 | | | روزی فريد با دوستانش برای تماشای مسابقه بدون اطلاع به خواهرش به قريه ی دگر رفت. |
وحيده و فريد با مادرشان در يکی از روستاه ها زندگی می کردند، روزی مادر به خاطر کاری بيرون رفت واز اولاد هايش خواست به کار های خانه برسند و همدگر شان را اذيت نکنند. هردو مشغول کار در خانه شدند که دروازه کوچه به صدا درآمد، فريد با باز کردن دروازه کوچه دوستانش ايمل و طارق را ديد. آنها برای ساعتتيری دنبال فريد آمده بودند تا برای مسابقه ی فوتبال به قريه ی دگر بروند. فريد بدون اطلاع به خواهرش با آنها رفت. وقت می گذرد و مادر بر می گردد، اما فريد هنوز خانه نيامده است. آرام، آرام شام می رسد و هنوز از فريد خبری نست. وحيده از گم شدن فريد به پدر می گويد، او با يوسف دوستش سراغ فريد را می گيرند، ديری نمی گذرد که از دور صدای گريه به گوش می رسد و درمی يابند که او فريد است.  | | | روزی مادر به خاطر کاری بيرون رفت واز فريد و وحيده اطفال خوب شده همدگر شان را اذيت نکنند. |
ترس و خنک بر فريد مستولی شده، اما باديدن پدر عقده اش باز شده به فرياد زدن می آغازد، پدر وی را آرام می کند و می پرسد کجا رفته بود. فريد با ندامت ومی گويد بدون اجازه خواهرش به ديدن مسابقه به قريه همجوارشان رفته بود. دوری راه از يک سو و تاريک شدن هوا از سوی دگر بر ترس وی افزوده بود.او متوجه اشتباهش شده تعهد کرددگر هرگز چنين اشتباهی را تکرار نکند. |