|
قصه های زندگی: پرنده بال شکسته | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود، زير آسمان کبود، خواهر و برادری بود خيلی با هم دوست و صميمی. خواهر خماری نام داشت و برادر نواب. آنها با پدر و مادر شان در کلبه نزديک جنگل زندگی می کردند. معمولا مادر کار های خانه را به دوش دارد و پدر کار های بيرون از خانه را انجام می دهد. او روزانه به جنگل می رود و شام هنگام با پشتاره چوب و هيمه برمی گردد. از قضا پدر بيمار می شود و ديگر مجال رفتن به جنگل را ندارد. روز ديگر خماری و نواب با آنکه بلديتی با رفتن به جنگل ندارند، مجبورا برای جمع آوری چوب با صد ترس و دلهره به جنگل می روند. وقتی اطفال به جنگل می رسند، هردو از وسعت جنگل، خيلی از پرندگانی که ميان انبوه از درختان برايشان آشيانه ساخته و با هم به چهچه پرداخته اند. از صدای آبشار و ريزش آب. از شفافی آسمان، از همه و همه توصيف و تعريف می کنند.
بعد با برادرش در جستجوی صدا می رود. صدای کمک خواستن نزديک و نزديکتر می شود. قطرات پيهم باران شروع به باريدن می کند و نواب را وادار به بازگشت می کند، اما صدا آنها را مانع می شود. وقتی نزديک درخت بلوط می رسند، ميناگک را می بينند که با صدای گريه آلود آنها را به طرف خود می خواند. اطفال درمی يابند که ميناگک در دام بند مانده و از افگار شدن بالهايش شکايت دارد. نواب و خماری به ياری ميناگک می شتابند و او را از دام می رهانند. در همين حال باران با شدت تمام می بارد و رعد وبرق پيهم می غرد. اطفال می ترسند، ميناگک آنها را زير درخت کلانی رهنمای می کند که خانه اش است. خماری گوشه چادرش را پاره کرده در بال ميناگک بسته می کند و نواب او را آهسته در جايش می گذراد. ميناگک از آنها خيلی خوش می شود. خماری و نواب به راه شان ادامه می دهند. اطفال به جمع آوری چوب مشغول اند که سگ سياه کلان با سرعت به طرف آنها می دود. خماری می ترسد و فرياد برمی آرد. نواب می فمهد سگ گرسنه است، او تکه نانی را از دستمال کمرش گرفته به سگ می دهد و هردو با يک پشتاره چوب برمی گردنند، اما می بينند که سگ هم آهسته، آهسته دنبال شان می کند.
اطفال راه را گم کرده اند، چون باران و توفان شديد تعداد زيادی از درخت های تنومند را از بيخ شکسته، راه را بند ساخته و همه جنگل را در هم وبرهم کرده. سگ عوعو می کند، باران باز هم باريدن می گيرد و خماری از گم کردن راه می گريد. او گرگ را می بيند که نعره کشيده به طرف شان می آيد. نواب با نا چاری تمام خواهرش را در آغوش می گيرد و گوشه برای پنهان شدن می پالد. اطفال می ترسند، همين که گرگ می رسد چشمش به سگ می افتد، سگ بر گرگ می تازد، گرگ راه فرار را در پيش می گيرد و سگ به تعقيبش تا دور دست ها می دود. اطفال نفس راحت می کشند. نواب به خماری می گويد: "پيشتر از سگ بدت می آمد، اما ديدی که چقدر به درد ما خورد"؟ سگ می رسد و باران همچنان می بارد. سگ از دامن نواب می گيرد و آنها را به طرف خودش می کشاند. سرانجام راه در جنگل به خانه گک قشنگی پايان می يابد. اطفال داخل خانه می روند. در آنها جا مرد صاحب خانه را می بينند، او را سلام کرده و ماجرای شان را به او باز گو می کنند.
اطفال باترس و دلهره با سرعت به راهشان ادامه می دهند. خماری که خيلی زله شده با سرگوشی (زيرگوشی) به نواب می گويد: "مثلی که اين دو هم راه را بلد نباشند. چقدر راه رفتيم، بيخی مانده شديم". صاعقه رعد همه جا را روشن می سازد و غرش آن شدت باريدن باران را تيز و تيز تر می کند. همه دست به دست هم می دهند و راه را می پيمايند تا اينکه از دور ها راه قريه شان را می بينند. اطفال با هم خدا حافظی کرده هردو از آن چهار راه خانه هايشان را در پيش می گيرند. نواب به خماری از وفاداری سگ می گويد که آنها را از چنگ گرگ رهانيد، بعدش باعث آشنای آنها با نازو و رستم شد. خماری با تائيد حرفهای نواب می گويد: "نيکی را نيکی و بدی را بديست"! |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||