|
قصه های زندگی: لعل دهن مار | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود، زير آسمان کبود پسر کوچکی بود به نام سمندر، او با مادر بيمارش دريک قريه کوچک زيست داشت. مادر سمندر بيماری داشت که هر يکی از طبيبان حاذق از مداوايش عاجز آمده بودند. روز ها می گذشت و مادر سمندر ضعيف تر و ناتوان تر می شد. سمندر از اين مشکل خيلی ها رنج می برد، چون يگانه پناگاه و يگانه تکيه گاهش را در حال از دست رفتن می ديد. سمندر برای صحت ياب شدن مادرش از هيچ گونه سعی و تلاش دريغ نمی کرد. پس از جستجوی فراوان سرانجام سراع داکتری را می يابد که در دور دست ها زندگی می کند. مردم می گفتند آن دکتر می تواند بيماری مادرش را علاج کند. سمندر کمر همت می بندد و برای دريافت دکتر می برآيد. هی ميدان و طی ميدان روز ها سفر می کند، تامی رسد نزد دکتر. وقتی به طبيب می رسد، در می يابد که او هم بيمار است. سمندر سلام می دهد و بيماری مادرش را با او درميان می گذارد. طبيب با صدای لرزان و گرفته علايم بيماری مادر سمندر را می پرسد.
سمندر هرچند عذر می آورد که با بسيار مشقت از راه خيلی دور آمده است، طبيب باز هم از بيماری خودش می گويد که مجال نشست و برخاست را از او ربوده است. از شنيدن حرفهای طبيب، سمندر سخت مايوس می شود، او در مورد علاج طبيب می پرسد. طبيب می گويد: "درمان بيماری من در لعليست که در دهان مار است". طبيب از دوری و پر خطر بودن راه به سمندر می گويد که هرازگاه خطر حيوانات درنده تهديد می کند. سمندر لختی به فکر فرو می رود، بعد با قاطعت می گويد: "من با توکل به خدا می روم و لعل را از دهن مار می آورم تا تو شفا بيابی و برای مادرم دوا درست کنی". طبيب پس از سرفه های پيهم از عقب عينک هايش به سرا پای سمندر نگاهی می اندازد. بعد از همت سمندر تعريف می کند. سمندر نشانی راه را می خواهد. سرانجام قرار بر اين می شود تا برای علاج طبيب، سمندر بايد دشت و دمن را بپيمايد، از هفت دريا بگذرد، چهار کوه را در نوردد تا برسد به کوه سياه که در دهانه آن سنگ سفيديست و در آنجا مار خانه دارد.
در طول راه سمندر فقط همچو قهرمانی برای موفقيت خودش و بهبودی صحت مادرش فکر می کند. او خيالاتی رنگينی از روزگار خوش و زندگی آسوده با مادرش را در سر می پروراند و با همين انديشه هايش راه افتاده که صدای ناله ای رشته افکارش را بر هم می زند. به اطرافش نگاه می کند، سوسمار را می بيند که در نزديک کوه ته سنگی گير مانده است و برای نجاتش دست و پا می زند. سمندر می شتابد و سنگ را از پشتش دور می کند. سوسمار خوش می شود و با سمندر حرف می زند. او می خواهد در برابر کمک سمندر کاری برايش انجام دهد. سمندر می خندد و ماجرايش را فراتر از توان سنگ پشت می خواند و به راهش ادامه می دهد. همين که از کوه اول گذشته به کوه دوم می رسد صدای گريه از رفتن بازش می دارد. سمندر درمی يابد که جوجه عقاب در دام بند مانده است. وقتی سمندر می خواهد به کمکش بشتابد. عقاب سمندر را شکاری می پندارد وبا گريه جلو آمدنش را می گيريد. سمندر با بسيار سختی به عقاب نزديک می شود و پايش را از دام می رهاند. عقاب با ناباوری آزادی را در پروازش تجربه می کند. عقاب با تعجب از آمدن سمندر به آنجا می پرسد، او از خطرناک بودن راه برايش می گويد. عقاب پس از شنيدن قصه آمدن سمندر می پرسد که او چه خدمت برايش کرده می تواند. سمندر از عقاب تشکری می کند می گويد انجام کار من در بس تو نيست. بعد دنبال سفرش را از سر می گيرد. او شب را با تمام وحشتش در نيمه راه با مشکلات زياد سپری می کند. دل سمندر برايش می سوزد، می رود و پای بزکوهی را از تلک می رهاند، بزکوهی در برابر شيرش رابه سمندر هديه می کند. همچنان بزکوهی حين خدا حافظی از پر خطر بودن راه گوشزدش می کند و با دعا رخصتش می کند. کوه سوم هم به همين گونه سپری می شود، لحظات رسيدن به کوه چهارم است و دل سمندر تپايش عجيبی دارد. کوه چهارم نسبت به کوه های ديگر خيلی پهن تر و بلند تر است. سمندر از ادامه سفرش خيلی خسته شده و نميداند چگونه از همه سنگ ها گذر کرده تا دهانه مغاره بالا رود. درهمين موقع سوسماری را می بيند با سرعت زياد به طرفش در حرکت است. سمندر سخت می هراسد اما سوسمار می ايستد و به سمندر می گويد نبايد بترسد. سوسمار خودش را به سمندر معرفی می کند: "من همان سوسماريستم که ته سنگ گير مانده بودم و تو به من کمک کردی".
