 | | | ساحل پسرکاکای فرهاد که به قريه آمده وعده کر د در عيد آنها را با خود به شهر ببرد. |
فرهاد و ايملدوستانی همقريه بودند که هيچگاه شهر را نديده بودند و آرزو داشتند يکبار شهر بروند . روزی ساحل پسرکاکای فرهاد که به قريه آمد ، وعده کر که در ميله عيد آنها را با خود به شهر ببرد. سرانجام عيد رسيد وساحل فرهاد وايمل را به با خود به شهر برد. ساحل آنهارابه دولی گک ها سوار کرد که برای شان نو بود. فرهاداز کراچی به کراچی دنبال بازيچه می گشت تا اينکه از ساحل ناپديد شد ايمل بسيار وارخطا شده به جستجو پرداخت. هردو از جگر خونی زياد به گريه شدند و از هرکس سراغ فرهاد را می گيرفتند اما سودی نداشت. .بعد از سرگردانی زياد چشم فرهاد به بلندای افتاد، آنجا رفت به فکر اين که شايد دوستانش را بيند، اما زود نااميد شد. شخصی از ايستگاه ولسوالی از موتر پياده شد، سراغ فرهاد را گرفت، شخص آدرس راه دوليگک ها را به وی داد .  | | | فرهاداز کراچی به کراچی دنبال بازيچه می گشت تا اينکه از ساحل ناپديد شد . |
وی با خوشی آنطرف رفته ديد که دوستانش در انتظار او اند. ساحل که بالای وی قهربود از دور فتنش گفت. ايمل ازفرهاد پرسيد که او چگونه توانست دوباره آنجا را پيداکند.وی از آدرس گرفتن ونشانی گفتن شخص که از راه دوليگک ها بود گفت . وی افزود هر چند ديگر از همديگر دور نخواهند رفت باآنهم يک جای بر جسته را نشانی کردند. |