 | | | خاطره صله يی زحماتش را بکسی مملو از تحفه های متنوع دريافت و با خوشی به خانه برگشت. |
خاطره با والدين و آرزو، يگانه خواهر اش زندگی داشت، او دختری پر تلاش و مستعدی بود، روزی با پدر برای جمع آوری هيزم به جنگل رفت تا کمکش کند . در جريان کار پدر از جمع آوری هيزم خسته شد ه خواب رفت و خاظره خواست راه جنگل را بلد شود، همان بود که سمتی انتخاب کرد و راه افتاد. مصافه يی زيادی پيموده شد و خاطره دريافت که راه را گم کرده است، سرانجام با پيره زنی مقابل شد و از روی ناچاری خانه اش رفت. خانه يی پيره زن خيلی نامنظم و کثيف بود. شب خاطره از تشويش خواب نرفت، بلند شد و تمام خانه را پاک کرد، وقتی صبح پيره زن از خواب برخواست، همه جا را منظم و پاک يافت و صبحانه را هم آماده ديد، ازخاطره خوش شد . فردا خاطره با پيره زن، توانست پدرش را بيابد، او بکسی مملو از تحايفی، چون مرواريد و ابريشم از او دريافت. روز بعد آرزو با پدرش همراه شد و عين ماجرا با او هم اتفاق افتاد. آرزو هم خانه ی پيره زن رفت، اما از تنبلی هيچ کاری نکرد و خودش هم خوابيد، وقتی صبح خواست نزد پدرش برود، پيره زن برايش بکس سوغاتی بخشيد و آرزو با خوشی و عجله راه خانه را در پيش گرفت تا تحفه هايش را به خاطره نشان دهد.  | | | آرزو هم خانه ی پيره زن رفت، اما از تنبلی هيچ کمکی به او نکرد و بدون تنظيم خانه خوابيد. |
وقتی باکس را باز کرد، جز لباس ها کهنه و فرسوده چيزی نيافت، خاطره علت را برايش واضح ساخت که او در بدل تلاش و کار های خوبش تحفه گرفته، وقتی آرزو کاری درستی نکرده، پس انتظار پاداشی را هم نبايد داشته باشد. آرزو هم به اشتباهش پی برد وتعهد کرد کاری کند تا علاوه از تحفه در ميان همه محبوب هم باشد. |