|
قصه های زندگی: زنبور عسل | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
الهام، فريد و حميد خيلی دوستان صميمی با هم بودند. يک روز حميد و فريد که سرگرم ساعتيری بودند. يکباره به فکر الهام می افتند که از چندی به اين سو برای بازی با آنها نيامده است. رفقای الهام برای ديدنش به باغ آنها می روند. هردو الهام را می بينند که خمچه را گرفته، زنبور ها را از باغ می کشد. حميد و فريد از او علت اين کارش را می پرسند. الهام جواب می دهد: برای اين که گل ها را خراب می کنند. حميد و فريد او را به بازی فرا می خوانند، مگر الهام از رفتن معذرت می خواهد زيرا تصميم گرفته است تا وقتی اين زنبورهای شله رااز باغ نکشد، بازی کردن نه خواهد رفت .
رفقای خود را با معذرت رخصت می کند و خود مصروف کشيدن زنبوری می شود که از همه بزرگتر است. يکباره صدای نازک را می شنود که می گويد : هرقدر مرا برانی از اين باغ نه نمی روم، زيرا اين باغ يگانه باغيست که پراز گل است. من مجبورم شيره گل ها را جمع آوری کرده عسل بسازم . با شنيدن آواز زنبور، الهام متعجب شده به زنبور می گويد: عسل از بوره ساخته می شود. تو تنها گل ها را خراب می سازی و کوشش می کند آن را از باغ بکشد، ا و تا شام زنبور ها را دنبال می کند و بسيار خسته می شود. وقتی الهام به خانه می رسد پدرش نيز مانده و زله به خانه آمده و از نيافتن عسل خالص به مادر الهام می گويد. الهام از پدر خود می پرسد: عسل خالص چه به درد می خورد ؟ پدرش توضيح می دهد چون الهام ضعيف است ، داکتر توصيه کرده است که عسل خالص بخورد . الهام علت گم شدن عسل را از پدر خود می پرسد پدرش توضيح می دهد که اگر زنبور های عسل، نتوانند شيره گل ها را جمع آوری کنند، عسل به کلی گم می شود.
الهام از پدر خود می پرسد که آيا زنبور ها گلها را خراب نمی سازند؟ پدرش می گويد : نه پسرم زنبور ها نه تنها گل ها را خراب نمی سازند ، بلکه برای زراعت مفيد هم اند. الهام با همين فکر از خانه رفته با رفقای خود ساعتيری می کند . همين که از خانه می برآيد زنبوری دستش را می گزد، او به زنبور بدل می شود و با ناله وفرياد، می پرسد، چه کسی او را به اين شکل در آورده است؟ زنبور به جوابش می گويد: من اين کار را کرده ام. تا ترا از مشکلات خود آگاه سازم. بعد زنبور الهام را با خود به کندوی عسل می برد. در کندو ازدحام زنبور ها به چشم می خورد، زنبور مقبول و بزرگی را می بيند که خيلی قهراست . زنبورک آن را ملکه خود معرفی می کند . ملکه از زنبور های ديگر می پرسد که چرا شيره گل ها را جمع نکرده اند؟ او از کمبود عسل در داخل کندو با قهر سخن می زند. يکی از زنبور ها توضيح می دهد که در اين منطقه تنها يک باغست که گل دارد . صاحب آن هم پسری است که نمی گذارد زنبور ها، به باغ رفته شيره گل ها را جمع آوری کنند . ملکه با جديت تصميم خود را مبنی بر کوچ کردن از اين محله، به زنبور ها ابلاغ می کند.
الهام که تازه به حقيقت پی برده است با عذر وزاری می خواهد، مانع کوچ آنها شود و با شوق تمام زنبور ها را به باغ خود دعوت می کند. در همين اثناالهام دوباره به آدم تبديل شده و با تعجب می بيند که در صحن حويلی خود ايستاده است. الهام ديگر به واقعيت پی برده که زنبور عسل با استفاده از شيره گل ها عسل می سازد و با خود عهد می بندد که پس از اين هيچ گاه زنبور های عسل را نيازارد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||