از قاهره به بیتالمقدس؛ «سوار بر موشک به اسرائیل آمدهای؟»

منبع تصویر، Soran Qurbani
- نویسنده, ژیار گل
- شغل, خبرنگار ارشد بیبیسی در امور بینالملل
روز حمله اسرائیل به ایران، به عنوان تیمی از بیبیسی فارسی در تلاش بودیم که از طریق اردن به اسرائیل پرواز کنیم. اما وقتی به سمت فرودگاه هیثرو لندن میرفتیم، پیامی روی گوشی ظاهر شد: «پرواز لغو شد. حریم هوایی اردن و اسرائیل بسته شده است.»
بلافاصله مسیر جایگزینی پیدا کردیم: پروازی به قاهره در مصر و از آنجا به شهر ساحلی شرمالشیخ در دریای سرخ. از آنجا باید راهی برای رسیدن به گذرگاه مرزی طابا به اسرائیل پیدا میکردیم.
اما مصراجازه حمل وسايل فیلمبرداری و پخش زنده را نمیدهد. قرار شد فیلمبردار با اولین پرواز ممکن از اردن خود را به اسرائیل برساند و من راهی مصر شدم.
در فرودگاه شرمالشیخ، در میان جمعیت به دنبال کسی میگشتم که سفر مشابهی در پیش داشته باشد. ترجیحا خبرنگار برای عبور از صحرای سینا. آنجا بود که با جیمز آشنا شدم: مردی قویهیکل و حدودا سی ساله که چندین کولهپشتی بر شانههایش آویزان بود.
خودش را یک معلم آمریکایی معرفی کرد که به سمت طابا میرود. باهم ماشینی کرایه کردیم و از صحرای خالی و خشک سینا عبور کردیم؛ منظرهای حکاکیشده در سنگهای آتشفشانی.
از نحوه حرکت جیمز و تسلطش به زبان عربی حدس زدم که دقیقاً کسی نیست که ادعا میکند. جیمز منطقه را بهخوبی میشناخت. ایستهای بازرسی نیروهای امنیتی مصر مانند دست انداز در مسیر عبور ما پراکنده بودند. تقریبا هر ایست بازرسی ما را متوقف می کردند.
اما جیمز با مهارت با آنها برخورد میکرد، چند دلار اینجا، یک بسته سیگار آنجا. گاهی ماموران سر مقدار پول چانه میزدند. از او پرسیدم، برخورد با ماموران مصری را از کجا یاد گرفته است. گفت آن طرف مرز برایم توضیح خواهد داد.
پس از سه ساعت در جاده، به مرز طابا با اسرائیل رسیدیم، به محض اینکه پلیس مصر فهمید من روزنامه نگار هستم، تمام وسایلم را تفتیش کرد. میخواست مطمئن شود که من در داخل مصر فعالیت رسانهای نداشتهام.
پس از عبور از مصر، جیمز بدون مکث با نشان دادن کارت شناسایی از مقابل ماموران گذرنامه اسرائیل عبور کرد. اما من زیاد خوششانس نبودم.
افسر گذرنامه مرزی، مردی در اواخر پنجاه سالگی، با لبخندی مؤدبانه پرسید چرا به اسرائیل میروم. گفتم: « خبرنگارم.» پرسید آیا قبلاً به اسرائیل آمدهام. گفتم: «هرجا جنگ باشد، من هستم... بله، بارها آمدهام.»
وقتی متوجه شد که محل تولدم ایران است، لحنش تغییر کرد. گوشی را برداشت و با اشاره از من خواست که دنبالش بروم. نیم ساعت منتظر ماندم و سپس مرا به اتاقی جداگانه بردند. بعد از بیست دقیقه سئوال در مورد این که: کجا بودهام، آخرین بار کی در ایران بودهام، چند گذرنامه دارم، کسی را در اسرائیل میشناسم و ... بالاخره اجازه عبور پیدا کردم.
جیمز یا آنطور که بعداً فهمیدم، آوی در طرف دیگر منتظرم بود.
گفت: «باید از تو عذرخواهی کنم. اسم من آوی است. داستانهایی که برایت تعریف کردم واقعیت نداشت. من افسر ارتشم. باید سریعا خودم را به یگانم معرفی کنم.»
به محض اینکه به بیتالمقدس رسیدم، پوشش خبری از حملات موشکی ایران به اسرائیل را آغاز کردم. هر روز و شب به این شکل آغاز میشد، اپلیکیشن فرماندهی جبهه داخلی اسرائیل هشدار میداد که «موشک یا پهپاد ایران در حال نزدیک شدن است، پناه بگیرید.»
بعد از چند دقیقه آژیر در سراسر شهر به صدا در میآمد. سپس انفجار شنیده میشد، گاهی بر اثر اصابت موشک یا شلیک سیستم دفاع موشکی اسرائیل. این وضعیت برای بسیاری عادی شده بود.
در یکی از رستورانهای فلافل در بخش شرقی بیتالمقدس با تهیهکننده فلسطینی نشسته بودم. چند مرد پرسیدند که اهل کجا هستم. گفتم، ایران. همه همزمان با صدای بلند خندیدند. فکر کردند شوخی میکنم. یکی از آنها با شوخی پرسید: «سوار بر موشک به اسرائیل آمدهای؟»

منبع تصویر، Soran Qurbani
به محض حضور در اسرائیل مقررات سانسور به روزنامهنگاران اعلام شد. خبرنگاران داخلی و خارجی اجازه نداشتند به محل اصابت موشکها به مراکز استراتژیک و نظامی بروند یا فیلمبرداری کنند. به ما اجازه داده میشد از مناطق مسکونی که هدف موشکهای ایران بود گزارش تهیه کنیم.
رسانههای ایران مدعی شده بودند که موشکهای ایران به مقر موساد، سازمان اطلاعات خارجی موساد در هرتزیلیا در حومه تلآویو، اصابت کرده است. تلاش کردم به آنجا برویم. اما تهیهکننده محلی ما گفت معمولا اگر این خبر صحت هم داشته باشد، پلیس اجازه گزارش از محل را نخواهد داد.
یکی از تهیه کننده های ما به شوخی گفت: «اگر موشک به مقر موساد اصابت کرده باشد، احتمالا کسی زخمی هم نشده، چون همه ماموران موساد الان در تهران هستند.»
همیشه این نگرانی وجود داشت اگر مردمی که خانه هایشان در حمله موشکی ویران شده بفهمند ما ایرانی هستیم، ممکن است عصبانی شوند و به ما حمله کنند.
اما بسیاری از آنها وقتی متوجه میشدند که ایرانی هستم، میگفتند: «چرا با ایران که ۱۵۰۰ کیلومتر با ما فاصله دارد باید بجنگیم؟ ما مشکلی با مردم ایران نداریم. حساب حکومت از مردم ایران جداست.»














