|
قصه های زندگی: گدی جادويی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود پسری بود به نام ذبيح که با زهره خواهرش و فاميل خود يکجا زندگی می کرد. ذبيح با کار خانه هيچ علاقه نداشت. روزی می خواست خانه رابه قصد کوچه ترک کند، مادرش از وی خواست تابازيچه هاو کتاب های خودرا از روی خانه وردارد. ذبيح با دلتنگی کتابهارا جمع کردو با قهرآرزوکرد ، کاش بازيچه می بود تا هيچ کاری به وی سپرده نمی شد. دراين اثنابازيچه ی دست داشته اش خودرا گدی جادويی معرفی کرده گفت می تواند وی را به بازيچه تبديل کند. ذبيح ابتدا از خود ترس نشان داد، اما بعدا از بازيچه ی جادويی خواست تا وی را هرچه زودتربه بازيچه تبديل نمايد. گدی جادويی خواست وی را پذيرفت. مادردوباره به خانه آمد،اماازاينکه ذبيح به بازيچه تبديل شده بود، اورا نديد خود تمام بازيچه ها را جمع کرد. نخست همان بازيچه راکه ذبيح بود، در صندقچه جابجاکرده بعدا متباقی انهارا بالای او انداخت. ذبيح داد وفرياد سر داد تا کسی به کمک وی برسد،اما گدی جادويی گفت که دراينجا هرکس کارخودرا خود انجام می دهد. ديری نه گذشته بود که برادر خورد زهره ازخواب بيدار و همان بازيچه راکه ذبيح بود از صندق برای بازی خود گرفت. چاشت شد، مادر غذا آورد، اما از ذبيح هيچ اثری نبود. زهره وماردش برای جستجوی اواز خانه برآمدندولی دست خالی برگشتند.
هر دو زيات پريشان بودند و گريه سردادند. ذبيح که اين حالت را ديد به گريه افتاد واز گدی جادويی به غذر و زاری خواست وی را دوباره به انسان تبديل کند. گدی جادويی دانست که ذبيح از بيکاره گی اش خيلی پشيمان است، او را دوباره به انسان مبدل ساخت. مادر وخواهر ش ديدن زبيح زياد خوش شدند وهمه باهم به خوردن نان آغاز کردند.بعداز آن روز ذبيح درتمام کارهای خانه حصه ميگرفت. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||