 | | | سليم در دکان فلز کاری پيشتر از استادبه دکان آمد و بدون اين که منتظر او بماند به کارآغاز کرد. |
سليم نوجوان در دکان فلز کاری شاگرد شد، روزی وی پيشتر از استادبه دکان آمد و بدون اين که منتظر او بماند به کارآغاز کرد. وقتی استاد سليم را مصروف کار ديد خيلی خوش شد، چون آنها بايد کار های شان را زود تر تمام می کردند تا برای خريد مواد دکان به شهر می رفت. در جريان کار سليم از تنهايی و زياد بودن کار شکايت کرد، اما استاد خنديد و به او خوشخبری داد که شاگرد جديدجذب کرده و سراز فردا همکارش خواهدشد. فرداجمشيد برادر زاده استاد که 11 سال داشت با سليم معرفی شد و به کار شروع کرد، سليم با حيله و نيرنگ کار زيادی به جمشيد می سپرد. سليم از جمشيد خواست غذای چاشت را بپزد، اما او غذا پختن را بلد نبود، .همان روز نتوانست غذا بپزد، وقتی سليم ديداز غذا خبری نيست خانه رفت. روزی بعد سليم از جمشيد خواست تخته ی آهن چادررا برای ولدينگ بياورد.جمشيد تا آهن چادررا بلند کرد از هوش رفت . سليم وارخطا شدو وی را به خانه شان برد.وقتی خواهر جمشيد وی را ديد به گريه وفرياد افتاد، دراين موقع استاد سليم که از شهر رسيد از مسله خبر شد.  | | | سليم از جمشيد خواست تخته ی آهن چادررا برای ولدينگ بياورد، که جمشيداز هوش رفت . |
استاد وقتی ازخوب شدن جمشيد مطمين شد با سليم به دکان برگشت تقريبا دوروز طول کشيد تا کار به پايان رسيد و حتی وقت پختن غذا را هم پيدا نکردند. سليم در ختم کار به ديوار تکيه زده خيلی گرسنه شد، تا استاد صدازد که آماده است، ناگه سليم به ياد آوردکه جمشيد راگرسنه رها کرده بود. ناگه لقمه را گذاشته گفت : "علت از حال رفتن جمشيد، بدرفتار من بود چون او را از خوردن نان مانع شدم، حال می روم معذرت بخواهم". |