 | | | خرس سفيدی با پلنگ، درجنگل رفتند، در راه خرس صدای زنبورعسل را شنيد. |
درجنگل زيبای خرس سفيدی با دوستش پلنگ، دنبال دريافت غذا رفتند، در راه خرس صدای بنگ بنگ زنبورعسل را شنيده سوی درختی رفت که خانه ی زنبورها بود. خرس که در صدد شکار بود، پايش خطا خورد و به زمين افتاد و از هوش رفت. پلنگ که رفيق نيمه راه بود،راهش را گرفته رفت. دقايق بعد طبيب يونانی که دنبال گياه آمده بود آنجارسيد، او هم دنبال زنبور عسل به درخت بالا رفت، اما نالشی حيوانی را شنيد. طبيب که وظيفه علاج را داشت با ترس عقب درخت رفت و خرس سفيد را با پای زخمی دريافت. او از گياهان مرحم ساخت وبه پای خرس بست. خرس از ذخيره ی که در خانه داشت به طبيب عسل داد، طبيب با خوشی به راهش ادامه داد و خرس از باقی عسل خورد وخوابيد. فردا خرس احساس درد نمی کرد، نزد پلنگ رفت که شب را گرسنه مانده بود، اما همين که خرس را سرحال يافت از خجالت به بهانه ی شکار از نظرنا پديد شد.  | | | پلنگ همين که خرس را سرحال يافت از خجالت به بهانه ی شکار آهو از نظرنا پديد شد. |
روز بعد شکارچی ها جال انداخته بودند، خرس به عجله رفت، اما دستش به جال نرسيد، لذا شتابان رفت. پلنگ فکر کرد،خرس از وی انتقام گرفتد. دراين موقع شکار چی ها در حال آمدن بودند،پلنگ به گريه افتاد، اما خرس با کنده درختی رسيد و شکارچی ها را فرار داد، پلنگ نجات يافت و از خرس ممنون شده گفت! وی از کار خرس آموخت که دوستان خود را نبايد در روز بد تنها گذاشت. |