فوتبالیست سیاهپوستی که هالیوود باید فیلمش را بسازد

منبع تصویر، Bristol Books
- نویسنده, کریس واتان
- شغل, بیبیسی
هشدار: این مطلب حاوی موضوعاتی با محتوای نژادپرستانه است
«آنها برای بازی در نقش تو باید دنزل (واشنگتن) را بیاورند.»
استیو استیسی با لبخند رضایتبخشی با پیشنهاد نوهاش موافقت کرد.
آنها با توجه به وضعیت کنونی باشگاه رکسم، با هنرپیشههای نامدار ارتباطات لازم را دارند. از زمانی که رایان رینولدز و راب مکالنی این باشگاه ولزی را خریدند، به نظر میرسد که نیمی از هالیوود وارد داستان رکسم شدهاند.
اما قبل از این دو آمریکایی سرشناس، گذر استیسی به این باشگاه افتاده بود. فردی که مدتها قبل از این دو هنرپیشه، آمریکای شمالی را به شمال ولز وصل کرده بود. فردی که با سفر از بریستول پس از جنگ به رکسم، نقش برجستهای در پر کردن شکاف نژادی داشت.
تمام این کارها را استیسی انجام داد، پسر یک سرباز جنگ جهانی دوم که اولین آمریکایی آفریقاییتباری بود که وارد فوتبال حرفهای لیگ انگلیس شد؛ این نخستین حضور از ۱۱۹ بازی او با پیراهن رکسم بود که در فوریه ۱۹۶۶ انجام شد.
او همچنین اولین بازیکن سیاهپوست ایپسویچ تاون هم بود؛ درست مانند رکوردش در باشگاههای چارلتون اتلتیک و اگزتر سیتی.
در نهایت تمام اینها منجر شد به دیداری احساساتی با پدرش که فکر میکرد مرده است و خانوادهای در میسیسیپی که خبری از بستگان گمشده خود در آن سوی اقیانوس نداشتند.
«تنها نکته مهم این بود که بتوانید بازی کنید»

منبع تصویر، Rex Features
شاید اگر زندگی جور دیگری پیش میرفت، این میتوانست خانه استیسی هم باشد.
مادرش، اولین، ۱۹ ساله بود که با کلارنس لی سیمز از کمپر کانتی آشنا شد. او یکی از ۲۴۰ هزار آفریقایی-آمریکایی از ۳ میلیون سرباز آمریکایی مستقر در بریتانیا طی جنگ جهانی دوم بود.
با ملاقات در یک میخانه محلی، که فاصله چندانی با یتیمخانه مولر که آن موقع به عنوان پادگان آمریکاییهای استفاده میشد، نداشت، آنها به هم دل باختند. او یکی از دو هزار بچهای بود که رسانهها به آنها «کودکان قهوهای» لقب داده بودند؛ فرزندان سربازان سیاهپوست آمریکایی و زنان سفیدپوست بریتانیایی.
ازدواج بین سفید و سیاه هنوز در بسیاری از ایلاتهای آمریکا ممنوع بود و فرمانده یگان سفیدپوست کلارنس هم حاضر نشد، اجازه این کار را بدهد.
این گونه بود که گزینه ترک کشور پس از پایان جنگ و بازگشت به آمریکا به ذهن کلارنس رسید، هرچند تا جایی که به مادرش مربوط میشد، اصلا گزینهای در کار نبود.
استیسی که الان ۸۰ ساله است و به دلیل چهار دهه زندگی در استرالیا لهجه غلیظ بریتسولی دارد، به بیبیسی گفت: «او میدانست چه میشود.»
توصیف او از مادرش بیانگر فردی قدرتمند است. او بود که با کمک مادر بزرگش، به رغم نگاههای اجتنابناپذیر و از آن بدتر حاکی از نارضایتی، بزرگش کرد. بسیاری از «کودکان قهوهای» در حالی رانده شدند که شانس کمی برای این که کسی سرپرستی آنها را به عهده بگیرد وجود داشت و بسیاری از آنها با مشکلات زیادی در زندگی روبرو شدند.

