 | | | مادر بزرگ که از بيماری نواسه اش مطلع شد با تحفه های به عيادتش آمد. |
يکی بود، يکی نبود، در سر زمين زيبا وسرسبزی، عمر و ملالی دو خواهر و برادر با ساير همبازان شان ساعتتيری داشتند، روز های گرم پائيز آرام، آرام جايش را برای سررسيدن فصل سرما خالی می کرد و نياز بود تا اطفال لباس های گرم به تن کنند، اما عمر کمتر به صحتش توجه می کرد. عمر روزی، با لباس های که گرم نبود برای کاغذ پران بازی کوچه رفت ، ديری نگذشته بود که وحيد دوستش هم با لباس های گرم، کلاه و پوز پيچ آمد. هردوی مصروف گدی پران بازی شدند، چند لحظه بعددست های عمر را از هوای سرد درد گرفت، شمال آهسته، آهسته زوزه می کشيد و هوا سرد تر می شد. هنوز هم عمر به کاغذپرانبازی ادامه داد تاجای که کاغذپرانش در دست باد ناپديد شد و عمر گريه کنان سوی خانه رفت. تا ساعات دگر عمر بيمار شد. مادر برای عمر جوشانده وشير آورد، مادر بزرگ که از بيماری نواسه اش مطلع شد با تحفه های به عيادتش آمد. ملالی و عمر از ديدن تحايف مادر کلان که جاکت ،کلاه، دستکش، جراب وکرتی بود خيلی خوش شدند و لباس های نو شان را به تن کردند .  | | | عمر با نازک برای کاغذ پران بازی کوچه رفت ،وحيد دوستش هم آمد، امابا لباس های گرم . |
پس از آن به توصيه ها مادر و مادر بزرگشان گوش دادند و قبل از رفتن به کوچه با لباس های زمستانی می رفتندتا دگر خنک نخورده بيمار نشوند. عمر ک دستکش و جراب هايش را خيلی دوست داشت به دوستانش توصيه کرد در هوای سرد بدون پوشيدن کرتی، جراب، دستکش و پوزبند بيرون نروند ورنه مانند او بيمار می شوند. |