 | | | وقتی شادی متوجه زخم پای آهو شد، دنبال دوا سوی درختی دارويی رفت. |
بودنبود دريک جنگل زيبا،آهو وخرگوشی با هم دوست بودند. روزی خواستند جهت خوردن غذا به آخر جنگل روند که در راه شاديی را ديدند. شادی پيشنهاد دوست باآنها کرد. خرگوش پذيرفت، اماآهو رد کرده، گفت به دوستی شادی بيکاره نياز ندارد. روزها گذشت،.روزی آهو وخرگوش غذا خوردن رفتند. خرگوش شادی را نيز صدازد، آهو با قهر راه افتاد و خرگوش هم ناچاردنبالش رفت. دراين موقع گرگی که هرروز به کمين بود،به خاطر شادی و خرگوش نمی توانست آهو را شکار کند، وارش را برابر ديده حمله کرد. آهو جستی زده در چقری افتاد .گرک که ديد چاره ندارد ازآنجا دور شد. آهو به کمک خواست. خرگوش که صدای آهو راشنيدبا عجله را شتافت. خرگوش که نمی توانست ، آهو را به تنهای آهواز چقری دنبال شادی رفت . شادی با خود ريسمانی آورده يک سر ريسمان را به درخت بست و سر ديگر ش را گرفته در چقری رفت.  | | | دريک جنگل زيبا،آهو وخرگوش دوست بودند. روزی برای خورا برآمدند که که شادی را ديدند. |
او ريسمان را به کمرآهو بست و با کمک خرگوش آهو را بيرون آورد. وقتی آهو بالا آمد شادی متوجه زخم پای آهو شد، بعد دنبال دوا سوی درختی رفت که ميوه آن راحيوانات گوشت خوار دوست داشتند. ديری نگذشت که شادی با چند برگ آن درخت بازگشت. آهو از رويه خرابی که با او داشت، اظهار ندامت کرده وعده سپرد دوست خوبی برای شادی شود. |