|
قصه های زندگی: گل ها می خندند | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود زير آسمان کبود، تپه گک سبز و پر گل بود که در فصل بهار خيلی مقبول می نمود. در دامنه اين تپه چند تا خانه های نو ساخته شده بود. دريکی از آن خانه ها دختر قشنگ و با هوشی به نام نسرين با برادرش سردار، خواهرش رابعه و والدينش زندگی می کرد. روزی از روز ها نسرين با تورپيکی دختر کاکا(عمو) يش طرف بلندای تپه، برای ساعتيری رفتند. آنها در طول راه از انواع گل های خودرو مثل گل آدم چهره، گل سوسنَ، گل لاله، درخت های پرشکوفه و سبزه های نورسته تپه با هم تعريف می کردند. نسرين بو کشيد و از عمق نفس هايش گل ها را بوئيد. بعد با هم خواندند: ده ای (دراين) تپه گلهای رنگ، رنگ است-سفيد و زرد و آبيش قشنگ است.... نسرين در جريان راه با گل مکی يکی از خواهر خنده هايش ملاقات کرد و او را با تورپيکی آشنا ساخت. آنها همه پس از تفريح دوباره به خانه بر گشتند. تورپيکی در خانه از تمامی گل های رنگارنگ و زيبای که ديده بودند به پدر بزرگ شان گفتند. نسرين از گلهای قصه کرد که درست شبيه چهره آدم بود. پدرکلان باشنيدن نام گل آن را گل آدم چهره خواند. پدر بزرگ از زمان های جوانيش به آنها حکايه کرد، اينکه او از گل خيلی خوشش می آمد، مگر حالا ديگر پيری توان از او ربوده است. پدرکلان آرزو برد ای کاش می توانست حويلی را با گل های رنگارنگ مزين سازد.
فردای همان روز نسرين با دختر کاکايش باز هم راهی دامنه های تپه شدند و لختی به ساعتيری پرداختند. در نيمه ساعتيری نسرين به ياد گفته های پدربزرگش افتاد. پدرکلان در گوشه حويلی برسکوی لميده و صفحه از روزگار جوانی اش را در ذهنش ورق می زد. درهمين حال نسرين و گل مکی با شاخچه های پر از گل های سوسن و آدم چهره نزد پدر بزرگ شان آمدند. نسرين با عجله خواست شاخچه ها را در زمين بشاند، پدرکلان خنديده گفت: "اين شاخه ها گل نمی گيرند، برای اينکه ريشه ندارند". بعد پدرکلان از سردار می خواهد زمين ها را بيل بزند تا خوب نرم شود و سنگچل هايش را هم دور کنند. اطفال چنان می کنند. هنگام کار، چشم تورپيکی به کرم های سرخ رنگی در زمين می افتد، يکباره از ترس فرياد برمی آرد و خودش را به نسرين می چسپاند. پدر بزرگ او را به آرامش فرا می خواند و می گويد: "اين کرم ها بی آزار اند و برای زمين خيلی فايده دارند". نسرين ميان حرف های پدر کلانش دويده و می پرسد زمين نرم شد و کردک های گل هم جور شد حالا ديگر بايد اين شاخچه گک ها را در زمين بشانيم تا خوب سبز کنند. پدر کلان می گويد در اين کرد بايد تخم اين گل ها کاشته شود نه اين قلمه ها. نسرين نا اميد می شود و پيوسته نقشه در يافت تخم های سوسن ذهنش را به خود مشغول می سازد.
گل مکی ماجرای گل های سوسن را به شهلا می گويد. شهلا می خندد و از پدرش ياد می کند که او انواع تخم های گل ها را برای فروش به بازار می برد. سرانجام قرار بر اين می شود که شهلا برای نسرين تخم های از انواع گل ها را بياورد. فردای آن روز اطفال به کمک پدر کلان شان تخم گل ها را در زمين می پاشند و همه روزه از کرد ها مواظبت کرده کرد را آبياری می کنند. پس از گذشت مدتی، گل ها ساقه بر می آرند، سبز می شوند و بعدش ديری نمی گذرد که پندک می کنند. نسرين و تورپيکی مثل هميشه به آبياری گل ها می روند. اما هردو می بينند که گل ها در حال شگفتن اند و خنده می زنند، آنها با خوشی فرياد زده پدر بزرگ شان را صدا می کنند. هردو از خنده گل ها به پدر بزرگ شان می گويند. پدر کلان از زحمات نواسه هايش تمجيد می کند و خنده گل ها (شکفتن گل ها) را نتيجه زحمات آنها می داند. سردار در مورد موسم گل و گل کاری، درست نمودن کرد، آبياری و خبرگيرای گل ها به اطفال می گويد. سردار و رابعه با پدر بزرگ شان وعده می کنند تا سال ديگر آنها هم کرد های جور کنند و حويلی شان را با کاشتن تخم انواع گل های زيبا مزين بسازند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||