BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت:
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: گدی گلالی

گدی گلالی

دريک دهکده، سه خواهر خوانده به نام های گلالی ،شکيلا وعادله زندگی می کردند. گلالی دو گدی داشت که نام يکی قره قوش بود، چون مو های سياه داشت ونام ديگرش که موهای زرد داشت، زرزری بود .

يکروزشکيلا و عادله درباغ خود بازيميکردند که گلالی گدی های خودراگرفته، نزد آنها آمد تا با هم گدی بازی کنند.

عادله که گدی اورا ديد، بسيار خوشش آمد و خواست که از نزديک ببيند و چند لحظه آن را در دست خود بگيرد، مگر گلالی گدی خودرا برايش نداد و گفت: هيچگاهی آن را برايت نخواهم داد.

اين رويهً گلالی چندان خوش عادله نيآمد و بسيار قهر شد ، بعد از چند روز گلالی با گدی زرزری اش ، نزد شکيلا و عادله رفت تا با هم بازی کنند .

او ديد که گلالی وشکيلا مصروف جزبازی استند. آنها هيچ به گلالی توجه نکردند و باوی حرف نزدند.

مگر گلالی به زور از آنها خواست تا با وی بازی کنند و مژده داد که فردا عروسی گديش است و به همين منظور آمده است که آنها را نيز دعوت کند.

بخيلی گلالی
گدی های گلالی
 عادله که گدی گلالی را ديد، بسيار خوشش آمد و خواست که از نزديک ببيند و چند لحظه آن را در دست خود بگيرد، مگر گلالی گدی خودرا برايش نداد

عادله برايش گفت: فردا در اين باره حرف خواهيم زد وخواهيم ديد ، مگر امروز با تو بازی نمی کنيم.

گلالی جگر خون شده ،به خانه خود رفت ، در طول راه با خودمی انديشد که آيا گلالی شان فردا به عروسی گدی اوخواهند آمد يا خير؟

صبح زود گلالی آماده گی جهت عروسی گدی اش گرفت و از خانه به قصد باغچه برآ مد، اوديد که عادله و شکيلا هم در حالی که دايره به دست دارند ، به طرف باغچه گلالی شان روان استند.

گلالی از ديدن آنها خيلی خوشحال شد. آنها بيت ميخواندند: بادا بادا الهی مبارک بادا ..........

گلالی از آنها خواست تا به بيت خواندن خود و دايره زدن ادامه بدهند و او ميرود و روی گدی خود را که عروس است ، درآب جوی می شويد.

وقتی گلالی نزديک جوی رفت، گدی از دستش در آب افتاده وآن را آب برد، او هر چه کوشيد، گدی را گرفته نتوانست وبه گريه و فرياد افتيد .

وقتی عادله وشکيلا ، گريه سوزناک گلالی را شنيدند، آنها هم با وارخطايی زياد ، به سوی جوی دويدند.

گدی های گلالی
 گلالی از ديدن خوارخوانده هايش خيلی خوشحال شد و يکجا با آنها اين بيت را ميخواند: بادا بادا الهی مبارک بادا .....

گلالی به گريه گفت: گدی گکم را آب برد. حالا چه کنم ، حالا عروسکم کی باشد؟

عادله با ديدن چشمان گريه آلود گلالی، زياد خفه شد و دويده دويده سوی خانه خود شان رفت.

عادله بعد از چند لحظه ، با نفس سوخته برگشت و گدی نوی خود را که پدرش به تازه گی برايش خريده و هنوز خودش سير نديده بود، برای گلالی آورد و برايش گفت :

گريه مکن ، بيا و اين گدی نو را بگيروساعتتيری کن وعروس بساز .

گلالی که سخت حيرت کرده بود ، برايش گفت:عادله ، اين که گدی زرزری من نيست ، چرا من بايد اين را بگيرم ؟

گلالی با شنيدن اين حرف های خواهر خوانده اش عادله ، کمی خجالت کشيده واز کرده خود پشيمان گرديد وبا خود گفت:

من به عاله اجازه ندادم که حتی به گدی ام دست بزند ، مگر عدله گدی نو خودرا برايم داد تا عروس بسازم .

از آن روز به بعد ،عهد کرد که ديگر بخل نورزد و با دوستانش برخورد صميمانه و خوب داشته باشد.

 چوپان بچه و رمهقصه های زندگی
درخت و بيابان
ترس از راه قصه های زندگی
ترس از راه
ماهی هاقصه های زندگی
ماهی های کاريز
زنبور عسلقصه های زندگی
زنبور عسل
عروسی گدیقصه های زندگی
عروسی گدی
شيله خشک قصه های زندگی
شيله خشک
قاز سفيدقصه های زندگی
قاز سفيد
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>