 | | | روزهالگ لگ ،جيره و بقه با هم دور چشمه جمع شده قصه می گفتند. |
بود نبود در جنگل انبوهی، کبود چشمه يی بود که حيوانات وپرندگان گونه گونی نزديک آن زيست داشتند. روزهالگ لگ ،جيره و بقه با ساير حيوانات وپرندگان دور چشمه جمع می شدند وقصه می گفتند. روزی ميان حرف های لگ لگ و جيره، بقه سر خود را از چشه در آورده به قرقر شروع کرد . لگ لگ با رشخندی، بقه را مسخره کردند. نا گه صدای وزوز پشه ها موزيکی بود که با آواز بقه همراه شد. ديری نگذشت که پشه گردن لگ لگ را نيش زد و فريادش را بلند کرد. بقه خود را به خيل پشه رساند و آنها را شکار کرده لذت برد. لگ لگ بقه را با نول گرفت و خواست بخورد، امارهايش کرد. جيره از درد زياد يکی از تير های خود را به جان بقه زده به چشمه پرتش کرد. لگ لگ که ديگر دردش آرام شده است، احوال جيره را پرسيد . پشه ها باخوشی می خواندند: "همه بالک بالک بزنيم بقه ازاينجا رفته - دشمن ما رفته ، دشمن ما رفته - بيا پای کوبی کنيم، دشمن بد خو رفته ... پشه ها جيره را هم نشان گرفتند و فريادش را کشيدند. جيره ولگلگ که نسبت به همه زياد تر جزا ديده بودند، فرار کردند.  | | | پشه هامی خواندند: "همه بالک بالک بزنيم بقه ازاينجا رفته - دشمن ما رفته ، دشمن ما رفته |
همه نزد خرس رفته موضوع را با آو در ميان گذاشتند. خرس پرسيد کی نيامده؟ پس از تفکر زياد سرانجام دريافتند که بقه آنجا نيامده بود. آندو بعد از فکر زدن در می يابند که بقه را رنجانده اند. بقه در حال شکار پشه ها است ولذت می برد. هردو معذرت خواهی می کنند و در می يابند که نبايد هيچ کسی را حقير بشمرند يا هم آزار دهند، چون هر موجودی جا و فايدۀ خود را دارد. |