؟" اما باز هم به سیاهی شب میرسد: "...سه دسته ملت. خارج رفتهها، خارج نرفتهها و اونایی که میخوان خارج برن. خب حالا چه کار کنیم؟ همیشه چه کار کنیم؟ نقش مکداف رو بازی کنیم یا با ابلیس قراری ببندیم؟ دنیا رو نگهدار من میخواهم پیاده شم. یک جهش بزرگ در تاریکی. چون عیسی مسیح دوباره ظهور کرده و این بار در ملکوت آسمان در کنار پدر تاجدارش بر تخت نشسته و شب هنوز هم گوئی ادامه همان شب بیهوده است..."