منبع تصویر، Steve Stacey
استیسی میداند که خوششانس بوده و میگوید چندان با نژادپرستی آشکار روبرو نشده است، هرچند که شاید این مهارتش بود که از او محافظت کرد.
استیسی میگوید: «نباید فراموش کنید که این درست پس از پایان جنگ بود. این فقط یک نفر نبود که بدون پدر بزرگ میشد، همه به نوعی صدمه دیده بودند و کسی را از دست داده بودند.»
«همه از درکنار دیگران بودن، لذت میبردند. احساس میکردم در خانهام هستم. وقتی در خیابان بیست به بیست بازی میکردیم، کسی اهمیت نمیداد که پوست شما چه رنگی است.»
در واقع استیسی در زندگینامه احساسی و خاطرهانگیز خود با نام «رنگ فوتبال» فکر میکند که انتخاب شدن به عنوان کاپیتان تیم در بازیهای خیابانی، شاید مهمترین لحظه زندگیاش بوده است. بهترین بازیکن، بهترین بازیکن است بدون اینکه رنگ پوستش در آن نقشی داشته باشد.
این نه زمانی بود که پس از بازی در پارک و خیابان در ۱۶ سالگی با بریستولسیتی قرارداد امضا کرد و نه وقتی که پنج سال بعد از آن با رکسم قرارداد امضا کرد و سرانجام توانست در تیم نخست باشگاه بازی کند.
او میگوید: «وقتی در رختکن و در میان بچهها هستید، تنها مسئلهای که اهمیت دارد این است که بتوانید بازی کنید. حتی یک بار هم کسی از همتیمیهایم از آن حرفها نزد.»
هرچند که گاهی حرفهایی از دهان بازیکنان حریف خارج میشد. استیسی میگوید، خیلی به چیزهایی که جمعیت میگفتند اهمیت نمیداد و حواسش بیشتر به بازیکنی بود که مسئول یارگیری با او بود: «یکی گردنم را گرفت و حرفهایی زد که خب من هم با آرنج زدمش.»
هرچند که به بعضی چیزها نمیشد بیتوجهی کرد.
دات، همسر استیسی که بیش از ۶۰ سال دارد، میگوید: «یادم هست که یک پنجره قدی بزرگ داشتیم و دخترمان میشل مشغول بازی با اسباببازیهایش بود. او در حالی که خودش را با پودر تالک پوشانده بود از پشت اسباببازیهایش بیرون آمد و گفت، حالا که سفید شده است شاید بعضی از دوستانش بتوانند با او بازی کنند. بلافاصله سراغ مادرانشان رفتم، چون این حرفی نبود که از دهان بچهها بیرون بیاید.»
با این حال چنین لحظات ناخوشایندی نتوانست لذت زندگی خانواده در رکسم را از بین ببرد و او به دلیل گرفتن لهجه ولزی سر به سر دختر بزرگش، میشل، میگذاشت.
استیسی میگوید: «عاشق زندگی در آنجا بودیم. واقعا احساس میکردیم که بخشی از باشگاه و جامعه هستیم.»
البته آن طور که استیسی نوشته است، لحظاتی هم بود که او احساس تنهایی میکرد (تنها دو بار در دوران حرفهای یک سیاهپوست دیگر همبازی او بود) و نمیتوانست احساسش در مورد «متفاوت بودن» را با کسی به اشتراک بگذارد، گرچه بابت این که میتوانست ورزش مورد علاقهاش را انجام دهد و خانوادهاش را تامین کند، قدردان است.
با این حال آنچه نمیتوانست تغییر دهد، ماجرای پدرش بود.
همدردی از سوی شنکلی

