 | | | قصه های ترسناک، به ترس مروه می افزود و خنده گدی ها بلند و بلند تر می شد. |
بود ونبود در يک قريه خوش آب وهوا و سرسبز اطفالی به نام مروه ومحب با دوستان شان ساعتتيری داشتند. مروه گدی ومحب موترک داشت. آنها از تاريکی وتنهايی می ترسيدند، اما قصه های ترسناک را خوش داشتند. روزی که گرم ساعتتيری بودند، به قصه، قصه روز، شام شد. مروه به محب از رفتن به آشپز خانه وپسخانه شان گفت خطر ناک است و هميشه با کسی آنجا می رود. محب هم از تنهايی مروه را می ترساند. روی مروه درخانه تنها بود که صدای عجيبی شنيد،ترسيده مادرش را صدا زند، اما کسی به دادش نمی رسد و صدای طوفان بيشتر می شود. قصه های ترسناکی که شنيده بود به يادش می ايد و به ترسش می افزايد، در اين وقت صدای خنده به گوش می رسد و بلند و بلند تر می شود. گدی مروه از موتر می پرسد که محب از چی ترسيد، او خنده کنان می گويد که آنروز هم او مرا کوک کرد و از صدايم ترسيد. او نبايد از صدای من می ترسيد. گدی گک وموترک تصميم گرفتند آنها را کمک کنند تا دگر نترسند، فردا باز مروه ومحب بازيچه های شان را کوک کردند وبه بازی شروع کردند .  | | | گدی مروه تصميم گرفت به ترس مروه به کمک موترک محب پايان بخشد. |
موترک و گدی از همين کوک کردن شان موقع را غنيمت شمردند وباهم به دويدن شروع کردند وخود را از کنترول آنها خارج ساختند کودکان هم که بازيچه های شان را زياد دوست داشتند آنها را دنبال کردند . جا های که هيچ کس نبود و از آن جا ها می ترسيدند رفتند، در مسير راه ترسيدند و باز صدای وحشت ناکی را شنيدند . محب به مروه گفت برگرد، نکند که دچار کدام مصيبتی شوييم، اما صدا اوج گرفت. همينکه نزديک شدند گدی ها خنديده سبب دگر گونی حالت آنها شدند. آنها در يافتند که آن صدا ها از بازيچه های خود شان بود. |