|
قصه های زندگی: گل خار | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
گلرخ وسخی، دو خواهر و برادر اند. آنها در رخصتی های زمستانی، به قريه نزد پدر بزرگ و مادر بزرگ شان رفتند . همين که اطفال با مادر کلان احوال پرسی می کنند، جويای پدر بزرگ شان می شوند. مادر کلان آنها را نزد پدرکلان می برد که به گل هايش بيت می خواند. اطفال با ديدن گل های پدرکلان متعجب می شوند و ازا ين که او توانسته در اوج زمستان گل های با چنين طراوت داشته باشد، با هم تعريف می کنند. مادرکلان از روز های گذشته می گويد، از بيماری بابا قصه می کند که در آن هنگام او مسووليت پرستاری گل های پدربزرگ را داشت . مادر بزرگ به گل ها آب می داد، ولی گل ها روز به روز پژمرده می شدند. گلرخ با ديدن گل های بابا، علاقمند گل می شود و از نزد بابا مقداری تخم گل می گيرد. او بعد از مدتی با برادرش راهی خانه می شود، زمستان می گذرد و بهار می رسد، گلرخ درمقابل خانه کردی جور می کند . روزی سخی می پرسد : گلرخ دراين باران چی می کنی؟ گلرخ از کردی که خودش ساخته ياد می کند.
گلرخ از بته های سبز خار که نو برگ کشيده اند ياد می کند واضافه می دارد که دلش نخواست بته های سبز خار را از جا برکشد. او از تخم گل ياد می کند که از نزد بابا آورده و کاشته است. گلرخ اميد می برد که دانه ها جوانه زنند، قد برکشند، سبز شوند و گل بدهند. ازتصادف همان سال باران زياد می بارد، تمامی دشت ها پر از لاله به نظر می رسند. سخی با پدرش برای چند روز به قريه می روند. گلرخ، هر روز کنار کردش می نشيند و از ساقه های باريکی، که تازه جوانه زده اند، مراقبت می کند، او با لاله ها و خار بته ها از هر در قصه می گويد . او برگ ها و بته های هرزه را از اطراف گل ها دور می کند، وقتی گل ها به آب ضرورت پيدا می کردند، گل رخ برای شان آب می داد، در کنار گل ها با خواهر خوانده خود ساعت تيری می کرد و می خواند: من لاله آزادم ، خود رويم و خود بويم ، در دشت مکان دارم ،هم فطرت آهويم سخی با تعجب می بيند که بته های خار گلرخ به رنگ های ياسمندی، آبی وگلابی گل کرده اند او با چشمان بی باورش گل ها را می ديد. گلرخ از ديدن پروانه های قشنگ لذت می برد وبا خود می گويد: خانه ما، با گل ها چقدر زيبا معلوم می شود.
گلرخ، گل ها را خواهر خوانده های خود خطاب کرده می گويد گل های خار را برابر شکيلا دوست دارد، سخی با آواز بلند قهقه خنديده و با تمسخر می گويد: "گل و دوستی"! گلرخ با مادرش چند روز خانه خاله اش می رود، مدتی که او نمی باشد سخی ازگل های کردش مواظبت می کند ولی می بيند که با آن همه توجه اش، بته های گل ، پژمرده شده اند. گلرخ بعد از چند روز می آيد و به ديدن کردش می رود، همين که گل های پژمرده اش را می بيند گريه سر می دهد. سخی او را دلداری می دهد. گلرخ سخی راملامت می کند که چرا او را بی جا دلداری می دهد، چرا از گل ها مراقبت نکرده است. ميان حق حق گريه گلرخ، صدای باريکی پاسخ می دهد: من می دانم چرا گل ها پژمردند؟ سخی و گلرخ، هر دو تعجب آميز دنبال صدا می گردند؟ پرنده کوچک وزيبا آنها را به خود خوانده، می گويد:
حرف اول اين که گل ها برای تو (گلرخ) دلتنگ شده اند و حرف دوم اين که سخی به موقع مناسب به گل ها آب نمی داد و نه مانند تو برگ های زرد و بته های هرزه را از دور و بر گل ها دور می کرد. گلرخ به ياد قصه بابا افتاده، می گويد: حال پاسخ پرسش خود را دريافتم و فهميدم که مادرکلان به جا گفته بود، که گل ها هم محبت و توجه را می فهمند. سخی اعتراف می کند که هيچ گاهی چون گلرخ با محبت برگ و بته گل ها، را نوازش نکرده و متوجه اطراف آنها نبوده است. سخی با گلرخ وعده می کند که بعد همانند گلرخ در پرورش گل ها سهم گيرد. پرنده آنها را تسلی داده می گويد: "حال که فهميديد باور داشته باشيد که با بودن شما در کنار گلها آنها دو باره شاداب می شوند".
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||