 | | | چوچه شير بی نهايت خوش است که بره گگ را فريب داده وشب غذای خوب خواهم داشت . |
دريک تپه گگ بسيار قشنگ و زيبا يک گوسفند چاق و چله،باسه بره گگ هايش به نام های سياه گگ، سفيدک و نصواری گک دنبال دريافت غذا آمده بود. مادر پيوسته از خطر و اتفاقات احتمالی به بره گگ هايش گوشزد می کرد و از آنها می خواست هميش با اتفاق و دوست باشند بالای هم اعتماد داشته باشند . از قضای روزی هرسه بره گُم می شوند ،همه وارخطا و حيران اند، سرانجام تصميم می گيرند خوراکه دريابند، اما نصواری گک شوختر از دگران بود. سياه گگ وسفيدک، نصواری گک را دوست داشتند، اما او به گفته های آن دو گوش نمی کرد و با شيرچوچه آشنا شد و چکر زدن دورتر ازخانه رفت .  |  نصواری گک خيلی شوخ بود و به خواهر و برادرش گوش نمی داد.  |
شيرچوچه که بی نهايت خوش بود، تصميم فريب و شکار نصواری گک را داشت. نصوای گک که از رارفتن زيا د خسته شده بود خواست بداند چوچه شير او را کجا می برد ؟ |