 | | | من کوچکم نمی خواهم عروسی کنم، می خو اهم با خواهر خنده هايم ساعتتيری و درس بخوانم. |
در روستايی خواهر خوانده های به نام مينه، سپوژمی وخاطره زندگی داشتند و خيلی باهم دوست بودند. روزی هنگام ساعتتيری متوجه خاطر ه شدند که می گريست. دختران علت را پرسيدند. خاطره گفت پدراش می خواهد او را عروسی کند. مينه وسپوژمی که ازشنيدن اين خبر تکان خوردند و با پدر خاطره برای حرف زدن آمدند. آنها از شکريه وسليمه دو خواهر خواننده هايشان به او گفتند که از اثر عروسی جبری ديوانه شده اند، از کار وبار خانه برآمده نمی توانستند. پدر خاطره پولداری خواستگاران خاطره را دليل می آورد که باعث خوشبختی دخترش می شود. دختران دريافتند که گفته هايشان در پدر خاطره ا ثر ندارد، لذا تدبير دگر سنجيدند. هردو درصدد اين شدند که چگونه خاطره راازاين مشکل نجات بدهند هردو به طرف خانه های خود رفتند . پدر سپوژمی که يک شخص عالم بود باشنيدن اين موضوع اززبان دختر اش تصميم گرفت که بخانه خاطره شان نزد پدر خاطره برود .  | | | پدر خاطره پولداری خواستگاران خاطره را دليل می آورد که باعث خوشبختی دخترش می شود. |
روز ها نزديک می شود و پدر سپوژ می با پدر خاطر ه درمورد خواستگاری صحبت کرده می گويد خاطره به سن قانونی نرسيده و اسلام موافقت کردن دختر درگرفتن شوهر شرط حتمی ازدواج می داند، پس نبايد خود سرانه عمل شود. چند روز بعد که مينه وسپوژمی به کوچه ساعتيری می کردند چشم شان به خاطره افتاد که خوش وخندان به کوچه آمده تا باهم بازی هايش بپيوندد . |