 | | | وقتی سرخ نولک، سياه بالک را ديد، ازش خواست ديدن چوچه هاي روباه بروند. |
در دامن يک کوه، چوچه های کبوتر به نام های سياه بالک وسرخ نولک با مادر و ديگر دوستان شان زندگی می کردند. وقتی مادر برای دانه چيدن می رفت، چوچه ها پريشان می شدند. روزی سرخ نولک بدون خبر بيرون رفت و هنگام بازگشت راه خانه را گم کرد. خيلی می گريست که روباه رسيد. سرخ نولک که اورا نمی شناخت، ازش کمک خواست، .روبا با حيله گفت او را نزد مادرش می رساند. در راه او از سياه بالک هم به روباه گفت، روباه هم با خوشی انتظار دو شکار را همزمان می کشيد. وقتی نزديک خانه رسيدند، سياه بالک را ديدند، سرخ نولک تمام از او خواست با روباه نزد چوچه هايش بروند. سياه بالک گفت بدون اجازه مادرش، جای نمی رود، در اين وقت کبوتر ملاقی رسيده آنها را منع کرد.  | | | چوچه های روباه ازديدن سرخ نولک خوش شده حمله بردند، که طوق دارک رسيد. |
سرخ بالک قبول نکرد و خانه ی روباه رفت، چوچه های روباه ازديدن وی خوش شده حمله بردند، سگ رمه چرا به کمک کبوتر ملاقی وسفيد بالک رسيدند، روباه وچوچه هايش فرار کردند و سرخ نولک بی حال سوی دوستانش آمد. مادرسرخ نولک را سخت ملامت کرد که چرا بدون اجازه بيرون رفت. سرخ نولک که سخت پشيمان بود، وعده کرد هرگز چنين کاری نکند. |