 | | | حميده و حسنا دوستی به نام برشنا داشتند، آنها اکثرا با هم گدی بازی می کردند . |
در روستايی دور از شهر حميده و حسنا دو خواهری بودند که دوستی به برشنا داشتند، آنها اکثرا با هم گدی بازی می کردند . روزی هنگام گدی بازی برشنا گدُی خود را نسبت به دگر گدی ها برتر و زيبا تر شمرد، اما مخالفت دوستانش باعث تاثر وی شد. پدر حسنا که شهر رفته بود، با تحفه های زيادی چون تکه های مقبول و لباس ها برگشت. مادر که خياطی بلد بود، از تکه برای حسنا وحميده لباس دوخت. حسنا کمتر کوچه می رفت و پيشتر متوجه خياطی مادرش بود. روزی حسنا درباغچه با دوستش برشنا ميله و گدی بازی گرفتند. هنگام بيت خوانی عبيد برادر برشنا از دختران خواست تا گدی های خود را برای همه نشان دهند . گدی حميده وبرشنا مانند سابق بود، تغييری نداشت، گدی حسنا زياد تغيير کرده بود.  | | | لباس های گدی حسناخيلی قشنگ بود، آنها دريافتند که او خياطی آموخته و برای گدی اش لباس دوخته. |
لباس های گدی حميده توجه دوستانش را به خود جلب کرد، سرانجام آنها دريافتند که وقتی مادر حسنا مصروف کار می بود، حسنا توانسته بود از تکه های باقی مانده و بيکاره برای گدی اش لباس وجای خواب بدوزد. وقتی مادر از اين کار حسنا خبر شد، او را تشويق کرده کمکش کرد تا بيشتر به خياطی توجه کند. |