 | | | فوريه و ثريا گاز می خوردند که فوزيه افتاد و فرياد زد و مادر فوزيه، ثريا را مقصر دانست. |
در قريهِ يی دور، دختری به نام ثريا با خانواده اش زندگی می کرد، او مکتب می رفت و می خواست در آينده داکتر شود، از قضا روزی برادرش که مکتب نمی رفت، مانع مکتب رفتن او هم شد . با اين کار پسرش، مادر ثريا سخت آزرده شد و موضوع را با شوهرش در ميان گذاشت تا پسرشان را قناعت دهد ، اما پدر هم به طرفداری از پسرش حرف زد.. ثريا، مادر را در کار های خانه کمک می کرد و بعضا خانه ی همسايه می رفت تا با دخترش همبازی شود. روزی فوريه و ثريا گاز می خوردند که فوزيه افتاد و فرياد زد و ثريا را ملامت شد، او با ديدن پنديدگی پای فوزيه دريافت که پايش شکسته است. مادر فوزيه و برادرش ، خواستند او را نزد شکسته بند ببرند، اما ثريا مانع شده گفت بايد فوزيه را به کلينيک يا شفاخانه ببرند تا عکس پايش گرفته شود. در اين موقع ثريا، با استفاده از وقت ، چند پارچه تخته چوب را گرفته پای فوزيه را می بندد تا رسيدن نزد داکتر، حرکت نکند و پنديدگی اش زياد نشود .  | | | پس از معاينه داکتر، از موثريت کمک های اوليه را به فوزيه توسط ثريا قدر دانی می کند. |
پس از معاينه داکتر، از صورت گرفتن کمک های اوليه به فوزيه می گويد و از ثريا تشکری می کند که به اين کار اقدام کرده است. با شنيدن اين حرف های داکتر، پدر ثريا تعجب کرده از ثريا می پرسد، اين همه را ازکجا اموخته است ؟ ثريا از مکتبش می گويد که معلمش به آنها آموخته بود. پدرفوزيه به اهميت درس پی می برد و ثريا را اجازه ی رفتن به مکتب می دهد تا به آرزويش برسد. |