منبع تصویر، Rex Features
استیسی حدود سه سال در رکسم بود، تیمی در دسته چهارم که چون بازیکن پشت بازیکن میفروخت، نمیتوانست درست و حسابی پیشرفت کند. این بازیکن راست پای سریع که در بریستول به عنوان مدافع چپ بازی میکرد، در این تیم لقب «فلش» (برقآسا) گرفته بود.
برای آگاهی از تواناییهای استیسی باید بدانیم که او در رکسم تقریبا در هر پستی بازی کرد، حتی در درون دروازه که مهارت آن را در روزهای بازی در خیابان فرا گرفته بود.
ایپسویچ که او را برای بازی در پست هافبک وسط در دسته اول به خدمت گرفت در سپتامبر ۱۹۶۸ قراردادی ۲۵ هزار پوندی با او بست. اولین بازی استیسی مقابل لیورپول بود که پس از ۳۰ دقیقه به دلیل مصدومیت بیرون رفت و همدلی بیل شنکلی را در قطار هنگام بازگشت به لندن برانگیخت.
مصدومیت عضله ران که ادامه دوران حرفهای استیسی را تحت تاثیر قرار داد، موجب شد در نخستین روزهای حضور بابی رابسون، پورتمن رود را ترک کند. او به صورت قرضی راهی چارلتون شد، به بریستول سیتی بازگشت و به اگزتر رفت و سپس از تیم سطح پایین بث سیتی سردرآورد. او بعدا به توصیه جان سیدنم، مهاجم سابق ساوتهمپتون، به استرالیا رفت، ابتدا برای بازی و سپس برای مربیگری، کار و زندگی.
آنجا بود که میشل و همچنین دومین دخترش نت شروع به سوال در مورد اصل و نسبشان کردند و استیسی تشویق شد که دنبال پدرش بگردد.

منبع تصویر، Getty Images
میشل میگوید: «بابا برای مدتها فکر میکرد که او مرده است.»
استیسی و مادرش برای سالها فکر میکردند که او کشته شده است. یکی از مجلههای آن زمان عکسهای جذابی را از سراسر جهان چاپ میکرد از جمله عکسی که در آن کلارنس سیمز در حال پریدن از یک پل دیده میشد. استیسی سرانجام تصویر را پیدا کرد و آن را به مادرش نشان داد و او گفت که این تصویر شوهرش نیست و حق هم داشت.
سوابق سربازان سیاهپوست در مناطقی که کلارنس از آنجا آمده بود، به دقت ثبت نشده بودند. استیسی میگوید: «ارتش کمک خاصی نکرد. ما یک نفر را استخدام کردیم که دنبال او بگردد. وقتی آن خانم پیدایش کرد و گفت که پسرش در استرالیا میخواهد با او صحبت کند، گفت که پسرش انگلیسی است. او همه چیز را در مورد من میدانست.»
البته احتمالا غیر از این که پسرش یک فوتبالیست پیشرو بود.
استیسی پدری را که نمیتوانست به خاطر بیاورد ولی مدتها تصورش را میکرد در حوالی میسیسیپی دید. او که از شنیدن داستانهای گذشته آن منطقه خشمگین بود و شادمان از شجاعت مادرش و این که جایی متفاوت بزرگ شده بود، گفت: «هنوز هم به نظر نمیرسد که آن منطقه جای مناسبی برای زندگی یک مرد سیاهپوست باشد.»

منبع تصویر، Steve Stacey
اولین و کلارنس در سالهای اولیه تولد پسرشان توانسته بودند که ارتباطشان را حفظ کنند، هرچند که این ارتباط مدتی بعد قطع شد، اتفاقی که در دورهای که خبری از موبایل و فرستادن پیغام نبود، عجیب هم به نظر نمیرسد.
حالا روزگار فرق کرده است. استیسی الان با خانواده آمریکاییاش در تماس است و دوست دارد بداند که آنها از علاقه هالیوود به باشگاه سابقش خبر دارند یا نه. موضوعی که احتمالش بسیار بالاست.
الکس، نوه استیسی، که یکی از طرفداران دو آتشه مجموعه « همیشه آفتابی در فیلادلفیا» ساخته مکالنی است، با لبخند میگوید: «وقتی در مورد باشگاههای پاپا صحبت میکردم، شروعم با ایپسویچ بود و به عقب برمیگشتم و تا زمانی که به رکسم برسم، هیچکس نمیدانست آنها چه کسانی هستند.»
حالا اما اوضاع این گونه نیست، زیرا استیسی نقش مهمی در تاریخی داشته است که اغلب نادیده گرفته میشود.
او قصد دارد بار دیگر به رکسم برگردد، کاری که در سال ۲۰۱۹ و قبل از حضور هالیوودیها در باشگاه انجام داد. استیسی با خنده میگوید: «مشکل نشستن روی سکوهاست، هنوز هم میخواهم داخل زمین بروم و بازی کنم.»
با توجه به وضعیت این روزهای رکسم زندگی استیسی ارزش بدل شدن به یک فیلمنامه را دارد و حالا سئوال این است که چه کسی نقش استیو استیسی را بازی میکند؟











