 | | | عصمت که هربار زنبور ها را آزار می داد، اينبار زنبورها به حسابش رسيدند. |
در قريه يی زيبا عصمت، نجيب، زرمينه وسلما دوستانی خوب بودند. روزی آنها زير درختان چوب خشک جمع می کردندکه عصمت رسيد. زرمينه ازعصمت برادرش خواست تا از بالای درخت شاخه های خشک را برای آنها بی اندازد، بعد از آن که عصمت چند شاخه خشک را پائين انداخت، زنبورهااز خانه شان بيرون شدند. نجيب، سلما و زرمينه را صدازد تا فرار کنند. روزبعد سلما و زرمينه خواستند از درخت توت بتکانند. عصمت رسيده از آنها عذرخواهی کرده باز به درخت توت بالا شد. هنوز مقداری توت نتکانده بود، خواست خانه زنبور ها را خراب کند، که زنبوری بيرون شد و رويش را نيش زد. فرياد عصمت به هوا بلند شد. روی عصمت خيلی پنيديده بود همين که نجيب او را ديد، سلماو زرمينه را نيز متوجه وی ساخت وآنها تا توانستند بالای او خنديدند. عصمت باگريه خانه رفت.  | | | تمام زنبور دور عصمت چرخيدند و سرورويش را نيش زدند و فريادش را برآوردند. |
سلما گفت او جزای شوخی هايش را ديد، زيرا زنبور ها را اذيت کرده بود. چند روز گذشت سلما، نجيب و زرمينه که با عصمت خفه بودند، از خنده ی که براو کرده بودند پشييمان بودند. درهمين گفتگو عصمت هم رسيده هم ازآزار دادن زنبورها توبه کرد و هم از دوستانش معذرت خواست آنها همه دوباره يکجا شدندو با هم بازی کردند. |