سوسمار در ادامه گفته هايش به سمندر می گويد اين همان کوهيست که تو می خواهی لعل را بدست بياوری، اين جا خيلی خطرناک است و من می دانم که تو ديگر نمی توانی به راهت ادامه بدهی از همين رو آمدم تا کمکت کنم. سمندر از دم سوسمار محکم می گيرد، در دنبالش راه می افتد و بقيه راه را می پيمايد. سرانجام سوسمار سمندر را از کوه تير می کند و نزديک خانه مار می رساند. سوسمار به سمندر می گويد: "حالا تو در نزديک خانه مار رسيدی، بهتر است تا خود مواظب خودت باشی چون من ديگر نمی توانم برايت کمک کنم". سوسمار اينرا گفته و از کنار سمندر رد می شود. سمندر توته نانی از خورجينش بر می دارد و تا می خواهد با شير صرف کند که بزکوهی برايش داده بود، ناگه صدای گريه و ناله توجه اش را به خود جلب می کند. سمندر به اطرافش نگاه می کند او چوچه مار را می بيند که ازش خوردنی می خواهد. سمندر ناگزير شير بزکوهی را به مار چوچه می دهد. مار چوچه سير شده از سمندر دورميرود. تاريکی هوا آرام، آرام همه جا را فرا می گيرد. سمندر شب را در همانجا سپری می کند. او نمی داند چگونه از دريا بگذرد در همين وقت دو پرنده بزرگ با بال های خيلی کلان نزديک آمده از دو دست سمندر گرفته او را از دريا می گذراند. سمندر خيلی ترسيده است اما ديری نمی گذرد در می يابد که آن پرنده عقابی زخمی بود که او نجاتش داده بود. سرانجام سمندر به دهانه غار می رسد، جايکه باشگاه مار است. او مار بزرگ را در حال خواب می بيند سمندر از ترس می لرزد. مار تکانی می خورد واز خواب می پرد با فرياد کشيدن بر سمندر لعل دهنش همه جا را روشن می کند. مار خودش را می پيچد و يکباره بر گلوی سمندر حلقه می زند. او چوچه اش را هم صدا می زند تا با هم به خوردن سمندر بشتابند. سمندر گريه سرمی دهد و مار می خندد. درهمين وقت مار چوچه می آيد و با ديدن سمندر به مادرش می گويد که او همان آدمی است که با دادن شير لذيز گرسنگی اش را برطرف کرد. مار چوچه که از تمامی ماجرای سمندر آگاه است از مادرش می خواهد تا لعل دهنش را به سمندر بدهد تا مادرش نجات يابد. هر چند مار بزرگ نمی خواهد لعل دهنش را به کسی دهد اما دربرابر نجات چوچه اش مجبور می شود تا نيکی سمندر را ادا کند. لذا لعل را به سمندر می دهد.
سمندر با شادمانی تمام دوباره عزم سفر می کند. او با همه حيواناتی که نيکی و کمک کرده بود بر می خورد و به کمک هريک آنها دوباره خودش را به دهکده اش می رساند. سمندر درمی يابد که انجام هرنيکی، دوباره نيکی است. سرانجام طبيب هم شفا می يابد و مادر سمندر هم صحت ياب می شود. آنها دوباره زندگی خوش شان را از سر می گيرند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||