 | | | وقتی به تماشارفتند، شاپيری دريافت که دکان نه، مهره ها جادو می کنند. |
بود نبود در زمانه های قديم طفلی به نام جمعه گل با خواهرش شاپيری با دوستان شان به شمول گلمير بچه دکاندار همقريه بودند. شاپيری از مهره چيز های خوب می بافت و جمعه گل آن را به بازار برده بالای گلمير می فروخت، اما روزی به دستبند، گلو بند وپوش قلم اعتنای نکرد. همه چيز خيلی ارزان فروخته شد، وقتی گلميرسوی دکان رفت زرق وبرق دکان توجه ی جمعه را به خود جلب کرد، او اشيای ضروری شان راخريد خانه رفت. او به شاپيری گفت اينبار اشيای بافتگی اش خوب نبود، از همين رو ارزان فروخته شد، امااز دکان گلمير به خواهرش گفت. قرار بر اين شد تا روز بعد از دکان گلمير ديدن کنند، اما شاپيری آن را خيالی بيش نخواند و گفت که بايد قدر کار خودشان را بدانند. روز دگر که به تماشای دکان رفتند، . شاپيری دريافت که دکان نه، مهره ها جادو می کنند، گلمير دست و پاچه شدکه شايد رسوا شود. مگرشاپيری به اصل موضوع رسيد و همين که پس خانه آمد، از جمعه گل خواست در شهر دکان بگيرد. پدر هم آنهار اکمک کردتا دکان گرفتند.  | | | شاپيری از مهره چيز های خوب می بافت و جمعه گل آن را به بازار برده بالای گلمير می فروخت. |
همينکه اشيای بافتگی در دکان چيده شد، زرق و برق دکان بيشتر ازهمه دکان ها مرغوب می نمود و خيلی مشتری هم جلب شد. گلمير از بی رونق شدن دکانش رنج می برد، او از جمعه گل خواست تا برايش مثل سابق مهره بياورند، اما او نپذيرفت. شاپيری او را دلداری داد که با دختران قريه صحبت کند تا آنها هم مهره بافی هايشان را برای فروش بفرستند. |